برچسب: داستان ترسناک 552

توهمات جنی

زن ۲۵ ساله‌ای بیان می‌کرد که حدود یک ماه قبل نزد رمالی حیله گر رفته بود تا به قول خودش سحر و جادوی مادر شوهرش را باطل کند، اما او زمانی به منزل رمال رسید که نیروهای...

داستان ترسناک پرتاب سنگ

 سلام آقای اسماییل شمس ساکن روستای ورنکش می باشم درسال۱۳۷۸ برای خانواده ایشان اتفاق عجیبی افتادکه تفصیل حکایت رااز زبان خودشان پرسیدم این چنین نقل کردند یک روزکه ازسرکار به ...

داستان کرامت امام رئوف

با سلام دلم خواست این داستان کاملا وقعی را براتون تعریف کنم چون امروز مختص امام رئف هستش دلم براش خیلی تنگ شده واصلا هم حرفای اونایی که کور کورانه واز سر نادانی حر...

داستان ترسناک ام الصبیان

دوستان بنده کارم دعا و طلسم قرآنی و مشتریام هر کدوم ی ماجرا دارن که مطمئنن واقعیت که دوست دارم با شما به اشتراک بذارم بنده فقط داستان مشتریا رو نقل میکنم ممکنه خودمم به برخی جاها...

داستان ترسناک پیرمرد و چاه

 درود .این ماجرای یکی ازدوستام هست که برای پدربزرگ مرحومش اتفاق افتاده که با اجازه اش مینویسم از زبان خود پدربزرگ: اول اینکه پدربزرگ ژاندارم زمان شاه بود یک شخصیت خیلی با دیسی...

داستان ترسناک ویلای وحشت

با سلاماین خاطره مربوط به ۵ ساله پیشه که اون موقه من ۲۱ سالم بود.که پدرم تصمیم گرفت خونمونو بکوبن و اپارتمان بسازن این پروژه ۱ سال زمان میبرد و ما مجبور شدیم یه خونه قدیمی که خیلی...

داستان ترسناک سایه غم

 درودمن ساراهستم بارهاداستان نوشتم از دوست وهم انرژی جادوگرم توی این سایت گاهی طرفدارداشتن وگاهی بسیارمنتقد!البته من باخودم عهدکردم اتفاقاتموبنویسم یک جورای احساس میکنم ب...

داستان ترسناک صبح

صبح شده بود،،از خواب بیدار شدم تا برم واسه بچه هاصبحانه آماده کنم..رفتم سمت آشپزخانه ..ساعت رو نگاه کردم دیدم ده صبح.همزمان مشغول آماده کردن صبحانه بودم که دیدم دختر...

داستان ترسناک تفریح

حدودا اونوقتا ۱۳ سالم بود و فکر و ذکرم بازی و تفریح بود مخصوصا تو خونه مادر بزرگ که خیلی دوسش داشتم و دارم،یادمه از بچگی خیلی خونه مادر بزرگ میرفتیم ولی هیچ وقت نشد ...

داستان ترسناک روستای پدری

این داستان مربوط میشه ب تقریبا 80 الی 90 سال پیش ک دعا نویس های خوب و قوی در روستای پدری ما بودن البته هنوز هستن ولی خب شاید ب تبحر اون موقع نباشند.مثلا 40 سال پیش عمه خ...

داستان ترس از تنهایی

از نوجوونی ترس از تنهایی داشتم تااینکه الان بعد از اینکه برای پر کردن تنهاییم سگ خریدم خیالم‌ کمی راحت شد.تجربه من برمیگرده به چندسال پیش تازه اومده بودیم خونه جدی...

داستان مرده شور

مردی مرده شور در کوچه ای قدیمی زندگی میکرد وقتی از قبرستان ب خانه برمیگشت در کوچه دید که در باغی باز است کنجکاو شد و نزدیک تر رفت نا گهان مردی هیکلی با قدی بلند تر از ...

داستان ترسناک فیشور

این داستان از مادرم هست و مربوط به کودکی ایشون یعنی سال 1356 میشه این داستان تو یکی از روستاهای جنوب استان فارس به نام (فیشور) اتفاق افتاده داستان از این قراره که مادر...

داستان ترسناک کفتار

پدرم بخاطر مشکل قلبی قرارشد عمل قلب باز بکنه و میگفت ممکن بخاطر کهولت سن بهوش نیاد هرچقدر مامیگفتیم الان علم پیشرفت کرده توکلت بخداباشه بازم حرف خودش رومیزد وشرط ک...

یک جمعه شب معمولی

یک جمعه شب معمولی بود و من داشتم تا دیروقت با دوستم بردلی تو چتروم مجازی ای که به تازگی پیدا کرده بودیم چت میکردم. اون به من و بقیه اعضای چتروم تو صفحه اصلی که تازه دی...

داستان ترسناک دکتر جن

یه داستان که واسه دکتر پیش اومده را میخوام بگم.خواهر من پرستار مامایی بیمارستان دکتر مجیبیان یزد هستش:دکتر بخششون تعریف میکرد که دیروز که رفتم‌ خونه یه اتفاق جالبی افتاد،خواهر...

داستان ترسناک صدای اشنا

سلام دوستان قبلا داستانی درمورد خونه مادربزرگم براتون گفتم که تو اون حمام قدیمیشون چندجن دیدم و بعد به وسیله یکیشون نجات پیداکردم ..اینسری باز در مورد همون خونه هست که چندسال بع...

داستان ترسناک اسانسور مرگ

خانواده مارتین به تازگی به آپارتمان جدیدی آمده بودند.  از وقتی که به آنجا آمده بودند مارتین از آسانسور آپارتمان میترسید. نمیدانست چرا شاید بخاطر اینکه خیلی قدیمی...

داستان ترسناک راننده اسایشگاه

 در سال ١٩٩٠ راننده اتوبوسي براي يك اسايشگاه رواني كار ميكرد. روزي او مامور شد تا تعداد بيست بيمار رواني را از يك اسايشگاه به اسايشگاه ديگري انتقال د...

داستان ترسناک دیوار

مدت ها پیش خانه ای خریدم که موقع خرید سمت غرب حیاطش هیچ دیواری نداشت و زمانی که علتش را پرسیدم فروشنده گفت ما نتوانستیم دیوارش را کامل کنیم شما خودت زحمت دیوار را بکش تا مدتی دست...

داستان ترسناک خونه دختر کوچولو

سلام من آریا هستم این داستان ماله اشنا های دوستم یه روز رفت بودن دزفول ویلا اجاره کرد بودن واسه تعطیلات ۹ روز اونجا خواستن بمونن شب دوم جمع شدن داستانترسناک بگن شروع کردن به داس...

فلیکس مانکلا و راز پنهان

 به طور کلی در دنیا با علوم مدرن نیز گاها پیش میاید که اتفاقی عجیب بیوفتد، برای مثال مورد گم شدن هواپیمای مسافربری مالزی که با تمام خدمه و مسافرینش ناپدید شد، هرچند در 99% این م...

داستان ترسناک شرکت

سلام عرض میکنم خدمت دوستای عزیزم. اسمم فرهاده و اهل لرستانم. داستانی که میخوام بگم برمیگرده به پارسال آذر ماه که تازه فارغ التحصیل شده بودم و برای کار در یک شرکت به بیرجند رفتم. م...

داستان ترسناک طلسم بد زندگیم

توی یک خانواده پر جمعیت و کاملا متعثببودم و بابام خیلی دوست داشت ک پسر داشته باشه و متاسفانه نشد و ما همه دختر بودیم با فاصله سنی کم از همه خواهرام بزرگتر بودم چهارده سالم بود ک چ...

جن ترسناک در مزرعه

دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند. یک شب گرم ا...

داستان ترسناک تاوان عمل

 باسلام وخسته نباشید م از اصفهان میخواستم یه داستان واقعی را براتون تعریف کنم البته بر میگرده به ۷۰ سال پیش زمان قدیم داستان از اونجا شروع میشه که پدرم در زمان خودش وقتی که با ...

داستان ترسناک ذهنیت

این ماجرایی ک میخوام تعریف کنم و از زبان یه پیرمرد 90 ساله ک تو راه ییلاقی زندگی میکنه و کافه داره میگم.....قبل انقلاب بود ی مدتی بود ک منو دوستم ک پیمانکار درخت های جنگلی بود باهم م...

داستان خونه سیصد ساله

خونه مایه خونه خیلی قدیمی دویست سیصدساله وتوی محله خیلی قدیمی شهرمونه وتقریبا همه خونه ها داستانهای واقعی وشایعه ای از برخورد با موجودات غیرار گانیک دارن.ماهمیشه ازقدیم اسب دا...

داستان ترسناک عواقب احضار

سلام به دوستان عزیزداستانی که میخوام براتون تعریف کنم کاملا واقعی هست و تجربه خودم هست.اسمم فریده س و35سالمه.بقیه اسامی رو تغییر میدم بدلایل شخصیحدود هشت سال پیش من یه دوست صمیم...

داستان جن بچه کش

این ماجرا برای خواهر بزرگترم اتفاق افتاده. سال هفتادوهفت خواهرم تازه ازدواج کرده بود و به یه شهر دور رفته بود و ما خواهرابرادرا خیلی دلتنگش میشدیم وقتی فهمیدیم که ...

داستان طلسم سیاه

 سلام من رضاهستم ۲۹ساله ازکرج!مایه خانواده ۵نفره بودیم ۲خواهر۲برادر که مادر من میشود زن دوم پدرم البته بعداز طلاق پدرم از زن اولش.!یکی ازخواهرام تو ۲سالگی فوت کرد و ی برادرم ت...

داستان ترسناک قتلگاه گربه ها

 سلام  این خاطره مربوط به زمانی میشه من یه مدت دامپزشکی کار میکردم اسم دامپزشکی ایران پت بود پرسنل قبلیش اگه برید سر بزنید اگه هنوز اونجا بودن داستان منو تایید میکنن خلاصه ...

داستان ترسناک فرشته نجات

سلام دوستان گلم میخوام براتون یکی از داستانای عجیب زندگیمو که از مرگ نجات پیدا کردم و براتون تعریف کنم . توی این سایت یه داستان خوندم از معجزه در کوهستان و پیرمرد سف...

داستان کوتاه و ترسناک وقتی درخواست مرده ایی برآورده نمی شود

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. می زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تک...

داستان ترسناک پسره جن زده

سلام من دختری 19 ساله هستمقبل از شروع داستان بگم این ماجرا کاملا واقعی هست و بسیارهم ترسناکه اگر قراره بعد از این که خوندین مسخره کنین یا هرچیزی از همین اول نخونید ل...

داستان ترسناک میمون جنی 2

سلام اینم ادامه داستان میمون جنی.همونجور که تو داستان قبل گفتم خونمون دقیقا چسبیده به قبرستون خیلی قدیمیه.حالا ما خبر نداشتیم که تو حیاط ما توی باغچمون هم یه قبر وجود داره.ما زن...

داستان ترسناک دیو دهکده

سلام میخوام یک داستان قدیمی براتون تعریف کنم ازواقعی بودنش خبرندارم مادر بزرگ مامانم برامون تعریف کرده بود که خدارحمتش کنه فوت کرده آدم دروغ گویی نبود اون زمانها که توروستا زن...

داستان عجیب سینزده بدر

چند سال پیش سیزده بدر رفته بودیم جاده ی فیروزبهرام (شنیده بودیم خیلی باصفاعه و میشه گفت نسبت به جاهای دیگه خلوت تره) ... من به خواهرم گفتم بیا بریم یه دوری اطراف جایی که نشسته بودی...

داستان ترسناک دختر ۷ ساله

دختری 7 ساله به اسم مولی بود که عاشق عروسکا بود و توی اتاقش یه کلکسیون از اونا داشت. اون توی مدرسه خیلی خوب درس نمی خوند، بنابراین والدینش به اون گفتن که اگه نمراتش بهتر شه، به عنو...

داستان ترسناک زن و مرد

یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پر...

داستان ترسناک عکاس

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. “می” زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگ...

داستان ترسناک ۱۱ شب

یه شب حدود 11 شب به شدت بارون گرفت‌من قصد داشتم که بخوابم که ناگهان در خونه کوبیده شد. شوکه شدم، چرا که خونه من بالای کوهه و خونه ای تو نزدیکی خونه من وجود نداره. وقتی درو باز کردم ...

داستان ترسناک طلسم در خانه

این خاطره مربوط میشه به ۲ سال پیش یه زمان اساس کشی داشتیم خونه بهم ریخته بود من رفتم داخل حیاط روی بالکن بخوابم جام انداختم بقیه افراد خانواده هم رفته بودن خونه عمم من فقط تو خون...

داستان فوزیه و کر و لال جن زده

سلام دوستان اسم من شیلا هستش من سی سالمه،من دختر تهران هستم پدر بزرگم یعنی پدر مادرم یه روستا دارن که سمتای ساوه هستش خلاصه ما تابستونا اکثرا میریم به اون روستا جای...

کلبه وحشت

سلام.هانیه هستم از کرمانشاهحدود پانزده سال پیش ی خواب دیدم که هنوز تو ذهنمه...تو این خواب منو برادرم بچه تر شده بودیم و من میخواستم اسمشو توی یه مدرسه ثبت نام کنم.مدرسه تو خواب من ...

داستان جسد مارتین

قتل کوچک و بزرگ ، مرد و زن ، سفید و سیاه ندارد در این کره خاکی هر کسی می تواند به یک قاتل تبدیل شود همه بچه ها فرشته اند اما فرشته نمی مانند. سیاهی دنیای آدم بزرگ ها،‌ آموزه های ناد...

داستان ترسناک حسادت و طلسم

 سلام به دوستان خوبم  من ۳۹ سال دارم و به مسائل ماورا و دونستن حقایق اون بسیار علاقه مندم .از وقتی بچه بودم ذهنم همش درگیر این مسائل بوده.وقتی به نوجوانی رسیدم افتادم دنبال ا...

داستان ترسناک زن افغان

 سلام چیزی که مینویسم از روایت یه زن افغان هستشاسمم کریمه هستش و بیست و دوسال سن دارم قدم کوتاه و چشمام پفی هست و یه پسر خیلی زیبای چشم آبی و سفید هفت ساله دارم. شوهرم سالها قبل ...

داستان ترسناک زیر زمین وحشتناک

سلام میخوام داستان زندگی شوهر خواهرم رو براتون بگمشوهر خواهرم خیلی خوشکل با چشای سبزش .وقتی نگاش میکنی انگار داری به ی گربه خوشکل نگاه میکنی خلاصه خونشون ی زیر زمی...

داستان ترسناک سلام

 این اتفاقی هست که برای من و برادرم پیش آمده که میخواهم برای شما بازگو کنم.ما بیرون بودیم و شب به خانه برگشتیم بعد از انجام کارهای شخصی و شام درست کردن در فکر خوابی بودم که دیشب...

داستان ترسناک شبح درخت

سلام الان بگم اگه میخاین بخندین یامسخره کنین بحال من فرقی نداره چون واقعیت میگم تابستان سال ۷۳بودیک شب گرم همه توحیاط خابیده بودیم یک درخت انجیرویک حوض کوچیک ک بابای خدابیامرز...

داستان وحشت در رویا

دوستان من این داستان و از زبان دوستم شنیدم و داستان دوستم و باهاتون در میون میذارماز زبان دوستم...درست به خاطر دارم که ماجرا از شبی شروع شد که به جنگل برای تفریح رفته ...

داستان بیست سال

داستان از اونجایی شروع میشه که من الان سی سال دارم.حدود بیست سال پیش که تقریبا بچه بودم یک شوهر عمه داشتم که آدم خوبی بود و بسیار متدین اون صاحب یک حمام عمومی بود.که کنار خانه اش ب...

داستان کتاب شیطان 2

سلام من بارانم همونی که براتون واقعیته کتاب شیطان رو گفتم دو روز از اینکه داستان رو براتون تعریف کردم میگزشت که گفتمم که شاید اذیتم کنن از ما بهتران و کردن یه روز تو...

داستان ترسناک تابستون

سلام میخام یه داستان تعریف کنم واقعیه کاملا البته این که توهم بوده یا نه رو اطلاع ندارم ولی شک ندارم دیدمشبریم سر داستانمون :یکی دو سال پیش که تابستون بود من میرفتم سر کار تو یک ن...

داستان گنج امامدوست محله گیلان

نقل میکنند که تقی رضادوست از دوستان یاورزاده خان لاهیجان بود.از این طریق، او صاحب زمینهایی که برخی آن را متعلق به روستای لاکمه سر و برخی متعلق به روستای داخل میدانند شد و در س...

داستان ترسناک کیتی

مدتی که به پول نیاز داشتم تصمیم گرفتم که بعضی اوقات پرستاری بچه ها رو بکنم. یه روز یه زوج که دختر ۵ ساله ای داشتن با من تماس گرفتن و گفتند که برای امشب به پرستار نیاز داریم و من هم ...

داستان اتاق های خالی و بزرگ

وقتی بچه بودم، به یه خونه ی عجیب غریب نقل مکان کردیم؛ یه خونه ی دوطبقه با اتاقهای خالی و بزرگ.پدر و مادرم هر دو کار میکردن بنابراین من وقتی از مدرسه برمیگشتم، اغلب تنها بودم. ن...

داستان سرو و کلبه درختی

من خودم چند تجربه درمورد مواجه باموجودات ماورایی دارم که ترجیح میدم تعریف نکنم ولی امروز یکی ازدوستان داستانی از مواجه باجن واسم تعریف کرد که ازموقعی که شنیدم تاح...

داستان ترسناک صدای کلفت

سلام و خسته نباشید این داستان ترسناک که که میخوام براتون تعریف کنم واقعی است مهدی هستم 21 سالمه و یه موتور دارم که باهاش هر روز با دوستم می رفتیم دور میزدیم میومدیم یه روز که میخو...

داستان ترسناک کتاب شیطانی

سلام من یکساله که دارم سایت شما رو دنبال میکنم یه روز توی خونه با پدر مادرم بودم که البته اونا توی حیاط بودن من توی اتاق خوابم یهو شنیدم زمزمه های عجیبی میاد و حس ا...

داستان ترسناک مکافات طلسم

اسمم حمیده هستش و سی و نه سال سن دارم الان روی صندلی چرخدارم واز کمر به پایین فلج شدم. اما میخاستم اتفاقاتی که باعث این حوادث شده رو مو به مو براتون بنویسمبااینکه دخ...

خاطره ترسناک نامه مرموز

 حدودا ساعت 6 غروب بود و هیچکس تو خرابه های برلین بیرون نبود منم اومده بودم دنبال یه غذا برای مادر مریضم هوا هم داشت تاریک میشداز دور مردیو دیدم که به من اشاره کرد و گفت بیا دخت...

داستان ترسناک ساعت حدود دو نیمه شب

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود ...

داستان سم سیاه

 اسمم مهرنازه من ۳۷سال دارم واین خاطره مال تقریبا نه یا ده سالگی منه وبعد گذشت این همه سال نتونستم فراموشش کنم وهمین اتفاق شروع دیدن ها حس کردن شنیدن صداهایی هست که تا الان اد...

داستان ترسناک برخورد نزدیک از نوع چهارم

درود به همه دوستان، ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به هشت ماه پیشه، پدر عزیزم تازه فوت شده بودن وماهنوز توی شوک بودیم، واین را هم بگم پدرم به شدت به کتابه...

داستان ترسناک سال ۷۵

سال 75 بودمن بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم  حدودا 21 سالم بود و سرباز بودمبعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.یه روز که توی شهر اومده بودم ...

داستان ترسناک خونه نامزد

من یه روز رفتم خونه نامزدم و شب اونجا موندم خونه نامزدم قدیمی بود شب موقع خواب دلهره عجیبی داشتم هیچ وقت زمانی میرفتم اونجا این حس رو نداشتم اما اون شب خیلی فرق داشت اون شب خواب د...

داستان ترسناک لحظه های دیدن جن

سلام من ۲۹سالمه نزدیک دوسال هست تو سایت شما هستم واتفاقایی که برا دوستان افتاده رومیخونم دوست داشتم منم چندتا ازاتفاقایی که تو زندگی برام افتاده روبراتون بگم اولین ...

داستان ترسناک شب شب شومه

سلام و عرض ادب میخواستم اتفاقی رو که برای دوتااز دوستان ام افتاده رو براتون تعریف کنم از زبون دوستم:من ۳۳سالم هست و یه دوست صمیمی دارم که ۲۰ ساله باهم دوستیم.دوست بند...

داستان تا حد سکته

سلام.خاطره ای جذابی میخوام تعریف کنم هرچند کوتاه اما جذابه!این خاطرم مربوط میشه به دو سال پیش که اواسط زمستون بود و بخاری ها هنوز تو خونه پابرجا بودن.یک شب شد موقع خواب همه رفتیم ...

داستان نوازنده موسیقی

ما یه گروه نوازنده موسیقی بودیماز اهالی شهر هانیانگ کره من نوازنده طبل و ساز های کوبه ای هستم اسمم لی گیومه همراه با یون  بهترین دوستم نوازنده گُوژَنگشین هو دوست دیگر...

داستان ترسناک درخت کنار

داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به داداشم که اون موقع نوجوان بوده یک روز مثل همیشه داداشم بلند میشه که بره با دوستاش بازی کنه بازیشون تا هوا تاریک تموم میشه ...

داستان ترسناک آذر

من اسمم اذر هست از قزوین ی شب منو همسرم با چندتا از دوستامون رفتیم بیرون ک یجایی قلیون بکشیم جایی پیدا نکردیم قلیون بدن.براهمین چون خودمون قلیون داشتیم گفتیم بریم یجایی بارکن...

داستان ترسناک باغ کوچیک

 ما ی باغ داشتیم ک کوچیک بود درختاش هنوز در نیومده بود شب با بابام رفتیم باغ بابام گفت بشین اینجا من برم ی درخت چک کنم بیام چندتا درختان بزرگ بود نمی تونستم ببینم بابام کجا رفت...

همه چیز هایی که در کما دیدم

سلام دوستان عزیز مجازی من ،من قبلا داستان برای این سایت فرستادم ولی این اتفاقیو که میخوام تعریف کنم برای خاله بزرگم افتاده یعنی از زبون اون براتون مو به مو میگم خاله ی من پنجاهو ...

داستان ترسناک چشمای زیبا گربه

سلام میخوام یه داستان کوتاه از دوستم یاسی تعریف کنم .داستان رو از زبان خودش میگم, از.زمانیکه ازدواج کردم برای اجاره خونه به منطقه کوروش رفتیم یه شب برای خرید با همسرم جمعه صبح رف...

داستان ترسناک پیرمرد مهربون

سلام این داستان کامل واقعی هست ومربوط میشه به یکی از اقوام که کارش در شهر هست وخانه شان در روستا که حدود نیم ساعت تا شهر فاصله داره وبه خاطر کارش مجبور یه خونه اجاره کنه تو شهر که ...

داستان ترسناک زن بی پناه

درود.یک اتفاقی برای دوستمون افتاده بود و با اجازش توی این سایت مینویسم. سلام من یک خانم متاهل هستم و دوتا بچه دارم زندگی خوبی داشتم و دارم ولی یک مدتی بود شوهرم یک جوری شده بود. بی...

داستان ترسناک معمای همیشگی من

من از سن خیلی کم درگیر اتفاقات ماورایی هستم و یه جورایی میشه گفت چشم سومم تقریبا بازه و علائمشو بخوام بگم اینه که اینده رو حدس میزنم در بیشتر مواقع و‌صداهایی به گوشم میرسه که ک...

داستان توان یک گناه

سلام دوستان ، محمد هستم  این بار هم میخوام یکی از خاطره هام رو براتون بگم که متعلق به سال 89 هست ، یکی از عموهام و بچه هاشون تهران زندگی میکنن و همونطور که قبلا گفتم من مشهدی هست...

داستان ترسناک صلیب

درود یک داستانی میخواهم براتون تعریف کنم که این داستان با تفکرات و قضاوتهای عجیبی روبرو خواهد شدو اینکه نویسنده یکی از عزیزانه منه که نمیخواد اسمی ازش بیاد فقط چون زندگیش و مقا...

خاطره ترسناک وحشت در خانه

اسمم سحره و۳۶ سالمه .ازبچگی حس ششم خوبی داشتم و میتونستم بفهمم چه اتفاقی میوفته فردا یا مهمون کی میاد خونمون توعالم بچگی خوشم میومد از این توانایی ...خلاصه بااین حس بزرگ شدم تا زم...

داستان ترسناک دخالت در زندگی جن

دوستان این ماجرا نقل از کسی است و ارزش خوندن داره حتما بخونید واقعیست .سال 82 بود رفته بودیم کلاردشت..یه اکیپ 17 نفره دختر و پسر بودیم که البته چند تا از دوستان با دوست دخترشون و چند...

داستان ترسناک بانوی سیاهی و گره ترس

سلام من دریا هستم ۲۰سالمه ازمشهد این داستان که تعریف میکنم واقعیت محضه ولی از تجربیات دیگران که جن دیدن و برام تعریف کردن من این داستانها رو تعریف میکنم چون به صداقتشون شک ندارم...

خاطره ترسناک باغ مادر بزرگ

سلام من دو بار تو عمرم جن دیدیم یک بار به صورت توهم ولی این دفعه این داستان واقعی بوده و توهم نبوده چون هر کار کردم یک مدت ازم جدا نمیشد داستان از اونجا شروع شد که این اتفاق مال تا...

داستان ترسناک شالیزار و گربه سیاه

سلام هر وقت که صحبت از جن و پری و از ما بهترون میشه ناخودآگاه دوست داریم یه ماجرایی باشه که حسابی با شنیدنش بترسیم و هیجان زده بشیم . اما همیشه اینطوری نیست ، این ماجرایی که برات...

داستان ترسناک نور مرگ

سلام این داستان که میگم واسه چند سال پیشه یه من چند سال پیش یه مدت بود هی روم بختک می افتاد یجوری شده بود که بهش عادت کرده بودم یه دو سه ماهی بود که دیگه اتفاق نیفتاده بود یروز غرو...

داستان ترسناک فرشته خیر

سلام وعرض ادب من سمیرام29سالمه.یکی دوبارواسه منم اتفاقاتی افتاده درموردجن،گفتم براتون بگم قضیه رو. خونه پدری من باجایی که الان زندگی میکنم هزارکیلومترفاصله داره من ازدواج که...

داستان ترسناک محافظ اسرار

سلام من یبارتوحموم بودم وقتی داشتم باشامپو سرم رو میشستم یه دست اضافه روسرم حس میکردم چندبار تلاش کردم که برگردم پشت سرم رونگاه کنم ولی هر باریه چیزی مانع میشدتا دوروز بعد هم هر...

داستان ترسناک محمد جن دار

سلام این داستان برمیگرده به ۹۵ سال پیش....که پدربزرگم نوجوان بود. پدربزگم ترک زبان تو یکی از روستاهای ماکو به اسم حلحال زندگی میکرد اونجا به هرکس بگن محمد جندار همه میشناسنش پدرب...

داستان ترسناک جن بچه شیرخوار

سلام میشه منم داستانمو بگم یعنی واقعی است سه سال پیش زایمان کردم پسرم 7روزش بود شب تقریبا ساعت 2شب بود خواب بودم تو خواب یکی با پا لگد محکمی ب پهلوم زد از درد بیدار شدم نشستم ببین...

داستان ترسناک دستکش مخمل سیاه

سلام خدمت دوستان خواننده اتفاقات ترسناک .من دختری هستم قد و اندامی متوسط و پوست روشن و موهای بلند و بلوند.برای من اتفاقاتی افتاده که میخواهم برایتان بگم اگر دوستداشتید بقیه اتف...

داستان ترسناک تصادف با اجنه

زمستان سال ۸۲ یک پروژه چند روزه بیرون از اصفهان برداشتم.آخرین روز کارم تا ۲ شب طول کشید و راه افتادم بطرف خونه.قبل حرکتم با مادرم تماس گرفتم و اطلاع دادم که راه افتادم.نزدیکهای ا...

خاطره ترسناک خانه تسخیر شده

سلام داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط به سال 73 میباشد. من ساکن قصرشیرین م استان کرمانشاه ما ی زمین داشتیم که نزدیک مرز خسروی بود که زمان بمباران عراق جلو طرح افتاد دولت هم بجاش ...

داستان ترسناک و آن یکاد

سلام ،من رویا هستم 37سال دارم ،قبلا دوتا داستان از خودم براتون گذاشتم ،به نام خانه سرد، چون فاصله مطلب قبل که گذاشتم تا الآن زیاد شده یه توضیح کوچکی درباره خودم به دنبال کنندگان ...

داستان شبه همسر

از بچگی همیشه ی خدا چه شب و چه روز فرقی نداشت و نداره ، اطرافم شبه های سیاه رنگ کوچک و بزرگ رو حس میکردم . کا به محض اینکه بخوان نگاه ش کنم ناپدید میشه . بعضی وقت ها هم چند تا هستند . ...

داستان ترسناک درخت جایزه

کلاس ما طبقه اول بود و وصل میشد به یه راهرو تاریک و دراز بچه هایی که سال پیش اونجا بودن میگفتن موقعی که همه جا ساکت میشد مثل موقع امتحان صدای خنداه های وحشتناک یا جیغ میومد ما با...

داستان ترسناک رد پا

سلام وقت شمابخیر من34سالمه ومجردم ازلحاظ ظاهری وخانواده وتحصیلات و.....هیچ مشکلی ندارم،وهروقت هرخواستگاری برام میادخیلی راغبه وپی گیر و همینکه میرن دیگه برنمیگردن و یااینکه م...

داستان ترسناک تعبیر زندگی گذشته

من داخل یه مغازه شیرینی فروشی کارمیکنم مغازمون یه زیر زمین تاریک و نم زده داره که انبارمون هم همونه ساعت کاری من حدود ۱۰ ونیم شب باید تعطیل کنم که ازساعت ۹ به بعدمن تو اون محله تن...

داستان ترسناک حسرت روح عشق

سلام این داستانی که واستون تعریف میکنم یجورایی کمک میخام نمیدونم به کی بگم که راهنماییم کنه فقط خواهشا مسخره نکنید من ۲۶سالمه ۱۲سال پیش توراه مدرسه که هرظهربادوستم پیاده میومد...

داستان ارواح ترسناک

قضیه از اونجا شروع شد که زمستان سال 92 من و عده ای از دوستام دنبال ماجراجویی الکی و سر کل و کل بازی تصمیم گرفتیم یعنی قرار گزاشتیم ساعت 2 پنج شنبه شب که هوا بسیار سرد بود اما مهتاب ب...

داستان ترسناک اتاق مرموز

سلام من خیلی اتفاقا بام افتاد ولی یجورایی تنبلی کردم واسه نوشتن.. من اتنا هستم 20 سالمه .. تقریبا 6_5سال پیش که اول دبیرستان بودم. خونه مادر بزرگم زندگی میکردم فقط ماهای که مدرسه میر...

داستان ترسناک ورود اجنه به خانه

من خیلی وقته سایتتون رو دارم و داستان ها رودنبال میکنم گاها هم دیدم دوستانی اومدن مشکلاتشون روگفتن و راه حل خواستن حقیقتش من هم راه حل میخوام. تاجایی که یادم میاد رابطه بین پدر...

داستان انبار جن زده

سلام قبلاماجرای خانه پدری رو براتون روایت کردم ظاهرا بعضیها ناخودآگاه زندگیشون بااین مسائل گره میخوره منم همونطور که قبلا گفتم ازنوجوانی گرفتار بختک بودم وبعدهاهرچندکه باجا...

داستان وحشت مبهم

من نتونستم به اون کشور سفرکنم و برم مراسم اجرا کنم.و ارتباطم رو با دوست یا واسطه اون شبح قطع کردم! و به نوعی خودمو کشیدم کنار و استادم دیگه اجازه ادامه ارتباط رو به من نداد و خودش ...

داستان ترسناک شنل پوش

داستاني که براتون ميگم داستان زندگي منه حوادث و خوابها و کابوسهام و زندگيم که سراسر مشکله شايد باورتون نشه ولي من ميخوام برم آب بخورم تو آب خوردنمم گره مي افته يعني کافيه اقدام ...

داستان ترسناک خواب های طلایی

با سلام میخواستم تجربه ی خودم رو باهاتون درمیون بزارم من یه تقریبا یک ساله دارم سوره ی بقره میخونم اونم هر روز راجب به این سوره چیزهای زیادی شنیده بودم ولی تا زمانی که خودم تجربه...

داستان ترسناک شیطان اینجاست

سلام فاطمه هستم ۱۶ سالمه از بچگی رد جن و روح بودم و عاشق داستانهای ترسناک...شاید فکر کنید دیوونه ام ولی چند وقت پیش خوندم که وقتی اجنه را صدا بزنید یا باهاشون صحبت کنید صداتونو می...

داستان ترسناک آدرس اشتباه

سلام به همه ی دوستان عزیز، من محمد هستم ساکن مشهد ، از زمانی که بچه بودم تا الان که 29 ساله هستم خیلی به دنیای ماورا و اجنه علاقه داشتم و دارم و خیلی درباره اجنه تحقیق کردم و خوندم ...

داستان ترسناک شب مخوف دره سرداب

با عرض سلام خدمت دوستان داستان اتفاقی هستش که برای دو تا پسر خاله طی یه سفر افتاده. این داستان رو توی گفتگوی سه نفر از زبان خودشون نقل کردن و بنده هم براتون به رشته ی تحریر درآورد...

داستان به قتل رسیده

میخوام از شهری جن زده بگم  من همیشه از جن میت‌رسیدم و خیلی بهش اعتقاد داشتم به طوری که شبا وقتی 14سالم بود بایستی یکی میومد دم دستشویی میموند تا برم و کارم رو کنم و بیام خیلی ...

خاطره ترسناک خانه عجیب

این داستان برای شوهرعمم اتفاق افتادکه اونشب من شاهد ماجرابودم طبق معمول همیشگی هرهفته یکی دوبار همه ی فامیل دورهم جمع میشدیم اونشب همه ی فامیل شام خونه ی ما دعوت بودن شوهرعمه م...

داستان ترسناک خانه باغ جن زده در نطنز

سال ۸۶ جهت پروژه کاداستر( نقشه های ثبتی ) با اکیپ نقشه برداریم عازم شهر نظنز شدیم ،شهری زیبا در حاشیه ی کویر، با اب و هوایی دلچسب و کوه معروف کرکس. اکیپ کاری ما شامل خودم که سرپرست...

داستان ترسناک جن های حمام شاه عباس

این داستانی که میخوام براتون بگم برای یه فردی به اسم مش سلیمون در حدود صد سال پیش اتفاق افتاده و اون فرد برای پدربزرگم تعریف کرده، پدربزرگم برای مادم و مادرم برای من. یه شب در فص...

داستان ترسناک جوجه جوجه بخش چهارم

در شبی سرد و طوفانی یواشکی از خانه بیرون زدیم. باد میپیچید و میچرخید و پرهایم را میآشفت. آن باال، هالل ماه پریدهرنگی پیوسته پشت ابرهای کم پشت میلغزید. کول و من در امتداد خیابانی ک...

داستان ترسناک جوجه جوجه بخش سوم

لبهایم به رنگ قرمز روشن از صورتم بیرون زده بودند. انگشتم را روی لبهایم کشیدم. هر دو لبم ناصاف بودند. سفت و ناصاف. با انگشت تلنگری به لبهایم زدم. صدای تقهای نرمی داد. لبهایم سفت بود...

داستان ترسناک جوجه جوجه بخش دوم

مادر رو کرد به من. طرهای از موهای خرماییاش را از روی پیشانیاش کنار زد و گفت:» شاید به همین خاطر دیشب نتوانستی بخوابی. شاید به خاطر تمرین بسکتبال آرام و قرار نداشتهای.« شانها...

داستان ترسناک جوجه جوجه بخش اول

از جوجه ها متنفرم. آنها موجوداتی کثیف هستند، و بوی گندی مثل ... مثل ... جوجه ها میدهند. مادر میگوید: »کریستال نوبت تو است که به جوجهها غذا بدهی.« نامطلوبترین حرف برای من. سطل د...

داستان ترسناک آل در گاوداری

سال نود و چهار مهندس ناظر نقشه برداری احداث کانال آب در منطقه ای بنام حصار بن و سیمین دشت و محمود اباد بودم ، پیمانکار پروژه طبق قرارداد خونه ای مجهز با کلیه ی امکانات رفاهی در رو...

داستان ترسناک جاده فرعی

سلام . سال ۹۵ برای کار نقشه برداری به منطقه ای بنام سیمین دشت و محمود اباد و عروس پران رفته بودیم ( از دماوند ۳۵ کیلومتر بطرف فیروزکوه بعد از جابان و سربندان دست راست جاده فرعی کوه...

داستان ترسناک آتش در قبرستان

سلام . این روایت مربوط میشه به سال ۶۲ ، من پدر و مادرم و نسل در نسل ملایری هستیم ، روستایی زیبای گوشه کمازان ۱۸ کیلومتری ملایر ( جاده اراک ملایر بعد از روستای معروف زنگنه ) ، تابستو...

خانه نفرین شده ما

سلام. این داستان برمیگرده 5سال پیش که یه روز در حال تماشا فیلم بودیم که صدای اومد.همه بدورفتیم بیرون. که صدا........... ازرویه درخت که کنار چشمه پایین خونه مون بود میومد. فقط دیدم همه م...

خاطره ترسناک صدای زیبا

من اتفاقات زیادی برام پیش اومده راستش این اولین چیزی بود ک تجربه کردم و تو نوجوانی هم برام اتفاق افتاد حدودا ۱۳سالم بود اون زمان ی خونه داشتیم ی اتاق خیلی کوچیک داشت اندازه دوتا ...

داستان حس ششم و آزار اطرافیان

من بیست و نه ساله هستم دو تا بچه دارم کلا تو زندگیم ادم ترسویی بودم مخصوصا از اجنه که توی خواب زیاد می دیدم که یه بار داشتم خواب میدیدم به شدت ترسناک بود یهو همونجا گفتم بابا اوسک...

داستان ترسناک نفرت و پشیمانی

سلام خدمت دوستان مایه خانواده دوازده نفره هستیم پدرم بجزمادرم دوتازن دیگه داشته یکیشون برحمت خدارفته ویکیشون دخترعموی بابام هس ۴دخترودوتاپسر ازون زنش داره پسراول بابام بادخت...

داستان ترسناک احضار ازازیل

......به نام خالق هستی........ سلام خدمت دوستان عزیز لطفا اگر اشتباه تایپی توی داستان بود ببخشید اومدم یه خاطره واقعی واستون بگم کسای ک باور دارن ب دنیا ماورا متوجه صحت داستان میشن پس...

داستان زندگیه اجنه

با سلام.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به قسمتی از زندگیه مادرِ مادربزرگ من هست؛ ما قشقایی هستیم ساکن شیراز و اون زمان مادربزرگ مادرم عشایر زندگی میکردن؛همونطور که خ...

داستان ترسناک بیتابی

من وقتی که تازه به 13سالگی رسیدم همش خواب یه دختر مو طلایی رو میدیدم که منو میبرد خونشون و یه خونه اعیونی و خانواده مهربون .... اینا طولانیه که بگم فقط اینکه اون دختر تو خواب لپ منو ...

داستان ترسناک جاده تاریک تیمارستان

سلام من یه چندباری اتفاقایی که واسم افتاده رو تعریف کردم ازشهرکرمان هستم ولی ابجیم یکی ازشهرهای تهران شهریار زندگی میکنه یه شب داشتیم ازتویه یه خیابون تاریک که مربوط به بیمارس...

داستان ترسناک انگشتر موکل دار

سلام من متولد ۱۳۶۱هستم . سال ۱۳۷۹ یکشب تو یه مزایده در یک عتیقه فروشی شرکت کردم و یک انگشتر گذاشتن برای فروش که نقره بود و سنگش شرف شمس زردرنگ بود و روش حکاکی های عجیبی داشت و روی ...

داستان همزاد یهودی

این داستانی که واستون تعریف میکنم در مود خودمه...اگه یادتون باشه در داستان قبلیم بهتون گفتم که من دچار حالتهایی میشم که به طور کامل براتون میگم،یادمه اولین باری که این حالت بهم د...

جنی که عاشقم بود آزارم میداد

داستانی که تعریف میکنم عین واقعیته هیچ دروغی نمیگم من ۲۹ سالمه همسرم ۳۵سالشه ۱۰ساله بچه دارنمیشم من کلا صبح تادیروقت خوابم شوهرم صبح زودمیره سرکاربیشتروقتاخونه نیست کارش یجور...

تلنگری برای انسان مغرور

سلام خسته نباشید من یک اتفاق واسم پارسال افتاد سرکار بودم میخاستن واکسن بزنن منم رفتم بزنم بعد که واکسن زدن بهم کلا فشارم افتاد چشمام سیاهی دید و محکم افتادم زمین و دیگه نفهمی...

داستان ترسناک وسوسه جن

سلام دوستان می خوام ماجرا دوست شدن پسرم و بگم به قولم میخوام عمل کنم فقط چون خیلی ساله از اون ماجرا میگذره شاید بعضی جاهاشو پس و پیش بگم ببخشین چون اون ماجرا تو ذهن من خیلی تاثیر ...

داستان ترسناک مورد عجیب

موردی که میخوام براتون بگم یه مورد عبرت اموز هست البته در مورد خواب و رویا هست ، این سومین روایت من تو این سایت هست و امیدوارم اخرینش نباشه قابل توجه دوستان ایرادگیر? موردی که...

داستان ترسناک دعانویس طمعکار

سلام اتفاقی گه مینویسم کاملا واقعی و حقیقی هست و من از اسمهای مستعار استفاده میکنم تا باعث ابروی کسی نشه من زن فوق العاده زیبایی هستم. اما در کودکی ازدواج کرده بودم طوری که در ه...

داستان ترسناک گربه سورنا نواز

سلام و درود داستانی که میخوام تعریف کنم مال۴۰یا۵۰سال پیشه یکی از آشنا های ماکه اون موقع شاید ۶۰سالش میشد در روستا زندگی میکردند گربه ای داشت که گاهی وقتا به اون غذا میداد گربه ...

داستان شوشتر

این داستان در شهر شوشتر اتفاق افتاده.این شهر خیلی زیباست و قدمت خیلی زیادی داره و سراسر بناهای تاریخی و افسانه های جور واجور داره.یکی از اقوام تعریف میکرد که حدود ۳۰ سال قبل تو ی...

داستان ترسناک جن قورباغه

دوستان از اسم مستعار استفاده میکنم ،پرستو هستم اهل خوزستان... من هشت سالم بود و توی خونه مستأجری زندگی میکردیم، تا اینکه یه روز پدرم به بنگاه دار سپرده بود تا یه خونه ای واسه خرید...

تمام خاطراتم از حضور اجنه

سالگی تو خونه خیلی قدیمی بودیم که دراش همه چوبی بودن و دیوارای اتاق پف کرده بودن از کهنگی اجاره نشین بودیم خلاصه یشب از تو کوچه بازی میکردم خسته شدم سرم انداختم رفتم خونه دیدم حی...

داستان ترسناک مراقب نامرئی

به نام خدا سلام.میخوام تجربیات ماورایی خودمو براتون تعریف کنم تاشاید اهل علم بتونن بهم بگن من با چه موجود یا موجوداتی طرفم و چرا؟ اولین برخوردم که یادم میاد مربوط به شش سالگیم ...

داستان ترسناک طایفه جنی

سلام من مهسا 19 سالمه یجورایی از بچگی همه بهم میگفتن عجیب غریبی چهرم عجیب نبود برعکس خیلیم خوب بود ولی اخلاقم نترس بودم از همون دو سه سالگیم از هیچی نمیترسیدم...یادمه سه سالم بود ...

داستان ترسناک قبرستان بهایی ها

سلام من اسمم آرمان هس ۲۱ سالمه بچه رشت هستم قبل از ماجرایی ک تعریف کنم بگم من خیلی مدته تو سایت داستان هارو دنبال کردم و خوندم به یه سری کامنتا برخوردم ک میگفتن جن وجود نداره و ال...

داستان آتش از هوس

من ایلین بزرگانی نویسنده ای که همیشه به دنبال هیجانم و بیشتر نوشته هام صرف حقیقت شده و میشه از داستان های اجتماعی گرفته تا فقر فرهنگی تا روح و جنیان و تنها داستان های جنی رو به هم...

داستان ترسناک عذاب تهمت

داستان دیگه که قدیمیه برای پدر مادربزرگم افتاده که سیدبوده وآخوندروستا همین الان هم درمورد اتفاقات اون زمان صحبت میکنن ومثال میزنن مردخیلی خوبی بوده چشم بصیرت داشته انقدخوب ب...

داستان اتفاقات باور نکردنی

سلام.من سارا هستم 21 ساله از استان مازندران.میخواستم اتفاقاتی که برام پیش اومده بود رو تعریف کنم.من از بچگی دنبال دوستی و ارتباط با اجنه بودم و خیلی دوست داشتم به هر طریقی که شده ب...

بازگشت روح دو همجنس گرا بر سر قبرشان

سلام دوستان من یه زن مرده شور هستم و شوهرم هم نگهبان قبرستونه ما تو یکی از قبرستون های ایران سمت خونمون کار میکنیم میخوام یه موضوع عجیبیو که برامون اتفاق افتادرو براتون تعریف کن...

داستان ترسناک عروس جنیان

دختر عموی مادر بزرگم اسمش سیمین بود زمان قدیم رسم بود توی دهات وقتی دختر بزرگتر که باردار میشد خواهر کوچکتر میرفت کمک دستش سیمین دختر خیلی زیبایی بود با موهای بور پوست سرخ و سفی...

داستان ترسناک رویای صادقه الهام

یه اتفاق دیگه ای که برام افتاده بود تو داستانام بهش اشاره کردم خوابهای صادقه زیادی میدیدم این داستانم درمورد خودکشی که واقعا برام ثابت شده که گناه نابخشودنیه حدود۵سال پیش ما یه...

خانه طلسم شده

میخاستم تجربه مرگموبا شما به اشتراک بگذارم من همیشه گفتم توداستانام گفتم که خوابهای صادقه زیادی میبینم وهمزاد دارم یاموکل خوب ولی تجربه مرگ وپرواز روح چندباربرای من اتفاق افت...

داستان ترسناک جن های مهربون

این داستانم درباره مادربزرگمه یادمه مادربزرگم توبچگیام میگفت وقتی بچه بوده بادخترهای همسایشون میرن باغ توروستای ما باغ انگورزیاده مادربزرگمم اون زمانا رسم بوده تابستونا میر...

داستان ترسناک جاده خلوت

با سلام.سرگذشتی که میخوام تعریف کنم متعلق به دوست قدیمی و صمیمی من هست پس نقطه به نقطه سرگذشت از نظر من قابل تایید میباشد.همونطور که میدونیم مسائل مطرح شده متافیزیک به دلیل اینک...

داستان ترسناک خشم آرمین

من پريا هستم اهل تهران اين ماجرايي كه مى خواهم بگم درباره ى اتفاقى كت براى خودم افتاده مى خواهم براتون بگم ،من اصلا به جن و روح اعتقاد نداشتم ما وضع مالى خوبى داشتيم . نه زياد سطح...

سه ماجرای عجیب درباره جن در یک خانواده

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه . من پرياهستم ١٦سالمه من سه تا ماجرا مى خواهم درباره جن و ارواح صحبت كنم . ماجراى اولم از زبان مادربزرگم (مادر مادرم )مى گفت كه توى زمان هاى قديم خ...

وحشت جن ها

یه داستان دیگه دارم درباره فامیلمونه که درشهراردبیل زندگی میکنن من داستان نویس الهام وموکل خوبم این اتفاق پارسال افتاد وقتی فامیلمون بازنش وخواهرش ودوستانش برای گردش امده بود...

ارواح خبیثه خانواده ای که تیکه تیکه شدند

سلام این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم ببخشید یزره طولانیه تقریبا مثل سریال چون اصلش اینه که باید ریز به ریز بگم این داستان برای خواهر بزرگترم ملیسا اتفاق افتاده یعنی از ...

داستان ترس کودک

ماجرایی مربوط به یکی از دوستان هست که جالب بود ازنظر خودم و گفتم بفرستم خدمتتون از زبان ایشون تعریف میکنم مرجان هستم و دو فرزند دارم. فرزند اولم پنج سالشه. متوجه شده بودم که پسر...

داستان همخانه

سالها پیش خونه ی یکی از دوستانم به نام اذر بودم که شوهرش به دلایل کاری مسافرت بود و من موندم پیشش که تنها نباشه. دوستم دوتا بچه داشت که کوچک بودن. قرارشد که همه تو یکی از اتاق ها که...

داستان ترسناک مزاحمت آل

ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم راجع به ال و ازار این موجود هست. اول برای خواهرم و دوم برای خودم. خواهر بزرگم خیلی سال پیش ازدواج میکنه حدود بیست سال پیش. خونه ی پدرشوهرش روستا...

داستان عاشق جنی به نام لیلیه

داستان پدر بزرگ علی دوستم عاشق جن میشه تعریف میکرد وقتی هیجده سالش بود ازداوج میکنه پدرش عمارت غرب باغو براش درست میگنه تا با همسرش اونجا زندگی کنن همسرش از نوع درست شدن خونه خو...

داستان ترسناک بزن رهگذر

?۳تا داستان براتون دارم? داستانی که میخوام تعریف کنم مال سال قبل ۹۸.برج ۱۰ هستش صبح مادرشوهرم بامن تماس گرفت عروس میخوام بیام خونتون ولی بعدازظهر میام جایی میخوای بری ؟ گف...

داستان ترسناک جن دم دار

این جریان که ایندفعه میخوام تعریف کنم برمیگرده به موقعی که مادربزرگ من بچه بوده و خونشون یه خونه قدیمی بزرگ بوده از اونایی که حیاط بزرگ و پر از درخت داشته و ته حیاط طویله حیوانها...

داستان ترسناک غرور

حقیقتی رو مینویسم اما مربوط به یه مرد کارتن خوابه از زبان او مینویسم او رو همیشه تو پارک یاسمن می بینم. اسم منطقش رو نمیگم چون ابروش نره بخاطر اینکه همه میشناسنش. مرد مریضی هستش...

داستان ترسناک همزاد زری

صبح ها که بیدار میشدیم بوی نفتالین و عطر نان بربری توی خونه می پیچید صدای رادیو با موزیک زورخونه ای پخش میشد و من از اونجایی که خیلی شکمو بودم با اشتیاق برای خوردن ناشتایی و پوشی...

داستان ترسناک همزیستی با جنیان

سلام و عرض ادب خدمت دوستان" مهدی هستم از همدان" یه خونه ۴۰ سال ساخت داریم زمینی که این خونه روش ساخته شده قبلا باغ توت بوده و توی زمین ما هم ۵ تا درخت توت بوده که پدرم قطع کرد...

داستان ترسناک حسادت

من۲۳سالمه ۱۴آذر سال ۹۶عقد کردیم شوهرم بچه شماله شهرتالش نزدیک استارا ۳ماه بعد از عقدم رفتیم شمال که اونجازندگی کنیم اتاقی که من وسایل هامو گذاشته بودم یه پنجره بزرگ ابی داشت که...

داستان موجودی سفید

سلام منم میخوام داستانمو برای فالورهای عزیزتون تعریف کنم که فک میکنم شبیه خیلی از داستانهای پیجتونه یعنی چیزی که دیدمو شبیه اون چیزیایی هست که داخل نوشته های دوستان که واقعیت ه...

داستان خونه مادر بزرگ راز الود

داستان از وقتی شروع شد که من رفتم‌اصفهان همراه مامان بزرگم اخه مامان بزرگم یه خونه اصفهان داشت ک یه آپارتمان بود داخل سپاهان‌شهر من همیشه تو اتاق مامان بزرگم میخوابیدم یه ش...

داستان سایه خندان

درود.یک اتفاقی عجیبی چندشب پیش برامون افتادو میخوام تعریف کنم.نویسنده آشنای غریب هستم.از زبون مادرم چون این اتفاق برای مادرم افتاد.شب بود و طبق معمول اون همسایه مزاحم شب زنده دا...

داستان جادو کننده

سلام. یه داستان میخوام تعریف کنم براتون مال سال ۹۰وقتی که خواهرکوچکترم نامزد کرده. من از خواهرم دوسال بزرگ ترم خواهرم پا پیش گذشته و زودتر ازدواج کرده من من کار میکردم علاقه ای ...

داستان ترسناک مادرم زن مجنونی بود

سلام میخام جریان کاملا حقیقی رو براتون بنویسم من در یک خانواده پرجمعیت بدنیا اومدم. باید اعتراف کنم پدرو مادرم اصلا ازنظر فرهنگی ست هم نبودن و مادرم زن مجنونی بود و باعث شد پدر...

داستان الهام و موکل خوب

اسمم الهامه 29سالمه بچه روستا هستم تویکی ازروستاهای اردبیل نزدیک مشکین شهربزرگ شدم ممنون میشم ادمین جان وکاربران داستان منم بخونن من ازوقتی یادم میومد ذکرزیادمیگفتم موقه خواب ...

داستان ترسناک مکافات عمل

مادرم خاله ای داشت که چند سال پیش فوت شدن .اسمشون فاطمه بود و زنی بود لاغر اندام و قدی بلند با چشمای عسلی رنگ .با اینکه حدود ۷۰ سالش بود اما کاملا میشد متوجه شد که چهره جذاب و زیبای...

داستان ترسناک خونه باغ

داستانی ک میخوام تعریف کنم بر میگرده به سال ۹۴ من از محل کارم مرخصی چند روزه گرفتم و تابستون برای تعطیلات رفتیم بسمت جاده هراز ییلاقمون فیلبند. خونه مادرجون.خونه مادرجون خیلی ب...

داستان ترسناک فرشته نجات

سلام .داستانی ک میخوام تعریف کنم فوق العاد عجیب برام و تو سال ۹۱ اتفاق افتاده.من از خواب پریدم .ساعت ۷ صبح صبحانه خورده نخورده لباس پوشیدم چون راههم دور بود.کرایه هم نداشتم وپولم ...

داستان ترسناک ونگ زن

سلام من رویا هستم ۳۲ سالمه و۷روز دیگه وارد ۳۳ سال میشم ... من اتفاقی که برام افتاد تو سال ۸۹ تو خونه پدرم بود .مامان و خاله بیرون نشسته بودن ساعت ۴ بعداظهر افتابی بابا تو مغازه بود ...

همنشینی با عفریته ها در ترکیه

دوستان این داستان ی بخش دیگه از زندگی منه ک تجربه خیلی سخت و تاریکی برای من بود نه یک روز و دو روز بلکه 40 شبانه روز ،( چهار سال پیش یک ماه بیشتر مانده بود ب پاییز ،ب تازگی شرکت ما وا...

داستان طلسم کودکی

سلام دوستان ،ابتدای داستانم بگم ک من نویسنده کتاب و ،،، نیستم اگ اشتباهاتی درنوشتار من هست ببخشید،این یکی از داستانهای زندگی پر پیچ و خم منه ،وقتی برادر بزرگم و فرزند بزرگ خانو...

داستان ترسناک روژان

چند سال پیش خانمی به اسم روژان از ایلام به من دایرکت دادند که من خیلی مشکل بزرگی دارم و بیست سالی میشه زندگیم از هم گسسته شده و همش بد شانسی میارم و نمیتونم با هیچ مردی به سر انجام...

داستان ترسناک تسخیر نیمه کاره

سلام من بین۱۷و ۱۸سال هستم امسال دیپلم میگیرم .دختر هستم. تقریبا یکی دو سال بود خونه یه سیدی میرفتم با دخترای سید خیلی پایه بودیم جوری که تا شب یا حتی دیر وقت کنارشون میموندم ام...

داستان ترسناک جن ها رو راه نده

من کلاً با دعانویسی و سحر و جادو مخالفم .اعتقاد دارم که دعانویسی یه راه فرعی و کوتاهه تا با زور و سریعتر به خواستت برسی .در حقیقت بنظرم بجای کمک از خدا و صبر متوسل به جنها میشی باز ...

داستان ترسناک آل باغ شازده

توی کوچه و گذر چو پیچِ فرار محمد علی شاه به شوروی سقز دهن ملت شده بود .مذکر و الکلون زده شد ، فتح الله که تازه قدش به لبه حوض رسیده بود از وسط اون همه پنبه که رو هوا کرشمه میرقصیدن ج...

داستان ترسناک دستان سیاه

من متولد ۵۵ هستم و فقط یک خواهر دارم که متولد ۶۲ هست .باهم ارتباط خوبی داریم و همیشه حرفامون رو به همدیگه میگیم .خونه پدری من خونه بزرگی هست و من خودم خیلی از خونه پدریم میترسم چون...

داستان ترسناک مسافر اردبیل

پاییز سال هشتاد و هفت بود که برای شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام سببی،همراه با مادربزرگم به اردبیل رفتیم. پرواز ما ساعت یازده شب بود. در بدو ورود به هواپیما یک هاله ای مثل یه خوا...

داستان ترسناک همزاد مدینه

سلام داستانی که تعریف میکنم مربوط به مادرم میشه و میخوام از زبون ایشون براتون بنویسم: پدرم سبزه رو و مادرم بسیار سفید پوست به طوری در کنار پدرم مثل روز و شب به نظر میرسیدن، پدرم...

داستان ترسناک انتهای حیاط

من همسرم ۸ سال بعد از ازدواجمون صاحب فرزند شدیم .در این ۸ سال خیلی دکتر رفتیم تا اینکه بعد از کلی مداوا و دعا من باردار شدم اما با شرایط خیلی سخت .در دوران بارداری باید استراحت مطل...

داستان محله جنی

من وقتی دوازده سالم بود چون اجاره مینشستیم رفتیم یه خونه ی دیگه اجاره ای اون محله فضاش خیلی سنگین بودیادمه همون روز اولی که رفتیم تو خونه شبش تا صبح کابوس دیدم گذشت تا یه روز که ر...

داستان ترسناک همه جا هستن

ماجرایی که میخوام بگم برای خودم و خواهرم اتفاق افتاده .من متولد ۵۵ هستم و خواهرم متولد ۶۲ و برادر و خواهر دیگه ای نداریم برای همین بیشتر جاها باهم میریم .عید سال ۹۶ بود که پدر و ما...

داستان ترسناک خانه ای در کوچه کنعانیان

سلام جریانی که می‌نویسم راجب روز ختم مادر بزرگم هست که بر میگرده به تقریبا به سال هفتاد و هفت اون زمان من دبیرستانی بودم مادر بزرگم که پیشش میموندیم با برادرم زنی پر رنج و زحمت...

داستان ترسناک جنای همسایه

دوست داشتم داستانی که با ماورا منزل پدر شوهرم دارم براتون بنویسم باید دقیق فکر کنم از اولین برخوردم براتون بنویسم دوستان این داستانم عین واقعیت هست امیدوارم خوشتون بیاد خب گفت...

جدایی تلخ برای جن عاشق

من مهدی ۳۱سالمه الان موضوعی ک خیلی ترسناک بود و شاهد داره رو میخوام براتون بگم از بچگی با یه موجود زندگی کردم و هم صحبتم بود و هست و ب ادمین هم اثبات وجودشو دادم الان از همسرم جدا ...

داستان ترسناک آوای ناشناس

۱۵ ساله بودم.... دختر بزرگ خانواده. به گمانم؛ چیزی حدود ۲۵ سال پیش؛ یا کمی دورتر؛ اواخر فصل تابستان بود. فارغ از دردسرهای رفت و آمد به دبیرستان دیزان.. دنیا به کامم بود ولی از غرو...

شبح دوست دوران بچگی

هدفم‌از تعریف این داستان این هست که به مردم بگم ارواح وجود دارند. و ظهور اون ها به شرایط روحی ما و مکان و زمان های مختلف بستگی داره. یه روز صبح جمعه بود که من اون زمان 14 سال د...

داستان ترسناک جن های منزل پدری

سلام منم دوست داشتم جریان دیدن جن براتون بنویسم برا عشق ماورایا این داستانی که مینویسم عین واقعیت هست خانه پدریم قدیمی نبود اما میگفتن قبلا این منطقه که کوچه ما شاملش میشد قبرس...

داستان ترسناک عزرائیل

سلام، من پریناز هستم،این داستانی که میخوام تعریف کنم در مورد جن نیست بلکه در مورد فرشته ی مرگه،راستشو بخواین فرشته ی مرگ تا حالا سه بار برای گرفتن جونم اومده سراغم و این جریانی ...

داستان جن و جنیان در بنگله های هفتکل

واقعیت دیگری از بچه های طوفشیرین . از زمان های قدیم از وجود جن و پری و آل و دیو و...........مطالب و حرف و حدیث های مختلفی در یاد و خاطر مردم بوده و هست ،که بتدریج به نسل بعد از خود منتق...

داستان زنی در کنار چشمه

داستان ازاونجایی شروع میشه که پدر بزرگموداداشش که الان فوت کردن هفتادسال پیش سر، زمین داشتن کارمیکردن (پدربزرگم اسمش علی بوده. وداداش علی مردان)موقع استراحتشون که میشه علی میگ...

داستان ترسناک طلسم مرگ 2

سلام محمد هستم از کرمان اون موقعی این اتفاق افتاد ۱۵سالم بیش تر نبود چند روزی بود یچیزی رو دور ور خودم حس میکردم مثل یه ادم کوتوله بود ولی یکم محو گفتم خیالاتی شدم جدیش نگرفتم یه...

داستان دوران سربازی

سلام من مصطفی هستم ۲۷ ساله از استان مرکزی شهرستان میلاجرد من بچه کشاورزم وسالهای زیادی شبها سرزمین تنها موندم واز شب وتنهایی ترسی ندارم برام عادیه. این داستانی ک میخام تعریف کن...

داستان ترسناک طلسم تنهایی

سلام من‌ رضا راوی طلسم‌ آشنا هستم بعضی از دوستان‌ تو دایرکت گفتن در مورد مغازه که تو کامنتا گفتم بیشتر برامون بگو که داستان مغازه رو هم براتون میگم . اولین باری که اتفاق ا...

داستان ترسناک طلسم آشنا

سلام وقت بخیر یه داستان هستش میخوام براتون تعریف کنم اسمم رضاس بچه سنندجم ۲۸سالمه اولین باری که بهم ثابت شد جن وجود داره کلاس پنجم بودم یه شب بیدار شدم خواستم بخوابم رو سرم یکی ...

داستان ترسناک گنج های پنهان

سلام دوستان جریانی که میگم واسم اتفاق افتاده شوخی نیست قصه هم نیست من بعد این قضایا توبه کردم اما کنجکاویم هنوزم هس واسه همین تو این پیج داستانارومیخونم وخواستم اتفاقات خودم رو...

داستان ترسناک بی اعتقاد

این فیلم رو حتما در سکوت و با هندزفری گوش کنید. سلام دوستان پونه هستم و ۲۶سالمه... اول ازتون خواهش میکنم که اگر اعتقاد به این جور چیزا ندارید دلیل نمیشه بگید وجود ندارن یا اینکه...

داستان ترسناک جن در طبقه بالا

سلام دوستان. ساسان هستم 22ساله از تهران من با خانواده م زندگی میکنم و هرکدوم از ما یه اتاق داریم و من بیشتر وقتا تو اتاق خودمم میخوام حقیقتیو واستون تعریف کنم که یه ماه پیش سرم او...

داستان ترسناک رابطه با زار

یه روز تصمیم گرفتم برم پیش یکی از اشنا های خانوادگی اخه تو روستا زندگی میکنن و جای قشنگیه منم به شکار علاقه دارم اونجا جای خوبی واسه تفریع هست من از سمت خونه حرکت کردم ب اون روستا...

داستان گربه های ترسناک

اولین ماجرایی که بهم اتفاق افتادتو سن6سالگیم بودکه از بس اون خونه برام وحشتناک بودهیچ وقت یه لحظه اش هم یادم نمیره و نمیتونم فراموشش کنم..من اصالتا اهل مشهدهستم والان بیست27سالم...

داستان ترسناک صدای وحشتناک

سلام من فاطی هستم میخواستم یکی از تجربیاتمو بگم براتون....راستش من از وقتی که یادمه یه موجوداتیو حس میکردم ولی همیشه حس میکردم دوسم دارن و بی آزارن و مادرم موقع چهلم من اون موجودا...

داستان ترسناک خواب و بیداری

سلام من خودم از افغانستانم از شهر هرات.. ما قبل شکست طالبان ایران زندگی میکردیم و بعد شکست طالبان رفتیم هرات و یه خونه قدیمی نزدیک های ارگ هرات که قدمت چند صد ساله داره و چند بار ...

داستان ترسناک رد پا

سلام این اتفاق برای خاله شوهرم پیش اومده اینم بهتون بگم که ایشون مداح هستن وخیلی مذهبی،قضیه اینطورشروع شدکه ایشون تعریف میکنن که چند وقته وقتی ازمسجدمیام وازنمازبرمیگشتم میدی...

داستان ترسناک دعانویس شرور

سلام،این اتفاقی رو که تعریف میکنم،سال هفتاد تو روستای ما که از روستاهای کرمان هست اتفاق افتاده، یه اقایی تواین روستا زندگی میکرده،به نام اصغر،ایشون دعانویس بوده و‌ همیشه دع...

داستان ترسناک آشنای غریب

بعد آخرین اتفاقی که نوشتم شاید شش ماه پیش بودکه سایه سیاه میدیدم و خودم حس میکنم وقتی مینویسم دیگه اوناهارو نمیبینیم.بعداز گذشت همون مدت من و برادرم تصمیم گرفتیم بریم طبق معمول ...

داستان ترسناک خاکستر

سلام.من فاطمه هستم 21 ساله تجربه من خیلی واقعی بود.من توی بچگی ب گفته مادرم اینا نزدیکای اذان غروب بوده ک میرم روی خاکستر توی حیاطمون اون موقع ها 2 سال بیشتر نداشتم خونمون تو روستا...

داستان ترسناک سردرگمی

اسم من امیره. داستانی که میخام تعریف کنم‌ مربوط میشه به ۳ساله پیش. یروز خونه تنها بودم .مامانمو بابام رفته بودن کرج مهمونی.ساعت ۱۱ شب بود بابام زنگ زد گف ما دیگه امشبو اینجا می...

داستان ترسناک هرگز وارد این خانه نشو

سلام دوستان این خاطره ای ک میخوام واستون بگم تجربه خودمه دلیلی نداره از خودم در بیارم هرکسی که این چیزا رو دیده باشه ازحرف هام متوجه میشه راست میگم یا نه..خوب بریم سر داستان ? .....

داستان ترسناک پرواز روح

با سلام ب خدمت تمامی خواهرا و براداری گلم ،5سال پیش بود ،توی یه شرکت داروسازی در قسمت پشتیبانی ارسال محصولات شرکت و پیگیری کار میکردم/// شرکت ما دو شیفت بود یه شیفت از 8صبح تا7غروب ...

داستان ترسناک در راه

ماجرایی که می خوام تعریف کنم داستان نیست و واقعیت دارد مادربزرگ همسر من بیشتر از ۹۵ سال سن دارد ماجرایی را تعریف میکرد مربوط به تقریبا ۵۰ سال پیش بود ایشون تعریف می کرد یکی از اق...

داستان ترسناک جن تخته ویجا

چند وقتی بود که هر وقت فیلم ترسناک میدیدم، خدا رو شکر میکردم که دیگه خبری از اتفاقات ماوراء طبیعی تو زندگیم نیست، ولی زندگی همیشه اونطوری که میخوای باهات رفتار نمیکنه و همین دو ...

داستان ترسناک همخانه

ابتدا بگم که این ماجرا قصه و داستان نیست .منم نویسنده نیستم و این ماجرایی رو که براتون میگم حقیقت تلخی هست که برای خودم اتفاق افتاده. میخوام براتون از برخورد نزدیک با جن بگم. اول...

داستان ترسناک دیو و دلبر

این خاطره مربوط به یکی از از دوستانم هست و اصرار داشت واقعیت دارد سال ۸۳ برای خدمت سربازی اعزام شدم و بعداز دوران آموزشی به یکی از پاسگاه های غرب کشور منتقل شدم تا ادامه خدمت سرب...

داستان ترسناک ملاقات با جن

سلام دوستان این ماجرا که میخام براتون بگم مال چند سال پیشه.اون موقعه ها من موسیقی کارمیکردم و تو گروهم دوتا نوازنده داشتم که اسم یکیشون همایون بود.خیلی هم باهم رفیق بودیم.خلاصه ...

داستان ترسناک سوارکاران عجیب

۱۲ سال پیش برامون اتفاق افتاده رو براتون تعریف کنم و بدونم اون چیزی که ما دیدیم چی بوده اون سالها با دو تا از دوستانم هر پنجشنبه می رفتیم کوههای اطرافه تهران و یکی دو شب میموند...

داستان ترسناک انتقام سیاه

با سلام این اتفاقی که میخام خدمتتون عرض کنم میشه گفت مال سال هشتاد و دو هست که برای ما اتفاق افتاد یعنی در اصل هم برای ما و هم مادربزرگم. اون سال یه خونه گرفته بودیم خیابون پاسدار...

داستان ترسناک رمال دوره گرد

سلام ، حدود ده سال پیش مادرم ک از خرید داشتن برمیگشتن خونه یه آقای دعا نویس دوره گردی جلوشو میگیره و پیشگویی های درستی راجع ب مشکلاتمون میگه ومیگه طلسمه ومن میتونم طلسمو باطل کن...

داستان ترسناک کوتوله های کوهی

اسم این فامیل دورمون حمید هست. این حمید با دوستاش زیاد میرفتن کوه نوردی و گشت و گذار. تو استان بوشهر شهری به اسم شبانکاره هست که نزدیکش یه سری کوه و رودخونه هست و یه سد هم به اسم سد...

داستان ترسناک تقلید از همزاد

سلام این اتفاقی که میخام بزاتون بگم تو دوران دانشجویی برام افتاده. من دانشجویی دانشگاه بندرعباس بودم تقریبا اواخره ترم هشت بود و فقط چند واحد عمومی برام مونده بود که غیرحضوری گ...

داستان ترسناک کرونا جنی

دوستان عزیز همانطور که اطلاع دارید کشور عزیزمان مدتیست که درگیر بیماری به نام کرونا شده ، خواستم اخطار و اطلاع رسانی کنم که افرادی که وسواس زیاد در مصرف وایتکس و دیگر شوینده ها ...

داستان ترسناک همزاد همسر

سلام خسته نباشید من میخواستم اونچه ک برام اتفاق افتاده رو براتون تعریف کنم ، البته اونموقع من باردار بودم یک شب هنوز دخترم و شوهرم بیدار بودن ولی من زیاد حالم خوب نبود برای همین ...

داستان ترسناک جن مادر بزرگ

سلام من هم داستان های ترسناک دارم که براتون تعریف میکنم ، یه شب در خانه مادر بزرگم داشتیم میوه میخوردیم که از حیاط صدا اومد رفتم ببینم چیه پش ⛔ ریخت یه دختر بود که پا نداشت و لباس...

داستان ترسناک انباری قدیمی

قسمت شد اتفاقی که واسه خودم اتفاق افتاد واسه دوستان تعریف کنم من شغلم پخش مواد غذایی هست کارم ارتقاء دادم مجبور شدم انباری بزرڱتری بگیرم یه خونه قدیمی که مثل اکثر خونه های قدیمی...

داستان ترسناک ابیاری زمین

سلام دوستان قضیه ای که میخام بگم واقعیه خواهرزادم یوسف 17 سالش بود رفته بود سرزمین آبیاری کنه کارش داشته تموم میشده نزدیکای غروب بوده هوا گرگ ومیش بوده که یه مرد میاد طرفش میگه ی...

داستان ترسناک یک روح زده آمریکایی

سلام با یه ماجرای ترسناک: در واقع میشه گفت مستند هستش یه مستند واقعی آمریکایی که در اوایل قرن نوزدهم در آمریکا در رود سرخ در ایالت تنسی اتفاق افتاده و اولین ماجرایی که یه روح تو...

داستان ترسناک صاحب خانه مخوف

سلام من اهل یکی از شهرهای کردستان هستم مادر شوهر من بازنشسته یکی از ادارات دولتی هستند خیلی وقت بود که قصد رفتن به اصفهان را داشتیم چون تاریخی که مد نظر ما بود خوابگاه اداره مادر...

داستان ترسناک صدای های عجیب

ما یه روز قرار بود بریم کلیبر خونه یکی از فامیلای دور‌مون . البته با بابابزرگمینا.صبح ساعت ۷ باید حرکت میکردم ... من ساعت ۱ خوابیدم همه چیز عادی بود هیچ اتفاقی نیفتاد .از تبریز ...

داستان ترسناک جادوی سیاه

سلام این موضوعی که میخوام براتون تعریف کنم در مورد طلسمو جادو هستش و اینکه اگه کسی واقعا تحت تاثیر طلسم سیاه قرار بگیره چه اتفاقاتی براش میوفته؛ جوری که به مردنه خودش رازی میشه!!...

داستان ترسناک روح زن در خانه قدیمی

سلام هما هستم این اتفاقی که میخوام براتون بگم برای خالم با خانوادش افتاده یعنی از زبون اون میگم خالم سه تا بچه بیشتر نداره یه دختر دو تا پسر،خلاصه یروز خالم تعریف میکرد زمانی ک...

داستان ترسناک کل کل امیر و دیدن جن

جریان این خاطره از روزی شروع شد که یه روز استاد یک ساعت زودتر درس رو تموم کرد،بعدش رو کرد به بچه‌ها گفت این وقت رو بذاریم واسه یه بحث آزاد،،پیشنهاد بدید راجع به چی‌ بحث کنیم.....

داستان ترسناک اجنه مزاحم

وقتی سوم راهنمایی بودم نقل مکان کردیم به شهر اونجا یه خونه اجاره کردیم و حدود سه سال تو اون خونه موندیم یک خونه تقریبا متروکه روبه روی خونه ی ما بود که شخصی اومد و اونو بازسازی کر...

داستان ترسناک روح مادر بزرگ در خواب

این داستانی که میخوام براتون بگم رو از زبون دوستم میگم چون این اتفاق واسه اون افتاده و مبوط به دوساله پیشه از زبان دوستم:?? بابای من یک مادربزرگ داشت که خیلیییی پیر بود یجورا...

داستان ترسناک این جن مسلمان است

سلام به دوستان گلم من یاسینم ۲۹سالمه از کرمان.ما خونمون کنار قلعه دختر یکی از قلعه های اثارباستانی کرمان که صدهاسال پیش مرکز فرمان روایی کرمان بود.الان تحت نظر میراث فرهنگی هست....

داستان ترسناک اتفاقات عجیب و غریب

داستاني كه ميخوام براتون بگم كاملا واقعيه ١٤سالم بود خونه جديدي كه ساخته بوديم اومديم تقريبا يك سال بود ساكن بوديم يك شب تو همين شباي سرد پاييز بود از اونجايي كه ميترسيدم اومدم ...

داستان ترسناک روز برفی

دخترعمه من معلم ابتدایی هستن،حدود پانزده سال پیش ایشون مجرد بودن و توی روستاهای دورافتاده خدمت میکردن،البته تنها نبودن ،ی چندنفر خانم همکار هم باایشون توی روستا هم خونه بودن،...

داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

راستش من الان سی سالمه و این داستان برمیگرده ب سال اول دبیرستانم(۱۴_۱۵) سالگی.خونه داییم با مادربزرگم به هم زندگی میکردن ،توی یه خونه قدیمی ،اون موقع ها من با دخترداییم خیلی صمیم...

داستان ترسناک بز راهنما

الان دارم بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه.بچه بودم پنجم ابتدای رفته بودیم روستا خونه پدر بزرگم اونجا بخاطر تالابهای که داره معروفه تو لرستان ظهر رفته بودیم اب تنی با پسر داییم (...

داستان ترسناک پیرزن و زن حامله

سلام اسمم کیومرثه این داستانی که میگم از زبون پدر بزرگمه تقریبا مال ۵۰ یا ۵۶ سال پیشه ، تعریف میکرد یه روز با اسب از سر زمین میومده که میبینه یه پیر زن داره تو صحرا تکو تنها میره ...

داستان ترسناک موکل من

ماجرایی که میخوام تعریف کنم شاید ترسناک نباشه ولی دروازه ای توی زندگی من باز کرد که باعث شد خیلی اتفاقات ترسناکی واسم بیفته من سال دوم راهنمایی بودم اونموقه سری اول گوشی های دور...

داستان ترسناک قالی مرگ

سلام داستانی که براتون ميگم از زبون دوستم مرجان براتون تعریف می کنم من هم مثل دوستم مرجان عاشق هیجان و ترس و این جور چیزها بودم و هر وقت به هم میرسیدیم برای هم دیگه داستان های ترس...

داستان ترسناک اذان صبح

من پریم 15 سالمه که تولرستان شهر دورود زندگی میکردیم دورود شهر بزرگی نبودخونه هام اغلب قدیمی سازبودن توی این شهر آدمای خیلی اصیلی زندگی میکنن واتفاقای عجیب غریبی رخ میده خیلی عج...

داستان ترسناک سیاهی مطلق

اسمم لیداهست اتفاقایی ک برام پیش اومده برای دوسال پیشه زمانیکه 20سالم بود....من متاهلم خونه ام جوری بودکه ازیطرف روبه بیابان بودازطرف دیگه یه کوچه تنگوتاریک که شباخیلی ترسناک بو...

داستان ترسناک باغ نفرین شده

پدرم بازنشسته شده بودحوصله خونه نشستن وبیکاری رونداشت تویکی ازروستاهای زنجان زندگی میکنن،دنبال یه کارسبک بودتااین که یک روزیکی ازدوستان قدیمیش بهش پیشنهاددادکه توموتورخونه ...

داستان ترسناک حمله ی جن

سلام ،خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم ،برمیگرده به دوران سربازیم،،من در چابهار،دراستان سیستان وبلوچستان خدمت کردم،،از اونجا باز تقسیم شدیم به یکی از دورترین نقطه صفر مرزی،...

داستان ترسناک احضار کردن

سلام. من فاطیما هستم و 18سالمه. ماجرایی که می خوام بگم کاملا واقعیه و خودم تجربه کردم. اسفند 1396بود. صبح اون اتفاق من و دوستام توی مدرسه تصمیم گرفتیم برای مسخره بازی و خنده روح احض...

داستان ترسناک جن سیصد ساله

سلام اسم من لیانا و متاهلم. شاید باور نکنیم که خیلی از عادتهایی که تو تنهایی تو خونه داریم چه مصیبتها وعواقبی رو پیش رومون میزاره من از بچگی متوجه رو یه چیزای غیر عادی میشدم ول...

داستان ترسناک جشن جن ها

امروز قصد دارم ماجرایی که برام سالها پیش تابستان ۱۳۷۲ رخ داد تعریف کنم.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد ...

داستان ترسناک ازدواج

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند: من در سال1374 در روستای "کرزان" از توابع تویسرکان منبر می رفتم. روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای...

داستان ترسناک روح پدر بزرگ

سلام من مي خوام ماجراي چند سال پيش رو براتون بنويسم من روياهستم 16 سالمه اين ماجرايي كه براتون تعريف مي كنم واقعيه واقعيه تازه پدر بزرگم فوت كرده بود كه ما براي 3 اش به استارا سفر...

داستان ترسناک عروس اجنه

سلام،یه اتفاقی روبراتون نقل قول میکنم که مادربزگم برام تعریف میکرد،میگفت من تک دختریه خانواده پولداربودم که خیلیهادوست داشتن بخاطرپولوثروت باماوصلت کنن پدرم من دست به سیاه و...

داستان ترسناک سوهان روح

من یه دختر 16ساله ساکن برازجانم همه چی از بچگی شروع شد بچه که بودم وقتی داشتم با داداشم بازی می کردم صداشونو شبی صدای مامانم می کردن صدام می کردن در صورتی که مامان سر کار بود از بچ...

داستان ترسناک گربه دم در

میخام اتفاق های این چند هفته روبرات تعریف کنم،یکی ازدوستان بعد ازقضییه اون داستان که قبلا گفتم اومد و گفت همه جای خونه سرکه سیب خانگی بریزید منم همین کاررو کردم وهممون اون غسل ر...

داستان ترسناک ثبت اتفاقات

روز ها گذشت و طبق معمول یه سری از اتفاقات و خطرات اطراف خودم یا دوستان و اقوام و میدیم و اعلام میکردم که همه دقیق مثل تیری به هدف مینشست که داستان ها و اتفاقات رو دفعه بعد براتون م...

افسانه چهار مرد با کالسکه

در آفریقای جنوبی هم افسانه‌های متعددی وجود دارد که یکی از ترسناک‌ترین آن به سال ۱۸۸۷ بازمی‌گردد. چهار مرد با کالسکه به غرب بوفورت می‌روند. این منطقه به منطقه ارواح معرو...

داستان ترسناک گل سر سبد

با سلام وخسته نباشیدمن خانمی ۵۴ ساله هستم که درگیر یک سری اتفاقات نا خوشایندی شدم و تقریبا زندگی زناشویی ام دچار مشکل شده بعد این همه سال وبا داشتن عروس وداماد ونوه وفکر میکنم ک...

داستان ترسناک همخونه ای

سلام من هادی از بلوچستان هستم . پدر بزرگه پدرم بزرگترین و مشهورترین جن گیره بلوچستان بود اون موقع ها اونجا برق نبوده و جنگل بوده و با شتر اونو میبردن واسه جن گیری تا جن از بدن جن ز...

داستان ترسناک خانه وحشت

من الان 20سالمه ۲ سال پیش ک تازه وارد دانشگاه شاهرود شدم چون دانشگاه از شهر خودم دور بود خوابگاهی شدم از ترم بالاییا میشنیدم ک چیزای عجیبی توی خوابگاه میبینن ولی توجهی نمیکردم به...

داستان ترسناک خانه مشترک

اولا من خیلی وقته که مقاله و خاطره ننوشتم و حتی نظر هم ندادم ،علتش این بوده که یسری از دوستان یا اطلاعات ندارن و توهین میکنن یا اینکه از رویه حرف هایه دیگران دارن راهکارهایه اشتب...

داستان ترسناک هراس در پارکینگ طبقاتی

سلام من‌معاون وحسابدار یکی از پارکینگ های طبقاتی یه برج تو کرج بودم هفت طبقه داشت به زیر زمین که گاهاً من یامدیر اصلی مجبور به سرکشی طبقات بودیم یه کارگر افغانی داشتیم خیلی ...

نشان های تسخیر شدن

سلام دوستان اسم من مهدی من سیو هفت سالمه این داستان مربوط به خودمه،من یه چند سالی توی هندوستان به همراه دوستم آرمان زندگی کردم میدونین اونجا خیلی مدیوم های قوی و جادوگر های قدرت...

عبور از خلسه

سلام خدمت دوستان امروز می‌خوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم قبل از اون داستان یه کم درباره اتفاق‌هایی که برای من پیش اومده صحبت می‌کنم و همه شما هر جور دوست دارید می‌...

داستان بزغاله نحس

این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به سال ۶۰ که من اصلا به دنیا نیومده بودم این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای کارگر یکی از همسایه های ما که کنار باغ ما باغ...

داستان ترسناک در قالب پدر

سلام سارا هستم ۱۷ ساله از شیراز ، این داستان که میخوام براتون تعریف کنم برای خودم اتاق افتاده و کاملا واقعیه حدودا یکسال پیش بود اون شب از مهمونی اومده بودیم و مامان بابام حسابی ...

داستان ترسناک خواستگار سمج

سلام یسنا هستم 22 ساله ازقشم. این داستان که میخوام تعریف کنم مربوط به خواهر شوهرم هست که زندگیش از وقتی به دنیا اومده تا الان که 27 سالشه پر از ماجراهای ماورایی بوده مامانش میگفت ف...

داستان ترسناک در مجاورت آرامگاه

سلام خدمت دوستان یه داستان هست مربوط به داداشم که تو محل کارش سال 89 اتفاق افتاد داستان از زبان داداشم کار ما جوری بود که بهار و تابستون شدید میشد و پاییز رفته رفته کم میشد زمستون...

داستان ترسناک طلسم رعد و برق

سلام من یک خاطره داشتم که برای پارساله ، تعریف میکنم امیدوارم جالب باشه ، من با سه تا از دوستام رفته بودیم برای در اوردن زیر خاکی یکی از رفیقام یک دستگاه فلز یاب جیوه ای داشت که ق...

داستان ترسناک صدای زمخت در پاساژ

سلام.علی هستم از بجنورد این خاطره مال چند سال پیشه که من تویکی از پاساژ های شهرمون نگهبانبودم ساعت یازده شب شد و من میخواستم پاساژ رو تعطیل کنم کرکرهارو پایین زدم وقلفشون کردم ر...

داستان ترسناک معشوقه آویزان

سلام اسم من علی هست و تهران زندگی میکنم این داستانی که میخوام بگم برای پسر عموم رضا اتفاق افتاده اینم بگم که منو رضا دقیقا همسن هستیم.وقتی میگم دقیقا یعنی هر دوتامون دقیقا تو یه...

داستان ترسناک احضار با خانواده

اسمم علی ساکن شهرستان بجنورد این خاطره که میخوام بگم مربوط به سه سال پیشه که من و برادرم عماد که خیلی کنجکاو هستیم تخته ای به نام تخته ویجا که خیلی از شما میدونید چیه پیدا کردیم ....

داستان ترسناک همبازی سایه ها

سلام دوستان یوحنا هستم کارم دعا و طلسم قرآنیه و این داستانها توسط مشتریام نقل شده منم نخیلی دوست دارم تجربیاتم با شما به اشتراک بذارم،سال 89 تو دانشگاه پیام نور تدریس میکردم ی شا...

داستان ترسناک کتاب سرد

سلام وقت بخیر ،من قبلا به کتاب دعا وطلسم خیلی علاقه داشتم البته ده سال پیش اون موقع دنیای مجازی نداشتم واسه همین با کتاب دعا ونماز وختم قرآن خودمو مشغول میکردم عید رفته بودیم قم ...

داستان ترسناک طلسم آبکی

سلام روزتون بخیر.من ۳۲ سالمه و دوتا بچه دارم یکیش ۱۱ ساله و اون یکیم ۷ ماهو نیم.شغلمم:خونه دارم قضیم اینه ک من با همسرم دوست بودیم از رو عشق ک عاشقه هم بودیم ازدواج کردیم سال ۸۴ عق...

داستان ترسناک خواب و مادر بزرگ

با نام خدا خاطره من برمیگرده به دوران قبل از رفتنم به مدرسه بود ، من تو یک خونه ای در یکی از روستاهای حاشیه شهر آمل بزرگ شدم ، خونه ما طوری بود که میشد توش دو سه خونه وار زندگی کنن ...

داستان ترسناک شیک پوش

من چند تا خاطره داشتم که میخوام یکیشو براتون تعریف کنم ، من بعد از خدمت سربازیم سخت دنبال کاری برای خودم بودم که یکی از اقوام منو به یکی از دوستاش که در حال ساختن یک ساختمان ویلای...

داستان ترسناک خواب های صادقانه

دور و بر سالهای ۷۷ به بعد بود که خوابهای صادقه من شروع شد واقعا اینو میگم که هر چه رو در خواب میدیدم به مرور در طی روز بعد و یا روزهای اینده عینا اتفاق می افتاد بعضی اوقات بچه هایم ...

داستان ترسناک خاطر خواه مزاحم

سلام این ماجرا برای دوستم اتفاق افتاده که از زبون خودش براتون می‌نویسم دوماه از ازدواج من و همسرم علی می‌گذشت علی دانشجو بود یه شب تابستون که از گرما پنجره هال باز بود و همس...

داستان ترسناک طلسم گربه

سلام شبتون بخیر میخام داستان سومم رو بگم ولی قبلش لطفا تجربیات تلخ و غم انگیز دیگرانو تخیلات فرض نکنیم و به زندگی هم احترام بذاریم . چن ماهی میشد خواب های بد و اشوب میدیدم با خودم...

داستان ترسناک احضار ناموفق

سلام یه داستان دارم از خانم همسایه که میشه عروس زن دایی شوهرم که اسمش مولوده که خونشون دیوار به دیواره خونه ماست ، یه شب مولود اومد پیشم منم شروع کردم از جن های تو خانه کم و بیش بر...

داستان ترسناک نگهبان مقبره

سلام دوستان عزیز داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای زن همسایه خانه پدریم اتفاق افتاده بود ، کمی از جو کوچشون براتون بگم که کوچشون بن بست بود و اونجا ده خانواده بودیم همه هم ...

داستان ترسناک لبخند سیاه

با سلام من عبدالله هستم در استان فارس زندگی میکنم و ۱۶ سال سن دارم .یه شب که با پدر و مادرم از خانه مادر بزرگ برمیگشتیم حدوداً ساعت دوازده به خانه رسیدیم آن زمان مادرم حامله بود و...

داستان ترسناک شبح روی دیوار

عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه . خاطره ای که براتون تعریف میکنم برای دو سال پیشه من یه دوستی داشتم که خیلی به احضار و این چیزها علاقه داشت علاقشم از زمانی شروع شد که مادر اون بنده ...

داستان ترسناک عمارت مخوف

درود متیو هستم چهار ماه بود گروه شده بودیم ما باید به مردم کمک میکردیم! خاطره های تلخ زیاده همیشه سعی داشتیم دیگرانو آگاه کنیم دوتا از خاطره هام بدترین لحظه های زندگیم بود یکیشو ...

داستان ترسناک من و ریاضی

با سلام ، وقتی من 15 سالم بود بشدت نماز خون شده بودم مامانم میگفت شبها قبل خواب به بالشت سه بار بگو قبل اذان بیدارم کن تا بیدارت کنه منم باورم شده بود جالب اینجاس همیشه موقعه نماز ...

داستان ترسناک خرید خودرو سنگین

سلام. این واقعیت. برای خود من اتفاق افتاده. نام من حمید هست.. سال نود دو بود. تو خونه ساعت حدود. 2"نهار خوردم. به خانمم گفتم.. میرم. ماشین سنگین بخرم. گفت. بی خیال. صاحب ماشین . آدم گ...

داستان ترسناک جن زیبا معشوقه پدربزرگ

سلام دوستان این داستانیو که میخوام بگم براتون برای پدر بزرگم در زمان جوونیش اتفاق افتاده از زبون اون میگم که برام تعریف کرده، خلاصه یه روز پیش پدر بزرگم نشسته بودم ازش پرسیدم با...

داستان ترسناک ملاقات با پری

سلام دوستان گل یه داستان جالب دارم از دختره خواهرم ، خانه خواهرم تو روستا هست خواهرم یک دختر به نام فاطی داره یک روز دخترش فاطی عصر سوار اتوبوس میشه بیاد شهر ، میگه یه دختر از روس...

داستان ترسناک طلسم در نقاشی

میرم سر اصل داستان من پسر خاله ایی دارم بسیار خوش تیپ و خوش قیافه پر از انرژیهای مثبت و شاد با هم میرفتیم بیرون عشق و حال خلاصه خیلی شاد بودیم تا اینکه اسماعیل وقت خدمت سربازیش فر...

داستان سکوت در برجک

از زبان همکارم تو دوران خدمت چون تو کوه و بیابونی بودیم محل پستای نگهبانی با فاصله از هم و قرارگاه بود و برای ما پست دادن تو شرایط که هیچی نداشتیم تو اون شرایط واقعا ترسناک بود مخ...

داستان آسیابان جنی

این اتفاق واسه پدرم در جونیش افتاد داستان از زبان پدرم در جوونی اونموقع برق هنو به روستاها نیومده بود و مردم با روشنایی هوا کار میکردن با تاریکی میرفتن خونه واسه خوابیدن من وقت...

داستان ترسناک بازگشت روح پری

سلام این ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برای خودم اتفاق افتاده من دخترم بیستو شیش سالمه مجرد هستم اسمم مونا با خانوادم اساس کشی کردیم از خونه قبلیمون به یه محله جدید که ا...

داستان ترسناک ورود به منزل

با سلام به دوستان ماجرایی که تعریف میکنم برای سه سال پیشه من به همراه پدر و مادر و دو تا از خواهرام بخاطر شرایط کاری که برای پدرم پیش اومده بود از یزد به یک خانه دیگه که تو شهر زاه...

داستان ترسناک شیطان در خواب

من خانم هستم و سی سالمه .پنج سال پیش ازدواج کردم .تو این مدت پنج سال زندگی متوجه تفاوت فرهنگی و دخالت خانواده ی همسرم تو زندگیمون شدم .خانواده ای که هنوز پنجاه سال از جامعه ی متمدن...

داستان ترسناک موجود غول پیکر

سلام دوستان این داستانی که میخوام تعریف کنم مال عموم هست خدا رحمتش کنه خیلی مومن بود اذان گو مسجد روستاشون بود و پیش نماز مسجد اینقد دوستش داشتیم هر وقت میامد خانه ما همه دورش جم...

داستان ترسناک همسایه چهار نفره

سلام داستانی که میخوام تعریف اتفاقاتی هست که برا خودم افتاده من شوهرم و دختر و پسرم تو یه خانه قدیمی که سی چن سال پیش ساخته شده هست که دارای دو ساختمان یکیش قدیمی هست یکی دیگشم که...

داستان ترسناک همسایه ماورایی

سلام این داستانی که میخوام بنویسم مال خواهرم هست دو سال از من بزرگتره ، تو خونه اونموقع ما سه خواهر مجرد بودیم که با مادرم برای یک مدتی تنها زندگی میکردیم پدرم مجبور بود بخاطر شر...

داستان ترسناک تجربه حس وحشتناک موجودات ماورایی کنارم

سلام دوستان عزیز اول بگم من دخترم بیستو چهار سالمه اسمم ستاره ما توی آدربایجان غربی شهرستان جلفا زندگی میکنیم خونمون ازین قدیمیاس که دو طبقست بعد پشت خونمون صحراست یزره دور ترش...

داستان ملاقات با شیطان

به نام خداوند بی همتا ، و با سلام به خوانندگان عزیز ، ۴سال پیش بود که پیج اینستاگرام زدم و تازه اومده بودم اینستا به خاطره علاقه ای که همیشه داشتم توی مسائل ماورائ طبیعه اکثره پی...

داستان حمام روستایی

داستان من مربوط به خودم نیست بلکه از پدر دوستم هست ، که نقل میکنم براتون دوستم میگفت اززبون پدرش تقریباسالهای ۶۹یا۷۰بودکه تومهابادکردستان توخدمت سربازی بودم واون موقع هم که زی...

داستان جن های دریایی

سلام ، درسال ۸۱ دریگان دریایی درجنوب کشور شهرچابهار مشغول خدمت سربازی بودم .کشتی ها یالنج هایی که بدون مجوز وارد آبهای ما میشدند را توقیف میکردیم.خوب یادمه که اوایل زمستان بود ی...

داستان ترسناک خانه مخروبه

یک خاطره ای که برای من اتفاق افتاده بود رو میخواستم براتون تعریف کنم ، من از وقتی که یادمه موقعی که وقتی که شبها تو خونه یا هرجای دیگه تنها میموندم به شدت میترسیدم رسم به حدی بود ...

داستان ترسناک جاده یک طرفه

سلام من به همراه یکی از دوستام به یکی از روستاهای اطراف شهر میبد یزد رفته بودیم از اونجاییکه از شهر ما تا اونجا در حدود سه ساعتی راه بود و از وسط یک کویر خشک و لم یزرع رد میشد غروب ...

داستان ترسناک آغوش پدر بزرگ

داستانی که میخام بگم واقعیت دارد وخواهش میکنم هرکسی تونست کمکم کنه واماحکایت زندگی من بنده در بچگی در یکی از روستاهای اراک همراه پدر ومادرم زندگی میکردم زمان بچگیم تقریبا 5یا 6س...

داستان ترسناک هک وای فای

سلام میخواستم یکی از خاطراتی ک برای خودمو و دوستام اتفاق افتاد رو بگم من اسم علیه ولی دوستام عليرضا صدام میکنن و من ی هکرم و توی اطراف روستا ی مادریم یک خونه ای بود که طرفهای مشهد...

داستان ترسناک ملکه مار ها

این خاطره ای که میخوام بگم مال زمان نوجوانی من هست و میدونم همتون منو قضاوت خواهید کرد که چه آدم بدی بودی ولی گذشته ها گذشته و من هم تاوان همه اون حیوون آزاری ها رو دارم پس میدم هن...

داستان طلسم دفن شده

این داستانی رو که میخام براتون تعریف کنم برمیگرده به حدود پنج سال پیش...بچه ها من باستان شناس هستم و بخاطرموقعیت شغلی وکاریم با بچه های دانشگاه برای کندو کاو زیاد میرفتیم بیرون ش...

داستان ترسناک مش حبیب

داستانی که میخوام بگم مربوط میشه به زمان کودکی البته نه زیاد کودک ۱۲ ساله بودم .ماه محرم بود اونجا یک شرکت دولتی بود با خانه های سازمانی و مسجد دم در نگهبانی حدود یک کیلومتر از خا...

داستان ترسناک دیسک پرنده

حدودنه ماه پیش یه شب که همسرم خونه نبودوبادخترم تنها بودیم یه اتفاق خیلی عجیب افتاد.تازه چشمام گرم خواب شده بود که یه صدایی مثل دینگ دینگ به گوشم رسید.این صدارو قبلن هم شنیده بود...

داستان ترسناک چهلم همسایه

سلام من اسمم جاويده يادمه ١٠سال پيش تو اصفهان زندگي ميكرديم من نو جووون بودم كارخونه اجر پزي كار ميكردم خونه مون تو يه كوچه بود كه با خيابون اصلي فقط یه كوچه فاصله داشت هر روز سر ...

داستان ترسناک لانه مرغ

داستانی که میخوام تعریف کنم مال دهه ۶۰ هست .اون زمانها ما در شهرستان بودیم و پدرم یه خونه کاهگلی و سنگی خودش درست کرده بود که حالت زیر زمین داشت .و یک حیاط بزرگ که دیوارش با بلوک س...

داستان ترسناک آلارم ساعت

من از زمانی که یادم میاد وقتی خیلی کوچولوبودم همیشه چیزهایی رو میدیدم که دیگران نمیدیدن.اوایل فکرمیکردم موضوع عادیه ودیگرون هم میبینن ولی بعدها که بزرگترشدم دیدم اینطورنیست.م...

داستان ترسناک دلهره در مزار

با سلام و خسته نباشید میرم سرغ خاطره خودم ، خاطره ی من مال سال هشتادو هفت هست اون موقع دوازده سالم بود با یکی از پسر خاله هام به نام امیر حسین شب ساعت یازده رفته بودیم به یکی از مز...

داستان ترسناک طلسم مار

از اینجا براتون تعریف میکنم که رفته بودم توی یک رودخونه ای توی شهر کرج شنا کردن ، خونه ی ما اون موقع توی یکی از روستاهای شهر طالقان بود و طبق برنامه تابستانی که چیده بودن هر روز م...

داستان ترسناک فروشگاه

ساکن استان قم هستم، چند سال پیش یکی از اقوام ما که توی مرکز شهر کرج یک فروشگاه کت و پیراهن و غیره داشت از من دعوت که برم پیشش کار کنم، منم با خوشحالی پذیرفتم و رفتم و مشغول کار شدم ...

داستان ترسناک کشیدن مو ها

سلام النازم ۲۸ساله از اهواز دیشب یکی از خاطراطم که خانه پشت به کوه بود رو براتون فرستاده بودم خاطره دومم هم مال دوسال پیشع یشب توی خونه تنهاخوابیده بودم (رو کمرخوابید بودم) طرفا...

داستان ترسناک خانه پشت به کوه

‌سلام خسته نباشید خاطره من کوتاهه وبرمیگرده ب حدود۱۵ سال پیش وقتی توی شهرستان کوچیکی زندگی میکردیم یه منزل ویلایی بزرگ داشتیم که پشت به دره وکوه ها بود...حیاط بزرگی داشت و یدر...

داستان ترسناک خانه کاه گلی

سلام داستان خانه کاهگلی اجنها یک روز تابستانی در مرداد ماه همراه باهمسرم و دختر دوساله مون به مسافرت رفتیم تو جاده دم غروب بود خسته به ناچار ماشین رو نگه داشتیم هوا هنوز روشن بو...

داستان ترسناک کوچولو های مرداب

سلام به دوستان عزیز، خواستم مطالبی و داستانی که برای رفیق نزدیکم افتاده بود رو براتون تعریف کنم که در مورد ادم کوچولوهاست، که یک مدتی هست خیلی من رو درگیر خودش کرده، چون راجبش ت...

داستان کارگاه نجاری

یکی از دوستای من شغلش نجاری بود و بیشتر کار مبل سازی انجام میداد چند سالی بود ک داخل ی کارگاه تو شیراز کار میکرد خلاصه بنا به دلایلی از اون کارگاه اومد بیرون و ب ناچار تو ی کارگاه ...

داستان پرو لباس

سلام من کلی داستان دارم درباره ماوراطبیعه چون کارم با فال قهوه و تاروت و... ایناهست هم برا خودم عادی شده هم داستان واقعی از مشتریا و دوستان عزیز دارم بگم البته اینو بگم اجنه سراغ ...

داستان ترسناک عروس تنها

داستان برمیگرده به هجده سال پیش وقتی که من اولین فرزندم به دنیا اومد خیلی آسیب پذیر شده بودم از همه چیز وحشت داشتم زمانی که شبها داخل خانه به همراه نوزادم تنها بودم تا صبح از شدت ...

داستان ترسناک شمیم لبخند

به نام خدا سلام دوستان داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به اوایل ازدواجم که تازه خونرو اجاره کرده بودیم هم خودم سنم پایین بود هم خانومم من چون کارم همیشه شبا بودش مجب...

داستان ترسناک کوتوله های آبشار مارگون

قبل از هرچیز در مورد ماجرا میخواستم بگم که واقعی هست وتجربه ی بین خواب و بیداری یا خواب یا رویا نیست ودلم نمیخواد وقت شما و اعضای پیج رو با خواب و خیال بگیرم تابستون سال نودوشش با...

داستان ترسناک مخروبه

معمولا تابستونا چند باری پیش میاد شب باغ بمونیم.باغ ها چون از روستا دورن برق کشی ندارن. شبای باغ به حدی تاریکه که اصلا در تمام عمرم هیچ چیز به تاریکی اونجا ندیدم.به معنای واقعی ظل...

داستان ترسناک تسخیر شدن نامادری توسط جن

سلام دوستان عزیز این اتفاقیو که میخوام تعریف کنم برای خودم افتاده من دختر هستم بیستو پنج سالمه اسمم بهاره هستش،این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم برای نامادریم افتاده من ...

داستان ترسناک مسیر میانبر

این داستان برای اخرای تابستون اولین سالیه که اونجا بودیم خوب جونم براتون بگه که داستانی بگم لذت ببرین : اخرای تابستون بود تو اون تابستون من دیگه کل ابعلی رو شناخته بودم از سر تا ...

داستان ترسناک پیشبینی های دقیق

من یه مدتی هستش که یه اتفاقاتی اطرافم در حال وقوع هستش که اوایل خیلی خفیف اتفاق می افتاد و رفته رفته شدت گرفت اومدم تا رسیدم به پیج ناشناخته ها و یه پیامی برای ادمین ارسال کردم که...

داستان ترسناک شبح درخت گردو

خوب من یه داستان خیلی ترسناک البته تو شرایط اون موقع خودم دارم که میخوام براتون تعریف کنم ، یه شب با مامانم توی حال خوابیده بودیم اون موقع محرم بود و بابام طبق هر سال برای پختن ن...

داستان اقامتگاه وحشت

مدتهاست داستانهای خوب شما را میخونم و تصمیم گرفتم منم داستانی واقعی را باهاتون به اشتراک بزارم ممکنه بعضیا بگن داستان آشناست بله درسته چون چند وقت قبل این داستان رو توی لایو زن...

داستان احضار موکل

من الان سی و دو سالمه، بچه که بودم، شاید حدود سه یا چهار ساله، خوابهای ترسناکی میدیدم که مرتبا و عینا تکرار میشد. اونقدر واقعی بودن که حتی توی بیداری هم شدیدا وحشت داشتم. خواب مید...

داستان ترسناک چوپان جن زده

سلام. این داستانی که میخوام تعریف کنم بخشیش واسه خودم اتفاق افتاده و یه بخشیش رو از پدربزرگم شنیدم. ما یه باغ توی روستای پدربزرگ پدریم داریم. البته تمام باغ های اون روستا خیلی دو...

داستان پرواز به سوی رویا پردازی

فلج خواب نعمتی از سوی خداوند است به ما انسان ها در رسیدن انسان به این حالت هیچ موجودی دیگر دست ندارد ، بطور خیلی خلاصه توضیح میدم این فلج خواب جزو مراحل اولیه برای ارتباط با بعدی ...

داستان گوساله تک چشم

سلام ، سریع میرم به گفتم خاطره ی خودم ، من یه عمو دارم که توی یکی از روستاهای زنجان یک زمینی داره که توش کشاورزی و کمی دام نگهداری میکنه ، اون روستا زیاد جمعیت نداره کلا همش صدوبی...

داستان رد پای مرموز

سلام این خاطره مربوط میشه به سال هشتاد یا هشتادو یک وقتی نه یا ده سالم بود پدر من نظامی بود یه شهر دور تو اون شهر یه باغ اجاره کرده بود و گوسفند هم داشتیم و اونارو میبردیم چرا یه ر...

داستان ترسناک

سـلـامـ به خـانندگـان عزیز♡☺️ داستان از زبان مادر بزرگم= منو شوهرم قرار بود امروز بریم خونه ی مادر شوهرم اینم بگم خونه ی مادر شوهرم توی یه باغ خیلی بزرگه که در ورودیش به خرو...

داستان ایسل جک

سلام من میچ هستم نمیدونم شما به ماورالطبیعه یا هرچیزی که مردم اسمش رو میزارن اعتقاد دارین یا نه اما من اینجام بگم که اون واقعیه... سلام من میچ هستم نمیدونم شما به ماورالطبیعه یا ه...

داستان ترسناک خانه ارواح اجدادی

سلام این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم حدودا برای بیست ساله پیش هست که بخاطر جالب و عجیب بودن برای شما میفرستم امیدوارم خوشتون بیاد وقتی چهارده ساله بودم پدر و مادرم از یك...

داستان ترسناک موجودات درخشنده

سلام من میخوام یک ماجرا از یکی از دوستای دانشگاهیم رو براتون تعریف کنم حتی دوستم این ماجرا رو تو کلاس درس اندیشه اسلامی برای استاد و دانشجوها تعریف کرد و استادمون پس از شنیدن ما...

داستان ترسناک سفر ماورایی

من آرش هستم و داستان واقعی دارم که برایتان ارسال کردم بنده سالهای زیاد با اجنه و امور ماوراءالطبیعی مرتبط بودم و بسیار با اجنه برخورد داشته ام و حتی یکنفر از آنها در دوره دانشجو...

داستان ترسناک شبی که جن دیدم

تابستان 19 سالگی ام بعد از امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتم تو راهی که همیشه بهش فکر میکردم قدم بزارم. زندگی مادی و دنیا بنظرم بیش از پیش تکراری پوچ و بیهوده بود ..چاره ای نداشتم به ت...

داستان ترسناک جن یا سنجاقک

سلام خسته نباشید خواستم یک چیزهای عجیبی که من و دوستانم در جاده چالوس مشاهده کردیم رو براتون تعریف کنم من چند سال پیش با دوستام رفته بودیم جاده و کنار رودخونه چادری زده بودیم و ش...

داستان ترسناک شب دهات

سلام محمد هستم میخوام یکی از ترسناکترین داستان هامو برای شما دوستان تعریف کنم این داستان واقعیت داره درمورد منو پسرخالم جنی که جون مارو نجات داد هرکی میبینه حتما بخونه ، منو خو...

داستان جک خندان

تو سال ١٨٠٠ عيد كريسمس بود،لندن،اينگيليس،و تو يه خونه كوچيك كنج شهر يه پسر هفت ساله كوچيك به اسم ايزاك زندگي ميكرد.ايزاك بچه تنهايي بود و حتي يه دوست هم نداشت.وقتي بقيه بچه ها با...

6 تا از بهترین داستان های ترسناک فارسی

گونهٔ وحشت سبکی تخیلی در هنر و ادبیات است که به مسائل غیرواقعی و تخیلی و برخی داستان‌ های عامه‌ پسند می‌پردازد.  در این قسمت 6 تا از داستان های ترسناک و پر بازدید رو بررس...

داستان رویت غیر منتظره

سلام به همگی ، خاطره ای عجیب داشتم میخوام منم تعریف کنم ، بچه که بودم با داداش بزرگم با هم شوخی های ترسناک انجام میدادیم همتون میدونید چه شوخی هایی ، مثلا پشت دیوار قایم میشدیم و ...

داستان حضور محسوس

من خواهری دارم که مثل ما خیلی به ماورا علاقه داره و یه مدت خیلی تو کانال های ماورایی و این جور چیزها که موجودات ماورایی رو معرفی و توضیح میده خیلی میگشت و مطلب میخوند. مثل موجودات...

داستان برخورد نزدیک

سلام خدمت همه خوانندگان محترم اول از همه خدمت همه عزیزانم یه توصیه دارم که هیچ وقت دنبال این مسائل بدون امادگی قبلی نرید ، یا بهتره بگم اصلا دنبالش نباشید ، چون برخورد نزدیک از ...

داستان مشاهدات برادران

ماجرایی که تعریف میکنم از برادرمه که یه مدت اصفهان زندگی میکرد با دوستاش خونه داشتن که باهم زندگی میکردن ،اون خونه خیلی چیزای عجیب میدیدن یادمه یه شب خونمون زنگ خورد و گوشی رو ب...

داستان ترسناک شبح پرنده جنگل

 اون عده افراد بانمک و تو دل برو نیان و خوشمزگی نکنند که به نطر من منفورترین و کثیفت ترین افراد همینها هستند که میان و به داستان و خاطرات دیگران ایراد میگیرند و میگویند که غلط ...

داستان ترسناک مهمان سرای غبار آلود

سلام این داستان و رمان نیست ماجرایی هست که پاییز سال نود وشش برای من و همسرم اتفاق افتاد و هنوز هم در شوک هستیم و نتونستیم از ذهنمون پاکش کنیم ، من به اتفاق همسرم از تهران عازم سف...

داستان ترسناک تعلیم نامحسوس

با سلام و خسته نباشید اولین بار هست که دارم دارم داستان نویسی میکنم یا بهتر بگم خاطره نویسی میکنم امیدوارم خوب و روشن از پس خاطره نویسی بر بیام ، یادمه وقتی یازده ، دوازده ساله ب...

داستان ترسناک پسر رویایی خواب من

با سلام ، راستش من جز واسه چند نفر خاص که کمکم کردن ماجراهام رو تعریف نکرده بودم ، واسه همین کسی ماجرا و اتفاقات زندگی من رو نمیدونه ، اما الان که موضوع و داستانه منه خواستم این د...

داستان ترسناک تحقق خواب

وقتی دوازده سالم بود بخاطر تغییر محل شغل پدرم از تهران به شهرستان ابعلی رفتیممادرم منو مدرسه اونجا نام نویسی کرد و سه سال اونجا زندگی کردیم طی این سه سال در نیم سال دومین سالی که...

داستان ترسناک نهال جنی

عرض خسته نباشید دارم بهشون که شبهای مارو میسازن ، من یکی که معتاد داستانهای پیج شدم هر شب قبل از خواب رجوع میکنم به پیج و داستان شب رو میخونم و با به فکر فرو رفتن به داستان شبها به...

داستان ترسناک هم قدم با استاد

پیشاپیش بگم اگه خوشتون نیمد اصلا برام مهم نیست خودتون و اذیت نکنید که بیاید نارضایتیتون و اعلام کنید.اگه این پست باعث بشه حتی یک نفر به فکر فرو بره و افکارش به تصمیم درست متمایل ...

داستان ترسناک بعد سوم

یه مقدار از گذشته خانوادگیم بگم...پدر بزرگ مادریم زمانی که بچه بوده حدود دوازده سال داشته مشکلاتش شروع میشه.مثلا نشسته بوده تو خونه یه هو میبینه جنا گرفتنش رو دست میبرن از کوه می...

داستان ترسناک ساکنین جدید روستای متروکه

سلام ، یه چندتاتجربه قبلا براتون فرستاده بودم و امشب هم یکی دیگه از تجربیاتی و خاطراتی که از یکی ازنزدیکان شنیدم گفتم باهاتون ب اشتراک بزارم ، آخرروستای همسرم یه ده کوچیکی بوده ...

داستان زنی با مو های قرمز

سلام بچه ها این ماجرا واقعی و از دوستم شنیدم که خیلی شبیه به صحنه های ژانر وحشت هالیودیه و کمی غیر قابل باوره ولی نه دروغه و نه قصه ،اما ماجرا رو از زبان صاحب داستان بخونید: از بچگ...

داستان پیرزن چشم سفید

ماجرا مربوط میشه به دبیرستانم که شب بود تو اتاق با خواهرم بودم و خواب بودیم از سروصدای یه چیزی بیدار شدم دیدم صدای کتاب هست که جابجا میشه نگا کردم دیدم یه چیزی نشسته روی زمین یه چ...

داستان نسرین خانم

نسرین خانوم دوست مادرمه اعضای خانواده نسرین خانوم همگی انگشت های دستشون مادرزادی رو اونیکی انگشتاشون سوار بود همه اینطوری بودن نمیدونم چرا ما توی جهرم که بودیم تو یه محله قدیم...

داستان حضور رپتایل

میخوام داستان دیگه براتون تعریف کنم که حدودا ۱ سال پیش قبل از اون خواب برام اتفاق افتاد...من اون سال با دوستام خونه مجردی داشتیم یه شب من و دوستم حوصلمون سر رفته بود و تصمیم گرفتی...

داستان درخت گردو

من اون زمان شش یاهفت سالم بوداماکاملاازموضوعات اگاه بودم ک چه اتفاقی داره میوفته،خونمون پرازدرخت بودویه درخت گردوی خییییلی بزرگ وسط خونمون که شاخوبرگاش روی حیاطوپوشانده بودو...

داستان ترسناک معاشقه تا وهم

سلام شبهای قبل براتون داستان فرستاده بودم امشب هم داستان و خاطره بعدی رو براتون میفرستم ، سال۹۳بود که ازدواج کردم و تو۱۴شرقی همون محله خونه چوبیا سرکوچه خونه اول رو رهن کردیم ا...

داستان ترسناک ماجرا های خانه چوبی ما

حدودا چهارده سالم بود تو یه خونه روبروی کوه زندگی میکردیم یهو روز داشتم به خیال خودم با پدرم که پشتش به من بود و راه میرفت صحبت میکردم که پدرم فقط گوش میداد وهمینطور که پشت سرش می...

داستان ترسناک کتاب شوم

من همیشه دختر ارامی بودم هیچوقت کسی از من شکایت نکرده تنها دختر یه خانواده چهار نفره دو سال پیش اتفاق فوق العاده وحشتناکی برام افتاد تا جایی که از لحاظ روحی بشدت افسرده و بیمار ش...

داستان ترسناک شبح پشت بام

این داستانی رو که میخوام براتون بگم از یکی از آشناها شنیدم .سریع میرم سر اصل مطلب از زبون خودشون. ی شب انتن خونمون خراب شده بودو شبکه ها ی تلوزیون نمیومد. طبق معمول منم باید میرفت...

داستان ترسناک اهالی خانه ما

باسلام خدمت دوستان گلم این اتفاقات من اهل شیرازم و خونه ما ی خونه خیلی قدیمیه تو محل ک قبلا دقیقا ی باغ انار جای خونه ما بوده .من تو خونمون هر از گاهی چیزای میدیدم ک برام عجیب بود ...

داستان رفیق باز

من محمد هستم از شیراز من علاقه خاصی به داستان واتفاقای ماورایی دارم تا حالا داستانی ارسال نکردم ولی سعی میکنم از این به بعد ارسال کنم .اولین چیزی که میخوام براتون بگم خاطرات یکی ...

داستان حضور در گذشتگان

این داستانی که میخوام بگم توخونه مادرشوهرم اتفاق افتاده واونجورکه تعریف میکردمیگفت یشب گلاب ب روتون دستشوییم گرفت رفتم بیرون دیدم حمید ( برادرشوهرم که یک ساله فوت شده) روپله ها...

داستان ترسناک چوپان فقیر

این داستان یا بهتر بگویم اتفاق واقعی مربوط میشه به یه ادم فقیر چوپان که تو یکی ار کوه های امل چوپانی میکرد ، مردم دیدن این ادم فقیر روز به روز پولدار تر میشه و گوسفنداش زیاد،چند س...

داستان ترسناک موجود چشمه آب

بچه ها سلام ، چند تا ماجرا کوتاه ولی جالب از اطرافیانم شنیدم که خالی از لطف نیست براتون تعریف کنم ؛ دامادم تعریف میکرد یک روز با دوستام رفتن جنگل و تصمیم گرفتیم چند روز اونجا بمو...

داستان غار جنی

مستقیم میرم سراغ خاطره ای که سال هشتادو هفت برای من و دو تا از دوستانم اتفاق افتاد ، و امشب هفدهم مرداد سال نود و هشت این خاطره رو برای اولین بار به اشتراک میگذارم ، اسمها مستعاره...

داستان اذیت پیرزن همسایه

بچه ها توی همسایگی ما یک پیر زنی زندگی میکنه که از لحاظ جسمی وضعیت خوبی داره ، البته ماشالله هم میگم چون واقعا خانم مهربون و خیلی خوش برخوردیه ایشون حدودا نودو دو سه سالشونه ، خی...

نگاه خیره جنیان

دوستان تو شهر مون یه ملا سید بود از اونا که نفسشون حقه و چشم برزخی دارن ، این حاجی خودش فوت کرد ولی یه پسرش تو کار دعا و ایناست یکی از نوه هاش مثل خود حاجی قدرت های خاصی داره البته ...

داستان خدمتکار

سلام و عرض ادب ماجرا مربوط به یکی از اقوام نزدیکمون هست و قبل از هرچیز باید بگم که این خونواده ، خونواده ی تحصیل کرده و امروزی هستن و اهل دروغ و جلب توجه دیگران نیستن در کل این خون...

داستان xXPhantomFangWolfXx

کاربری با نام کاربردی xXPhantomFangWolfXx داستانی ترسناک در اینترنت منتشر کرد که بسیار معروف شد. هوا طوفانی بود و بزور از شیشه ماشین جاده قابل دیدن بود! آلک (Alec) که بخاطر رییسش مجبور شد ت...

داستان سمیرا

این خاطره ای که میخوام تعریف کنم حدود 3 ماه پیش توی گرجستان برام اتفاق افتادش.من برای یه سفارشی رفته بودم گرجستان(من مجسمه سازم) جایی که اجازه بردن گوشی حتی ساده یا دوربین نداشتی...

داستان طلا های مادر بزرگ

سلام به دوستان عزیزم من خانم ۳۰ ساله هستم این داستان مربوط میشه به ۱ سال پیش...یک شب بی کار بودم و داشتم تو اینستا چرخ میزدم که یه مطلب در مورد کتاب میکرونیوم که در مورد شیطان و جن ...

داستان ترسناک کوه خواجه

سلام .این داستان از زبون شوهرمه که در زابل کوه خواجه اتفاق افتاده.در کوه خواجه خونه هایه متروک محل زندگی اجنه هست که بومیا بهش میگن خونه های کافرا.وبسیاری ملاها از پاکستان و شهره...

داستان ترسناک دورگه های زمینی

موضوعی که دربارش میخوام بگم یه واقعیته که خیلی ها از روی نا آگاهی اشتباه میگیرنش . من در باره دو رگه هایی میخوام توضیح بدم که حاصل ازدواج جن با انسان هستند و خیلی محدود هستن . یه ط...

داستان ترسناک بز به شکل اکبر

سلام این داستان مال پدربزرگم از طرف مادریه.تو اون داستان مادربزرگم(مددرازما و مادربزرگ)گفتم که پدربزرگم ارتشیه و با اسب میرفته و از جنگل و نیزار رد میشده.میگه یک روز داشتم میرفت...

داستان ترسناک گز گز دستان من

سلام به همه ی دوستان عزیزم؛ اول از همه بگم داستانم خیلی ترسناک و طولانی نیست و بابت ضعف در نگارشم پیشاپیش از شما عزیزان عذر میخوام ؛ حدود دو ماه پیش بود که اومدم بخوابم و ساعت هم ...

داستان ترسناک مزاحم زندگی من

سلام این جریانات در طول سال ها برام افتاده و سعی کردم اتفاقای مهم رو واستون بر اساس سال توضیح بدم واس همین یکم واسم سخت بود ببخشید اگه جایی رو متوجه نمیشیدمن موقعه ای که دبستانی ...

داستان ترسناک زندگی از ما بهتران

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به قسمتی از زندگیه مادرِ مادربزرگ من هست؛ ما قشقایی هستیم ساکن شیراز و اون زمان مادربزرگ مادرم عشایر زندگی میکردن ؛ همونطور که خودتون م...

داستان ترسناک اخرین امید ها

سلام من بيست و هشت سالمه دو تا بچه دارم زندگي نسبتا ارومي دارم وضع مالي متوسط رو به بالا گاهي ولي من هميشه دلم ميخواست شاغل باشم و كار كنم و با اينكه مدرك ارشد دارم خيلي جاها براي ...

داستان ترسناک عاقبت افشای راز

داستان در مورد عموم که در یکی از روستاهای غرب زندگی میکنه،۶۵ سالشه و حدود سی و پنج سالی هم هست مجرد هست،این مجرد بودنش هم داستانی اما الان بحث ما یه چیز دیگه ست.در ادامه داستان یه...

داستان ترسناک همجوار ارامستان

سلام میخوام یکی دیگه از مشاهدات خودم رو براتون بگم یه مدت پیش یکی از دوستهام ازدواج کرده بود که متاسفانه ازدواج خوبی از آب در نیومد و مدام از طرف خانواده همسرش اذیت میشه و تا میت...

داستان ترسناک پهلوان حبیب

پهلوان حبیب از لحاظ شجاعت، سخاوت و مردانگی شهره‌ی خاص و عام بود. بیست و هشت سال داشت. با قدی بلند، چهارشانه، سرِ گِرد؛ موهای فِر و سیاه، گردن‌ِ کوتاه‌ِ قطور، شانه‌های قو...

داستان ترسناک ازدواج با از ما بهترون

این داستانی رو که تعریف میکنم کاملا حقیقت داره . و اهل ارومیه هستیم من دایی داشتم جوان بود ولی همش دنبال هیجان و جن و پری و قبرستون و... همه میگفتن علی (داییم) یه روز سرشو به باد مید...

داستان ترسناک کوچه باغ پاییزی

سلام میخوام یکی دیگه از مشاهداتم رو براتون بگم چند سال پیش پاییز با کل پسر و دخترهای فامیل رفتیم شمال رامسر ویلای یکی از فامیلها قبلش باید بگم که ویلا تو یه کوچه باغ بکر و دست نخو...

عجیب ولی واقعی

ديگر کم کم نيرويي مرا به خارج از خانه هدايت مي کرد و بي هوا بيرون از منزل مي رفتم اما نمي دانستم کجا بروم . اين اواخر به مدت سه ماه زني جوان و بسيار زيبا با موهاي بلند و طلايي رنگ در...

داستان ترسناک سرداب متروکه

سلام و عرض ادب . یکی از دوستانم اسمش مسعود بود.ایشون همیشه میگفتن اجنه و چیزهای ماورائی وجود ندارن.توی کار ساخت و ساز بودن.پدرشون یک خونه قدیمی رو خریده بودن حدود هزار متری بود ...

داستان ترسناک خانه مادر شوهر

سلام دوستان عزیزم این یک ماجر کوتاهه که برام اتفاق افتاده ، ماه پیش یک روز غروب رفتم خونه مادر همسرم کار داشتم باهاش خودش خونه نبود ، در زدم باز نکرد اومدم بر گردم دیدم داره از دو...

داستان ترسناک سرنوشت من و جن و مرد آزما

بیست و پنج سالم بود از پونزده شونزده سالگی به فیلم های جنگیری و کتابهای عجیب و اتفاقات وحشتناک علاقه مند شده بودم.اونموقع مثله حالا نبود.همسن های من یادشونه که وقتی میخواستی با ...

داستان پچ پچ مردان

سلام بچه ها نیلوفر هستم این ماجرا برای خاله همسرم اتفاق افتاده که براتون تعریف میکنم ، بخاطر بیماری چند روز در بیمارستان بستری بودم وقتی که مرخص شدم و به خانه امدم توقع پرستاری ...

داستان کال جنی

شب شده بود.مهتاب توی آسمون میدرخشید.آسمون کمی ابر داشت و نور مهتاب پشت ابرها توی آسمون شب طیف جالب و زیبا از رنگ سفید رو نزدیک دامنه کوه به وجود آورده بود.قرار بود شب نیایم این من...

داستان جنین مرده

مجید هستم ۳۷سالمه ساکن تهران...این اتفاق سال ۹۵ رخ داد ........پدر بزرگ خانومم ی باغ بزرگ تو ارتفاعات دماوند داره که بجز اواخر بهار و تابستون قابل دسترسی نیست و در منطقه ای واقع شده ک...

داستان ترسناک سیاهی های استخوانی

خب بریم سراغ داستان.پسر عموم سال ۹۲بود یه خونه ویلایی طرف های پرند اجاره کرد بود،خونه بناش قدیم ساخت بود حدود سه چهار سال هم خالی بود،یه خونه پنصد شیصد متری چهار خوابه بود،همسرش...

داستان ترسناک جن طویله

این ماجرا یک افسانه محلیه که از دور وبر شنیدم خانمی بود تویک روستا با شوهره کشاورزش زندگی میکرد ، و خودش خونه دار، چند تا گاو و گوساله تو طویله خونش داشت یک شب زمستان همسرش خیلی د...

داستان ترسناک زن گرگ نما

با سلام به علاقه مندان به ماورا ابتدا بگم این روایت رو دوست قدیمی و همشهری پدرم تعریف میکرد که در روستایشان رخ داده و پدرم هم آن را تایید میکرد چون فاصله روستای پدرم اینا و روست...

داستان ترسناک باغ مردگان

امشب با اجازه همگی خواستم من هم ماجرایی که چند سال پیش برای من و پسر عموم اتفاق افتاده بود رو براتون بازگو کنم ، قبل از هر چیز بابت حرفها و سخنهایی که نباید زده بشه معذرت میخوام چ...

داستان ترسناک سودای گنج

یکی از آشناها تعریف میکرد که پدرم سالها سودای گنج داشت و با دوستانش کوها و جنگل ها و قبرهای گبری و ...را زیر رو میکردن به امید گنج اما خبری نبود ، سالها با ذوق رفتند و دست خالی برگش...

داستان جن روان پزشک

سلام .تابستان سال هشتاد ونه مادرمبتلا به بیماری سرطان خون شد و برای درمانش به بیمارستان امام خمینی تهران رفتیم انجا با یک خانم که همراه یکی از بیماران بود اشنا شدم ایشون روانشنا...

داستان تجربیات ماورایی زندگی من

من نیما بچه لرستان هستم و از بچگی علاقه زیادی ب داستان هایی ک دیگران از جن و ارواح میگن داشتم و همه چیز از همون اوایل شروع شد ی روز تو خونه پای تلوزیون نشسته بودم و بغل حال ی کمد دی...

داستان ترسناک پنجه گوشخراش

سلام یه مشاهده دیگه رو میخواستم براتون تعریف کنم ماله چند وقته پیشه یکی از دوستام تماس گرفت و گفت که خوانوادش برای چند روزی رفتن مسافرت و خونه تنهاست و اون شب قراره که همه خونشون...

داستان مو قرمز

سال 90 بود که عروسی کردیم و من باردار شدم بلافاصله تو ماه سوم بارداریم بودم که مدام شبا یکی قشنگ با لحن صدام میکرد ناگفته نماند که چندین بار شبا انگار یکی بیدارم میکرد اما هیچی نم...

داستان ترسناک فشار قبر

سلام خدمت دوستان گرامی داستانی که می خوام واستون تعریف کنم چند سال پیش واسم اتفاق افتاده من شوهر خاله ای داشتم که قطر مغازه داشت و انسان با معرفت و بامرامی بود ولی متاسفانه رفیق ...

داستان ترسناک توبه در آتش

سلام دوستان این ماجرا را از زبان یکی از اشنایان مینویسم... من از جوانی خیلی عیاش بودم و بسیار اهل مشروب خوردن بودم هر روز باید مشروب میخوردم اوضاع مالی خوبی دارم و از اسم و رسم خان...

داستان ترسناک آرامش اذان صبح

سلام میخواستم یه اتفاق دیگر و براتون بگم چند سال پیش من اصلا وضعیت روحی خوبی نداشتم بدجوری زندگیم گره کور خورده بود و افسردگیم در بالاترین مرحله بود و شب تا صبح بیدار بودم یه شب ...

داستان ترسناک مشایعت تا بهشت

سلام میخواستم دوتا اتفاق رو تعریف کنم براتون فقط تو روخدا مسخره نکنید یا نگید دروغه چون واقعأ ناراحت میشم . ما توخونمون یه انباری داشتیم که وسایل اضافی مثل کتابهای اضافی من ودو...

داستان ترسناک فرشته نورانی

سلام میخوام اتفاقی دیگه رو براتون تعریف کنم فکر کنم ۳ یا ۴ سالم بود ما پشت خونمون یه مکانی و شهرداری درست کرده بود که آشغالها رو شبها اونجا می‌ریختیم و صبح شهرداری جمع میکرد و&z...

داستان ترسناک قدرت نفس

سلام من بيست و هشت سالمه دو تا بچه دارم زندگي نسبتا ارومي دارم وضع مالي متوسط رو به بالا گاهي ولي من هميشه دلم ميخواست شاغل باشم و كار كنم و با اينكه مدرك ارشد دارم خيلي جاها براي ...

داستان ترسناک احضار شاه پریون

باسلام به علاقه مندان به ماورا من پریا هستم و میخواهم یکی دیگر از تجارب خودمو با شما به اشتراک بزارم. کلاس اول راهنمایی بودم که روزی پدرم عصر به خونه اومد و یک کتاب دستش بود. ما ...

داستان ترسناک احضار در نوجوانی

سلام. حدود ده سال پیش یک شب من و. خواهرم و دختر خاله ام برای سرگرمی تصمیم به احضار روح با نعلبکی گرفتیم یک مقوای بزرگ را پهن کردیم در یک قسمت حروف الفبا در یک قسمت اعداد در یک قسمت ...

داستان ترسناک باغ انار ما

سلام. خودم و اطرافیانم کم و زیاد شاهد حضور جن بودیم اما چند شب پیش یک ماجرا را از دختر عموی پدرم شنیدیم که کمتر کسی این ماجرا رو شنیده از زبان خودش بشنوید: سن کمی داشتم که ازدواج ک...

داستان ترسناک ال در خاموشی

سلام این قضیه ای رو که میخوام بگم به خواهرم مربوط میشه خواهرم تازه اولین فرزندش و به دنیا آورده بود و خونه ما بود یه شب یکی از دوستان خوانوادگیمون برای دیدن خواهرم و بچش به خونه م...

داستان ترسناک پارک مردگان

سلام این موضوعی رو که میخوام براتون بگم ۲یا ۳ شب پیش اتفاق افتاد قبلش باید بگم جای خونه ما یه قبرستان قدیمی بوده که بعدش پارک کردن و بعدها آپارتمان ما رو جاش ساختن و اتفاقهای ماو...

داستان ترسناک قهقه های مرد غریبه

سلام دوستان میخواستم اتفاقی که برای پدرم در کودکی افتاده از زبون خودش برای شما تعریف کنم .پدرم اینطورتعریف میکنه .قدیمهاتو روستا نوبتی زمینها رو اول صبح آبیاری میکردیم .یه روز ک...

داستان دنیای موازی

سلام ، من راوی داستان کتاب سایه ها،هستم،،بازهم میگم دردسرهای زندگیم از وقتی شروع شد که چندتا کتاب دعا پیدا کردمو شروع کردم به نوشتن چندتا طلسم خوشبختی و خوندن دعای رویت ارواح،،...

داستان درخت سیب

داستان مال خیلی وقت پیشه و من از زبان مادر خدا بیامرزم میگم چون که ایشون فوت کردن تقاضا میکنم که کامنت بد نزارید و برای شادی روحش و همه ی رفتگان صلوات بفرستید??? سالها پیش وقت...

داستان کمد دیواری

سلام یکی دیگه از تجربیاتم رو خدمتتون میگم پدر من عادت داشت که هر وقت میخواست بخوابه اطاق خوش میخوابید که رو به خیابون بود و کمد دیواری های زیادی داره این رو هم ذکر کنم که پدر من ۶ ...

داستان قامت خمیده

این داستانو از زبون پسر عموم شنیدم که میگفت پدرش یعنی عموی خودم تو زمان جوونیش خیلی رفیق باز بوده و اون موقع ها کله شق ترین جون روستا بوده یع شب که عموم داشته از رو ستاهای اطراف ب...

داستان من جنی هستم

همه من رو به اسم شنل قرمزی میشناسن ولی من یه شنل سیاه تنم میکنم انقدر بلنده که روی زمین کشیده میشه اون گرگ بدجنسی که همه میگن یه هیزم شکن اونو فراری میده در اصل عشق زندگیمه منو او...

داستان محافظ گمشده

من یک دوستی دارم به نام نسترن ، من و نسترن از وقتی که یادمه با هم همبازی بودیم و دوران ابتدایی و راهنمایی و مقاطع بالاتر رو با هم و در یک کلاس طی کردیم ، من و نسترن همیشه جز شاگردان...

داستان جد نفرین شده

سلام بچه ها این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم از دوست مامانم شهلا خانم شنیدم اون هنوزم که هنوزه مجرده چهلو هشت سالشه یروز اومد خونمون شروع کردیم صحبت کردن حرف از ازدواج اف...

داستان ترسناک پنجره رو به کوچه

سلام این موضوعی رو که میخوام تعریف کنم مربوط به مادرم میشه که خواهر بزرگم رو که تازه به دنیا آورده واسش اتفاق افتاده بود و واسه ما تعریف کرده برای توضیح باید بگم منزل مادر بزرگم ...

داستان ترسناک صدا های دخترانه

درود و مهر بر خالقان ترس و حراس، اتفاقی که برای من رخ داد از جایی اغاز شدکه در کوهستان برای پیداکردن راه بهتری برای بالا رفتن از قله کوه به تنهایی وارد مکانی پر از سخره و غارهای ب...

داستان ترسناک بازگشایی طلسم دفینه

قبل از هر سخنی باید در همین ابتدا بگم که من اصلا هیچ اعتقادی به دعا و طلسم و این طور برنامه ها نداشتم تا اینکه اتفاقاتی طی یک ماجراجویی برای من و دو تا از دوستان صمیمیم رخ داد که س...

داستان ترسناک کتاب سایه ها

سلام.داستان زندگی من ازین قراره که وقتی نوجوون بودم چند تا کتاب دعا پیدا کردم توی کمد خونه که توی اون کتابها چند تا طلسم متفاوت هم وجود داشت از همون موقع علاقه عجیبی داشتم به این ...

داستان ترسناک زمان تسخیر

روایتی که میگم متعلق به دومادمون هست که ۲۴ سالشه. شوهر خواهرم یه روز میره شمال تفریح با دوستش. یه جا نزدیک جنگلی متوقف میشن که گشت و گزاری کنن. اینجا به بعدش رو از زبون دومادمون می...

داستان ترسناک قطع رابطه

با سلام دو سال پيش خونواده شوهرم به طور يهويي با من و شوهرم قطع رابطه كردن و به همسرم ميگفتن بايد از زنت جدا بشي وگرنه از ارث محروم ميشي كه تنها دليلش اين بود كه من شب يلدا به شدت م...

داستان ترسناک پنجه های سیاهی

داستان من مربوط میشه به دوران دبیرستانم که ازمدرسه گروه بعدازظهرساعت پنج تعطیل شدم واومدم خونه .مادرم رفته بود خونه همسایه چون صبح ها زود بیدارمیشدم وبعدازظهراهم مدرسه بودم کی...

داستان ترسناک توهم تا واقعیت

من خیلی وقت بود که میخواستم مطالب و داستانهای خودم رو براتون بفرستم که فرصت نمیکردم ، راستش من خودم واقعا جن یا روح دیدم ولی بعضی وقتها روزهای روشن هم چیزهای عجیب و غریبی میبنم ک...

داستان ترسناک پچ پچ های خانه

سلام وقتتون بخیر میخوام چن دیقه وقتتون رو بگیرم برای شما به طور خلاصه ی داستان تعریف کنم راستش خونه ی ما نزدیک رودخونس و دوطبقه هستش و طبقه ی پایینش چند سالی هستش که مستاجر توش ن...

داستان کلبه متروکه امل

من اتفاق عجیبی که دیشب واسم افتاد رو واستون تعریف میکنم دقیقا واقعی ما جنوب کشور زندگی میکنیم و بخاطر ااساس کشی خالم مجبور شدیم عید رو بریم شمال بگذریم روز اولی ک وارد خونه توی آ...

داستان ترسناک دزد یا جن

این داستان رو بنده از زبان پسر دایی خودم که ساکن یکی از روستاهای شمالی کشور هستش رو براتون تعریف میکنم ، داستانی که حتی دایی خدا بیامرزم و اهالی حال و روز ایشون رو بعد از دیدن این...

داستان ترسناک تجاوز های ماورایی

داستان من از اینجا شروع شد که تقریبا چهارده پانزده ساله بودم که یک شب تو اتاقم تا دیر وقت در حال درس خوندن بودم و ساعتهای یک کتاب هامو کنار گذاشتم تا بگیرم بخوابم که یهو دیدم درب ...

داستان ترسناک همسایه های خوب

سلام به دوستای عزیز و خوبم ، داستانی که میخوام تعریف کنم زیاد ترسناک نیست خواستم از اولش بگم که وقت کسی رو بیخودی نگیرم ... ما مستاجر خونه ی مادربزرگم هستیم و من از قبل یه سدی مشکل...

داستان ترسناک کنترل خواب

سلام . این داستان مال شخصیه به اسم مرتضی که رویابینی انجام داده بود که براتون میفرستم . اولین بار که توی خوابم متوجه شدم که خواب میبینم همونجا توی خواب میخواستم به یه نفری ثابت ک...

داستان خانم سیاه پوش

سلام ، دوستان توی داستان قبلیم بهتون گفتم که ما هر سال ده روز اول ماه محرم روضه داریم و عزاداری میکنیم و مجلس ما مخصوصا روزهای آخرش خیلی شلوغ میشه و چندین نفر از دوستان به کمکمون ...

داستان ترسناک گورزاد حسود

سلام ، داستان من روایت زن عمومه که از زبون خودش براتون نقل قول میکنم . من هفده سالم بود که با امیر ازدواج کردم زندگی خوب و شیرینی داشتیم تا اینکه جنگ شروع شد و همسرم عزم سفر کرد و ...

داستان ترسناک سقف زیر زمین

داستانی کا میخوام بگم یکی از تجربیات خودمه که برام اتفاق افتاده .. خونه ی قبلی ما زیر زمین داشت حموم و دستشویی توی زیر زمین قرار گرفته بود ، واسه همین همیشه برای دستشویی و حموم رف...

داستان ترسناک خنده های ریز

داستان های من تقریبا زیاده ولی بهتره اولیشو که از همون دوران کودکیم شروع شد رو براتون بگم . از همون موقع ای که شاید چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم یادمه شب موقع خواب ب سختی میخوابی...

داستان ترسناک خانواده مرموز

دقیقا پارسال اول تابستون بود که قرار شد با خواهرم بریم دبی خونه دوستم . اسم دوستم معفوظه بود که ازدواج کرده بود و رفته بود اونجا و دو تا بچه داشت هر وقت که تو واتساپ باهاش صحبت میک...

داستان ترسناک طلسم سرد

سلام . من میخوام داستانمو بگم واقعیه و فکر میکنم هشدار خوبیه که همه بدونن . من تا حالا اتفاقاتی که مربوط به اجنه و ماورا الطبیعه باشه برام رخ نداده اما پسر خاله من پیمان که خیلی ب...

داستان ترسناک قاطر

خیلی کوچک بودم ، آنقدر که جرات نداشتم جز کوچه و محله ی خودمان به جاهای دورتر بروم . خانه ی ما در انتهای (( گذر سارابگ )) داخل بن بست خاله کوکب ماما بود . حیاطی داشتیم به چه بزرگی ، خاک...

داستان ترسناک حمام عمومی

داستان واقعی رو که میخوام واستون تعریف کنم از زبان مادرم شنیدم امیدوارم مورد پسند دوستان عزیز قرار بگیره . این موضوع به چهل سال پیش بر میگرده و سعی میکنم از زبان مادرم بنویسم . م...

داستان دخمه های وحشت

تابستان سال هزارو سیصدو هفتادو پنج بود که من کلاس اول را تمام کرده بودم و تابستان شده بود و خانوادگی برای گذراندن تعطیلات به شهر مادریم کرمانشاه رفتیم و در خانه دایی ام مستقر شد...

داستان پیرزن مهربان

امیدوارم داستانی که حدودا سه سال پیش برام اتفاق افتاده مورد پسنده دوستان قرار بگیره ، من در جنوب کشور زندگی میکنم منطقه ای که حدودا میشه گفت دو،سوم مردم بومیه این منطقه زار یا ه...

داستان حضور سیاهی

سلام بر انسانهای جستجوگر و کنکاش کننده در سیطره ی ناشناخته ها . من زنی متاهل هستم که دارای دو فرزند میباشم و فرزند کوچکم شش ماهه است ، از سه ماه پس از به دنیا آمدن فرزندم ماجراهای...

داستان نیروی شرور

تو دوران دانشجویی تو تهران همراه چند تا از دوستانم یه آپارتمان توی خیابون اسکندری جنوبی کرایه کرده بودیم ، یکی از دوستانم به اسم زهره که خیلیم دل پاک بود همراه خونوادش سفر مکه ن...

داستان غول بیابانی

خاطره ای که من دارم مربوط میشه به پنج سالگیم . یعنی زمانی که هنوز مدرسه نمیرفتم و خیلی کوچیک بودم . یک روز که آفتاب غروب کرده بود و مادرم در حال پختن شام بود من دور و بر مادرم میچرخ...

داستان تحرکات خانه

ما یه خونه اجاره کردیم تو میدان امام خمینی ایلام ، ناحیه قدیمی هست تو بعضی از خونه ها جن وجود داره چون ساخت قدیم هستن ، خونه ما یه راهرو حدود پانزده متری داشت که بعد راهرو یه دستش...

داستان ترسناک خاموشی

سلام یک داستان محلی برای شهرمون که سمت تبریز و اونطرفهاست هست رو میخواستم براتون تعریف کنم خودم که از شنیدنش لذت بردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد یک روز سرد پاییزی مشهدی رضا بر...

داستان خاطراتی از اقوام

ماجرای اول مربوط به دایی بنده هست ، دایی ام تو روستایی از توابع کرمان زندگی میکنه ، بعد از فوت پدر و مادرش ، هر پنج شنبه میره قبرستون و بالای قبرها زیارت عاشورا میخونه ، چند وقت پ...

داستان دختر غمگین

من بیتا هستم از یکی از شهرهای خراسان رضوی خواستم تجربه ای که برای من هم اتفاق افتاده بود رو با شما در میان بگذارم . یادمه من پنج یا شش ساله بودم پدر و مادرم بخاطر مشغله ی کاری که دا...

داستان نگهبان باغچه

سلام داستانی که میخوام براتون تعریف کنم رو مادر بزرگم برام تعریف کرده و کاملا واقعی هست مادر بزرگم تعریف میکرد که وقتی سیزده یا چهارده ساله بوده توی یکی از روستاهای تالش یک همسا...

داستان وابسته

سلام خواستم یک خاطره و اتفاقات عجیب دیگری که برای من افتاده بود رو به نگارش در بیاورم من قبلا دو تا خاطره برای این پیج فرستاده بودم و خودم رو هم معرفی کردم ولی این بار از ادمین خو...

داستان سیاهی اجنه

داستان و خاطره عجیب و جالب داشتم که برای مادر بزرگم بود که همین چند شب پیش برای من و خواهرم تعریف کرد که مناسب دونستم برای شما تعریف کنم . مادر بزرگم اهل یکی از روستاهای اطراف تبر...

داستان همسایه جنی

من اهل تهران هستم اونهایی که به غرب تهران آشنایی دارن میدون نزدیکی های چیتگر ساخت و ساز برجهای سر به فلک کشیده زیاده ... تقریبا چهار یا پنج سال پیش توی محله ی ما چند نفر ادعا کردن ک...

داستان دخترک غمگین

من بیتا هستم از یکی از شهرهای خراسان رضوی خواستم تجربه ای که برای من هم اتفاق افتاده بود رو با شما در میان بگذارم . یادمه من پنج یا شش ساله بودم پدر و مادرم بخاطر مشغله ی کاری که دا...

داستان ترسناک سفر به شهر سوخته

درود بر همه دوست داران متافیزیک و ماورا ... احسان هستم بیست و نه ساله ... واقعیت های زندگی من در این امور زیادن . من همزاد دارم که از سن هشت سالگی میدیدمش به شکلهای گوناگون و هربار ب...

داستان دنیای مخوف

سلام داستانی که براتون تعریف میکنم زیاد قدیمی نیست . من اولش به شخصه اصلا به این مسائل روح و جن فکر نمیکردم و جدی نمیگرفتم و این چیزهارو خرافات میدونستم تا اینکه دوره ای که دانشج...

داستان ترسناک زن شوم

من از بچگی یه سری اتفاقات برام پیش اومد اگر که دوستان این داستان رو دوست داشتن اونهارو هم روایت میکنم . این داستان برمیگرده به چهار سال پیش و زمانی که یکی از اقوام خانم ما به همرا...

داستان ترسناک دختر

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه؛ این موضوعی که میخوام بگم در مورد اتفاقاتیه که برای خودم پیش اومده؛ مادربزرگه من(مادر پدرم) خیلی اهل دعا و جادو و جنبل و این حرفاست حتی برای درمان ب...

پارکینگ تاریک

سلام داستان من ازونجا شروع شد که سوم دبیرستان بودم خونمون تو یه اپارتمان پنج طبقه بودما همکف بودیم و در واحدمون دقیقا روبروی پارکینگ باز میشد که خیلی تاریک بود سقف داشت خونمونم ...

داستان ترسناک علوم روحی

سلام..من محمد هستم...متاسفانه بعضیا بدونه اینکه چیزی و بلد باشن یا رد میکنن یا تایید حالا یا از شنیده هاشون یا تجربه..به طور خلاصه بخوام بگم بین روح.تفکر مثبت و منفی.انرژی بدن(چاکر...

داستان ترسناک خونه مجردی

سلام داستانی رو که میخوام بگم بر میگرده به سه یا چهار ماه پیش. ماجرا از اینجا شروع شد که من بخاطر تعویض سند ماشینم که از باید میرفتم سنندج و سند ماشینمو به نام خودم میزدم چون وکال...

حرکت به موازات سیاهی

سلام ,این ماجرایی که میخوام بگم مربوط میشه به همین چند روز پیش که برای گردش رفته بودیم یه روستا اطراف شهرکرمان ...سه ,چهاروزی مهمون یه خانواده دوست داشتنی وخونگرم که از دوستانمون ...

زندگی مسالمت آمیز

سلام این ماجرایی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به سه سال پیش که ماتازه ازیک خونه بزرگ وقدیمی ,به یک آپارتمان اسباب کشی کردیم ,این آپارتمان هشت واحد داشت که اون زمان غیرازما فقط یک...

تجربه قبرستان

جریان ما از جایی شروع میشه که ما تابستان یا تعطیلات را به روستای مادریمان میرفتم ..خودمون ساکن رفسنجان هستیم وتا روستای مورد نظر تقریبا هفتاد کیلومتر فاصله داریم ..ورودی روستا ط...

زایمان جن

باسلام خدمت دوستان..خاطره مربوط به مادر مادربزرگم هست که همه بهش بی بی میگفتن البته سن من قد نمیده و موقع تولدمن ایشان به رحمت حق رفته بود ..ایشون انسان واقعا باخدایی بوده ..دست به...

داستان چریک شبانه

من عضو بسیج بودم توی یکی از استان های جنوبی کشور....بخاطر اینکه خیلی فعالیت های نظامی داشتم ی جورایی درجه دار ب حساب میومدن حالا بگذریم....قرار بر این بود ک ی رزمایش داشته باشیم توی...

داستان ترسناک ویلای جن زده

داستان های جالبتون برای من هم یک اتفاق خیلی وحشتناک اتفاق افتاده بود که خوندنش خالی از لطف نیست،اصالت پدرم و پدربزرگم میرسه به اطراف یکی از روستاهای تقریبا دورافتاده زنجان پدر...

داستان ترسناک هراس شبانه

برای خودم چندتااتفاق عجیب افتاده که میخاستم اینجابراتون بگم البته اینم بگم که هربارکه این تجربیات روداشتم ازترس مردم وزنده شدم امابازم سعی میکنم باهاش مقابله کنم چون دنیای جن ...

داستان ترسناک دهکده وحشت

اتفاقی که برای من افتاد عید سال ۹۳ بود٬ما هر سال جاهای مختلف ایران رو برای مسافرت انتخاب میکنیم اون سال دوست پدرم که ساکن ارومیه هستن به ما پیشنهاد دادن چند روزی به ارومیه بریم و...

داستان ترسناک جن در تبریز

شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و ح...

داستان ترسناک برجک فرشته

سلام اسمم محمده و این داستانی که میخوای تعریف کنم برمیگرده به تقریبا یکسال پیش. خوب یکسال پیش من تازه تو دوره ی اموزشی سربازی بودمو تقریبا یک ماه گذشته بود از اموزشیم پادگان ما (...

داستان ترسناک موجود عجیب

سلام نمیدونم فرستادن داستانم درسته یا غلط اما یه تجربه هس شاید کسی مثل من هم باشه ،سال ۸۳سال آخر درسم بود کل خونه بهم ریخته وقت نکرده بودم تمییز کاری کنم ،اون روز از هفت صبح دخت...

داستان ترسناک حمله اجنه به نوزاد

واقعه ای که میخوام براتون تعریف کنم روایتی کاملا واقعی و بدون هیچ اضافه و یا حذفی بیان میکنم ماجرا مربوط میشه به حدود 50 سال قبل , و بر خلاف اغلب داستانها که در روستاها و جنگلها و...

داستان ترسناک خونه مادر بزرگ

سلام خدمت همه دوستان عزیز،همونطور که تو داستان قبلی گفتم اتفاقی که برای پسر عمه ام تو خونه مادربزرگم افتاد رو براتون تعریف میکنم، این داستان رو هم از زبان خود پسر عمه ام نوشتم،&q...

داستان ترسناک بهشت معصومه قم

سلام , بنده دوران سربازیمو تو بهشت معصومه ی قم گزروندم بعد از آموزشی موقعی که داشتن اسمارو برای تقسیم میخوندن خیلی استرس داشتم اما شانس خوب یا بد نمیدونم اما اسم من نفر اول دراو...

داستان ترسناک تصمیم اشتباه

میخوام یه خاطره دیگم رو براتون تعریف کنم که فکر میکنم واسه خودم ثابت شد خیلی چیزا و خیلی ازش درس گرفتم که سمت یه کارایی نباید رفت من وخانوادم واسه کار بابا رفتیم یه شهر دیگه من ب...

داستان ترسناک اجنه هرمزگان

15 سال پیش که من هنوز بدنیا نیومده بود خانواده من در روستایی در جنوب کشور زندگی میکردن مامانم تعریف میکرد میگفت یه شب اومدیم بیرون خونه نشستیم تا کباب بخوریم میگفت همینطورکه حر...

داستان ترسناک طلسم شوم

سلام خسته نباشین.یه ماجرای کاملا واقعی و جالب دارم.چند سال قبل یکی از دوستام که شوشتری اصیل و از خانواده متمول و ثروتمندی هست خبر بیماری شدید تک برادرش رو بهمون داد و خواست براش...

داستان ترسناک معراج روح

بسم الله الرحمن الرحیم معراج روح از اخرین باری که صورتم رو توی آیینه دیده بودم یک ماه میگذشت ،یکبار برای اخرین بار وقتی صدای ماشینِ موتراش با صدای گریه هام یکی شده بود،آیینه ...

داستان ترسناک روح گناه کار

سلام این موضوع مربوط به دوران دانشجویی خودمه لطفا بی نام باشه کوچه بالای منبر دانشجویی ما منزل همکلاسی های ما بود شب اتفاق یکی از دوستان اون خونه پیش ما مهمان بود صبح یکی دیگه از...

داستان ترسناک روح بی قرار

ما تو تهرانپارس زندگي ميكرديم، جور شد و يه خونه توي خيابان دولت خريديم و به اونجا نقل مكان كرديم همهچي خوب بود تا اينكه اتفاقاي غير عادي شروع شد، دعوا هاي بي دليل و وحشتناك توي خ...

داستان ترسناک باغی به تاریکی شب

این داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به ده سال پیش یعنی سال 77.شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز....

داستان ترسناک منی که من نبود

سلام دوستان، تقریبا سال هشتاد و پنج شش بود که من تو اون زمان تو لیگ یک فوتبال بازی میکردم، ما پنج روز در هفته تمرین داشتیم، هفته ای سه جلسه استخر و جکوزی داشتیم و هفته ای سه جلسه ه...

داستان ترسناک عمارت جهود

ما از اشراف یهودی هستیم از اجداد و جدمون این داستان که میگم‌ از زبان مادربزرگمه روزی که. به ایران اومدیم روز بزرگی بود شاه ایران رضا خان میخواست تاج گذاری گنه تمام سران و اشرا...

داستان ترسناک مسیر میانبر

داستان مربوط به آذر سال نود و سه هست داستان رو از زبان احسان براتون مینویسم سال نود و سه بود و من هجده ساله بودم که بخاطر وضع بد مالی ترک تحصیل کردم با محمد پسرخاله م که هفده سا...

داستان طولانی مهمان ناخوانده

بسم الله الرحمن الرحیم مهمان ناخوانده سال هزارو سیصدوبیست خورشیدی در بحبحه ی جنگ جهانی دوم و ترس از کشیده شدنِ جنگ به ایران،به خدمت ارتش بزرگ رضا شاه در آمدم.دوماهی از خدمتم د...

داستان ترسناک مسیر میانبر

داستان مربوط به آذر سال نود و سه هست داستان رو از زبان احسان براتون مینویسم سال نود و سه بود و من هجده ساله بودم که بخاطر وضع بد مالی ترک تحصیل کردم با محمد پسرخاله م که هفده سال...

داستان ترسناک راز ترسناک خانه پدر شوهر

من اهل مازندران هستم. خرداد ماه 95 با پسر مورد علاقه ام بعد از 1 سال و نیم اشنایی ازدواج کردم. همسرم همیشه قبل از ازدواج از سنگینی خونه پدریش و اتفاق های بدی که از موقع نقل مکان به ا...

داستان ترسناک قطعه شهدا

سلام وقت به خیر نمیدونم داستان بنده رو میخونید یا نه؟!ولی من چندین سال پیش که تازه وارد سپاه شده بودم و نزدیکای ارتحال امام خمینی(ره) بود.چون تازه وارد بودیم پست ما به قطعات شهدا ...

داستان ترسناک طبیب سیاه پوش

اسم من آفاق هست و میخواستم یه داستانی براتون بگم که برای خودم اتفاق افتاده . حدود شش یا هفت سالم که بود برای شب یلدا به الموت میریم اون زمان من علائم سرما خوردگی داشتم ولی چیزیم ...

داستان ترسناک جنگیر شیطان صفت

. به نام خدا . یا لطیف تر از لطیف با سلام و عرض ادب خدمت دوستان و ادمین محترم . میخواستم یکی دیگه از اتفاقاتی که برای من و خونوادم افتاده رو براتون تعریف کنم . حدودا دوازده سال پیش ...

داستان ترسناک سایه سرگردان

ماجرای شبح چنارستان را کم و بیش از این و آن شنیده بودم . ولی هیچ فکر نمیکردم واقعی باشد و خودم روزی بر حسب اتفاق بروم جایی که این قصه ترسناک و در عین حال غمگین اتفاق افتاده است. چه...

داستان ترسناک تقدیر

من ماری هستم ، حدود پنج سال پیش که با یه نفر آشنا شدم و نامزد کردیم . توی همون سال من ارشد تو یکی از شهرهای مازنداران قبول شدم . البته نامزدم هم اهل شمال کشور بود . یک روز موقع برگشت...

داستان ترسناک حمله به خودرو

از قدیم گفتن مستمع صاحب سخن رو بر سر شوق آورد . بریم سر اصل مطلب . این جریان برای همسر من اتفاق افتاده . که از زبان خودش میگم . زمان مجردی یکی از دوستانم که شکست عشقی خورده بوده وضع ...

داستان ترسناک این داستان واقعی نیست

این داستان واقعی نیست  .  .  با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود اما جارجرود و ...

داستان کنکاش در ماورا

در موضوع برخورد با موجودات غیر ارگانیک تجربیات زیادی دارم به دو علت کلی اول اینکه کمی سر پرشور و نترسی داشتم و به شدت در پی کشف حقایقی در این باره بودم اما بیشتر میخواستم با اصول ...

داستان اسیر مکر شیطان

این جریان برای برادردوست صمیمی من اتفاق افتاده که با هم خیلی نزدیک هستیم و کل ماجرا حقیقت محض هست. از زبان دوستم شروع میکنم. برادرم احسان شرایطش برای ازدواج جور بود از لحاظ شغل. ...

داستان شیرین یربوع

به نام خدا یا لطیف تر از لطیف با سلام خدمت دوستان گل و عزیزم  خیلی خوشحالم که همه با هم دوستیم و توی نظرات خیلی دوستانه با هم حرف میزنیم و ابراز نظر میکنیم . من از ادمین عزیز اج...

داستان پسره داداشی

که برای اعضای دیگر خانوادم افتاده بود، تصمیم گرفتم این داستانو درباره ی خاطره روئت یه پسر بچه کوچولو توی خونمون بنویسم که برای اولین بار برادرم دیده بود. داستان رو اینجوری شرو...

داستان کوتوله های ستیزه جو

داستانی رو که براتون تعریف کنم برای یکی از کتابهایی هست که وقتی در یکی از کشورهای اروپایی برای تحصیل و کار اقامت داشتم خوانده بودم ناگفته نماند که داستان این کتاب از وقایع واقعی...

داستان گوشمالی

من یه زن نسبتا نترس و دلیری هستم که از بچگی عاشق هیجان و اتفاقات عجیب و دنیای ماورا بودم و همیشه پای گپ و گفت این موضوعات مینشستم و دنبال میکردم . تو دوران کودکی بارها شاهد چنین م...

داستان جن های درختی

از وقتی که یادم میاد به این طور داستانها خیلی علاقه داشتم همیشه پای صحبتهای بزرگترها مینشستم و به این جور داستانها گوش میدادم و بعد از شنیدن داستانها و خاطراتشون ترس عجیب و خیلی...

داستان ترسناک خوابگاه

بعد از صحبتهای من و نگار چند ساعتی رو توی فکر بودم که مریم با لبخندی وارد اتاق شد و بعد از حال و احوال پرسی بهم گفت قراره یکی دو روزه اتاقمون عوض بشه من با تعجب بهش گفتم چرا مریم در...

داستان ترسناک دوری پدر

بعد از کلی خوندن داستانای بچه ها منم بلاخره تصمیم گرفتم خاطراتمو بگم. اول از هر چیزی باید بگم داستان من کاملا واقعی هست و لطفا نیاین بنویسین قوه ی خیالپردازیت خوبه و این حرفا. ...

داستان ترسناک بزغاله

یالطیف تر از لطیف . با عرض سلام خدمت دوستان گل و مشتاقم و ادمین عزیز. خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای سیزده یا چهارده سالگیم هست و من الان سی و پنج سالمه که تابستونها میرفتم ده...

داستان ترسناک مزاحم قنات

سلام و احترام فراوان به شما داستانی که براتون میخوام تعریف کنم پدرم چند وقت پیش برای من و برادرم تعریف کرده بود این اتفاق برای پدر بزرگم افتاده بودکه بعدها پدر بزرگم برای پدرم ت...

داستان ترسناک همزاد دانشجو

خاطره ی عجیبی که دوران دانشجویی برایم اتفاق افتاده بود رو خواستم براتون تعریف کنم یک روز که خیلی حالم بخاطر سرما خوردگی خراب بود صبحش کلاس داشتم اتفاقا استادی که باهاش کلاس دا...

داستان ترسناک جنگل جیغ

درود به همه ی علاقه مندان داستانهای ماورایی من به همراه چند تن از دوستان خود چند سالی هست که اوقات فراغت خودمان را اکثرا در محلهایی که هیجان انگیز و دلهره اور هست به گشت و گذار م...

داستان ترسناک موجود حریص

داستان قبلی مربوط به یکی از همسایه هامون بود که داستانش رو براتون فرستادم ولی متاسفانه نظرات خوانندگان کم بود اول قصد داشتم داستانم رو ارسال نکنم ولی بخاطر علاقه ای که به داستا...

داستان ترسناک ثروت شوم

پدر و پدر بزرگ من از بزرگان شهر بودند و صاحب املاک زیادی بودند و وجهه اجتماعی بالایی داشتند پدرم بعد از فوت همسر اولش خیلی تنها بودند و از اونجایی که همه بچه هاش سر و سامان گرفته...

داستان ترسناک زیر خاکی

نادر و بهمن بعد از من یک داستان جالب خواستم براتون تعریف کنم البته چند وقت پیش یک داستان به ادمین فرستادم و ایشون محبت کردند داستانم رو داخل پیج قرار داد فقط قیل از تعریف کردن دا...

داستان ترسناک جنی با موهای سیاه

حدود دوسال از ازدواجم میگذشت که با همسرم به خونه ی مادرم رفتیم و متاسفانه اون شب یه بحثی بین مادرم و همسرم رخ داد که باعث شد نصف شبی قهر کنه و منم مجبور کرد که به خونه بریم همون ش...

داستان ترسناک شکارچی کوتوله

سلام بر همه ی خوانندگان قبل از تعریف کردن داستانم خواهش میکنم به داستان من ایراد نگیرید یا نگویید که دروغ هست و از این حرفها چون این اتفاق برای من و یکی از دوستانم به اسم غلام رضا...

داستان ترسناک یوگا درمانی

  چند سال پیش با یکی از دوستام برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتیم توی اون کشوری که رفته بودیم هر دوی ما اقوامی توی اون کشور داشتیم و این موضوع دلگرمی خوبی برای ما بود من و ن...

داستان ترسناک کلبه جنگلی

سلام به همه ی دوستان عزیز خاطره ای که براتون تعریف میکنم کاملا واقعی هست و برای من و دو تا از دوستام اتفاق افتاده که خواستم براتون تعریف کنم و نظرات شما رو در مورد اتفاقهایی که بر...

داستان ترسناک تحرکات معدن

چند روزی بود که خواستم یکی از اتفاقهایی که برای همسایه ی ما اتفاق افتاده بود رو تعریف کنم که امروز فرصت کردم براتون داستان را تعریف کنم من میثم هستم و توی یکی از شهرهای خراسان جن...

داستان ترسناک سقف اتاق خواب

خواستم یکی از خاطراتم رو براتون تعریف کنم این خاطره ی من از شبی شروع شد که بخاطر دندون درد شدیدی که داشتم شب تا دیر وقت بیدار بودم و نمیتونستم بخوابم اونموقع نوزده سالم بود یادم ...

داستان ترسناک خانه ی مادربزرگ

پارسال رفتم خونه ی مادربزرگم که خونش تو عجبشیره توی حیاطشون یه طویله ی بزرگ هست که آنجا گوسفند نگه میدارن . داخل این حیاط بسیار بزرگ یه در گذاشتن اون روز رفتم اونجا شب بود که رسی...

داستان ترسناک سیاه چادر عشایری

داستان من برمیگرده به پنج سال پیش با یکی از دوستای هم دانشگاهیم چند روز برای گردش و تفریح رفتیم به یکی از شهرهای جنوبی استان فارس بعد از یکی دو روز گردش توی شهرشون احمد به همراه ی...

داستان ترسناک اشباح استخر

چند سال پیش موقعی که هفت هشت سالم بود یک خاطره ی خیلی ترسناک برای من و خونوادم اتفاق افتاده بود که هنوز بعد سالهای طولانی هر وقت که با خوانواده دور هم جمع میشم در مورد اون باغ و ...

داستان ترسناک گفتگو با همزاد

از عزیزانی که این داستان رو میخونن خواهش میکنم مسخره نکنید . چون همچین اتفاقاتی برای شما اتفاق نیوفتاده و دلیل نمیشه که تکذیب کنید. عزیزان من یک دوستی دارم که چندین اتفاق در مور...

داستان ترسناک خانه متروک

سلام بر همگی اسم من احسان هست و بچه ی یکی از شهرهای کرمان هستم داستانی که میخوام بگم بر میگرده به نهم و دهم عید سال نود و چهار اون سال با دو تا از دوستام به اسم محمد رضا و نعیم قر...

داستان ترسناک شبح گربه

سلام به ادمین عزیز و سلام به دوستان عزیز که با داستانها و خاطرات خودشون لذت وصف ناشدنی به ما منتقل میکنند راستش من هم خواستم یکی از خاطره ی ترسناکی که برام اتفاق افتاده و هنوز بع...

داستان ترسناک بختک

سلام و خسته نباشید ادمین برای من بارها اتفاقات عجیب واقعا ترسناکی موقع خواب پیش اومده که در مورد بختک یا فلج خواب هست من داستانم رو تعریف میکنم لطفا حتما داستانم رو داخل پیج قرا?...

داستان ترسناک راز درخت انجیر

سلام خاطره ی من بر میگرده برای موقعی که دوازده سالم بود اون موقع تازه از دور و اطرافیانم در مورد داستانهای جن و روح یک چیزهایی میشنیدم و از اون دوران به بعد بود که هر وقت جایی تنه?...

داستان ترسناک حمام خزینه هلجرد

سلام به ادمین و دوستان گرامی یک خاطره ی جالب و ترسناک برای من اتفاق افتاده قبل از تعریف کردن خاطره کمی در مورد محل حادثه براتون تعریف کنم هلجرد یک روستایی در شهر کرج و در ده کیلو?...

داستان ترسناک جن های باغچه

وقتی این واقعه رخ داد با مادرم در باغچه ی خانه او بودم مادرم میخواست راه صحیح چیدن گل رز را نشانم دهد قیچی به دست پشت یکی از بهترین بوته های گل رز ایستاد و من هم روبروی او ایستادم ...

داستان ترسناک غول برفی

یه داستان محلی و بسیار قدیمی از هم شهریام شنیده بودم در مورد قولهای برفی که سالهای سال این داستان رو توشهر ما نسل به نسل پدر و مادرها برای بچه هاشون تعریف کردن و قصد دارم این داس?...

داستان ترسناک گربه بیمار

سلام من از همون روز اول داستانهای پیجتون رو دنبال میکنم داستانهاتون واقعا متفاوت و خیلی جذاب هستن بارها خواستم یکی دوتا از داستانهایی که شنیده بودم برای ادمین بفرستم ولی موقعی...

داستان ترسناک غسالخانه متروکه

چند سال پیش یک اتفاق عجیب برای یکی از اقوام نزدیک ما افتاده بود که برای من واقعا عجیب بود این اتفاق رو بعدها خودمنصور که پسر عموی من هم هست تعریف کردو موقع شنیدن داستانش تمام موه?...

داستان ترسناک تاخت و تاز اجنه

بعد از خواندن ماجراهایی که دیگران شاهدش بودند تشویق شدم من هم انچه را که مادرم حدود سی سال پیش برایش اتفاق افتاده را نقل کنم میبخشید که مجبورم چند مساله را در مورد محل وقوع این ا...

داستان ترسناک

روزینا دسپارد در خانه پدریش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتی لباس خواب را پوشید صدای پای مادرش را از پشت در شنید. اما وقتی در را باز کرد راهرو بیرون خالی بود. به درون را?...

داستان ترسناک پرسه های شبانه

یک داستان داشتم این ماجرا توی همین چند سال پیش توی اطراف یکی از شهرهای غربی نزدیک توسیرکان داخل باغ عموی من اتفاق افتاده بود و تمام محلی های اون شهر هم این داستان واقعی رو شنیده ?...

داستان ترسناک شبحی در مرداب

داستان ترسناک شبحی در مرداب ...

داستان ترسناک درخت زالزالک

سلام به همگی چند سال پیش اخرهای تابستون بود قرار شد برای تعطیلات بریم پیش خاله و دایی هام که تو یکی از شهرهای شمالی ساکن بودن همه چیزمون رو فراهم کردیم و به را...

داستان ترسناک سایه های جن

ا دست و پاهای کج و کوله که پاهاشون از قوزک پا به پایین برعکس پای انسانها است توصیف کرده اند و بعضی ها هم انها رو کوتاه قد دیده اند با این اوصاف میشه نتیجه گرفت که تنوع جنیان زیاد بوده حتی گونه ای از جنیان هم هستند که داخل دریا و اقیانوسها زندگی میکنند که نیم بدن انسان و نیم دیگر انها بدن ماهی دارند لای انگشتهای دست انها هم دارای پرده میباشد یعنی همان پری های دریایی گونه ای از جنیان میباشندبه نظر من پری های دریایی هم گونه ای از جنهاهستند و در مورد این نوع از جنیان داستانهای زیادی توی کشورهای مختلف وجود دارد خاطره ای که در مورد جن داشتم بر میگرده به دوران کودکیم اونموقع سنم کم بود و داستانهایی که اطرافیانم از جن برای همدیگه تعریف میکردند این بود که قبل از اینکه کسی جن رو ببینه اول سایه ی جن رو میبینه که بعد از مرور زمان جن خودش رو کم کم به شخص مورد نظر نشون میده من بعد از امتحانات خرداد ماه مثل هر سال سه ماه رو رفته بودم روستا تا هم سرگرم بشم وهمم به پدر بزرگ و مادربزرگم کمکی باشم یک روز غروب داخل باغ داشتم میوه میچیدم هوا گرگ و میش بود همینطور تو حال و هوای خودم بودم که یکهو احساس کردم هوای اطرافم یکجوری شده اون لحظه احساس ترس کردم و همینطور به دور و اطرافم نگاه میکردم ولی چیزی ندیدم از شدت ترس باغ حرکت کردم تا به خونه برم همینطور که داشتم به طرف خونه میرفتم یک سایه ای نظر منو جلب کرد تو همون هنگام با دقت بیشتری به سایه نگاه کردم دیدم اشتباه نمیکنم اون سایه همینطور دنبال من با فاصله ی ده متری لای درختها دنبال من حرکت میکرد بعد از اینکه مطمین شدم اشتباه نمیکنم با سرعت بیشتری پا به فرار گذاشتم و چند دقیقه با سرعت خیلی زیاد به سمت خونه دویدم و اون سایه همینطور دنبال من حرکت میکرد توی این مدت هم چند بار رنگ سایه از سیاهی به سفید ی تغییر کرده بود من بعد از عبور از اون نقطه به خونه رسیدم پدربزرگم جلوی خونه زیر یک درخت نشسته بود بعد از دیدن پدربزرگم ترسم کمتر شد و دوان دوان رفتم کنارش نشستم و به طرف سایه چشم دوختم دیدم اون سایه با رنگ سفید کنار یک درختی ایستاده در عرض چند ثانیه خود به خود محو شد دوان دوان خودمو رسوندن به خونه با دیدن پدربزرگم حالم احساس امنیت کردم با چشمام اون سایه رو دنبال کردم و دیدم کنار یک درخت ایستاده و سایه او کم کم روشن و سفید شده بود و درعرض چند ثانیه محو شد پدر بزرگم بادیدن رنگ و روی من رو به طرف من کرد و با لحن تندی گفت چند بار بهت بگم تنها تو باغ نرو منم همون لحظه شروع به گریه کردن کردم و معذرت خواهی کردم پدر بزرگمم دستی به سرم کشید و گفت اگه تکرار کنم منو بر میگردونه به شهر بعد از من علت فرار کردنم رو سوال کرد و منم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم بعد پدر بزرگم از من سوال کرد که ایا اون جن یا شبح اسم تو رو هم صدا کرد منم گفتم نه پدر بزرگم بعد از جواب من کمی خوشحال شد و گفت که دیگه هیچ وقت نباید حتی روز روشن تنهایی تو باغ قدم بزنم چون توی روستا و باغ مرد آزما وجود داره و هر کی رو تنها گیر بیاره تا حد مرگ میترسونه ...

داستان ترسناک گربه سخنگو

?ارتمان یک هم کلاسی و یک همدرسه ای داشتم با اونها قرار میگذاشتیم که بعداز ظهرها بریم پار قدم بزنیم یا برای خرید به بازار بریم یک روز وقتی با دوستهام به پارک رفته بودیم روی صندلی نشسته بودیم که یکهو احساس کردم صدای چیزی لای بوته های شمشاد شنفته میشه با دوستان رفتیم دیدیم یدونه بچه گربه ی سفید و خاکستری خشجل (خوشگل ) لای درختچه ها خوابیده و با چشمای قشنگش منو نگاه میکرد تا گربه کوچولو رو دیدم برداشتم و گفتم نسرین این گربه مال من شد میخوام ببرم خونمون ازش نگهداری کنم نسرین هم گفت اگه مادرت اجازه میده . بلاخره من گربه رو بردم خونه چند روز یواشکی تو اتاقم ازش نگهداری کردم تا این که مادرم از صدای گربه فهمید من گربه بردم خونه مادرم اول خیلی اصرار کرد که گربه رو ببرم بیرون ولش کنم وقتی با اصرار و گریه های من مواجه شد کم کم کوتاه امد و راضی شد که گربه رو توی خونه نگهداری کنم . چند روز از نگهداری گربه که اسمشو میشلا گذاشته بودم میگذشت تو این چند روز برای میشلا یک لونه گرم و نرم درست کرده بودم و هر روز باهم غذا میخوردیم و شبها روی تخت من میخوابید میشلا روز به روز بزرگتر میشد اون کم کم دیگه خودش به تنهایی میرفت محیط ساختمان برای خودش گردش میکرد و خودش بر میگشت همه ی کارهاش رو خودش انجام میداد هر وقت هم که کاری داشت میو میو کنان من یا مادرم رو باخبر میکرد یک شب وقتی برای خواب اماده شده بودم تقریبا تو خواب و بیداری سیر میکردم دیدم میشلا وارد اتاق من شد و مثل هر شب پرید رو تختم اینبار خیلی خرناس میکرد و مدام سعی میکرد ملافه رو از کنار صورتم بزنه کنار ولی من خیلی خوابم میومد و بهش اهمیت ندادم ناگهان دیدم او به اسم منو صدا کرد اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی باز اسم رو صدا کرد من خیلی ترسیده بودم اونشب هیچ عکس العملی از خودم نشان ندادم . بعد از چند شب دیگه همین اتفاق دوباره تکرار شد اونشب من داشتم میخوابیدم که یهو احساس کردم یکی از توی بالکن منو صدا میکنه چشم باز کردم دیدم یک گربه دقیقا شکل میشگا ولی با جثه ی دو برابرمیشگا توی بالکن نشسته و به من چشم دوخته هر بار که چشمم رو بر میگردوندم اون گربه من رو صدا میکرد دیگه طاقت نیاوردم و سریع از اتاقم رفتم بیرون و کنار مادرم نشستم میشگا هم اون موقع کنار تلویزیون نشسته بود دیگه میترسیدم به میشگا نگاه کنم مادرم از من پرسید چی شده و من هم پس از مکث کوتاهی منم پس از مکث کوتاهی تمام ماجرا را به مادرم گفتم مادرمم پس از شنیدن حرفهام برگشت و رو به من گفت پس منم خیالاتی نشده بودم با این حرف مادرم خیلی خیلی ترسیدم اونشب میشگا رو داخل اتاقم گذاشتم و فردادی ان روز مادرم به بابام گفت که گربه رو از خونه بیرون ببرد و یک جای دور ازاد کند و پدرمم این کار رو کرد پس از مدتی از این ماجراها از یکی از دوستام در مورد اتفاقهایی که برایم پیش امده بود صحبت کردم و او در جواب گفت با بیرون انداختن میشگا اشتباه بزرگی کردم چون اون کسی که اسم من و مادرم رو صدا میکرد میشگا نبود بلکه جن بوده اند انها میشگا رو مزاحم خود میدیدند و بخاطر همین جنیان برای رانندن مزاحم خود دست به بدنام کردن میشگا کردند و شما هم از همه جا بی خبر همه چیز رو تقصیر میشگا انداختید و با نبود میشگا جنیان خیلی راحتر توی منزل شما رفت و امد میکنند با شنیدن حرفهای دوستم خیلی ناراحت شدم و دلم برای میشگا تنگ میشود بعد از اون ماجرا حدودا چند ماهی میشود که سایه های عجیب و غریب تو اتاقم میبینم و بعضی وقتها هم وسایل خونه گم میشه و خود به خود جاهای دیگه ی خونه پیدا میشه. ...

داستان ترسناک پرستاری به نام خورشید خانم

خانم صبح بعد از خوردن صبحانه ی مفصلی چادر سیاه خود رو بر سر انداخت و عصای همسره مرحومش را به دست گرفت مثل اکثره ?...

داستان ترسناک طنطل

داستان ترسناک طنطل horror6: سلام . میخواستم یه داستان درباره پدربزرگم بگم موقعی که پدر بزرگم هم سن من بود یعنی ۱۶سال در شهر رامشیر که یک زمین کشاورزی داشتن در ساعت تقریبا ۶عصر به هم...

ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد


# پربازدید های امروز
#فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#داستان ترسناک خشم آرمین