برچسب: داستان 332

داستان کرامت امام رئوف

با سلام دلم خواست این داستان کاملا وقعی را براتون تعریف کنم چون امروز مختص امام رئف هستش دلم براش خیلی تنگ شده واصلا هم حرفای اونایی که کور کورانه واز سر نادانی حر...

داستان ترسناک روستای پدری

این داستان مربوط میشه ب تقریبا 80 الی 90 سال پیش ک دعا نویس های خوب و قوی در روستای پدری ما بودن البته هنوز هستن ولی خب شاید ب تبحر اون موقع نباشند.مثلا 40 سال پیش عمه خ...

جن ترسناک در مزرعه

دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند. یک شب گرم ا...

داستان ترسناک ذهنیت

این ماجرایی ک میخوام تعریف کنم و از زبان یه پیرمرد 90 ساله ک تو راه ییلاقی زندگی میکنه و کافه داره میگم.....قبل انقلاب بود ی مدتی بود ک منو دوستم ک پیمانکار درخت های جنگلی بود باهم م...

داستان طلسم سیاه

 سلام من رضاهستم ۲۹ساله ازکرج!مایه خانواده ۵نفره بودیم ۲خواهر۲برادر که مادر من میشود زن دوم پدرم البته بعداز طلاق پدرم از زن اولش.!یکی ازخواهرام تو ۲سالگی فوت کرد و ی برادرم ت...

برجکها

سلام و عرض ادباین داستان ک تعریف میکنم اتفاق افتاده و البته داستانش همچنان ادامه داره من هیچ وقت موفق نشدم این موضوع رو از نزدیک تجربه کنم ولی تعریف رو از بقیه شندیم و یکسری مشکل...

ماجرای اتفاقات شوم اطرافمون

 سلاماسم من حامد بیستو هشت سالمه یه برادر بیست ساله دارم و دو تا خواهر یکی هفده ساله و اونیکی بیستو سه سالشه خلاصه بریم سر اصل مطلب ما توی گیلان ساحل گیسوم زندگی میکنیم نمیدون...

داستان فوزیه و کر و لال جن زده

سلام دوستان اسم من شیلا هستش من سی سالمه،من دختر تهران هستم پدر بزرگم یعنی پدر مادرم یه روستا دارن که سمتای ساوه هستش خلاصه ما تابستونا اکثرا میریم به اون روستا جای...

کلبه وحشت

سلام.هانیه هستم از کرمانشاهحدود پانزده سال پیش ی خواب دیدم که هنوز تو ذهنمه...تو این خواب منو برادرم بچه تر شده بودیم و من میخواستم اسمشو توی یه مدرسه ثبت نام کنم.مدرسه تو خواب من ...

داستان بیست سال

داستان از اونجایی شروع میشه که من الان سی سال دارم.حدود بیست سال پیش که تقریبا بچه بودم یک شوهر عمه داشتم که آدم خوبی بود و بسیار متدین اون صاحب یک حمام عمومی بود.که کنار خانه اش ب...

داستان اتاق های خالی و بزرگ

وقتی بچه بودم، به یه خونه ی عجیب غریب نقل مکان کردیم؛ یه خونه ی دوطبقه با اتاقهای خالی و بزرگ.پدر و مادرم هر دو کار میکردن بنابراین من وقتی از مدرسه برمیگشتم، اغلب تنها بودم. ن...

داستان سم سیاه

 اسمم مهرنازه من ۳۷سال دارم واین خاطره مال تقریبا نه یا ده سالگی منه وبعد گذشت این همه سال نتونستم فراموشش کنم وهمین اتفاق شروع دیدن ها حس کردن شنیدن صداهایی هست که تا الان اد...

داستان تا حد سکته

سلام.خاطره ای جذابی میخوام تعریف کنم هرچند کوتاه اما جذابه!این خاطرم مربوط میشه به دو سال پیش که اواسط زمستون بود و بخاری ها هنوز تو خونه پابرجا بودن.یک شب شد موقع خواب همه رفتیم ...

داستان نوازنده موسیقی

ما یه گروه نوازنده موسیقی بودیماز اهالی شهر هانیانگ کره من نوازنده طبل و ساز های کوبه ای هستم اسمم لی گیومه همراه با یون  بهترین دوستم نوازنده گُوژَنگشین هو دوست دیگر...

داستان ترسناک آذر

من اسمم اذر هست از قزوین ی شب منو همسرم با چندتا از دوستامون رفتیم بیرون ک یجایی قلیون بکشیم جایی پیدا نکردیم قلیون بدن.براهمین چون خودمون قلیون داشتیم گفتیم بریم یجایی بارکن...

داستان ترسناک باغ کوچیک

 ما ی باغ داشتیم ک کوچیک بود درختاش هنوز در نیومده بود شب با بابام رفتیم باغ بابام گفت بشین اینجا من برم ی درخت چک کنم بیام چندتا درختان بزرگ بود نمی تونستم ببینم بابام کجا رفت...

داستان توان یک گناه

سلام دوستان ، محمد هستم  این بار هم میخوام یکی از خاطره هام رو براتون بگم که متعلق به سال 89 هست ، یکی از عموهام و بچه هاشون تهران زندگی میکنن و همونطور که قبلا گفتم من مشهدی هست...

داستان ترسناک دخالت در زندگی جن

دوستان این ماجرا نقل از کسی است و ارزش خوندن داره حتما بخونید واقعیست .سال 82 بود رفته بودیم کلاردشت..یه اکیپ 17 نفره دختر و پسر بودیم که البته چند تا از دوستان با دوست دخترشون و چند...

دست قهوه ای

"کنان دویل", نویسنده ی مشهور انگلیسی, در ابتدا فلسفه ی الهی می آموخت و به آن باور داشت. سپس از طرفداران "معرفت الروح" شد. گرایش و اعتقاد وی به معرفت الروح حاصل آزمون ها...

داستان توهم جنی

دوستان سلام این داستانی که فرستادم یک توهم بوده ولی خیلی وحشتناک و باور کردن و نکردنش با شماست چون توهم شاخ و دم نداره خب راستیتش یک شب من تو خونه تنها بودم و پدر هم مسافرت بود من ...

داستان گرگ تاریکی

سال پیش من۲۱ساله و سرباز بودم، از پادگان مرخصی گرفتم تا برم شهرمون یزد،تابستانها همیشه شب که میشد تنهایی روی پشت بام میخوابیدم،اون شب هم طبق معمول شام خوردمو بعداز یکم گپ با خا...

داستان ترسناک شنل پوش

داستاني که براتون ميگم داستان زندگي منه حوادث و خوابها و کابوسهام و زندگيم که سراسر مشکله شايد باورتون نشه ولي من ميخوام برم آب بخورم تو آب خوردنمم گره مي افته يعني کافيه اقدام ...

چرا تمام روایت ها و داستانها در مورد جن ها مشابه است؟

خب دوستان بیاین براتون توضیح بدم جریان چیه موضوع اینه که یک داستانی از یک نفر چه به دروغ چه حقیقت پخش میشه و دهن به دهن میچرخه این داستان انقدر تکرار میشه که در اخر دستخوش یکسری...

داستان ترسناک آخرین اشتباه عمرم

اول با انگشت مبارکتون لایک کنید تا قهر نکردم? سلام این داستانی ک میخوام تعریف کنم برای یکی دوستان اتفاق افتاده،اززبون خودشون میگم،دوران نوجوونی علاقه خاصی به جن ارواح داشتم...

داستان به قتل رسیده

میخوام از شهری جن زده بگم  من همیشه از جن میت‌رسیدم و خیلی بهش اعتقاد داشتم به طوری که شبا وقتی 14سالم بود بایستی یکی میومد دم دستشویی میموند تا برم و کارم رو کنم و بیام خیلی ...

داستان جن همراه

سلام دوستان من آرزوهستم ساکن تهران اتفاقاتی که چندسال پشت سر هم برام اتفاق افتاده روبراتون تعریف میکنم اتفاقات ازخونمون که قدیمی بود شروع شدش من اونموقع نوجوان بودم ماطبقه دوم...

داستان ترسناک آل در گاوداری

سال نود و چهار مهندس ناظر نقشه برداری احداث کانال آب در منطقه ای بنام حصار بن و سیمین دشت و محمود اباد بودم ، پیمانکار پروژه طبق قرارداد خونه ای مجهز با کلیه ی امکانات رفاهی در رو...

داستان حس ششم و آزار اطرافیان

من بیست و نه ساله هستم دو تا بچه دارم کلا تو زندگیم ادم ترسویی بودم مخصوصا از اجنه که توی خواب زیاد می دیدم که یه بار داشتم خواب میدیدم به شدت ترسناک بود یهو همونجا گفتم بابا اوسک...

داستان خواب یا واقعیت

من و همسرم بعد از هشت سال صاحب فرزند شدیم .در این هشت سال خیلی کنایه ها شنیدیم و همیشه از خدا میخواستیم اگر به صلاح هست و خودش میخواد بهمون فرزندی عطا کنه .بعد از سالها درمان باردا...

داستان ترسناک نفرت و پشیمانی

سلام خدمت دوستان مایه خانواده دوازده نفره هستیم پدرم بجزمادرم دوتازن دیگه داشته یکیشون برحمت خدارفته ویکیشون دخترعموی بابام هس ۴دخترودوتاپسر ازون زنش داره پسراول بابام بادخت...

داستان لحظاتی در تونل مرگ

.چیزی که میخوام روایت کنم ، موضوع ترسناک نیست (اینو گفتم که اگر از علایقتون نیست وققتون گرفته نشه?)، در واقع میخوام لحظات مرگم رو بازگو کنم. سال 89 بودومن دانشجو بودم.زمان امتحان...

داستان حس ششم

سلام به  دوستای مجازی گلم، پرستو هستم از خوزستان، دوستان من در داستان دومم که درمورد همزاد یهودیم واستون تعریف کردم گفتم که من رازها و گذشته دیگرانو میفهمم اما نگفتم از آینده...

داستان همزاد یهودی

این داستانی که واستون تعریف میکنم در مود خودمه...اگه یادتون باشه در داستان قبلیم بهتون گفتم که من دچار حالتهایی میشم که به طور کامل براتون میگم،یادمه اولین باری که این حالت بهم د...

جنی که عاشقم بود آزارم میداد

داستانی که تعریف میکنم عین واقعیته هیچ دروغی نمیگم من ۲۹ سالمه همسرم ۳۵سالشه ۱۰ساله بچه دارنمیشم من کلا صبح تادیروقت خوابم شوهرم صبح زودمیره سرکاربیشتروقتاخونه نیست کارش یجور...

زیر زمین با اجنه

سلام می خوام ماجرای که از بچه گی برای من پیش آمد برا شما عزیزان تعریف کنم اسمم روزبه است ماجرا از اون جا شروع شد که پدر بزرگ من دعا نویس خوبی بود تو مسجد زندگی می کرد توتهران یه ب...

داستان ترسناک مورد عجیب

موردی که میخوام براتون بگم یه مورد عبرت اموز هست البته در مورد خواب و رویا هست ، این سومین روایت من تو این سایت هست و امیدوارم اخرینش نباشه قابل توجه دوستان ایرادگیر? موردی که...

داستان ترسناک دعانویس طمعکار

سلام اتفاقی گه مینویسم کاملا واقعی و حقیقی هست و من از اسمهای مستعار استفاده میکنم تا باعث ابروی کسی نشه من زن فوق العاده زیبایی هستم. اما در کودکی ازدواج کرده بودم طوری که در ه...

داستان شوشتر

این داستان در شهر شوشتر اتفاق افتاده.این شهر خیلی زیباست و قدمت خیلی زیادی داره و سراسر بناهای تاریخی و افسانه های جور واجور داره.یکی از اقوام تعریف میکرد که حدود ۳۰ سال قبل تو ی...

داستان ترسناک جن قورباغه

دوستان از اسم مستعار استفاده میکنم ،پرستو هستم اهل خوزستان... من هشت سالم بود و توی خونه مستأجری زندگی میکردیم، تا اینکه یه روز پدرم به بنگاه دار سپرده بود تا یه خونه ای واسه خرید...

تمام خاطراتم از حضور اجنه

سالگی تو خونه خیلی قدیمی بودیم که دراش همه چوبی بودن و دیوارای اتاق پف کرده بودن از کهنگی اجاره نشین بودیم خلاصه یشب از تو کوچه بازی میکردم خسته شدم سرم انداختم رفتم خونه دیدم حی...

داستان ترسناک مراقب نامرئی

به نام خدا سلام.میخوام تجربیات ماورایی خودمو براتون تعریف کنم تاشاید اهل علم بتونن بهم بگن من با چه موجود یا موجوداتی طرفم و چرا؟ اولین برخوردم که یادم میاد مربوط به شش سالگیم ...

داستان ترسناک طایفه جنی

سلام من مهسا 19 سالمه یجورایی از بچگی همه بهم میگفتن عجیب غریبی چهرم عجیب نبود برعکس خیلیم خوب بود ولی اخلاقم نترس بودم از همون دو سه سالگیم از هیچی نمیترسیدم...یادمه سه سالم بود ...

داستان آتش از هوس

من ایلین بزرگانی نویسنده ای که همیشه به دنبال هیجانم و بیشتر نوشته هام صرف حقیقت شده و میشه از داستان های اجتماعی گرفته تا فقر فرهنگی تا روح و جنیان و تنها داستان های جنی رو به هم...

داستان ترسناک عذاب تهمت

داستان دیگه که قدیمیه برای پدر مادربزرگم افتاده که سیدبوده وآخوندروستا همین الان هم درمورد اتفاقات اون زمان صحبت میکنن ومثال میزنن مردخیلی خوبی بوده چشم بصیرت داشته انقدخوب ب...

داستان اتفاقات باور نکردنی

سلام.من سارا هستم 21 ساله از استان مازندران.میخواستم اتفاقاتی که برام پیش اومده بود رو تعریف کنم.من از بچگی دنبال دوستی و ارتباط با اجنه بودم و خیلی دوست داشتم به هر طریقی که شده ب...

بازگشت روح دو همجنس گرا بر سر قبرشان

سلام دوستان من یه زن مرده شور هستم و شوهرم هم نگهبان قبرستونه ما تو یکی از قبرستون های ایران سمت خونمون کار میکنیم میخوام یه موضوع عجیبیو که برامون اتفاق افتادرو براتون تعریف کن...

ورود به عالم ماورا - ادامه داستان

خیلی اتفاق ها تو طول این 15 سال که در علوم غریبه فعالیت میکنم برام، افتاده اتفاق هایی که هیچ کس حتی نمیتونه بهش فکر کنه، واسه همین خواستم، تا یه عده که همینطوری وارد این علم بزرگ م...

ورود به عالم ماورا

سلام خدمت دوستان عزیز وعلاقمند به دنیای ماورا، من احمد بیست هشت ساله هستم بچه شیراز از بچگی توسط پدر بزرگم که نامش عبدالله هست، علوم غریبه رو آموزش دیدم، علوم غریبه در خانواده...

داستان ترسناک عروس جنیان

دختر عموی مادر بزرگم اسمش سیمین بود زمان قدیم رسم بود توی دهات وقتی دختر بزرگتر که باردار میشد خواهر کوچکتر میرفت کمک دستش سیمین دختر خیلی زیبایی بود با موهای بور پوست سرخ و سفی...

داستان ترسناک رویای صادقه الهام

یه اتفاق دیگه ای که برام افتاده بود تو داستانام بهش اشاره کردم خوابهای صادقه زیادی میدیدم این داستانم درمورد خودکشی که واقعا برام ثابت شده که گناه نابخشودنیه حدود۵سال پیش ما یه...

خانه طلسم شده

میخاستم تجربه مرگموبا شما به اشتراک بگذارم من همیشه گفتم توداستانام گفتم که خوابهای صادقه زیادی میبینم وهمزاد دارم یاموکل خوب ولی تجربه مرگ وپرواز روح چندباربرای من اتفاق افت...

داستان ترسناک جن های مهربون

این داستانم درباره مادربزرگمه یادمه مادربزرگم توبچگیام میگفت وقتی بچه بوده بادخترهای همسایشون میرن باغ توروستای ما باغ انگورزیاده مادربزرگمم اون زمانا رسم بوده تابستونا میر...

سه ماجرای عجیب درباره جن در یک خانواده

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه . من پرياهستم ١٦سالمه من سه تا ماجرا مى خواهم درباره جن و ارواح صحبت كنم . ماجراى اولم از زبان مادربزرگم (مادر مادرم )مى گفت كه توى زمان هاى قديم خ...

وحشت جن ها

یه داستان دیگه دارم درباره فامیلمونه که درشهراردبیل زندگی میکنن من داستان نویس الهام وموکل خوبم این اتفاق پارسال افتاد وقتی فامیلمون بازنش وخواهرش ودوستانش برای گردش امده بود...

ارواح خبیثه خانواده ای که تیکه تیکه شدند

سلام این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم ببخشید یزره طولانیه تقریبا مثل سریال چون اصلش اینه که باید ریز به ریز بگم این داستان برای خواهر بزرگترم ملیسا اتفاق افتاده یعنی از ...

داستان ترس کودک

ماجرایی مربوط به یکی از دوستان هست که جالب بود ازنظر خودم و گفتم بفرستم خدمتتون از زبان ایشون تعریف میکنم مرجان هستم و دو فرزند دارم. فرزند اولم پنج سالشه. متوجه شده بودم که پسر...

داستان ترسناک مزاحمت آل

ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم راجع به ال و ازار این موجود هست. اول برای خواهرم و دوم برای خودم. خواهر بزرگم خیلی سال پیش ازدواج میکنه حدود بیست سال پیش. خونه ی پدرشوهرش روستا...

داستان عاشق جنی به نام لیلیه

داستان پدر بزرگ علی دوستم عاشق جن میشه تعریف میکرد وقتی هیجده سالش بود ازداوج میکنه پدرش عمارت غرب باغو براش درست میگنه تا با همسرش اونجا زندگی کنن همسرش از نوع درست شدن خونه خو...

داستان ترسناک جن دم دار

این جریان که ایندفعه میخوام تعریف کنم برمیگرده به موقعی که مادربزرگ من بچه بوده و خونشون یه خونه قدیمی بزرگ بوده از اونایی که حیاط بزرگ و پر از درخت داشته و ته حیاط طویله حیوانها...

داستان ترسناک غرور

حقیقتی رو مینویسم اما مربوط به یه مرد کارتن خوابه از زبان او مینویسم او رو همیشه تو پارک یاسمن می بینم. اسم منطقش رو نمیگم چون ابروش نره بخاطر اینکه همه میشناسنش. مرد مریضی هستش...

داستان ترسناک همزاد زری

صبح ها که بیدار میشدیم بوی نفتالین و عطر نان بربری توی خونه می پیچید صدای رادیو با موزیک زورخونه ای پخش میشد و من از اونجایی که خیلی شکمو بودم با اشتیاق برای خوردن ناشتایی و پوشی...

داستان ترسناک همزیستی با جنیان

سلام و عرض ادب خدمت دوستان" مهدی هستم از همدان" یه خونه ۴۰ سال ساخت داریم زمینی که این خونه روش ساخته شده قبلا باغ توت بوده و توی زمین ما هم ۵ تا درخت توت بوده که پدرم قطع کرد...

داستان ترسناک حسادت

من۲۳سالمه ۱۴آذر سال ۹۶عقد کردیم شوهرم بچه شماله شهرتالش نزدیک استارا ۳ماه بعد از عقدم رفتیم شمال که اونجازندگی کنیم اتاقی که من وسایل هامو گذاشته بودم یه پنجره بزرگ ابی داشت که...

داستان خونه مادر بزرگ راز الود

داستان از وقتی شروع شد که من رفتم‌اصفهان همراه مامان بزرگم اخه مامان بزرگم یه خونه اصفهان داشت ک یه آپارتمان بود داخل سپاهان‌شهر من همیشه تو اتاق مامان بزرگم میخوابیدم یه ش...

داستان سایه خندان

درود.یک اتفاقی عجیبی چندشب پیش برامون افتادو میخوام تعریف کنم.نویسنده آشنای غریب هستم.از زبون مادرم چون این اتفاق برای مادرم افتاد.شب بود و طبق معمول اون همسایه مزاحم شب زنده دا...

داستان جادو کننده

سلام. یه داستان میخوام تعریف کنم براتون مال سال ۹۰وقتی که خواهرکوچکترم نامزد کرده. من از خواهرم دوسال بزرگ ترم خواهرم پا پیش گذشته و زودتر ازدواج کرده من من کار میکردم علاقه ای ...

داستان ترسناک مادرم زن مجنونی بود

سلام میخام جریان کاملا حقیقی رو براتون بنویسم من در یک خانواده پرجمعیت بدنیا اومدم. باید اعتراف کنم پدرو مادرم اصلا ازنظر فرهنگی ست هم نبودن و مادرم زن مجنونی بود و باعث شد پدر...

داستان الهام و موکل خوب

اسمم الهامه 29سالمه بچه روستا هستم تویکی ازروستاهای اردبیل نزدیک مشکین شهربزرگ شدم ممنون میشم ادمین جان وکاربران داستان منم بخونن من ازوقتی یادم میومد ذکرزیادمیگفتم موقه خواب ...

داستان ترسناک مکافات عمل

مادرم خاله ای داشت که چند سال پیش فوت شدن .اسمشون فاطمه بود و زنی بود لاغر اندام و قدی بلند با چشمای عسلی رنگ .با اینکه حدود ۷۰ سالش بود اما کاملا میشد متوجه شد که چهره جذاب و زیبای...

داستان ترسناک خونه باغ

داستانی ک میخوام تعریف کنم بر میگرده به سال ۹۴ من از محل کارم مرخصی چند روزه گرفتم و تابستون برای تعطیلات رفتیم بسمت جاده هراز ییلاقمون فیلبند. خونه مادرجون.خونه مادرجون خیلی ب...

داستان ترسناک فرشته نجات

سلام .داستانی ک میخوام تعریف کنم فوق العاد عجیب برام و تو سال ۹۱ اتفاق افتاده.من از خواب پریدم .ساعت ۷ صبح صبحانه خورده نخورده لباس پوشیدم چون راههم دور بود.کرایه هم نداشتم وپولم ...

داستان ترسناک ونگ زن

سلام من رویا هستم ۳۲ سالمه و۷روز دیگه وارد ۳۳ سال میشم ... من اتفاقی که برام افتاد تو سال ۸۹ تو خونه پدرم بود .مامان و خاله بیرون نشسته بودن ساعت ۴ بعداظهر افتابی بابا تو مغازه بود ...

همنشینی با عفریته ها در ترکیه

دوستان این داستان ی بخش دیگه از زندگی منه ک تجربه خیلی سخت و تاریکی برای من بود نه یک روز و دو روز بلکه 40 شبانه روز ،( چهار سال پیش یک ماه بیشتر مانده بود ب پاییز ،ب تازگی شرکت ما وا...

داستان طلسم کودکی

سلام دوستان ،ابتدای داستانم بگم ک من نویسنده کتاب و ،،، نیستم اگ اشتباهاتی درنوشتار من هست ببخشید،این یکی از داستانهای زندگی پر پیچ و خم منه ،وقتی برادر بزرگم و فرزند بزرگ خانو...

داستان ترسناک روژان

چند سال پیش خانمی به اسم روژان از ایلام به من دایرکت دادند که من خیلی مشکل بزرگی دارم و بیست سالی میشه زندگیم از هم گسسته شده و همش بد شانسی میارم و نمیتونم با هیچ مردی به سر انجام...

داستان ترسناک تسخیر نیمه کاره

سلام من بین۱۷و ۱۸سال هستم امسال دیپلم میگیرم .دختر هستم. تقریبا یکی دو سال بود خونه یه سیدی میرفتم با دخترای سید خیلی پایه بودیم جوری که تا شب یا حتی دیر وقت کنارشون میموندم ام...

داستان ترسناک جن ها رو راه نده

من کلاً با دعانویسی و سحر و جادو مخالفم .اعتقاد دارم که دعانویسی یه راه فرعی و کوتاهه تا با زور و سریعتر به خواستت برسی .در حقیقت بنظرم بجای کمک از خدا و صبر متوسل به جنها میشی باز ...

خاطرات ماورایی

سلام من یکی از اولین اعضای این پیجم و تا حالا تمام داستانهای دوستان رو با دقت مطالعه کردم و حالا میخوام تجربیات خودم رو به اشتراک بذارم و از کسانی که استاد این کار هستن کمک بگیرم....

داستان ترسناک آل باغ شازده

توی کوچه و گذر چو پیچِ فرار محمد علی شاه به شوروی سقز دهن ملت شده بود .مذکر و الکلون زده شد ، فتح الله که تازه قدش به لبه حوض رسیده بود از وسط اون همه پنبه که رو هوا کرشمه میرقصیدن ج...

داستان ترسناک دستان سیاه

من متولد ۵۵ هستم و فقط یک خواهر دارم که متولد ۶۲ هست .باهم ارتباط خوبی داریم و همیشه حرفامون رو به همدیگه میگیم .خونه پدری من خونه بزرگی هست و من خودم خیلی از خونه پدریم میترسم چون...

داستان ترسناک مسافر اردبیل

پاییز سال هشتاد و هفت بود که برای شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام سببی،همراه با مادربزرگم به اردبیل رفتیم. پرواز ما ساعت یازده شب بود. در بدو ورود به هواپیما یک هاله ای مثل یه خوا...

داستان ترسناک همزاد مدینه

سلام داستانی که تعریف میکنم مربوط به مادرم میشه و میخوام از زبون ایشون براتون بنویسم: پدرم سبزه رو و مادرم بسیار سفید پوست به طوری در کنار پدرم مثل روز و شب به نظر میرسیدن، پدرم...

داستان ترسناک انتهای حیاط

من همسرم ۸ سال بعد از ازدواجمون صاحب فرزند شدیم .در این ۸ سال خیلی دکتر رفتیم تا اینکه بعد از کلی مداوا و دعا من باردار شدم اما با شرایط خیلی سخت .در دوران بارداری باید استراحت مطل...

داستان محله جنی

من وقتی دوازده سالم بود چون اجاره مینشستیم رفتیم یه خونه ی دیگه اجاره ای اون محله فضاش خیلی سنگین بودیادمه همون روز اولی که رفتیم تو خونه شبش تا صبح کابوس دیدم گذشت تا یه روز که ر...

داستان ترسناک همه جا هستن

ماجرایی که میخوام بگم برای خودم و خواهرم اتفاق افتاده .من متولد ۵۵ هستم و خواهرم متولد ۶۲ و برادر و خواهر دیگه ای نداریم برای همین بیشتر جاها باهم میریم .عید سال ۹۶ بود که پدر و ما...

داستان ترسناک خانه ای در کوچه کنعانیان

سلام جریانی که می‌نویسم راجب روز ختم مادر بزرگم هست که بر میگرده به تقریبا به سال هفتاد و هفت اون زمان من دبیرستانی بودم مادر بزرگم که پیشش میموندیم با برادرم زنی پر رنج و زحمت...

داستان ترسناک جنای همسایه

دوست داشتم داستانی که با ماورا منزل پدر شوهرم دارم براتون بنویسم باید دقیق فکر کنم از اولین برخوردم براتون بنویسم دوستان این داستانم عین واقعیت هست امیدوارم خوشتون بیاد خب گفت...

جدایی تلخ برای جن عاشق

من مهدی ۳۱سالمه الان موضوعی ک خیلی ترسناک بود و شاهد داره رو میخوام براتون بگم از بچگی با یه موجود زندگی کردم و هم صحبتم بود و هست و ب ادمین هم اثبات وجودشو دادم الان از همسرم جدا ...

داستان ترسناک آوای ناشناس

۱۵ ساله بودم.... دختر بزرگ خانواده. به گمانم؛ چیزی حدود ۲۵ سال پیش؛ یا کمی دورتر؛ اواخر فصل تابستان بود. فارغ از دردسرهای رفت و آمد به دبیرستان دیزان.. دنیا به کامم بود ولی از غرو...

داستان ترسناک جن های منزل پدری

سلام منم دوست داشتم جریان دیدن جن براتون بنویسم برا عشق ماورایا این داستانی که مینویسم عین واقعیت هست خانه پدریم قدیمی نبود اما میگفتن قبلا این منطقه که کوچه ما شاملش میشد قبرس...

داستان ترسناک عزرائیل

سلام، من پریناز هستم،این داستانی که میخوام تعریف کنم در مورد جن نیست بلکه در مورد فرشته ی مرگه،راستشو بخواین فرشته ی مرگ تا حالا سه بار برای گرفتن جونم اومده سراغم و این جریانی ...

داستان جن و جنیان در بنگله های هفتکل

واقعیت دیگری از بچه های طوفشیرین . از زمان های قدیم از وجود جن و پری و آل و دیو و...........مطالب و حرف و حدیث های مختلفی در یاد و خاطر مردم بوده و هست ،که بتدریج به نسل بعد از خود منتق...

داستان زنی در کنار چشمه

داستان ازاونجایی شروع میشه که پدر بزرگموداداشش که الان فوت کردن هفتادسال پیش سر، زمین داشتن کارمیکردن (پدربزرگم اسمش علی بوده. وداداش علی مردان)موقع استراحتشون که میشه علی میگ...

داستان دوران سربازی

سلام من مصطفی هستم ۲۷ ساله از استان مرکزی شهرستان میلاجرد من بچه کشاورزم وسالهای زیادی شبها سرزمین تنها موندم واز شب وتنهایی ترسی ندارم برام عادیه. این داستانی ک میخام تعریف کن...

داستان ترسناک طلسم تنهایی

سلام من‌ رضا راوی طلسم‌ آشنا هستم بعضی از دوستان‌ تو دایرکت گفتن در مورد مغازه که تو کامنتا گفتم بیشتر برامون بگو که داستان مغازه رو هم براتون میگم . اولین باری که اتفاق ا...

داستان ترسناک گنج های پنهان

سلام دوستان جریانی که میگم واسم اتفاق افتاده شوخی نیست قصه هم نیست من بعد این قضایا توبه کردم اما کنجکاویم هنوزم هس واسه همین تو این پیج داستانارومیخونم وخواستم اتفاقات خودم رو...

داستان ترسناک بی اعتقاد

این فیلم رو حتما در سکوت و با هندزفری گوش کنید. سلام دوستان پونه هستم و ۲۶سالمه... اول ازتون خواهش میکنم که اگر اعتقاد به این جور چیزا ندارید دلیل نمیشه بگید وجود ندارن یا اینکه...

داستان ترسناک جن در طبقه بالا

سلام دوستان. ساسان هستم 22ساله از تهران من با خانواده م زندگی میکنم و هرکدوم از ما یه اتاق داریم و من بیشتر وقتا تو اتاق خودمم میخوام حقیقتیو واستون تعریف کنم که یه ماه پیش سرم او...

داستان ترسناک رابطه با زار

یه روز تصمیم گرفتم برم پیش یکی از اشنا های خانوادگی اخه تو روستا زندگی میکنن و جای قشنگیه منم به شکار علاقه دارم اونجا جای خوبی واسه تفریع هست من از سمت خونه حرکت کردم ب اون روستا...

داستان گربه های ترسناک

اولین ماجرایی که بهم اتفاق افتادتو سن6سالگیم بودکه از بس اون خونه برام وحشتناک بودهیچ وقت یه لحظه اش هم یادم نمیره و نمیتونم فراموشش کنم..من اصالتا اهل مشهدهستم والان بیست27سالم...

داستان ترسناک صدای وحشتناک

سلام من فاطی هستم میخواستم یکی از تجربیاتمو بگم براتون....راستش من از وقتی که یادمه یه موجوداتیو حس میکردم ولی همیشه حس میکردم دوسم دارن و بی آزارن و مادرم موقع چهلم من اون موجودا...

داستان ترسناک خواب و بیداری

سلام من خودم از افغانستانم از شهر هرات.. ما قبل شکست طالبان ایران زندگی میکردیم و بعد شکست طالبان رفتیم هرات و یه خونه قدیمی نزدیک های ارگ هرات که قدمت چند صد ساله داره و چند بار ...

داستان ترسناک دعانویس شرور

سلام،این اتفاقی رو که تعریف میکنم،سال هفتاد تو روستای ما که از روستاهای کرمان هست اتفاق افتاده، یه اقایی تواین روستا زندگی میکرده،به نام اصغر،ایشون دعانویس بوده و‌ همیشه دع...

داستان ترسناک آشنای غریب

بعد آخرین اتفاقی که نوشتم شاید شش ماه پیش بودکه سایه سیاه میدیدم و خودم حس میکنم وقتی مینویسم دیگه اوناهارو نمیبینیم.بعداز گذشت همون مدت من و برادرم تصمیم گرفتیم بریم طبق معمول ...

داستان ترسناک سردرگمی

اسم من امیره. داستانی که میخام تعریف کنم‌ مربوط میشه به ۳ساله پیش. یروز خونه تنها بودم .مامانمو بابام رفته بودن کرج مهمونی.ساعت ۱۱ شب بود بابام زنگ زد گف ما دیگه امشبو اینجا می...

داستان ترسناک هرگز وارد این خانه نشو

سلام دوستان این خاطره ای ک میخوام واستون بگم تجربه خودمه دلیلی نداره از خودم در بیارم هرکسی که این چیزا رو دیده باشه ازحرف هام متوجه میشه راست میگم یا نه..خوب بریم سر داستان ? .....

داستان ترسناک در راه

ماجرایی که می خوام تعریف کنم داستان نیست و واقعیت دارد مادربزرگ همسر من بیشتر از ۹۵ سال سن دارد ماجرایی را تعریف میکرد مربوط به تقریبا ۵۰ سال پیش بود ایشون تعریف می کرد یکی از اق...

داستان ترسناک جن تخته ویجا

چند وقتی بود که هر وقت فیلم ترسناک میدیدم، خدا رو شکر میکردم که دیگه خبری از اتفاقات ماوراء طبیعی تو زندگیم نیست، ولی زندگی همیشه اونطوری که میخوای باهات رفتار نمیکنه و همین دو ...

داستان ترسناک همخانه

ابتدا بگم که این ماجرا قصه و داستان نیست .منم نویسنده نیستم و این ماجرایی رو که براتون میگم حقیقت تلخی هست که برای خودم اتفاق افتاده. میخوام براتون از برخورد نزدیک با جن بگم. اول...

داستان ترسناک دیو و دلبر

این خاطره مربوط به یکی از از دوستانم هست و اصرار داشت واقعیت دارد سال ۸۳ برای خدمت سربازی اعزام شدم و بعداز دوران آموزشی به یکی از پاسگاه های غرب کشور منتقل شدم تا ادامه خدمت سرب...

داستان ترسناک ملاقات با جن

سلام دوستان این ماجرا که میخام براتون بگم مال چند سال پیشه.اون موقعه ها من موسیقی کارمیکردم و تو گروهم دوتا نوازنده داشتم که اسم یکیشون همایون بود.خیلی هم باهم رفیق بودیم.خلاصه ...

داستان اون همسایه

اون زن همسایمون که تو بچگیم دیدمش و همه میگفتن جن زده شده (مجنون)، برای مداواش مردی رو آوردند که من تو عالم بچگیم ازش میترسیدم. آخه اون زن با زنجیر به یه تخت بسته بودنش وازبس گریه ...

داستان ترسناک سوارکاران عجیب

۱۲ سال پیش برامون اتفاق افتاده رو براتون تعریف کنم و بدونم اون چیزی که ما دیدیم چی بوده اون سالها با دو تا از دوستانم هر پنجشنبه می رفتیم کوههای اطرافه تهران و یکی دو شب میموند...

داستان ترسناک انتقام سیاه

با سلام این اتفاقی که میخام خدمتتون عرض کنم میشه گفت مال سال هشتاد و دو هست که برای ما اتفاق افتاد یعنی در اصل هم برای ما و هم مادربزرگم. اون سال یه خونه گرفته بودیم خیابون پاسدار...

داستان ترسناک کوتوله های کوهی

اسم این فامیل دورمون حمید هست. این حمید با دوستاش زیاد میرفتن کوه نوردی و گشت و گذار. تو استان بوشهر شهری به اسم شبانکاره هست که نزدیکش یه سری کوه و رودخونه هست و یه سد هم به اسم سد...

داستان ترسناک جن مادر بزرگ

سلام من هم داستان های ترسناک دارم که براتون تعریف میکنم ، یه شب در خانه مادر بزرگم داشتیم میوه میخوردیم که از حیاط صدا اومد رفتم ببینم چیه پش ⛔ ریخت یه دختر بود که پا نداشت و لباس...

داستان ترسناک ابیاری زمین

سلام دوستان قضیه ای که میخام بگم واقعیه خواهرزادم یوسف 17 سالش بود رفته بود سرزمین آبیاری کنه کارش داشته تموم میشده نزدیکای غروب بوده هوا گرگ ومیش بوده که یه مرد میاد طرفش میگه ی...

داستان ترسناک صاحب خانه مخوف

سلام من اهل یکی از شهرهای کردستان هستم مادر شوهر من بازنشسته یکی از ادارات دولتی هستند خیلی وقت بود که قصد رفتن به اصفهان را داشتیم چون تاریخی که مد نظر ما بود خوابگاه اداره مادر...

داستان ترسناک صدای های عجیب

ما یه روز قرار بود بریم کلیبر خونه یکی از فامیلای دور‌مون . البته با بابابزرگمینا.صبح ساعت ۷ باید حرکت میکردم ... من ساعت ۱ خوابیدم همه چیز عادی بود هیچ اتفاقی نیفتاد .از تبریز ...

داستان ترسناک جادوی سیاه

سلام این موضوعی که میخوام براتون تعریف کنم در مورد طلسمو جادو هستش و اینکه اگه کسی واقعا تحت تاثیر طلسم سیاه قرار بگیره چه اتفاقاتی براش میوفته؛ جوری که به مردنه خودش رازی میشه!!...

داستان ترسناک روح زن در خانه قدیمی

سلام هما هستم این اتفاقی که میخوام براتون بگم برای خالم با خانوادش افتاده یعنی از زبون اون میگم خالم سه تا بچه بیشتر نداره یه دختر دو تا پسر،خلاصه یروز خالم تعریف میکرد زمانی ک...

داستان ترسناک شب های بیداری

با سلام من المان بايرن زندگي ميكنم، حدودا 6 سال پيش كه از طريق درس بايد ميرفتم يه شهر كوچيكي به اسم التمن،و براي دوران اموزشي كه مربوط به كارم ميشه، چون حدودا صدو هشتاد كيلو متر...

داستان ترسناک کل کل امیر و دیدن جن

جریان این خاطره از روزی شروع شد که یه روز استاد یک ساعت زودتر درس رو تموم کرد،بعدش رو کرد به بچه‌ها گفت این وقت رو بذاریم واسه یه بحث آزاد،،پیشنهاد بدید راجع به چی‌ بحث کنیم.....

داستان ترسناک اجنه مزاحم

وقتی سوم راهنمایی بودم نقل مکان کردیم به شهر اونجا یه خونه اجاره کردیم و حدود سه سال تو اون خونه موندیم یک خونه تقریبا متروکه روبه روی خونه ی ما بود که شخصی اومد و اونو بازسازی کر...

داستان ترسناک روح مادر بزرگ در خواب

این داستانی که میخوام براتون بگم رو از زبون دوستم میگم چون این اتفاق واسه اون افتاده و مبوط به دوساله پیشه از زبان دوستم:?? بابای من یک مادربزرگ داشت که خیلیییی پیر بود یجورا...

داستان ترسناک این جن مسلمان است

سلام به دوستان گلم من یاسینم ۲۹سالمه از کرمان.ما خونمون کنار قلعه دختر یکی از قلعه های اثارباستانی کرمان که صدهاسال پیش مرکز فرمان روایی کرمان بود.الان تحت نظر میراث فرهنگی هست....

داستان ترسناک اتفاقات عجیب و غریب

داستاني كه ميخوام براتون بگم كاملا واقعيه ١٤سالم بود خونه جديدي كه ساخته بوديم اومديم تقريبا يك سال بود ساكن بوديم يك شب تو همين شباي سرد پاييز بود از اونجايي كه ميترسيدم اومدم ...

داستان ترسناک روز برفی

دخترعمه من معلم ابتدایی هستن،حدود پانزده سال پیش ایشون مجرد بودن و توی روستاهای دورافتاده خدمت میکردن،البته تنها نبودن ،ی چندنفر خانم همکار هم باایشون توی روستا هم خونه بودن،...

داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

راستش من الان سی سالمه و این داستان برمیگرده ب سال اول دبیرستانم(۱۴_۱۵) سالگی.خونه داییم با مادربزرگم به هم زندگی میکردن ،توی یه خونه قدیمی ،اون موقع ها من با دخترداییم خیلی صمیم...

داستان ترسناک آن آل

من تو رشت زندگی میکنم واز اونجاییکه اصالت مون کورده منوتوسنه دوازده سالگی شوهردادن و کوردها دخترو زود شوهرمیدن خونه پدرشوهر تویکی از روستاهای اطراف رشت بودمنم واسه زندگی بردن ...

داستان ترسناک بز راهنما

الان دارم بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه.بچه بودم پنجم ابتدای رفته بودیم روستا خونه پدر بزرگم اونجا بخاطر تالابهای که داره معروفه تو لرستان ظهر رفته بودیم اب تنی با پسر داییم (...

داستان ترسناک پیرزن و زن حامله

سلام اسمم کیومرثه این داستانی که میگم از زبون پدر بزرگمه تقریبا مال ۵۰ یا ۵۶ سال پیشه ، تعریف میکرد یه روز با اسب از سر زمین میومده که میبینه یه پیر زن داره تو صحرا تکو تنها میره ...

داستان ترسناک موکل من

ماجرایی که میخوام تعریف کنم شاید ترسناک نباشه ولی دروازه ای توی زندگی من باز کرد که باعث شد خیلی اتفاقات ترسناکی واسم بیفته من سال دوم راهنمایی بودم اونموقه سری اول گوشی های دور...

داستان ترسناک قالی مرگ

سلام داستانی که براتون ميگم از زبون دوستم مرجان براتون تعریف می کنم من هم مثل دوستم مرجان عاشق هیجان و ترس و این جور چیزها بودم و هر وقت به هم میرسیدیم برای هم دیگه داستان های ترس...

داستان ترسناک اذان صبح

من پریم 15 سالمه که تولرستان شهر دورود زندگی میکردیم دورود شهر بزرگی نبودخونه هام اغلب قدیمی سازبودن توی این شهر آدمای خیلی اصیلی زندگی میکنن واتفاقای عجیب غریبی رخ میده خیلی عج...

داستان ترسناک سیاهی مطلق

اسمم لیداهست اتفاقایی ک برام پیش اومده برای دوسال پیشه زمانیکه 20سالم بود....من متاهلم خونه ام جوری بودکه ازیطرف روبه بیابان بودازطرف دیگه یه کوچه تنگوتاریک که شباخیلی ترسناک بو...

داستان ترسناک باغ نفرین شده

پدرم بازنشسته شده بودحوصله خونه نشستن وبیکاری رونداشت تویکی ازروستاهای زنجان زندگی میکنن،دنبال یه کارسبک بودتااین که یک روزیکی ازدوستان قدیمیش بهش پیشنهاددادکه توموتورخونه ...

داستان ترسناک حمله ی جن

سلام ،خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم ،برمیگرده به دوران سربازیم،،من در چابهار،دراستان سیستان وبلوچستان خدمت کردم،،از اونجا باز تقسیم شدیم به یکی از دورترین نقطه صفر مرزی،...

داستان ترسناک احضار کردن

سلام. من فاطیما هستم و 18سالمه. ماجرایی که می خوام بگم کاملا واقعیه و خودم تجربه کردم. اسفند 1396بود. صبح اون اتفاق من و دوستام توی مدرسه تصمیم گرفتیم برای مسخره بازی و خنده روح احض...

داستان ترسناک جن سیصد ساله

سلام اسم من لیانا و متاهلم. شاید باور نکنیم که خیلی از عادتهایی که تو تنهایی تو خونه داریم چه مصیبتها وعواقبی رو پیش رومون میزاره من از بچگی متوجه رو یه چیزای غیر عادی میشدم ول...

داستان ترسناک جشن جن ها

امروز قصد دارم ماجرایی که برام سالها پیش تابستان ۱۳۷۲ رخ داد تعریف کنم.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد ...

داستان ترسناک ازدواج

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند: من در سال1374 در روستای "کرزان" از توابع تویسرکان منبر می رفتم. روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای...

داستان ترسناک روح پدر بزرگ

سلام من مي خوام ماجراي چند سال پيش رو براتون بنويسم من روياهستم 16 سالمه اين ماجرايي كه براتون تعريف مي كنم واقعيه واقعيه تازه پدر بزرگم فوت كرده بود كه ما براي 3 اش به استارا سفر...

داستان ترسناک عروس اجنه

سلام،یه اتفاقی روبراتون نقل قول میکنم که مادربزگم برام تعریف میکرد،میگفت من تک دختریه خانواده پولداربودم که خیلیهادوست داشتن بخاطرپولوثروت باماوصلت کنن پدرم من دست به سیاه و...

داستان ترسناک سوهان روح

من یه دختر 16ساله ساکن برازجانم همه چی از بچگی شروع شد بچه که بودم وقتی داشتم با داداشم بازی می کردم صداشونو شبی صدای مامانم می کردن صدام می کردن در صورتی که مامان سر کار بود از بچ...

داستان ترسناک گربه دم در

میخام اتفاق های این چند هفته روبرات تعریف کنم،یکی ازدوستان بعد ازقضییه اون داستان که قبلا گفتم اومد و گفت همه جای خونه سرکه سیب خانگی بریزید منم همین کاررو کردم وهممون اون غسل ر...

داستان ترسناک ثبت اتفاقات

روز ها گذشت و طبق معمول یه سری از اتفاقات و خطرات اطراف خودم یا دوستان و اقوام و میدیم و اعلام میکردم که همه دقیق مثل تیری به هدف مینشست که داستان ها و اتفاقات رو دفعه بعد براتون م...

افسانه چهار مرد با کالسکه

در آفریقای جنوبی هم افسانه‌های متعددی وجود دارد که یکی از ترسناک‌ترین آن به سال ۱۸۸۷ بازمی‌گردد. چهار مرد با کالسکه به غرب بوفورت می‌روند. این منطقه به منطقه ارواح معرو...

داستان ترسناک گل سر سبد

با سلام وخسته نباشیدمن خانمی ۵۴ ساله هستم که درگیر یک سری اتفاقات نا خوشایندی شدم و تقریبا زندگی زناشویی ام دچار مشکل شده بعد این همه سال وبا داشتن عروس وداماد ونوه وفکر میکنم ک...

داستان ترسناک همخونه ای

سلام من هادی از بلوچستان هستم . پدر بزرگه پدرم بزرگترین و مشهورترین جن گیره بلوچستان بود اون موقع ها اونجا برق نبوده و جنگل بوده و با شتر اونو میبردن واسه جن گیری تا جن از بدن جن ز...

داستان ترسناک خانه وحشت

من الان 20سالمه ۲ سال پیش ک تازه وارد دانشگاه شاهرود شدم چون دانشگاه از شهر خودم دور بود خوابگاهی شدم از ترم بالاییا میشنیدم ک چیزای عجیبی توی خوابگاه میبینن ولی توجهی نمیکردم به...

داستان ترسناک خانه مشترک

اولا من خیلی وقته که مقاله و خاطره ننوشتم و حتی نظر هم ندادم ،علتش این بوده که یسری از دوستان یا اطلاعات ندارن و توهین میکنن یا اینکه از رویه حرف هایه دیگران دارن راهکارهایه اشتب...

داستان ترسناک هراس در پارکینگ طبقاتی

سلام من‌معاون وحسابدار یکی از پارکینگ های طبقاتی یه برج تو کرج بودم هفت طبقه داشت به زیر زمین که گاهاً من یامدیر اصلی مجبور به سرکشی طبقات بودیم یه کارگر افغانی داشتیم خیلی ...

نشان های تسخیر شدن

سلام دوستان اسم من مهدی من سیو هفت سالمه این داستان مربوط به خودمه،من یه چند سالی توی هندوستان به همراه دوستم آرمان زندگی کردم میدونین اونجا خیلی مدیوم های قوی و جادوگر های قدرت...

داستان بزغاله نحس

این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به سال ۶۰ که من اصلا به دنیا نیومده بودم این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای کارگر یکی از همسایه های ما که کنار باغ ما باغ...

داستان ترسناک در قالب پدر

سلام سارا هستم ۱۷ ساله از شیراز ، این داستان که میخوام براتون تعریف کنم برای خودم اتاق افتاده و کاملا واقعیه حدودا یکسال پیش بود اون شب از مهمونی اومده بودیم و مامان بابام حسابی ...

داستان ترسناک خواستگار سمج

سلام یسنا هستم 22 ساله ازقشم. این داستان که میخوام تعریف کنم مربوط به خواهر شوهرم هست که زندگیش از وقتی به دنیا اومده تا الان که 27 سالشه پر از ماجراهای ماورایی بوده مامانش میگفت ف...

داستان ترسناک در مجاورت آرامگاه

سلام خدمت دوستان یه داستان هست مربوط به داداشم که تو محل کارش سال 89 اتفاق افتاد داستان از زبان داداشم کار ما جوری بود که بهار و تابستون شدید میشد و پاییز رفته رفته کم میشد زمستون...

داستان ترسناک طلسم رعد و برق

سلام من یک خاطره داشتم که برای پارساله ، تعریف میکنم امیدوارم جالب باشه ، من با سه تا از دوستام رفته بودیم برای در اوردن زیر خاکی یکی از رفیقام یک دستگاه فلز یاب جیوه ای داشت که ق...

داستان ترسناک صدای زمخت در پاساژ

سلام.علی هستم از بجنورد این خاطره مال چند سال پیشه که من تویکی از پاساژ های شهرمون نگهبانبودم ساعت یازده شب شد و من میخواستم پاساژ رو تعطیل کنم کرکرهارو پایین زدم وقلفشون کردم ر...

داستان ترسناک معشوقه آویزان

سلام اسم من علی هست و تهران زندگی میکنم این داستانی که میخوام بگم برای پسر عموم رضا اتفاق افتاده اینم بگم که منو رضا دقیقا همسن هستیم.وقتی میگم دقیقا یعنی هر دوتامون دقیقا تو یه...

داستان ترسناک احضار با خانواده

اسمم علی ساکن شهرستان بجنورد این خاطره که میخوام بگم مربوط به سه سال پیشه که من و برادرم عماد که خیلی کنجکاو هستیم تخته ای به نام تخته ویجا که خیلی از شما میدونید چیه پیدا کردیم ....

داستان ترسناک همبازی سایه ها

سلام دوستان یوحنا هستم کارم دعا و طلسم قرآنیه و این داستانها توسط مشتریام نقل شده منم نخیلی دوست دارم تجربیاتم با شما به اشتراک بذارم،سال 89 تو دانشگاه پیام نور تدریس میکردم ی شا...

داستان ترسناک کتاب سرد

سلام وقت بخیر ،من قبلا به کتاب دعا وطلسم خیلی علاقه داشتم البته ده سال پیش اون موقع دنیای مجازی نداشتم واسه همین با کتاب دعا ونماز وختم قرآن خودمو مشغول میکردم عید رفته بودیم قم ...

داستان ترسناک طلسم آبکی

سلام روزتون بخیر.من ۳۲ سالمه و دوتا بچه دارم یکیش ۱۱ ساله و اون یکیم ۷ ماهو نیم.شغلمم:خونه دارم قضیم اینه ک من با همسرم دوست بودیم از رو عشق ک عاشقه هم بودیم ازدواج کردیم سال ۸۴ عق...

داستان ترسناک خواب و مادر بزرگ

با نام خدا خاطره من برمیگرده به دوران قبل از رفتنم به مدرسه بود ، من تو یک خونه ای در یکی از روستاهای حاشیه شهر آمل بزرگ شدم ، خونه ما طوری بود که میشد توش دو سه خونه وار زندگی کنن ...

داستان ترسناک شیک پوش

من چند تا خاطره داشتم که میخوام یکیشو براتون تعریف کنم ، من بعد از خدمت سربازیم سخت دنبال کاری برای خودم بودم که یکی از اقوام منو به یکی از دوستاش که در حال ساختن یک ساختمان ویلای...

داستان ترسناک خواب های صادقانه

دور و بر سالهای ۷۷ به بعد بود که خوابهای صادقه من شروع شد واقعا اینو میگم که هر چه رو در خواب میدیدم به مرور در طی روز بعد و یا روزهای اینده عینا اتفاق می افتاد بعضی اوقات بچه هایم ...

داستان ترسناک خاطر خواه مزاحم

سلام این ماجرا برای دوستم اتفاق افتاده که از زبون خودش براتون می‌نویسم دوماه از ازدواج من و همسرم علی می‌گذشت علی دانشجو بود یه شب تابستون که از گرما پنجره هال باز بود و همس...

داستان ترسناک طلسم گربه

سلام شبتون بخیر میخام داستان سومم رو بگم ولی قبلش لطفا تجربیات تلخ و غم انگیز دیگرانو تخیلات فرض نکنیم و به زندگی هم احترام بذاریم . چن ماهی میشد خواب های بد و اشوب میدیدم با خودم...

داستان ترسناک احضار ناموفق

سلام یه داستان دارم از خانم همسایه که میشه عروس زن دایی شوهرم که اسمش مولوده که خونشون دیوار به دیواره خونه ماست ، یه شب مولود اومد پیشم منم شروع کردم از جن های تو خانه کم و بیش بر...

داستان ترسناک نگهبان مقبره

سلام دوستان عزیز داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای زن همسایه خانه پدریم اتفاق افتاده بود ، کمی از جو کوچشون براتون بگم که کوچشون بن بست بود و اونجا ده خانواده بودیم همه هم ...

داستان ترسناک لبخند سیاه

با سلام من عبدالله هستم در استان فارس زندگی میکنم و ۱۶ سال سن دارم .یه شب که با پدر و مادرم از خانه مادر بزرگ برمیگشتیم حدوداً ساعت دوازده به خانه رسیدیم آن زمان مادرم حامله بود و...

داستان ترسناک شبح روی دیوار

عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه . خاطره ای که براتون تعریف میکنم برای دو سال پیشه من یه دوستی داشتم که خیلی به احضار و این چیزها علاقه داشت علاقشم از زمانی شروع شد که مادر اون بنده ...

داستان ترسناک عمارت مخوف

درود متیو هستم چهار ماه بود گروه شده بودیم ما باید به مردم کمک میکردیم! خاطره های تلخ زیاده همیشه سعی داشتیم دیگرانو آگاه کنیم دوتا از خاطره هام بدترین لحظه های زندگیم بود یکیشو ...

داستان ترسناک من و ریاضی

با سلام ، وقتی من 15 سالم بود بشدت نماز خون شده بودم مامانم میگفت شبها قبل خواب به بالشت سه بار بگو قبل اذان بیدارم کن تا بیدارت کنه منم باورم شده بود جالب اینجاس همیشه موقعه نماز ...

داستان ترسناک خرید خودرو سنگین

سلام. این واقعیت. برای خود من اتفاق افتاده. نام من حمید هست.. سال نود دو بود. تو خونه ساعت حدود. 2"نهار خوردم. به خانمم گفتم.. میرم. ماشین سنگین بخرم. گفت. بی خیال. صاحب ماشین . آدم گ...

داستان ترسناک جن زیبا معشوقه پدربزرگ

سلام دوستان این داستانیو که میخوام بگم براتون برای پدر بزرگم در زمان جوونیش اتفاق افتاده از زبون اون میگم که برام تعریف کرده، خلاصه یه روز پیش پدر بزرگم نشسته بودم ازش پرسیدم با...

داستان ترسناک ملاقات با پری

سلام دوستان گل یه داستان جالب دارم از دختره خواهرم ، خانه خواهرم تو روستا هست خواهرم یک دختر به نام فاطی داره یک روز دخترش فاطی عصر سوار اتوبوس میشه بیاد شهر ، میگه یه دختر از روس...

داستان ترسناک طلسم در نقاشی

میرم سر اصل داستان من پسر خاله ایی دارم بسیار خوش تیپ و خوش قیافه پر از انرژیهای مثبت و شاد با هم میرفتیم بیرون عشق و حال خلاصه خیلی شاد بودیم تا اینکه اسماعیل وقت خدمت سربازیش فر...

داستان سکوت در برجک

از زبان همکارم تو دوران خدمت چون تو کوه و بیابونی بودیم محل پستای نگهبانی با فاصله از هم و قرارگاه بود و برای ما پست دادن تو شرایط که هیچی نداشتیم تو اون شرایط واقعا ترسناک بود مخ...

داستان آسیابان جنی

این اتفاق واسه پدرم در جونیش افتاد داستان از زبان پدرم در جوونی اونموقع برق هنو به روستاها نیومده بود و مردم با روشنایی هوا کار میکردن با تاریکی میرفتن خونه واسه خوابیدن من وقت...

داستان ترسناک بازگشت روح پری

سلام این ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برای خودم اتفاق افتاده من دخترم بیستو شیش سالمه مجرد هستم اسمم مونا با خانوادم اساس کشی کردیم از خونه قبلیمون به یه محله جدید که ا...

داستان ترسناک ورود به منزل

با سلام به دوستان ماجرایی که تعریف میکنم برای سه سال پیشه من به همراه پدر و مادر و دو تا از خواهرام بخاطر شرایط کاری که برای پدرم پیش اومده بود از یزد به یک خانه دیگه که تو شهر زاه...

داستان ترسناک شیطان در خواب

من خانم هستم و سی سالمه .پنج سال پیش ازدواج کردم .تو این مدت پنج سال زندگی متوجه تفاوت فرهنگی و دخالت خانواده ی همسرم تو زندگیمون شدم .خانواده ای که هنوز پنجاه سال از جامعه ی متمدن...

داستان ترسناک موجود غول پیکر

سلام دوستان این داستانی که میخوام تعریف کنم مال عموم هست خدا رحمتش کنه خیلی مومن بود اذان گو مسجد روستاشون بود و پیش نماز مسجد اینقد دوستش داشتیم هر وقت میامد خانه ما همه دورش جم...

داستان ترسناک همسایه چهار نفره

سلام داستانی که میخوام تعریف اتفاقاتی هست که برا خودم افتاده من شوهرم و دختر و پسرم تو یه خانه قدیمی که سی چن سال پیش ساخته شده هست که دارای دو ساختمان یکیش قدیمی هست یکی دیگشم که...

داستان ترسناک همسایه ماورایی

سلام این داستانی که میخوام بنویسم مال خواهرم هست دو سال از من بزرگتره ، تو خونه اونموقع ما سه خواهر مجرد بودیم که با مادرم برای یک مدتی تنها زندگی میکردیم پدرم مجبور بود بخاطر شر...

داستان ترسناک تجربه حس وحشتناک موجودات ماورایی کنارم

سلام دوستان عزیز اول بگم من دخترم بیستو چهار سالمه اسمم ستاره ما توی آدربایجان غربی شهرستان جلفا زندگی میکنیم خونمون ازین قدیمیاس که دو طبقست بعد پشت خونمون صحراست یزره دور ترش...

داستان ملاقات با شیطان

به نام خداوند بی همتا ، و با سلام به خوانندگان عزیز ، ۴سال پیش بود که پیج اینستاگرام زدم و تازه اومده بودم اینستا به خاطره علاقه ای که همیشه داشتم توی مسائل ماورائ طبیعه اکثره پی...

داستان حمام روستایی

داستان من مربوط به خودم نیست بلکه از پدر دوستم هست ، که نقل میکنم براتون دوستم میگفت اززبون پدرش تقریباسالهای ۶۹یا۷۰بودکه تومهابادکردستان توخدمت سربازی بودم واون موقع هم که زی...

داستان جن های دریایی

سلام ، درسال ۸۱ دریگان دریایی درجنوب کشور شهرچابهار مشغول خدمت سربازی بودم .کشتی ها یالنج هایی که بدون مجوز وارد آبهای ما میشدند را توقیف میکردیم.خوب یادمه که اوایل زمستان بود ی...

داستان ترسناک خانه مخروبه

یک خاطره ای که برای من اتفاق افتاده بود رو میخواستم براتون تعریف کنم ، من از وقتی که یادمه موقعی که وقتی که شبها تو خونه یا هرجای دیگه تنها میموندم به شدت میترسیدم رسم به حدی بود ...

داستان ترسناک جاده یک طرفه

سلام من به همراه یکی از دوستام به یکی از روستاهای اطراف شهر میبد یزد رفته بودیم از اونجاییکه از شهر ما تا اونجا در حدود سه ساعتی راه بود و از وسط یک کویر خشک و لم یزرع رد میشد غروب ...

داستان ترسناک ساخت فیلم

سلام من ۱۴ سالمه و دخترم بچه تر که بودم عاشق چیز های ترسناک بودم الان هم هستم بالای خونه مادر بزرگم خالی بود هیچ گونه چیزی توش نبود دوتا اتاق با یه حال و یه اشپز خونه کوچولو داشت و...

داستان ترسناک آغوش پدر بزرگ

داستانی که میخام بگم واقعیت دارد وخواهش میکنم هرکسی تونست کمکم کنه واماحکایت زندگی من بنده در بچگی در یکی از روستاهای اراک همراه پدر ومادرم زندگی میکردم زمان بچگیم تقریبا 5یا 6س...

داستان ترسناک هک وای فای

سلام میخواستم یکی از خاطراتی ک برای خودمو و دوستام اتفاق افتاد رو بگم من اسم علیه ولی دوستام عليرضا صدام میکنن و من ی هکرم و توی اطراف روستا ی مادریم یک خونه ای بود که طرفهای مشهد...

داستان ترسناک ملکه مار ها

این خاطره ای که میخوام بگم مال زمان نوجوانی من هست و میدونم همتون منو قضاوت خواهید کرد که چه آدم بدی بودی ولی گذشته ها گذشته و من هم تاوان همه اون حیوون آزاری ها رو دارم پس میدم هن...

داستان طلسم دفن شده

این داستانی رو که میخام براتون تعریف کنم برمیگرده به حدود پنج سال پیش...بچه ها من باستان شناس هستم و بخاطرموقعیت شغلی وکاریم با بچه های دانشگاه برای کندو کاو زیاد میرفتیم بیرون ش...

داستان ترسناک مش حبیب

داستانی که میخوام بگم مربوط میشه به زمان کودکی البته نه زیاد کودک ۱۲ ساله بودم .ماه محرم بود اونجا یک شرکت دولتی بود با خانه های سازمانی و مسجد دم در نگهبانی حدود یک کیلومتر از خا...

داستان ترسناک دیسک پرنده

حدودنه ماه پیش یه شب که همسرم خونه نبودوبادخترم تنها بودیم یه اتفاق خیلی عجیب افتاد.تازه چشمام گرم خواب شده بود که یه صدایی مثل دینگ دینگ به گوشم رسید.این صدارو قبلن هم شنیده بود...

داستان ترسناک چهلم همسایه

سلام من اسمم جاويده يادمه ١٠سال پيش تو اصفهان زندگي ميكرديم من نو جووون بودم كارخونه اجر پزي كار ميكردم خونه مون تو يه كوچه بود كه با خيابون اصلي فقط یه كوچه فاصله داشت هر روز سر ...

داستان ترسناک لانه مرغ

داستانی که میخوام تعریف کنم مال دهه ۶۰ هست .اون زمانها ما در شهرستان بودیم و پدرم یه خونه کاهگلی و سنگی خودش درست کرده بود که حالت زیر زمین داشت .و یک حیاط بزرگ که دیوارش با بلوک س...

داستان ترسناک آلارم ساعت

من از زمانی که یادم میاد وقتی خیلی کوچولوبودم همیشه چیزهایی رو میدیدم که دیگران نمیدیدن.اوایل فکرمیکردم موضوع عادیه ودیگرون هم میبینن ولی بعدها که بزرگترشدم دیدم اینطورنیست.م...

داستان ترسناک دلهره در مزار

با سلام و خسته نباشید میرم سرغ خاطره خودم ، خاطره ی من مال سال هشتادو هفت هست اون موقع دوازده سالم بود با یکی از پسر خاله هام به نام امیر حسین شب ساعت یازده رفته بودیم به یکی از مز...

داستان ترسناک طلسم مار

از اینجا براتون تعریف میکنم که رفته بودم توی یک رودخونه ای توی شهر کرج شنا کردن ، خونه ی ما اون موقع توی یکی از روستاهای شهر طالقان بود و طبق برنامه تابستانی که چیده بودن هر روز م...

داستان ترسناک فروشگاه

ساکن استان قم هستم، چند سال پیش یکی از اقوام ما که توی مرکز شهر کرج یک فروشگاه کت و پیراهن و غیره داشت از من دعوت که برم پیشش کار کنم، منم با خوشحالی پذیرفتم و رفتم و مشغول کار شدم ...

داستان ترسناک کشیدن مو ها

سلام النازم ۲۸ساله از اهواز دیشب یکی از خاطراطم که خانه پشت به کوه بود رو براتون فرستاده بودم خاطره دومم هم مال دوسال پیشع یشب توی خونه تنهاخوابیده بودم (رو کمرخوابید بودم) طرفا...

داستان ترسناک خانه پشت به کوه

‌سلام خسته نباشید خاطره من کوتاهه وبرمیگرده ب حدود۱۵ سال پیش وقتی توی شهرستان کوچیکی زندگی میکردیم یه منزل ویلایی بزرگ داشتیم که پشت به دره وکوه ها بود...حیاط بزرگی داشت و یدر...

داستان ترسناک خانه کاه گلی

سلام داستان خانه کاهگلی اجنها یک روز تابستانی در مرداد ماه همراه باهمسرم و دختر دوساله مون به مسافرت رفتیم تو جاده دم غروب بود خسته به ناچار ماشین رو نگه داشتیم هوا هنوز روشن بو...

داستان ترسناک کوچولو های مرداب

سلام به دوستان عزیز، خواستم مطالبی و داستانی که برای رفیق نزدیکم افتاده بود رو براتون تعریف کنم که در مورد ادم کوچولوهاست، که یک مدتی هست خیلی من رو درگیر خودش کرده، چون راجبش ت...

داستان کارگاه نجاری

یکی از دوستای من شغلش نجاری بود و بیشتر کار مبل سازی انجام میداد چند سالی بود ک داخل ی کارگاه تو شیراز کار میکرد خلاصه بنا به دلایلی از اون کارگاه اومد بیرون و ب ناچار تو ی کارگاه ...

داستان پرو لباس

سلام من کلی داستان دارم درباره ماوراطبیعه چون کارم با فال قهوه و تاروت و... ایناهست هم برا خودم عادی شده هم داستان واقعی از مشتریا و دوستان عزیز دارم بگم البته اینو بگم اجنه سراغ ...

داستان ترسناک عروس تنها

داستان برمیگرده به هجده سال پیش وقتی که من اولین فرزندم به دنیا اومد خیلی آسیب پذیر شده بودم از همه چیز وحشت داشتم زمانی که شبها داخل خانه به همراه نوزادم تنها بودم تا صبح از شدت ...

داستان ترسناک شمیم لبخند

به نام خدا سلام دوستان داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به اوایل ازدواجم که تازه خونرو اجاره کرده بودیم هم خودم سنم پایین بود هم خانومم من چون کارم همیشه شبا بودش مجب...

داستان ترسناک کوتوله های آبشار مارگون

قبل از هرچیز در مورد ماجرا میخواستم بگم که واقعی هست وتجربه ی بین خواب و بیداری یا خواب یا رویا نیست ودلم نمیخواد وقت شما و اعضای پیج رو با خواب و خیال بگیرم تابستون سال نودوشش با...

داستان ترسناک مخروبه

معمولا تابستونا چند باری پیش میاد شب باغ بمونیم.باغ ها چون از روستا دورن برق کشی ندارن. شبای باغ به حدی تاریکه که اصلا در تمام عمرم هیچ چیز به تاریکی اونجا ندیدم.به معنای واقعی ظل...

داستان ترسناک تسخیر شدن نامادری توسط جن

سلام دوستان عزیز این اتفاقیو که میخوام تعریف کنم برای خودم افتاده من دختر هستم بیستو پنج سالمه اسمم بهاره هستش،این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم برای نامادریم افتاده من ...

داستان ترسناک مسیر میانبر

این داستان برای اخرای تابستون اولین سالیه که اونجا بودیم خوب جونم براتون بگه که داستانی بگم لذت ببرین : اخرای تابستون بود تو اون تابستون من دیگه کل ابعلی رو شناخته بودم از سر تا ...

داستان ترسناک پیشبینی های دقیق

من یه مدتی هستش که یه اتفاقاتی اطرافم در حال وقوع هستش که اوایل خیلی خفیف اتفاق می افتاد و رفته رفته شدت گرفت اومدم تا رسیدم به پیج ناشناخته ها و یه پیامی برای ادمین ارسال کردم که...

داستان ترسناک شبح درخت گردو

خوب من یه داستان خیلی ترسناک البته تو شرایط اون موقع خودم دارم که میخوام براتون تعریف کنم ، یه شب با مامانم توی حال خوابیده بودیم اون موقع محرم بود و بابام طبق هر سال برای پختن ن...

داستان اقامتگاه وحشت

مدتهاست داستانهای خوب شما را میخونم و تصمیم گرفتم منم داستانی واقعی را باهاتون به اشتراک بزارم ممکنه بعضیا بگن داستان آشناست بله درسته چون چند وقت قبل این داستان رو توی لایو زن...

داستان احضار موکل

من الان سی و دو سالمه، بچه که بودم، شاید حدود سه یا چهار ساله، خوابهای ترسناکی میدیدم که مرتبا و عینا تکرار میشد. اونقدر واقعی بودن که حتی توی بیداری هم شدیدا وحشت داشتم. خواب مید...

داستان ترسناک چوپان جن زده

سلام. این داستانی که میخوام تعریف کنم بخشیش واسه خودم اتفاق افتاده و یه بخشیش رو از پدربزرگم شنیدم. ما یه باغ توی روستای پدربزرگ پدریم داریم. البته تمام باغ های اون روستا خیلی دو...

داستان پرواز به سوی رویا پردازی

فلج خواب نعمتی از سوی خداوند است به ما انسان ها در رسیدن انسان به این حالت هیچ موجودی دیگر دست ندارد ، بطور خیلی خلاصه توضیح میدم این فلج خواب جزو مراحل اولیه برای ارتباط با بعدی ...

داستان گوساله تک چشم

سلام ، سریع میرم به گفتم خاطره ی خودم ، من یه عمو دارم که توی یکی از روستاهای زنجان یک زمینی داره که توش کشاورزی و کمی دام نگهداری میکنه ، اون روستا زیاد جمعیت نداره کلا همش صدوبی...

داستان رد پای مرموز

سلام این خاطره مربوط میشه به سال هشتاد یا هشتادو یک وقتی نه یا ده سالم بود پدر من نظامی بود یه شهر دور تو اون شهر یه باغ اجاره کرده بود و گوسفند هم داشتیم و اونارو میبردیم چرا یه ر...

داستان ایسل جک

سلام من میچ هستم نمیدونم شما به ماورالطبیعه یا هرچیزی که مردم اسمش رو میزارن اعتقاد دارین یا نه اما من اینجام بگم که اون واقعیه... سلام من میچ هستم نمیدونم شما به ماورالطبیعه یا ه...

داستان ترسناک خانه ارواح اجدادی

سلام این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم حدودا برای بیست ساله پیش هست که بخاطر جالب و عجیب بودن برای شما میفرستم امیدوارم خوشتون بیاد وقتی چهارده ساله بودم پدر و مادرم از یك...

داستان ترسناک موجودات درخشنده

سلام من میخوام یک ماجرا از یکی از دوستای دانشگاهیم رو براتون تعریف کنم حتی دوستم این ماجرا رو تو کلاس درس اندیشه اسلامی برای استاد و دانشجوها تعریف کرد و استادمون پس از شنیدن ما...

داستان ترسناک سفر ماورایی

من آرش هستم و داستان واقعی دارم که برایتان ارسال کردم بنده سالهای زیاد با اجنه و امور ماوراءالطبیعی مرتبط بودم و بسیار با اجنه برخورد داشته ام و حتی یکنفر از آنها در دوره دانشجو...

داستان ترسناک شبی که جن دیدم

تابستان 19 سالگی ام بعد از امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتم تو راهی که همیشه بهش فکر میکردم قدم بزارم. زندگی مادی و دنیا بنظرم بیش از پیش تکراری پوچ و بیهوده بود ..چاره ای نداشتم به ت...

داستان ترسناک جن یا سنجاقک

سلام خسته نباشید خواستم یک چیزهای عجیبی که من و دوستانم در جاده چالوس مشاهده کردیم رو براتون تعریف کنم من چند سال پیش با دوستام رفته بودیم جاده و کنار رودخونه چادری زده بودیم و ش...

داستان ترسناک شب دهات

سلام محمد هستم میخوام یکی از ترسناکترین داستان هامو برای شما دوستان تعریف کنم این داستان واقعیت داره درمورد منو پسرخالم جنی که جون مارو نجات داد هرکی میبینه حتما بخونه ، منو خو...

داستان جک خندان

تو سال ١٨٠٠ عيد كريسمس بود،لندن،اينگيليس،و تو يه خونه كوچيك كنج شهر يه پسر هفت ساله كوچيك به اسم ايزاك زندگي ميكرد.ايزاك بچه تنهايي بود و حتي يه دوست هم نداشت.وقتي بقيه بچه ها با...

6 تا از بهترین داستان های ترسناک فارسی

گونهٔ وحشت سبکی تخیلی در هنر و ادبیات است که به مسائل غیرواقعی و تخیلی و برخی داستان‌ های عامه‌ پسند می‌پردازد.  در این قسمت 6 تا از داستان های ترسناک و پر بازدید رو بررس...

داستان رویت غیر منتظره

سلام به همگی ، خاطره ای عجیب داشتم میخوام منم تعریف کنم ، بچه که بودم با داداش بزرگم با هم شوخی های ترسناک انجام میدادیم همتون میدونید چه شوخی هایی ، مثلا پشت دیوار قایم میشدیم و ...

داستان حضور محسوس

من خواهری دارم که مثل ما خیلی به ماورا علاقه داره و یه مدت خیلی تو کانال های ماورایی و این جور چیزها که موجودات ماورایی رو معرفی و توضیح میده خیلی میگشت و مطلب میخوند. مثل موجودات...

داستان برخورد نزدیک

سلام خدمت همه خوانندگان محترم اول از همه خدمت همه عزیزانم یه توصیه دارم که هیچ وقت دنبال این مسائل بدون امادگی قبلی نرید ، یا بهتره بگم اصلا دنبالش نباشید ، چون برخورد نزدیک از ...

داستان مشاهدات برادران

ماجرایی که تعریف میکنم از برادرمه که یه مدت اصفهان زندگی میکرد با دوستاش خونه داشتن که باهم زندگی میکردن ،اون خونه خیلی چیزای عجیب میدیدن یادمه یه شب خونمون زنگ خورد و گوشی رو ب...

داستان ترسناک شبح پرنده جنگل

 اون عده افراد بانمک و تو دل برو نیان و خوشمزگی نکنند که به نطر من منفورترین و کثیفت ترین افراد همینها هستند که میان و به داستان و خاطرات دیگران ایراد میگیرند و میگویند که غلط ...

ترس تا سر حد مرگ

با سلام این تجربه شخصیه بنده هست مدتها پیش دوستی داشتم که مدام با هم سر مسائل ماورا بحث میکردیم اون باور داشت و من منکر و هیچ کدوم کوتاه نمیومدیم مدتها گذشت و یک شب که داشتم از سر ...

داستان ترسناک مهمان سرای غبار آلود

سلام این داستان و رمان نیست ماجرایی هست که پاییز سال نود وشش برای من و همسرم اتفاق افتاد و هنوز هم در شوک هستیم و نتونستیم از ذهنمون پاکش کنیم ، من به اتفاق همسرم از تهران عازم سف...

داستان ترسناک تعلیم نامحسوس

با سلام و خسته نباشید اولین بار هست که دارم دارم داستان نویسی میکنم یا بهتر بگم خاطره نویسی میکنم امیدوارم خوب و روشن از پس خاطره نویسی بر بیام ، یادمه وقتی یازده ، دوازده ساله ب...

داستان ترسناک پسر رویایی خواب من

با سلام ، راستش من جز واسه چند نفر خاص که کمکم کردن ماجراهام رو تعریف نکرده بودم ، واسه همین کسی ماجرا و اتفاقات زندگی من رو نمیدونه ، اما الان که موضوع و داستانه منه خواستم این د...

داستان ترسناک تحقق خواب

وقتی دوازده سالم بود بخاطر تغییر محل شغل پدرم از تهران به شهرستان ابعلی رفتیممادرم منو مدرسه اونجا نام نویسی کرد و سه سال اونجا زندگی کردیم طی این سه سال در نیم سال دومین سالی که...

داستان ترسناک نهال جنی

عرض خسته نباشید دارم بهشون که شبهای مارو میسازن ، من یکی که معتاد داستانهای پیج شدم هر شب قبل از خواب رجوع میکنم به پیج و داستان شب رو میخونم و با به فکر فرو رفتن به داستان شبها به...

داستان ترسناک هم قدم با استاد

پیشاپیش بگم اگه خوشتون نیمد اصلا برام مهم نیست خودتون و اذیت نکنید که بیاید نارضایتیتون و اعلام کنید.اگه این پست باعث بشه حتی یک نفر به فکر فرو بره و افکارش به تصمیم درست متمایل ...

داستان ترسناک بعد سوم

یه مقدار از گذشته خانوادگیم بگم...پدر بزرگ مادریم زمانی که بچه بوده حدود دوازده سال داشته مشکلاتش شروع میشه.مثلا نشسته بوده تو خونه یه هو میبینه جنا گرفتنش رو دست میبرن از کوه می...

داستان ترسناک ساکنین جدید روستای متروکه

سلام ، یه چندتاتجربه قبلا براتون فرستاده بودم و امشب هم یکی دیگه از تجربیاتی و خاطراتی که از یکی ازنزدیکان شنیدم گفتم باهاتون ب اشتراک بزارم ، آخرروستای همسرم یه ده کوچیکی بوده ...

داستان زنی با مو های قرمز

سلام بچه ها این ماجرا واقعی و از دوستم شنیدم که خیلی شبیه به صحنه های ژانر وحشت هالیودیه و کمی غیر قابل باوره ولی نه دروغه و نه قصه ،اما ماجرا رو از زبان صاحب داستان بخونید: از بچگ...

داستان پیرزن چشم سفید

ماجرا مربوط میشه به دبیرستانم که شب بود تو اتاق با خواهرم بودم و خواب بودیم از سروصدای یه چیزی بیدار شدم دیدم صدای کتاب هست که جابجا میشه نگا کردم دیدم یه چیزی نشسته روی زمین یه چ...

داستان نسرین خانم

نسرین خانوم دوست مادرمه اعضای خانواده نسرین خانوم همگی انگشت های دستشون مادرزادی رو اونیکی انگشتاشون سوار بود همه اینطوری بودن نمیدونم چرا ما توی جهرم که بودیم تو یه محله قدیم...

داستان حضور رپتایل

میخوام داستان دیگه براتون تعریف کنم که حدودا ۱ سال پیش قبل از اون خواب برام اتفاق افتاد...من اون سال با دوستام خونه مجردی داشتیم یه شب من و دوستم حوصلمون سر رفته بود و تصمیم گرفتی...

داستان درخت گردو

من اون زمان شش یاهفت سالم بوداماکاملاازموضوعات اگاه بودم ک چه اتفاقی داره میوفته،خونمون پرازدرخت بودویه درخت گردوی خییییلی بزرگ وسط خونمون که شاخوبرگاش روی حیاطوپوشانده بودو...

داستان ترسناک معاشقه تا وهم

سلام شبهای قبل براتون داستان فرستاده بودم امشب هم داستان و خاطره بعدی رو براتون میفرستم ، سال۹۳بود که ازدواج کردم و تو۱۴شرقی همون محله خونه چوبیا سرکوچه خونه اول رو رهن کردیم ا...

داستان ترسناک ماجرا های خانه چوبی ما

حدودا چهارده سالم بود تو یه خونه روبروی کوه زندگی میکردیم یهو روز داشتم به خیال خودم با پدرم که پشتش به من بود و راه میرفت صحبت میکردم که پدرم فقط گوش میداد وهمینطور که پشت سرش می...

داستان ترسناک کتاب شوم

من همیشه دختر ارامی بودم هیچوقت کسی از من شکایت نکرده تنها دختر یه خانواده چهار نفره دو سال پیش اتفاق فوق العاده وحشتناکی برام افتاد تا جایی که از لحاظ روحی بشدت افسرده و بیمار ش...

داستان ترسناک شبح پشت بام

این داستانی رو که میخوام براتون بگم از یکی از آشناها شنیدم .سریع میرم سر اصل مطلب از زبون خودشون. ی شب انتن خونمون خراب شده بودو شبکه ها ی تلوزیون نمیومد. طبق معمول منم باید میرفت...

داستان ترسناک اهالی خانه ما

باسلام خدمت دوستان گلم این اتفاقات من اهل شیرازم و خونه ما ی خونه خیلی قدیمیه تو محل ک قبلا دقیقا ی باغ انار جای خونه ما بوده .من تو خونمون هر از گاهی چیزای میدیدم ک برام عجیب بود ...

داستان رفیق باز

من محمد هستم از شیراز من علاقه خاصی به داستان واتفاقای ماورایی دارم تا حالا داستانی ارسال نکردم ولی سعی میکنم از این به بعد ارسال کنم .اولین چیزی که میخوام براتون بگم خاطرات یکی ...

داستان حضور در گذشتگان

این داستانی که میخوام بگم توخونه مادرشوهرم اتفاق افتاده واونجورکه تعریف میکردمیگفت یشب گلاب ب روتون دستشوییم گرفت رفتم بیرون دیدم حمید ( برادرشوهرم که یک ساله فوت شده) روپله ها...

داستان مستی در رانندگی

مدتی ک در امریکا مستی و رانندگی درصد بالایی به خود گرفت،از میان مردم داستانی به گوش میرسید که حقیقی بودن اون و یا خیالی بودنش معلوم نیست.داستان درمورد یک دختر و پسر جوان بود که ب...

داستان ترسناک چوپان فقیر

این داستان یا بهتر بگویم اتفاق واقعی مربوط میشه به یه ادم فقیر چوپان که تو یکی ار کوه های امل چوپانی میکرد ، مردم دیدن این ادم فقیر روز به روز پولدار تر میشه و گوسفنداش زیاد،چند س...

داستان ترسناک موجود چشمه آب

بچه ها سلام ، چند تا ماجرا کوتاه ولی جالب از اطرافیانم شنیدم که خالی از لطف نیست براتون تعریف کنم ؛ دامادم تعریف میکرد یک روز با دوستام رفتن جنگل و تصمیم گرفتیم چند روز اونجا بمو...

داستان غار جنی

مستقیم میرم سراغ خاطره ای که سال هشتادو هفت برای من و دو تا از دوستانم اتفاق افتاد ، و امشب هفدهم مرداد سال نود و هشت این خاطره رو برای اولین بار به اشتراک میگذارم ، اسمها مستعاره...

داستان اذیت پیرزن همسایه

بچه ها توی همسایگی ما یک پیر زنی زندگی میکنه که از لحاظ جسمی وضعیت خوبی داره ، البته ماشالله هم میگم چون واقعا خانم مهربون و خیلی خوش برخوردیه ایشون حدودا نودو دو سه سالشونه ، خی...

نگاه خیره جنیان

دوستان تو شهر مون یه ملا سید بود از اونا که نفسشون حقه و چشم برزخی دارن ، این حاجی خودش فوت کرد ولی یه پسرش تو کار دعا و ایناست یکی از نوه هاش مثل خود حاجی قدرت های خاصی داره البته ...

داستان خدمتکار

سلام و عرض ادب ماجرا مربوط به یکی از اقوام نزدیکمون هست و قبل از هرچیز باید بگم که این خونواده ، خونواده ی تحصیل کرده و امروزی هستن و اهل دروغ و جلب توجه دیگران نیستن در کل این خون...

داستان xXPhantomFangWolfXx

کاربری با نام کاربردی xXPhantomFangWolfXx داستانی ترسناک در اینترنت منتشر کرد که بسیار معروف شد. هوا طوفانی بود و بزور از شیشه ماشین جاده قابل دیدن بود! آلک (Alec) که بخاطر رییسش مجبور شد ت...

داستان سمیرا

این خاطره ای که میخوام تعریف کنم حدود 3 ماه پیش توی گرجستان برام اتفاق افتادش.من برای یه سفارشی رفته بودم گرجستان(من مجسمه سازم) جایی که اجازه بردن گوشی حتی ساده یا دوربین نداشتی...

داستان طلا های مادر بزرگ

سلام به دوستان عزیزم من خانم ۳۰ ساله هستم این داستان مربوط میشه به ۱ سال پیش...یک شب بی کار بودم و داشتم تو اینستا چرخ میزدم که یه مطلب در مورد کتاب میکرونیوم که در مورد شیطان و جن ...

داستان ترسناک کوه خواجه

سلام .این داستان از زبون شوهرمه که در زابل کوه خواجه اتفاق افتاده.در کوه خواجه خونه هایه متروک محل زندگی اجنه هست که بومیا بهش میگن خونه های کافرا.وبسیاری ملاها از پاکستان و شهره...

داستان ترسناک دورگه های زمینی

موضوعی که دربارش میخوام بگم یه واقعیته که خیلی ها از روی نا آگاهی اشتباه میگیرنش . من در باره دو رگه هایی میخوام توضیح بدم که حاصل ازدواج جن با انسان هستند و خیلی محدود هستن . یه ط...

داستان ترسناک بز به شکل اکبر

سلام این داستان مال پدربزرگم از طرف مادریه.تو اون داستان مادربزرگم(مددرازما و مادربزرگ)گفتم که پدربزرگم ارتشیه و با اسب میرفته و از جنگل و نیزار رد میشده.میگه یک روز داشتم میرفت...

داستان ترسناک گز گز دستان من

سلام به همه ی دوستان عزیزم؛ اول از همه بگم داستانم خیلی ترسناک و طولانی نیست و بابت ضعف در نگارشم پیشاپیش از شما عزیزان عذر میخوام ؛ حدود دو ماه پیش بود که اومدم بخوابم و ساعت هم ...

داستان ترسناک مزاحم زندگی من

سلام این جریانات در طول سال ها برام افتاده و سعی کردم اتفاقای مهم رو واستون بر اساس سال توضیح بدم واس همین یکم واسم سخت بود ببخشید اگه جایی رو متوجه نمیشیدمن موقعه ای که دبستانی ...

داستان ترسناک زندگی از ما بهتران

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به قسمتی از زندگیه مادرِ مادربزرگ من هست؛ ما قشقایی هستیم ساکن شیراز و اون زمان مادربزرگ مادرم عشایر زندگی میکردن ؛ همونطور که خودتون م...

داستان ترسناک اخرین امید ها

سلام من بيست و هشت سالمه دو تا بچه دارم زندگي نسبتا ارومي دارم وضع مالي متوسط رو به بالا گاهي ولي من هميشه دلم ميخواست شاغل باشم و كار كنم و با اينكه مدرك ارشد دارم خيلي جاها براي ...

داستان ترسناک عاقبت افشای راز

داستان در مورد عموم که در یکی از روستاهای غرب زندگی میکنه،۶۵ سالشه و حدود سی و پنج سالی هم هست مجرد هست،این مجرد بودنش هم داستانی اما الان بحث ما یه چیز دیگه ست.در ادامه داستان یه...

داستان ترسناک همجوار ارامستان

سلام میخوام یکی دیگه از مشاهدات خودم رو براتون بگم یه مدت پیش یکی از دوستهام ازدواج کرده بود که متاسفانه ازدواج خوبی از آب در نیومد و مدام از طرف خانواده همسرش اذیت میشه و تا میت...

داستان ترسناک پهلوان حبیب

پهلوان حبیب از لحاظ شجاعت، سخاوت و مردانگی شهره‌ی خاص و عام بود. بیست و هشت سال داشت. با قدی بلند، چهارشانه، سرِ گِرد؛ موهای فِر و سیاه، گردن‌ِ کوتاه‌ِ قطور، شانه‌های قو...

داستان ترسناک ازدواج با از ما بهترون

این داستانی رو که تعریف میکنم کاملا حقیقت داره . و اهل ارومیه هستیم من دایی داشتم جوان بود ولی همش دنبال هیجان و جن و پری و قبرستون و... همه میگفتن علی (داییم) یه روز سرشو به باد مید...

داستان ترسناک کوچه باغ پاییزی

سلام میخوام یکی دیگه از مشاهداتم رو براتون بگم چند سال پیش پاییز با کل پسر و دخترهای فامیل رفتیم شمال رامسر ویلای یکی از فامیلها قبلش باید بگم که ویلا تو یه کوچه باغ بکر و دست نخو...

عجیب ولی واقعی

ديگر کم کم نيرويي مرا به خارج از خانه هدايت مي کرد و بي هوا بيرون از منزل مي رفتم اما نمي دانستم کجا بروم . اين اواخر به مدت سه ماه زني جوان و بسيار زيبا با موهاي بلند و طلايي رنگ در...

داستان ترسناک سرداب متروکه

سلام و عرض ادب . یکی از دوستانم اسمش مسعود بود.ایشون همیشه میگفتن اجنه و چیزهای ماورائی وجود ندارن.توی کار ساخت و ساز بودن.پدرشون یک خونه قدیمی رو خریده بودن حدود هزار متری بود ...

داستان ترسناک خانه مادر شوهر

سلام دوستان عزیزم این یک ماجر کوتاهه که برام اتفاق افتاده ، ماه پیش یک روز غروب رفتم خونه مادر همسرم کار داشتم باهاش خودش خونه نبود ، در زدم باز نکرد اومدم بر گردم دیدم داره از دو...

داستان پچ پچ مردان

سلام بچه ها نیلوفر هستم این ماجرا برای خاله همسرم اتفاق افتاده که براتون تعریف میکنم ، بخاطر بیماری چند روز در بیمارستان بستری بودم وقتی که مرخص شدم و به خانه امدم توقع پرستاری ...

داستان کال جنی

شب شده بود.مهتاب توی آسمون میدرخشید.آسمون کمی ابر داشت و نور مهتاب پشت ابرها توی آسمون شب طیف جالب و زیبا از رنگ سفید رو نزدیک دامنه کوه به وجود آورده بود.قرار بود شب نیایم این من...

داستان جنین مرده

مجید هستم ۳۷سالمه ساکن تهران...این اتفاق سال ۹۵ رخ داد ........پدر بزرگ خانومم ی باغ بزرگ تو ارتفاعات دماوند داره که بجز اواخر بهار و تابستون قابل دسترسی نیست و در منطقه ای واقع شده ک...

داستان ترسناک سیاهی های استخوانی

خب بریم سراغ داستان.پسر عموم سال ۹۲بود یه خونه ویلایی طرف های پرند اجاره کرد بود،خونه بناش قدیم ساخت بود حدود سه چهار سال هم خالی بود،یه خونه پنصد شیصد متری چهار خوابه بود،همسرش...

داستان ترسناک باغ مردگان

امشب با اجازه همگی خواستم من هم ماجرایی که چند سال پیش برای من و پسر عموم اتفاق افتاده بود رو براتون بازگو کنم ، قبل از هر چیز بابت حرفها و سخنهایی که نباید زده بشه معذرت میخوام چ...

داستان ترسناک سودای گنج

یکی از آشناها تعریف میکرد که پدرم سالها سودای گنج داشت و با دوستانش کوها و جنگل ها و قبرهای گبری و ...را زیر رو میکردن به امید گنج اما خبری نبود ، سالها با ذوق رفتند و دست خالی برگش...

داستان جن روان پزشک

سلام .تابستان سال هشتاد ونه مادرمبتلا به بیماری سرطان خون شد و برای درمانش به بیمارستان امام خمینی تهران رفتیم انجا با یک خانم که همراه یکی از بیماران بود اشنا شدم ایشون روانشنا...

داستان تجربیات ماورایی زندگی من

من نیما بچه لرستان هستم و از بچگی علاقه زیادی ب داستان هایی ک دیگران از جن و ارواح میگن داشتم و همه چیز از همون اوایل شروع شد ی روز تو خونه پای تلوزیون نشسته بودم و بغل حال ی کمد دی...

داستان همزاد مخالف

روزی خواهر کوچیکم اومد و گفت که دوستش یه فالگیر سراغ داره تو خیابون خودمون که فال قهوه های خوبی میگیره. گفتم یه روز هماهنگ کن بریم. خواهر بزرگم هم گفت حالا که دارید میرید منم میام...

داستان پاهای اهالی

سلام.این ماجرا برای پیر مردی از همسایه افتاده که بنده از زبان بقیه شنیدم.زندگی روستایی مخصوصا در قدیم خیلی سخت بود همیشه کار بود شالی جالیز دام کندن چاه اباد کردن جنگل وخیلی کار...

داستان ترسناک فشار قبر

سلام خدمت دوستان گرامی داستانی که می خوام واستون تعریف کنم چند سال پیش واسم اتفاق افتاده من شوهر خاله ای داشتم که قطر مغازه داشت و انسان با معرفت و بامرامی بود ولی متاسفانه رفیق ...

داستان ترسناک توبه در آتش

سلام دوستان این ماجرا را از زبان یکی از اشنایان مینویسم... من از جوانی خیلی عیاش بودم و بسیار اهل مشروب خوردن بودم هر روز باید مشروب میخوردم اوضاع مالی خوبی دارم و از اسم و رسم خان...

داستان ترسناک آرامش اذان صبح

سلام میخواستم یه اتفاق دیگر و براتون بگم چند سال پیش من اصلا وضعیت روحی خوبی نداشتم بدجوری زندگیم گره کور خورده بود و افسردگیم در بالاترین مرحله بود و شب تا صبح بیدار بودم یه شب ...

داستان ترسناک مشایعت تا بهشت

سلام میخواستم دوتا اتفاق رو تعریف کنم براتون فقط تو روخدا مسخره نکنید یا نگید دروغه چون واقعأ ناراحت میشم . ما توخونمون یه انباری داشتیم که وسایل اضافی مثل کتابهای اضافی من ودو...

داستان ترسناک فرشته نورانی

سلام میخوام اتفاقی دیگه رو براتون تعریف کنم فکر کنم ۳ یا ۴ سالم بود ما پشت خونمون یه مکانی و شهرداری درست کرده بود که آشغالها رو شبها اونجا می‌ریختیم و صبح شهرداری جمع میکرد و&z...

داستان ترسناک قدرت نفس

سلام من بيست و هشت سالمه دو تا بچه دارم زندگي نسبتا ارومي دارم وضع مالي متوسط رو به بالا گاهي ولي من هميشه دلم ميخواست شاغل باشم و كار كنم و با اينكه مدرك ارشد دارم خيلي جاها براي ...

داستان طلسم اقوام من

این ماجرا ها مال مادر شوهرم و خواهر شوهرم وخاله شوهرم می باشد. من راوی تصویر روی دیوار هستم. مادر شوهرم تعریف میکرد که زمانی که همسرم شیر خوار بود یک شب در خانه مهمان بود و همگی دا...

داستان دنیای موازی

سلام ، من راوی داستان کتاب سایه ها،هستم،،بازهم میگم دردسرهای زندگیم از وقتی شروع شد که چندتا کتاب دعا پیدا کردمو شروع کردم به نوشتن چندتا طلسم خوشبختی و خوندن دعای رویت ارواح،،...

داستان کمد دیواری

سلام یکی دیگه از تجربیاتم رو خدمتتون میگم پدر من عادت داشت که هر وقت میخواست بخوابه اطاق خوش میخوابید که رو به خیابون بود و کمد دیواری های زیادی داره این رو هم ذکر کنم که پدر من ۶ ...

داستان قامت خمیده

این داستانو از زبون پسر عموم شنیدم که میگفت پدرش یعنی عموی خودم تو زمان جوونیش خیلی رفیق باز بوده و اون موقع ها کله شق ترین جون روستا بوده یع شب که عموم داشته از رو ستاهای اطراف ب...

داستان من جنی هستم

همه من رو به اسم شنل قرمزی میشناسن ولی من یه شنل سیاه تنم میکنم انقدر بلنده که روی زمین کشیده میشه اون گرگ بدجنسی که همه میگن یه هیزم شکن اونو فراری میده در اصل عشق زندگیمه منو او...

داستان محافظ گمشده

من یک دوستی دارم به نام نسترن ، من و نسترن از وقتی که یادمه با هم همبازی بودیم و دوران ابتدایی و راهنمایی و مقاطع بالاتر رو با هم و در یک کلاس طی کردیم ، من و نسترن همیشه جز شاگردان...

داستان کوچه جنی

واقعا بعضی از داستان رو روایت راوی ها واقعی و ترسناک هست ولی متاسفانه عده ای به وجود این موجودات شک دارند و نمیخوان باور کنن که همچین موجوداتی توی گیتی وجود دارند همانطور که مید...

داستان دستان نامریی

من زمانی که13/14سالم بود اسباب کشی کردیم و به یه خونیه قدیمی در وسط شهر نقل مکان کردیم خونهه حیاط بزرگی داشت دوتا باغچه تویش بود وسط حیاط هم یه حوضچه بود،دوتا اتاق تودرتو داشت و یه ...

داستان توبه

سلام قبل از گفتن داستان فقط تقاضا دارم که منو سرزنش نکنید چون شاید شما هم جای من بودید همین کارو میکردید . داستان از اونجا شروع میشه که من هر وقت نماز میخوندم یه بلایی سرم میومد ه...

داستان نقل مکان

سلام خدمت همه ی دوستان ، من راوی تحرکات خانه هستم ، خواستم در ادامه ی اون مطلب چند تا از اتفاقاتی که بعد از نقل مکان اون خونه که برامدن پیش اومده رو براتون به قلم در بیارم . بعد از ...

داستان دست های سیاه

سلام . من چند تا خاطره ی ترسناک دارم که براتون تعریف میکنم . بیشتر اتفاقات و خوابهای من در دوران نوجوانیم اتفاق افتاده است . زمانی که چهارده ساله بودم یک شب مهمان داشتیم ، من و پدر...

داستان خانم سیاه پوش

سلام ، دوستان توی داستان قبلیم بهتون گفتم که ما هر سال ده روز اول ماه محرم روضه داریم و عزاداری میکنیم و مجلس ما مخصوصا روزهای آخرش خیلی شلوغ میشه و چندین نفر از دوستان به کمکمون ...

داستان آخرین ناله ها

راجع به مرد آزمایی که حوالی سراب قنبر بود داستان های زیادی شنیده بودم و همینطور درباره ی جنازه هایی که جا گذاشته بود . جنازه ی شهری هایی که بر حسب اتفاق ماندگار سراب شده و یا شبان...

داستان برجک وحشت

سلام . روز اولی بود که پامو میذاشتم تو پادگان . . . پادگانمون وسط کویرهای شهرستان میبد توی یزد بود ، وسط مرداد ماه بود و هوا هم خیلی خیلی گرم بود و هر جارو که نگاه میکردی کویر بود . ج...

داستان پیشگو

دبستانی بودم که مادرمو در اثر سانحه از دست دادم و من که دختر بزرگ خانواده بودم بار سنگینی از مسئولیت بدوشم افتاد حتی بعد ازدواج پدرم و آمدن نامادری هم نه تنها این بار سبکتر نشد ب...

داستان مشاهده نزدیک

یه ماه پیش بود سرو صدا داخل حیاط خونه خودم شنیدم ، من فکر کردم دعوا شده ولی صدا تو حیاط بود خیلی ترسناک ، حرف هاشون به زبون عجیب که تا حالا نشنیدم و خیلی تند تند صحبت میکردن . تا من ...

داستان گذر از قبرستان

پدرم خیاط بود میگفت '' آن وقت ها برق نبود شب که میشد ، کسانی که دارا بودند زنبوری روشن میکردند و آنهایی که دستشان به دهانشان میرسید ، چراغ گرد سوز و یا لمپا داشتند و فقیر بیچار...

داستان موجود بد ترکیب

روایتی که میخواستم براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال هشتاد به بعد خونواده به خاطر جا به جایی شغل پدر به یکی از شهرک های جنوب غرب تهران مراجعت کرد یه خونه ویلایی نقلی بود . حدودا ...

تجربه قبرستان

جریان ما از جایی شروع میشه که ما تابستان یا تعطیلات را به روستای مادریمان میرفتم ..خودمون ساکن رفسنجان هستیم وتا روستای مورد نظر تقریبا هفتاد کیلومتر فاصله داریم ..ورودی روستا ط...

داستان اسیر مکر شیطان

این جریان برای برادردوست صمیمی من اتفاق افتاده که با هم خیلی نزدیک هستیم و کل ماجرا حقیقت محض هست. از زبان دوستم شروع میکنم. برادرم احسان شرایطش برای ازدواج جور بود از لحاظ شغل. ...

داستان گوشمالی

من یه زن نسبتا نترس و دلیری هستم که از بچگی عاشق هیجان و اتفاقات عجیب و دنیای ماورا بودم و همیشه پای گپ و گفت این موضوعات مینشستم و دنبال میکردم . تو دوران کودکی بارها شاهد چنین م...

داستان دست و دلباز

من الان بیست و هفت سالمه و اولین اتفاقی که برای من افتاد و شخصا شاهدش بودم چیزی حدود هجده یا نوزده سال پیش زمانی که هشت ساله بودم . داستانو اینطوری شروع میکنم طبق معمول پدر عزیزم ...

داستان شاگرد ممتاز

من از دوران کودکی از وقتی که یادم میاد با یکی از پسرهای همسایه به اسم احسان همبازی بودم کم کم بزرگتر شدیم و از همون دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان تقریبا دراکثره کلاسها با ه...

داستان تمسخر

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برای یکی از همسایه های ما که اسمش سهیلا خانم هست تقریبا یک جورهایی نسبت فامیلی هم با هم داریم اتفاق افتاده بود یک روز ظهر که از مدرسه به خونه ...

داستان میهمان ناخوانده

این داستانی که میخوام براتون بگم مال پارسال هست که برای زن داییم اتفاق افتاد یک روز دلم گرفت رفتم خونشون اونوقتا زن داییم حامله بود ماه های آخرش رو میگذروند داشتیم با هم دیگه حر...

داستان همزاد همسایه

داستانی که براتون میخوام تعریف کنم برای همسایه ما اتفاق افتاده اون سالها که مثل الان موبایل و لب تاپ و بازی های کامپیوتری نبود من به همراه بچه های محلمون جمع میشدیم و کل سه ماه ...

داستان ترسناک شکارچی کوتوله

سلام بر همه ی خوانندگان قبل از تعریف کردن داستانم خواهش میکنم به داستان من ایراد نگیرید یا نگویید که دروغ هست و از این حرفها چون این اتفاق برای من و یکی از دوستانم به اسم غلام رضا...

داستان ترسناک احضار اشتباه

سلام، من 18سالمه و علاقه ي خاصي ب جن و ارواح دارم، ي خواهر داشتم ك وقتي من 15 سالم بود اون 13 سالش بود كه يه روزي تو راه مدرسه ماشين میزنه بهش پرت میشه و با سر میوفته رو زمين و از دنیا ...

داستان ترسناک طنطل

داستان ترسناک طنطل horror6: سلام . میخواستم یه داستان درباره پدربزرگم بگم موقعی که پدر بزرگم هم سن من بود یعنی ۱۶سال در شهر رامشیر که یک زمین کشاورزی داشتن در ساعت تقریبا ۶عصر به هم...

ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد


# پربازدید های امروز
#فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#داستان ترسناک خشم آرمین