داستان تيكي توبي از کووتو(کرپی پاستا)

داستان تيكي توبي از کووتو(کرپی پاستا)

داستان تيكي توبي از کووتو(کرپی پاستا)
date: 2021-06-11 21:09:14
  • view: 64 today: 0
  • داستان تيكي توبي از کووتو(کرپی پاستا)

    به نظر ميومد كه جاده همينجور ادامه داره.به سمت جلو كشيده ميشه و هيچوقت هم تموم نميشه.چراغ ها در بالاي نرده اي كه پشتشون چمنزار سبزي بود به طور شانسي خودنمايي ميكردن،به طور نفرت انگيزي تو چشم هاش ميتابيدن.محيط دور و بر درختاي درازي بودن كه تشكيل جنگل ميدادن.تنها صدايي كه ميومد صداي موتور ماشين بود.خيلي صلح اميز بود و بهش حس ارامش خاصي دست ميده.هرچند كه اين راه به نظر لذت بخش ميومد،اما برا هيچكدوم از دو سرنشين اينطور نبود.خانوم بزرگسالي كه پشت فرمون بود و موهاي كوتاه،منظم و قهوه اي داشت،كه كاملا با فرم چهره ش هماهنگ بود.يه تي شرت يقه بلند و يه جفت شلوار جين ابي پوشيده بود.گوشواره هاي الماسيش كه از پشت مدل موهاش ديده ميشدن.چشماي سبزي داشت كه حسابي به لباسش ميومد،و درخشندگيشون جلب توجه بيشتري ميكرد.زياد چيز خاصي توش وجود نداشت.درست مثل يه 'مادر هاي معمولي' كه تقريبا همه جا ميتونين تشخيصشون بدين،ولي يه چيزي اونو از بقيه 'مادر هاي معمولي' متمايز ميكرد و اون،دو قسمت تيره زير چشماش بودن.حالت صورتش گوياي غم و اندوه بود،در حالي كه به نظر ميومد ادمي باشه كه خيلي لبخند ميزنه.هر چند وقت يه بار تو دماغي حرف ميزد و از اينه بغل به پسرش كه اون پشت نشسته بود نگاه ميكرد،كه قوز كرده بود و دستشو محكم بسته بودن و سرش رو هم به شيشه سرد تكيه داده بود.پسر حالت عادي اي نداشت،به طوري كه هر كسي ميتونست تشخيص بده كه مشكل يا ناراحتي اي داره.مو هاي قهوه اي و شلخته ش كه به همه جهت پراكنده شده بودن،و صورت بي رنگ،و حتي مايل به توسيش،كه توسط نور دوباره روشن ميشد.بر خلاف مادرش چشماش سياه بود.لباس سفيد و شلواراي ضد عفوني شده اي كه توسط بيمارستان بهش داده بودن تنش بود.لباس هاي قبليش به قدري خراش ورداشته و خوني بودن،كه ديگه قابل 'پوشيدن' نبودن.سمت راست صورتش چند تا خواش و يه ابروي بريده شده داشت.دست راستش رو تا بالاي بازوش باند بسته بودن،چون با دستش رو شيشه هاي تيز كشيده شده بود.زخم هاش به نظر درناك ميومدن،در حالي كه نميتونست چيزي حس كنه.هيچوقت نميتونست چيزي حس كنه.اين يكي از افتخارات جاي اون بودنه.يكي از بزرگ ترين چالش هاي زندگيش اين بود كه،با مريضي اي كه باعث ميشد مقابل درد عكس العملي نشون نده بزرگ بشه.هيچوقت نتونست درد رو حس كنه.ميتونست يه دستشو كامل از دست بده و هيچ احساسي هم نداشته باشه نسبت بهش.اين و يه اختلال خيلي بزرگ،كه دليل اصلي صدا كردنش با اسم هاي مختلفي كه تو دوران مدرسه صداش ميزدن،كه باعث شد جاي مدرسه،تو خونه تحصيل كنه مريضي عصبي سندرم تورت،كه باعث ميشد تيك هاي عصبي غير قابل كنترل بزنه.ميتونست هر چند وقت يه بار قولنج گردن خودشو بشكونه و بعضي وقتا هم به جهت هاي مختلف تيك بزنه.بچه ها معمولا اونو "تيكي تابي" صدا ميزدن،و با تيك هاي تقلبي و خنديدن بهش اوقاتسو حسابي تلخ كنن.به قدري بد شد كه مجبور شد تو خونه تحصيل كنه.براش خيلي سخت بود كه تو يه مكان عمومي برا يادگاري،همه بهش تيكه بندازن،يا حتي اذيتش كنن.تابي بدون هيچ حالتي تو صورتش به بيرون خيره شده بود،و هر چند ديقه هم دست،پا يا سرش تيك ميزد.با هر باري كه ماشين تكون ميخورد باعث ميشد كلا ذايقه ش بهم بريزه.تابي راجرز(toby rogers) اسم پسرك بود.اخرين باري كه يادشه تو ماشين نشسته بود،موقعي بود كه تصادف كردن.تنها چيزي بود كه بهش فكر ميكرد.بدون هيچ كنترلي صحنه ها رو از اول مرور ميكرد،تا جايي كه از هوش رفته بود.تابي خوش شانس بود،ولي خواهرش شانس اونو نداشت.وقتي كه به خاطرات خواهرش فكر ميكرد كاري نميتونست بكنه،فقط ميتونست اروم گريه كنه.خاطرات وحشتناكش همينجور پشت هم تكرار ميشد.جيغ كشيدن هاش كه وقتي جلوي ماشين خرد شد.همه چيز واسه يه لحظه كامل سياه شد و وقتي تابي چشماشو باز كرد تا جسد خواهرشو ببينه،پيشونيش توسط شيشه هاي خيلي تيزي بريده شده بودن و اويزون بودن،كمر و پاهاش زير قسمت كنترل ماشين(كه شامل پدال و اينا ميشه) با فشار زياد له شده بودن،و بالا تنه ش توسط كيسه هواي تأخير خورد كاملا فرو رفته بود.اين تنها چيزيه كه از خواهر بزرگش يادش مونده بود.

    راه خونه همينطور طولاني تر ميشد،براي اينكه مادرش ميخواست از راهي بره كه به صحنه تصادف برخورد نكنن.وقتي كه منظره اشنا تر شد،هر دوشون ميخواستن هر چه زودتر پياده شن تا برن خونه شون.محله قديمي اي بود.ساختمونا به طور ظريفي كنار هم ساخته شده بودن و بهم چسبيده بودن.ماشين جلو يه خونه ي ابي با قالب پنجره هاي سفيد محاصره شده بود.سريع شخصي رو كه جلوي ماشين قديمي اي كه جلوي پاركينگ خونه شون پارك بود تشخيص دادن.با ديدن پدرش به تابي يه دفعه حس عصبانيت شديدي دست داد.پدري كه اونجا نبود.مادرش قبل اينكه همسرشو ملاقات موتور رو خاموش كنه اومد و پشتش پارك كرد.

    "اون چرا اينجاس؟" تابي وقتي مامانش داشت ميومد تا در رو براش باز كنه گفت.

    "اون پدرته تابي.اومده تا ببينتت."مادرش با صداي يكنواختي جواب داد.سعي ميكرد صداش نلرزه.

    "و باز نميتونست تا بيمارستان برونه تا بياد ليرا (lyra) رو قبل مرگش ببينه" تابي چشم هاشو نيمه بسته نگه ميداره و به بيرون نگاه ميكنه.

    "اون مست بود،نميتونست رانندگي كنه-"

    "اره انگار نه انگار كه هميشه مسته" تابي در رو قبل مادرش هل داد و سريع بيرون رفت كه بعد به چشم غره پدرش برخورد كرد،قبل اينكه با يه قيافه عبوس سرشو پايين بندازه.مادرش اومد پشتش و همسرش رو قبل اينكه بره پشت ماشين ديد.پدرش دستاش رو باز كرد و از همسرش انتظار يه اغوش گرم داشت،ولي اون بهش بي توجهي كرد و عوضش بازوي توبي رو گرفت و بهش اعتماد به نفس داد كه راه بره.

    "كُني(connie)،"پدرش با يه صداي خش دار گفت،"چرا ديگه اغوش خوش امد گويي نميگيري؟" 

    اون حرف هاي مزخرف همسرشو ناديده گرفت و تابي هم گرفته بود."اوي،اون شونزده سالشه ميتونه خودش راه بره." پدرش همونطور كه داشت ميومد خونه بهش گفت.

    "اون هيفده سالشه،" مادرش قبل اينكه در رو باز كنه به پدرش چشم غره رفت."تابي،چرا نبريمت بالا تا تو اتاقت يكم استراحت كني،چطوره؟هر وقت شام حاضر شد ميام خبرت-"

    "نه،من شونزده سالمه و ميتونم خودم راه برم."تابي طعنه اميز اينو گفت،و به پدرش چشم غره رفت و بعد از پله هاي كوچيك بالا رفت و به اتاقش رسيد و در رو محكم بست.اتاق كوچيكش چيز خاصي نداشت،يه تخت،يه كمد،يه پنجره و ديوار كه عكساي خونوادگيشون اويزون بودن،اون موقع هايي كه واقعا يه خونواده بودن.زماني كه پدرشون الكلي نشده بود و با بقيه با خشونت رفتار نميكرد.تابي زماني كه داشت با مادرش دعوا ميكرد رو يادش اومد،از موهاش گرفتش و به زمين پرتش كرد،و وقتي ليرا اومد تا اونا رو از هم جدا كنه اونو هم به سمت كانتر اشپزخونه هل داد و با كمر خورد تو كانتر.هيچوقت نميتونست كارايي كه كرده رو يادش بره،يا خودشو ببخشه.هيچوقت.

    تابي براش مهم نبود كه چقد پدرش كتكش ميزد،چون به هر حال احساس نميكرد.تنها چيزي كه براش مهم بود اون ضربه هايي كه اون به تنها دو نفري كه تو زندگي براش مهم بودن زده بود بود.و وقتي كه تو بيمارستان بالا سر خواهرش وايستاده بود،در حالي كه اخرين نفس هاش رو ميكشيد،تنها كسي كه هيچ عجله و حالت خاصي نداشت،پدرش بود.تابي از پنجره به بيرون نگاه كرد.ميتونست قسم بخوره كه يه چيزي از گوشه چشم هاش ديده،ولي بعد نتيجه گرفت كه تأثير دارو هاي مختلف بوده.زمان شام شده بود و مادرش صداش زد،تابي با عجله پايين اوند و سريع سر ميز نشست،دقيقا روبروي پدرش،و مادرش هم بينشون بود و يه صندلي خالي.زماني كه پدر و مادرش داشتن غذا ميكشيدن خيلي ساكت بود،و خودشم اصلا دست به غذا نزده بود.عوضش به پدرش زل زده بود.مادرش متوجه شد و اروم با ارنج بهش ضربه زد.تابي يه لحظه بهش نگاه كرد و بعدشم سرشو انداخت پايين و غذاش رو ديد،كه دست نزده بود.

    تابي رو تختش دراز كشيده بود و رو خودش ملافه انداخته بود و به پنجره خيره شده بود.خسته بود ولي نميتونست بخوابه،افكار خيلي زيادي داشت،كه ايا راه مادرشو پيش بگيره و پدرشو ببخشه،يا همينجور به كينه دوري با تنفر هر چه تمام تر با پدرش ادامه بده.صداي باز شدن در رو شنيد،مادرش اومد داخل.بغلش نشست و اروم پشتش رو نوازش كرد."ميدونم سخته تابي،باور كن،من ميفهمم،ولي بهتر ميشه." به نرمي گفت.

    "كي از اينجا ميره؟" تابي با يه لحن بي گناهانه اي تو صداش گفت.

    كني سرشو پايين انداخت."نميدونم عزيزم،حالا حالا ها اينجا موندگاره."

    تابي جواب نداد.به ديوار روبرو در حالي كه دست زخميش رو نزديك سينه ش نگه داشته بود زل زده بود.چند ديقه همه جا ساكت شده بود و بعد مادرش قبل اينكه خم شه و گونه تابي رو ببوسه،آه بلندي كشيد."شب بخير،"همينجور كه در رو مي بست گفت.

    ساعت ها همينجور ميگذشتن و تابي همينجور تو تخت سعي ميكرد بخوابه.هر دفعه كه ميزاشت تخيلاتش ازاد بشن،صداي تاير هاي ماشين،جيغ هاي خواهرش رو ميشنيد،و بدون كنترل رو تخت وول ميخورد.ملافه ها رو كنار زد،بغل تخت نشست و بعد ملافه رو گرفت رو صورتش و گريه كرد.ميتونست تكون خوردن بدنشو با هر نفس لرزشي اي كه با گريه همراه بود رو ميكشيد حس كنه.ميتونست صداي گريه هاي عذاب اور خودشو بشنوه.اگه به خاطر ملافه نبود تا الان جيغ و داد ميكشيد.بعد چند ثانيه ملافه رو انداخت يه گوشه و پاشد،قوز كرد و سرشو با دستاش نگه داشته بود و به سختي نفس ميكشيد و گريه ميكرد،تنها كاري كه ميتونست بكنه همين بود،گريه كنه و ناراحتيشو بروز بده درحالي كه هميشه سعي ميكرد تو خودش بريزه.نفس عميقي قبل اينكه بره سمت پنجره كشيد و همينطور هم سعي كرد خودشو اروم كنه.چشم هاش رو خاروند و به درختاي خيابون نگاه كرد و اروم اروم توجهش سمت چيزي كه زير چراغ وايستاده بود جلب شد.يه صداي زنگي تو گوشش ميپيچيد و نميتونست متوقفش كنه.اون شئ دقيقا زير چراغ بود و دو فوت با چراغ اختلاف قدي داشت.و همينجور كه بدون چشم به تابي خيره ميشد دستاش هم دراز ميشد.اين شئ هيچ توضيح خاصي نداشت.نه چشم،نه دهن،نه دماغ،ولي همچنان تابي بهش خيره شده بود،و همينطور انگار تو وجودش فرو ميرفت.

    صبح روز بعد تابي رو تختش بيدار شد.يكم عجيب بود چون احساس خستگي نميكرد و به نظر ميومد كه تمام مدت بيدار بوده.هيچ فكري تو ذهنش نبود.پاشد ولي بعد به ديوار تكيه داد،سرش داشت گيج ميرفت.از پله ها پايين رفت و والدينش رو ديد كه سر ميز نشسته بودن و پدرش هم داشت تلويزيون ميديد،و مادرش هم روزنامه ميخوند.سريع حالت مادرش وقتي فهميد تابي پشتشه عوض شد.

    "خب،صبح بخير خوابالو.خيلي وقته كه خوابيدي."با يه لبخند حال و احوالشو پرسيد.تابي به ساعت نگاه كرد و ديد كه ساعت ١٢:٣٠ هس.

    "برات صبحونه گذاشته بودم ولي داشت سرد ميشد،ميخواستم بيدارت كنم،ولي احساس كردم واقعا بايد استراحت ميكردي." مادرش روحيه ش از خوشحال به نگران تبديل شد وقتي ديد پسرش جوابي نميده. "حالت خوبه؟" تابي بغل پدرش رو صندلي نشست.به نظر ميومد كه پدرش تحركي نداره،و هيچ كنترلي هم روي كار هاش نداره.همه چيو ميتونست ببينه،ولي درست تو مغزش پردازش نشده بود.خواست به پدرش دست بزنه كه اخر دستش به يه ضربه برخورد كرد و بعدشم پدرش صندليشو با پاش هل داد،"بهم دست نزن پسر!" داد زد.مادرش وايستاد و گفت،"بسه تمومش كنين!همينو كم داشتيم."

    همينجور روزا سپري ميشد طبق معمول.كني بيشتر وقتا سعي ميكرد خونه رو تميز نگه داره،و پدر بي تربيتش هم همينجور بهش دستور ميداد،درست همونجوري كه قبل تصادف بود.تابي هم اتاقشو ترك نميكرد.همونجا مي نشست و با خودش فكر ميكرد،ولي افكارش خيلي سريع عوض ميشد و به خاطر سپردنشون سخت ميشد.تو اتاقش مثل يه حيوون زنداني شده قدم رو ميرفت و به بيرون نگاه ميكرد.و اين چرخه نا سالم ادامه پيدا ميكرد.كني همينطور توسط همسرش دستور ميگرفت و زيادي فرمانبردارش بود،و تابي هم تو اتاقش مي موند.بدون هيچ اختياري شروع ميكرد به جويدن انگشت هاش،وهمينجور گوشت رو از جا ميكند تا جايي كه خون بياد.وقتي كه مادرش با اين صحنه مواجه شد خيلي ترسيده بود،سريع جعبه كمك هاي اوليه رو اورد و دست هاي تابي رو بست،بعد از اون هم بهش گفت كه ازش حتي يك لحظه هم جدا نميشه.اون خودش رو به قدري از بقيه دور كرده بود كه از بودن بين بقيه بدش ميومد.همينطور هم خاطراتش و حافظه ش با مشكل روبرو شدن.ديگه نميتونست روزا و ساعتا رو از هم تشخيص بده.چرت و پرت هاي نامربوطي ميگفت كه به بحث حتي نزديك هم نبودن.چيز هايي رو ميديد كه وجود نداشتن،تو سينك ظرفشويي موقع شستم ظرف ها كوسه ميديد،صداي جيرجيرك از داخل بالشش ميشنيد،و وقتي بيرون رو نگاه ميكرد روح ميديد.تمام اينا باعث شد كه اخر ببرنش پيش روان پزشك.مادرش به قدري نگرانش شده بود كه فكر كرد بهتره با يه متخصص راجع به چيزايي كه ميبينه صحبت كنه.كني همينطور تابي رو داخل راهرو ها راهنمايي ميكرد و دستشو گرفته بود.به ميز رفت و با خانم پشت ميز حرف زد.

    "خانم راجرز؟"

    "بله،اين منم" كني سرشو تكون داد."ما اينجاييم تا دكتر اوليور(oliver)رو ببينيم،من با تابي راجرز اومدم."

    "بله.از اين سمت لطفا." خانم پاشد و اونا رو به يه راهروي دراز برد.تابي به نقاشي هاي توي راهرو با تن صداي كفشاي پاشنه بلند خانم كه سحت به زمين كوبيده ميشد نگاه ميكرد.بعد در يه اتاق رو باز كرد كه يه ميز و دو تا صندلي داشت."اگه چند ديقه اينجا صبر كنيد دكتر مياد." لبخند زد.تابي داخل اتاق رفت و رو ميز نشست.اروم اروم در رو در حالي كه خانم و مادرش پشتش بودن و بسته ميشد رو ديد.قبل اينكه دست هاي باند پيچي شده ش رو بالا بگيره اتاق رو ورانداز كرد.همينجور كه داشت سعي ميكرد دستاش رو ازاد كنه كه در باز شد و يه خانوم با لباساي سيا خالخالي سفيد و موي بلوند اومد تو و يه تخه و خودكار دستش بود."تابي؟" با لبخند پرسيد.تابي بهش نگاه كرد و سرشو تكون داد."خوشبختم تابي،من دكتر اوليورم."خواست باهاش دست بده كه با ديدن باند ها سريع دستشو عقب كشيد."اوه."،با يه حالت معذب لبخند زد و گلوش رو صاف كرد و رو صندلي روبرويي نشست.

    "خب قراره چند تا سؤال ازت بپرسم.با صذاقت كامل كواب بده باشه؟" و اروم تخته رو رو ميز گذاشت.تابي اروم سرشو تكون داد و دستاشو پايين اورد.

    "چمد سالته تابي؟" "١٧" و رو تخته نوشت.

    "اسم كاملت چيه؟" "تابي ارين راجرز(toby erin rogers)"

    "تاريخ تولدت كيه؟" "٢٨ اوريل." "خونواده فعليت كيا هستن؟" تابي يك ديقه مكث كرد و بعد گفت،"مادرم،پدرم،و..." توقف كرد،"خ-خواهرم."

    "راجع به خواهرت شنيدم،عزيزم.واقعا متأسفم." قيافه ش به يه حالت غمناك عوض شد.

    "چيزي از تصادف يادته تابي؟" تابي چشماش رو از رو خانم ورداشت و يه لحظه تمام تفكراتش بهم ريخت.دور و بر رو نگاه كرد و با صداي اروم زنگي كامل سرجاش خشكش زد.

    "تابي؟" خانم ازش پرسيد.

    "تابي گوش ميدي؟" تابي يكم لرزيد و بعد به پنجره در خيره شد،جايي كه اونو ديد.يه موجود تاريك و بدون هيچ مشخصات قابل تعريفي،بهش زل زده بود.ماتش برده برد.چشم هاش بزرگ شده ب ود و صداي زنگي بلند تر شده بود،تا جايي كه صداي داد مشاور اين حالتش رو بهم زد.

    "تابي!" داد زد.تابي پريد و از صندلي افتاد و گوشه وايستاد.دكتر اوليور پاشد و تخته ش رو تو دستاش گرفته بود و يه نگاه متعجبي داشت.دوباره تابي چشم هاشو ديد و همينحور كه نفس ميكشيد تيك ميزد.

    اون شب توبي رو تخت خوابيده بود.همينجور به سقف خيره شده بود.كم كم داشت حس ميكرد كه داره از حال ميزه كه صداي قدم هايي تو راهرو رو شنيد.پاشد و به در نگاه كرد،در باز بود.هيچ چراغي روشن نبود فقط انعكاس نور ابي رنگ ماه تو اتاقش.رفت سمت در و وقتي رسيد،در تو صورتش كوبيده شد.افتاد زمين،به سختي نفس ميكشيد.چند ثانيه قبل اينكه دوباره پاشه صبر كرد.با دستاي باند پيچيش دستگيره در رو گرفت و اروم بازش كرد.به راهروي تاريك نگاه كرد و پنجه اي راه رفت.پنجره اخر راهرو يكم راه رو همينطور كه ميرفت پايين روشن كرده بود.ميتونست صداي راه رفتن و خنده هاي ريز رو بشنوه،مثل اينكه يه بچه از جلوش رد شده بود.راهرو از اوني كه فكر ميكرد طولاني تر شده بود.ته نداشا.درست مثل راه برگشت به خونه.همينجور ميرفت كه صداي باز شدن در بغلش رو شنيد و با صداي لرزون گفت،"مامان؟"يه دفعه يه در پشت سرس بسته شد و حسابي ترسيد.يه صداي زوزه اي خيلي گوش خراشي پشت سرش شنيد.سريع بزگشت و با صورت خواهر مرده ش روبرو شد.چشماش سفيد بود،فكش توسط ماهيچه و گوشت اويزون بود و شيشه هاي خرد شده تو پيشرنيش فرو رفته بودن و موهاش رو دم اسبي بسته بود مثل هميشه،مون تي شرت قهوه ايش و شورت وردشيش تنش بود كه به خون الوده شده بود.پاهاش به سمتي قرار گرفته بودن كه امكان پذير نبود.همونجا وايستده بود و صدا از خودش درمياوررد،يكنواخت،و فقط چند سانت تا صورت تابي فاصله داشت.

    تابي از جاش پريد و داد زد و افتاد زمين.اروم رو زمين سينه خيز ميرفت ولي نميتونست تو چشماش نگاه نكنه.اينقد اينجوري ادامه داد تا اخر پشتش به ديوار خورد.يه لحظه مكث كرد.سكوت سنگيني همه جا رو گرفته بود و فقط صداي نفس هاي سنگين و گريه ش ميومد.اروم بالا رو نگاه كرد تا اون موجود بي صورت رو دوباره ببينه كه بالا سرش وايستاده بود.پشتش رديف هايي از بچه هاي ٣ تا ١٠ ساله بودن،چشماشون دراومده بود و ازش داشت خون ميريخت.سريع پاشد ولي توسط دست هاي اون موجود دوباره افتاد زمين.رو شكمش افتاد و نفسش بزيد.ميخواست جيغ بكشه ولي فقط ميتونست ناله كنه.و از هوش رفت.

    تابي همون اول كه بيدار شد جيغ كشيد،سريع پاشد و به زور داشت نفس ميكشيد.دستشو اورد نزديك سينه ش.فقط يه خواب بود.يه خواب.دوباره رو تخت دراز كشيد.به نظر ميومد وزن زيادي از رو دوشش ورداشته شده و نفس هاي عميقي ميكشيد.پاشد و به بيرون نگاه كرد.هيچكسي بيرون نبود.نه روح.نه شخصي.هيجي.اون صداي سرفه هاي خشن پدرش رو كه تو راهرو بود شنيد.اتاقش بسته بود.رفت و در رو باز كرد،به راهرو نگاه كرد و بعد رفت به اشپزخونه كه پدرشو در حال سيگار كشيدن اونجا پيدا كرد.تابي همينجور از گوشه داشت بهش نگاه ميكرد كه يه دفعه يه حس عصبانيت خيلي زياد و خاصي بهش دست داد.خونش به جوش اومده بود و يه صداي خيالي تو ذهنش ميگفت،"انجامش بده،انجامش بده،انجامش بده،"پشت كرد و دستاشو گرفت.حس كرذ كه واقعا داره خودشو كنترل ميكنه،بر خلاف هفته هاي گذشته كه از بيمارستان برگشته بود خونه.حقيقتش قبل اينكه اون صدا تو ذهنش پديدار بشه كاملا از كاري كه قرار بود بكنه مطمئن بود كه صدا هاي توي ذهنش گفتن،"بكشش،اون اونجا نبود،اون اونجا نبود،بكشش،بكشش،"و همينجور ادامه ميدادن.تابي يه لحظه به خودش اوند.نه.قرار نبود اينكارو بكنه.چي شده نكنه داره رواني ميشه؟نه.اون كسيو نميكشه.نميتونه.اون از پدرش متنفر بود،ولي نه تا حدي كه بخواد بكشتش.تموم شد.اخرين فكري كه با خودش كرد قبل اينكه دوباره مكث كنه.نفوذ حرف هاي توي سرش خيلي زياد بودن.اروم اروم رفت پشت پدرش و بزرگترين چاقو رو ورداشت.داشت حسي كه تمام وجودش رو فرا ميگرفت درك ميكرد.يه خنده ريزي كرد،"هه هه هه....هه ههه هه... ههه هههه ههه هه!ههههههه!"به قدري خنديد كه مجبور شد دوباره نفس بگيره كه پدرش برگشت و با يه قدرت خيلي زيادي اونو پرت كرد رو زمين.اروم يه ناله اي سر داد."چيه!" به پسري كه بالازيرش وايستاده بود داشت نگاه ميكرد،و چاقوي اشپزخونه هم تو دستش بود."تابي داري چيكار ميكني؟"سعي كرد كه از خودش دفاع كنه ولي تا قبل اينكه بفهمه تابي بالا سرش وايستاده بود.ميخواست پدرشو خفه كنه كه از مچ دستش گرفتش و جلوشو گرفت."بسه!ولم كن،احمق!" داد زد و يه مشت به شونه تابي زد ولي تابي توقف نكرد.طرز نگاه كردن تابي عادي نبود.مثل اين ميموند كه يه شيطان داشت كنترلش ميكرد.سعي كرد دوباره بزنتش كه تابي زد تو پاش و بعد يه مشت محكم تو صورتش كوبيد.سزيع خودشو ميزون كرد و دستشو از صورتش كشيد ولي تابي سريع چاقو رو زد تو شونه ش.پدرش افتاد زمين و همينجور كه سعي ميكرد چاقو رو از شونه ش بكشه بيرون گريه ميكرد،ولي تا قبل اينكه بتونه،تابي يه مشت ديگه زد تو صورتش.كوبيدن دستاش رو صورت پدرش رو شروع كرد و همينجور ميخنديد.گردنش رو شكست و چاقو رو از تو شونه ش دراورد.چاقو رو فرو كرد تو سينه پدرش و همينجور به بالا تنه ش ضربه ميزد،خون همه جا پخش شده بود.تا زماني كه بدن پدرش كاملا ساكن شد اينكارو ادامه داد.چاقو رو پرت كرد اونور و همينجور كه خم شده بود نفس نفس ميزد و سرفه ميكرد.همينجور به قيافه له و لورده شده پدرش نگاه كرد و تيك ميزد،تا زماني كه يه جيغ سكوت رو شكست.بالا رو نگاه كرد و مادرشو ديد كه دهنشو با دستاش پوشونده بود و اشك ميريخت.

    "تابي!" جيغ زد."چرا اينكارو كردي؟" گريه كرد."چ-چرا؟؟" همينطور جيغ ميكشيد.تابي اروم پاشد و از جسد پدرش فاصله گرفت.بعد اروم از اشپزخونه اومد بيرون و برا اخرين بار مادرشو نگاه كرد و زد بيرون از خونه.رفت سمت پاركينگ و دكمه شو با دستش فشار داد و كوبيد و در رو باز كرد.قبل اينكه كاملا فرار كنه،رفت و دو تا تبر كوچيك كه بالاي يه كشو پر از شيشه بودن و به ميخ به ديوار چسبيده بودن رو ورداشت.يكي جديد بود،دسته ش زرد و تيغه ش درخشان،اون يكيه قديمي بود،دسته ش چوبي و سرش هم كند بود.ورشون داشت و بعد چشمش به يه تانك گازولين و بسته كبريت افتاد.تبر ها رو تو يه دستش گرفت و تانك و قوطي كبريتو ورداشت و زد بيرون از خونه.همينجور خيابونو بالا ميرفت و وقتي نزديك اون چراغي رسيد كه قبلا از اتاقش ميديدتش صداي اژير پليس رو شنيد.پشتشو نگاه كرد و چراغاي قرمز و ابي رو ديد كه دارن سمتش حمله ور ميشن.يه لحظه مكث كرد و بعد در تانك گازولين رو ورداشت و همينجوريش كه از خيابون بالا ميرفت گازولين ريخت و بهد وارد جنگل شد.اخرين قطره هاي گازولينو ريخت و بهد كبريت رو دراورد و شعله ورش كرد و انداخت رو گازولين.همون لحظه شعله هاي اتيش فوران كردن.قبل اينكه متوجه بشه درختا و بوته هاي دور و برش هم اتيش گرفتن و توسط اتيش محاصره شده بود.نيمرخ سياه ماشين پليس ها بين شعله هاي اتيش معلوم بودن و ميخواست فرار كنه امام نميتونست درست ببينه و تصارير تار بودن،يك لحظه چشم هاش رو بسا.اين ديگه اخرش بود.

    تابي يه دست رو شونه ش احساس كرد.چشم هاشو باز كرد و يه دست سفيد و استخوني رو شونه ش بود.همينجور بالا رو نگاه كرد تا به يه موجود سياه برسه.به نظر ميرسيد كه يه كت و شلوار تيره داره،و صورت هم نداره.اون كاملا جلو ديد تابي رو گرفته بود و صورت كوچيكش رو قاب ميكرد.دست هاش شروع كردن به منشعب شدن و قبل اينكه تابي قضيه رو بفهمه توسط يه صداي زنگي خيلي گوش خواش از هوش رفت.

    اخرش بود.اينجا تابي راجرز مرد. چند هفته بعد كني تو اشپزخونه خواهرش نشسته بود.خواهرش،لوري(lori) بغلش نشسته بود و قهوه مينوشيد.تقريبا سه هفته پيش،كني هم همسرش و هم پسرشو از دست داد،چند هفته قبل ترش هم دخترشو.بعد از اون اومد تا پيش خواهرش زندگي كنه.پليس سعي ميكردن مشغولش كنن،پرونده تموم شده بود و داستان دو هفته پيش پخش شد،و به نظر ميومد تمام توجه دنيا به داستاناي جديد بود.لوري تلويزيون رو روشن كرد و زد كانال اخبار و گزارشگر تيتر هاي مهم خبري رو داشت رونمايي ميكرد.

    "ما اخبار شكننده اي داريم!شب پيش قتل چهار نفر ثبت شده.هيچ مظنوني تا به حال يافت نشده اما چهار نفر دبيرستاني كه تا دير وقت تو جنگلا پرسه ميزدن قرباني شدن.قرباني ها با چماق تا حد مرگ ضربه خورده بودن.كاراگاه ها يه اسلحه رو در مكان جرم پيدا كردند كه به نظر يه تبر قديمي و خيلي كنده،همونطور كه مشاهده ميكنيد." و تصاوير به عكس هاي گرفته شده از اسلحه تغيير پيدا كرد كه به نظر ميومد دقيقا تو صحنه جرم بدون دست خوردگي رها شده بود."كاراگاه ها ايم مظنون رو دراوردن،تابي راجرز،هيفده ساله،كه پدرشو تا سر حد مرگ با چاقو زده بود و سعي كرده بود با اتيش زدن خيابونا و جنگل ها خودشو از شر پليسا خلاص كنه.هر چند كه خيليا معتقدن پسر تو اتيش كشته شده،كاراگاها ميگن كه ممكنه هنوز زنده باشه،چون هيچوقت جسدشو پيدا نكرده بودن.

    ایجاد مقاله
    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    comment

    ناشناس

    جالب بود

    پاسخ

    ارسال شد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد

    منتشر شده توسط admin Amin-Mehdipour
    ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
    ورود

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    25

    Room 6

    Sabet

    هشدار بهت میدم منوقهوه ایی کنی منم زردت میکنم 😡🤘

    Sabet

    یوها نمیدونم تو چندتا داستان بهت گفتن ..

    Sabet

    تینا اینچین مرا تو آزردی 😣 خاله تیتو😝😂

    TINA

    ثابت جان بعد قهوه اییت میکنم ناراحت میشی

    Yoha

    تو کدوم داستان😑

    Yoha

    من؟؟کی؟

    Sabet

    یوها ،تورو میسپرم ب حق نظر دهندگان زیر داستان ب من گفتی درغگو ای شیاد مکار😳

    Sabet

    ثابت خالی نیست پسوند پاپری قبلشه 😣

    Sabet

    درضمن من فامیلیم پاپری ثابت هس خارجیشو بلد نبودم چطوری مینویسن 😡

    Sabet

    تینا 😂تینا نگاه اسم تینا😂 پسرونه اس دختر تینا باشه ،تینا😂

    Sabet

    یوها اون موقع سایت قاچاقی بود تاریخ تولد نداشت اما یادمه تینا ازهمون موقع کنکور میخوند

    Sabet

    منم متولد 86

    stan666

    ینفر هس ک از ۱۵ سالگی میشناسم امسال قراره نامزد کنیم😊😂

    stan666

    ی خبر دارم

    Yoha

    امانگ آس خیلی باحاله

    Yoha

    ماینکرافتم کلا باید از تو یوتیوب یاد بگیری

    Yoha

    مبینا تا حالا مافیا بازی گردی؟؟؟امانگ آس هم مثل همونه

    Regan Macneil

    سروشا تو متولد چند 72ای؟

    Regan Macneil

    خواهشا بگید ک میدونید چوری ینی چی😑

    Regan Macneil

    حالا خیلی مهم نیست کی اول گفته همچین آش دهن سوزیم نیست🙄😂😂یاد چوری میوفتم

    Regan Macneil

    بیااااا بروووو ینی تو فقط سه ماه ازم بزرگتری؟:////// اونوقت من تازه امسال میخوام برا اولین بار کنکور بدم:/ داوش اگه تو پیری من فسیلم

    Regan Macneil

    مرسی از لطفی که نسبت به من داشتی تینا خدا یک در دنیا هزار در آخرت بهت بده😑😂😂🥴

    Regan Macneil

    من باید بعد کنکور حتمن دوتا بازی رو ببینم چجوریه: ماینکرافت و امانگ آس

    Regan Macneil

    من که از خدامه ولی مطمئنم لااقل امسال نمیشه...مگه اینکه تو یه پارتی چیزی برام بجوری:)))

    Regan Macneil

    خره سروشا عجب پیشنهاد دوپی:/ اینو بنویسم بالا برگم که موقع تصحیح منو نشناسن کارناممه نیاد برام👀واقعا پیشنهاد خوبی بود یکی طلبت😎👻

    Regan Macneil

    اسمم مبیناست هانی

    Yoha

    ثابت حداقل دروغ میگی یکم تحقیق کن سایت از سال ۹۶ باز شده بعد تو چجوری از ۹۴ توشی:/

    Sabet

    کنکور میداد😳

    Sabet

    ازاون موقع تا حالا تینا داشت واسه دندون پزشکی

    Sabet

    Sabet

    من ازسال 94این سایت رو میخوندم

    TINA

    سروشا میشناسی منو قاطی کنم....میام براتا

    TINA

    خود مبینام میدونه من اول گفففففففتم مچلیییییییییی

    TINA

    ن من متولد ۲۲ فروردین ۱۳۸۱ ام

    Soorousha

    تازه یه سالم پشت کنکور بودی، الانم 19 سالته؟!! 😐 تینا بس کن این بازی کثیفو 😁 اینجا همه خودین، حالا من نمیگم ک امسال 29سالت شده، ولی خودت بعداً بگو 😅😁

    Soorousha

    همه‌یی وجود نداره، فقط من گفتم 😐 کس دیگه‌یی هم نباید بگه 🤐😑

    TINA

    مبینا اون منچلی رو من انداختم دهن همه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣من ۱۹ سالمه پیر شدم مگ ن؟

    Yoha

    پیودی پای خداس.یکی دلایل علاقم بهش اینه که ماینکرافت بازی میکنه و یکی از افتخارات متینکرافتم اینه که بزرگترین فرد اینترنت یعنی پیودی پای در حال انجام این بازیه😐✋

    Yoha

    رگان یوتیوب خارجی هم میبینم:/

    Soorousha

    مبینا دانشگاه تهران قبول شو دیگه دا 😕

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
    پربازدید ترین ها
    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

    از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    خانه اجنه در کلاردشت

    خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

    تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن


    # پربازدید های امروز
    #سرنوشت دیگو آلوز قاتل
    #فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
    #مسترس و اسلیو چیست؟
    #داستان های ترسناک چندخطی
    #تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها
    مطالب مرتبط
    داستان ترسناک هراس شب هنگام

    داستان ترسناک هراس شب هنگام horror6: چیزی که میخوام تعریف کنم مال تقریبا پونزده ساله پیش هست وقتی که من چهارده پونزده سالم بود و خیلی به ماوراطبیعه و دعاواینجور چیزا علاقه داشتم. پ...

    زیر زمین با اجنه

    سلام می خوام ماجرای که از بچه گی برای من پیش آمد برا شما عزیزان تعریف کنم اسمم روزبه است ماجرا از اون جا شروع شد که پدر بزرگ من دعا نویس خوبی بود تو مسجد زندگی می کرد توتهران یه ب...

    داستان ترسناک خانه دانشجویی

    داستان ترسناک خانه دانشجویی:   سال 1991 بود و من با یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم هم‌خانه شده بودم.  باید بگویم دوستم در یک خانه ارواح زندگی می‌کرد و من بدون این‌که ...

    داستان ترسناک طلسم سرد

    سلام . من میخوام داستانمو بگم واقعیه و فکر میکنم هشدار خوبیه که همه بدونن . من تا حالا اتفاقاتی که مربوط به اجنه و ماورا الطبیعه باشه برام رخ نداده اما پسر خاله من پیمان که خیلی ب...

    داستان ترسناک موذی

    داستان ترسناک موذی horror6: این داستان واقعی برای خود من توی همین شهر تهران اتفاق افتاده شهری که قدمی ها همیشه میگن جایی که آهن باشه جن نیست اما چرا ! هستمشکلات و شرایط روحیم بد بود ...

    دو داستان بسیار ترسناک

    ?حقیق کنید هیچوقت این‌کارو نکید. بخدا من‌زندگیم‌سر همین چیزا نابود شد من ۲.۳ با تو بچگی‌دیدم‌و خودم‌رفتم‌دنبالشو مقصر خودم‌بودم. اگه تو از پشت پنجره دیدیش من میومد کنارم‌میخوابید اگه پس میزدمش نمیزاشت تا صبح بخوابم بیشتر موقع ها باهام بود زنم بود قیافشو نمیگم چطور بود چون‌اصن بعد دنیای اونا با ما فرق داره هم از نظر زمان هم‌‌ مکان. اصن جسم نیست بیشتر موقع ها معلق بود بین زمینو هوا. ولی با این وجود اون میتونست لمس کنه منو وسایلمو بخدا شبا کنارم میخوابید نفس میکشد تو صورتم منم‌اوایل بیشتر موقع ها قفل میکردم‌ولی بعدش دیگه عادی شده بود واسم. همه شهرای ایرانو رفتم که یه دعایی طلسمی چیزی بهم بدن هر کی یه چیزی دادو گفت فلان کارو کن ولی هیچ‌ اثری نداشت این که میگن وقتی جن‌دیدی بگی بسم الله الرحمن الرحیم یا دها بخونی میره همش چرتو پرته. تنها بهم میگفت اگه ازدواج‌کنی‌زنتو دیوونه میکنم‌ اذیت میکنم ۲ بار خود کشی کردم زندگیم‌ به معنی واقعی جهنم بود تا اینکه خالم یه آقایو از اهواز آورد اون آقا هم میدیدش وقتی رفت تو اتاق من تنهایی که با اون حرف بزنه دیدم یهو اومد کنار من جنه به کسیم‌ نمیگفتم‌دیگه که این کنار منه یا با شماها اونم‌اینجاس. جنه اومد کنارم یهو ازم رد شد انگار آب یخ ریختن روم بعد اون آقاهه از اتاقم اومد بیرون گفت اگه تو این خونه بمونی همیشه باهاته. گفت من قفلش کردم‌به این خونه نتها راه همینه بعد سه ماه بعد خو نه رو فروختیم اومدیم‌ این خونه که الان هستیم‌دیگه خدارو شکر ندیدمش اون مردام هر کاری کردیم‌حتی پول بلیطشم نگرفت. ولی خونوادم مخصوصا خواهرم خیلی اذیت شد. من‌الان لکنت دارم اکثر شبا خوابشو میبینم داروی تشنج مصرف میکنم هیچی برام لذت بخش نیست با اینکه ۳ سال گذشته ولی هنوزم برق اتقمو روشن میذارم بذور میتونم بخوابم و خیلی چیزای دیگه که گفتنش درست نیست تو رو خدا دنبال اینجور چیزا نرین شوخی نگیرین وقتیم تنهایین اگه یه اتفاق قیر طبیعی واستون رخ داد خودتونو بزنین به اون راه رو اتفاقای غیر طبیعی فوکوس نکید. فیلم‌ ترسناکم خواستید ببینید توی روز ببینید من خودم نمی تونم ببینم‌ ولی خواهر زادم‌دوست داره.ببخشید سرتونو درد اوردم دلم گرفته بود. موفق بااشید اینم یکی دیگه دقیقا همچین تجربه ای را من ۳ سال پیش در خواب داشتم منزل ما طبقه همکف می باشد همچین عجوزه ای منتهی از لحاظ قیافه ترسناک تر بود صورت کشیده تر و چانه باریکتر و چشمان کاملا سبزی داشت (ایکاش در این فیلم هم رو قیافه عجوزه بیشتر کار میکردن) پنجره اتاق خوابم با دیوار کوچه در حد دو قدم فاصله داره اعجوزه از کوچه پرید روی دیوار و مستقیم به من خیره شده بود ناگهان از روی دیوار پرید طرف پنچره و با دست و پاهاش به حفاظ پنچره چسبید در این حالت فاصله من تا اون به اندازه یک وجب شد وقتی فاصلش با من انقدر نزدیک شد من میخواستم از ترس سکته کنم منتهی دلخوشی وجود حفاظ پنچره بود باعث شد دلگرم بشم به خودم میکفتم حفاظ هست ولی هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم که نمیدونم چی شد که سوره الحمدالله کامل تو خواب با صدای بلند خوندم همینطور که داشتم سوره را میخواندم گویا تو خواب داشتم داد . میزدم همین باعث شد خانومم که در قسمت پذیرایی منزل خوابیده بود از خواب بیدار بشه و متوجه حال من بشه و شروع کنه منو به صدا کردن حالا من در خواب صدای خانومم میشنفتم منتهی بیدار نمیتونستم بشم ولی در خواب دیدم خوانومم به سمت در ورودی خوانه دوید عجوزه هم متوجه این شد که خانومم قصد قفل کردن در ورودی را داره حفاظ را ول کرد و بسمت در ورودی منزل پرید عجوزه که ازم دور شد از خواب بیدار شدم خیس عرق شده بودم ولی یک حس مبارزه داشتم انگار که در یک مبارزه برده باشم و به خودم میگفتم اگه بازم برگرده دیگه از قیافش نمیترسم یکجورایی اماده شده بودم برای دیدار دوبارش البته بگم شبش دل و جگر گوسفندی خورده بودم از ان به بعد شبها غذا سبک تر خوردم و خدا را شکر دیگه هم ملاقاتش نکردم....

    داستان ترسناک کوتوله های آبشار مارگون

    قبل از هرچیز در مورد ماجرا میخواستم بگم که واقعی هست وتجربه ی بین خواب و بیداری یا خواب یا رویا نیست ودلم نمیخواد وقت شما و اعضای پیج رو با خواب و خیال بگیرم تابستون سال نودوشش با...

    داستان ترسناک ناخوانده ها

    میخوام در مورد دیدار هایی باهاتون صحبت کنم که تا مدتها فکرم رو درگیر کرده بودن . اول بر میگردم زمانهایی که سنم ده یا یازده سالم بود ، من جزو اون دسته از آدمهایی بودم که رویاهای ص...

    برچسب
    #داستان تيكي توبي از کووتو(کرپی پاستا)
    #foodforfox
    #غذا برای روباه
    #سایت ترسناک
    #horror
    #horror website
    #سایت ترسناک ایرانی
    دسته
    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
    تبلیغ
    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو