داستان جک خندان Laughing jack(کرپی پاستا)

داستان جک خندان Laughing jack(کرپی پاستا)

داستان جک خندان Laughing jack(کرپی پاستا)
date: 2021-06-10 21:48:24
  • view: 69 today: 0
  • داستان جک خندان Laughing jack(کرپی پاستا)

    تو سال ١٨٠٠ عيد كريسمس بود،لندن،اينگيليس،و تو يه خونه كوچيك كنج شهر يه پسر هفت ساله كوچيك به اسم ايزاك زندگي ميكرد.ايزاك بچه تنهايي بود و حتي يه دوست هم نداشت.وقتي بقيه بچه ها با خونواده شون مشتاقانه ميرفتن درخت كريسمسو برا  كادو بگردم،ايزاك تو زير شيرواني خونه شون تنها نشسته بود.مامان باباي ايزاك خيلي فقير بودن،مامانش جزو اون مامان هايي بود كه  خونه ميموند و به ايزاك درس ميداد و پدرش هم پايين لندن تو لنگرگاه كار ميكرد تا بتونه خرج و مخارج زندگيشونو بده،ولي بعد شيفتش همش صرف خوردن مشروب ميشد و بعضي شبا بعد اين كه از همه بار هاي لندن بيرونش كردن،مست،ميرسيد خونه و سر مادر ايزاك داد ميزد. 

     

    معمولا تا دعوا پيش ميرفت و پدر ايزاك با بي رحمي تمام مادرشو كتك ميزد.ايزاك فقط ساكت موند و زير تختش پنهون ميشد تا زماني كه جيغ و داد ها تموم بشن.بعدش ايزاك بيچاره ميتونست با ارامش بخوابه و با خودش فكر ميكرد اگه چند تا دوست خوب داشت،شايد ميتونست خوشحال باشه و مث بقيه بچه هاي لندن بخنده.از شانسش اون كريسمس تنهايي ايزاك توجه يكي از فرشته هاي نگهبان رو به خودش جلب كرد،و فرشته يه هديه خيلي مخصوص واس ايزاك درست كرد...

     

    صب روز بعد كريسمس،ايزاك با طلوع خورشيد بيدار شد و از جعبه ي چوبي اي كه گوشه اتاقش افتاده بود تعجب كرد.چشماش بزرگ شد و هيجان زده بود و ميخواست بدونه كي اين جعبه رنگارنگ و دست ساز رو اينجا گذاشته.اون معمولا هيچ هديه اي از كسي براش نميومد،به خصوص اسباب بازي.تنها اسباب بازي هايي كه ايزاك داشت معمولا از تو خيابونا پيدا كرده بود يا تو جوي اب.بعدش ايزاك رفت و جعبه عجيب غريب رو دو دستي گرفت.با دقت روي نقاشي روش كه عكس دلقك بود نگاه كرد.يه نامه هم روش بود و نوشته بود:"براي ايزاك"

     

    ايزاك روي جعبه رو خوند:"ج-جك خن-خندان در ج-جعبه"ايزاك با خودش فك كرد."جك خندان در جعبه؟"تا به حال اسم جك توي جعبه رو شنيده بود ولي خندان؟نه.ذهن ايزاك با كنجكاوي مشغول جعبه شده بود و اهرم بغل جعبه رو چرخوند.بعدش اهنگ شروع به نواختن كرد همونطور كه اهرم ميچرخيد،ايزاك هم اخرش رو گفت.ولي هيچي اتفاقي نيفتاد."شكسته"ايزاك جعبه رو گذاشت كنار و رفت سراغ رخت لباساش تا به جاي اون لباساي خواب پاره پوره لباساي عاديشو بپوشه.

     

    يه دفعه ايزاك برگشت و ديد كه جعبه داره به صورت كاملا غير عادي تكون ميخوره و يه دفعه در جعبه باز شد و گاز رنگي همه جا رو گرفت.ايزاك چشماشو خاروند تا ببينه درست ميبينه يا نه.بعد اينكه گاز ها كنار رفتن،يه مرد دراز،با موهاي قرمز،دماغ هرمي و رنگي،لباساي رنگي و دلقك مانند با يه پالتوي پر رنگارنگ رو شونه هاش رو ديد.

     

    دلقك دستاشو باز كرد و با هيجان گفت"بدوين،بياين!كوجيك و بزرگ!تا بخترين دلقك تاريخ رو ببينيد!اولين،و تنها جك خندان توي جعبه!"

     

    چشماي ايزاك درخشيد و گفت"تو كي هستي؟"

     

    اون دلقك پايين اومد و با پوزخند گفت:"خوشحالم كه پرسيدي!من جك خندانم،دوست تازه ات براي هميشه!من جادوييم،من از بازي خسته نميشم،ميتونم ساز هاي مختلفي رو بزنم و با بزرگ شدن تو منم تكامل پيدا ميكنم!به زبون ساده،هر جي تو دوست داشته باشي منم دوست دارم!"(بعدا اگه نفهميدين چي به جي شد دوباره اينجا رو بخونيد تا بفهمين چرا جك بد شد)ايزاك به دلقك نگاه كرد و گفت:"ما ها با هم دوستيم؟"

     

    جك به بچه نگاه كرد:"دوست؟پسر ما بهترين دوستاي همين!من صرفا جهت دوستي غير خيالي با تو ساخته شدم ايزاك."ايزاك دهنش وا موند:"اسم منو از كجا ميدوني؟"

     

    جك خنديد و گفت:"معلومه،من كه همه چيزو راجع بهت ميدونم!حالا معرفي به كنار،چطوره بريم جاسوس بازي؟"

     

    ايزاك خوشحال شد:"جدا؟؟ما ميتونيم با هم بازي كنيم؟؟من خيلي دوست دارم!ولي...ولي نميتونم.مجبورم برم پايين مامانمو برا درس خوندن ببينم"و لبخند ايزاك محو شد.

     

    جك دستشو گذاشت رو شونه پسر و گفت:"اشكال نداره!من صبر ميكنم تا تو كارت تموم شه و بياي."بعد ايزاك به دلقك لبخند زد و مامانش صداش از طبقه پايين بلند شد.

     

    "خب من بهتره برم جك!بعد از اين كه كارم تموم شد ميبينمت ديگه باشه؟"و سمت در رفت.

     

    "حتما بچه!و در ضمن ايزاك."ايزاك برگشت و دلقك بهش چشمم زد و گفت:"بهتره اون لبخندو بيشتر رو لبت ببينم.خيلي بهت مياد."

     

    ايزاك با خوشحالي خنديد و رفت پايين.ايزاك كل روز به مامانش راجع به دلقك حرف ميزد.هر چند مامانش حتي يه كلمه شو هم باور نميكرد.اخرش ايزاك به زور مامانشو برد تو اتاقش تا شخصا جك رو با چشماي خودش ببينه.از پله ها بالا رفتن و ايزاك در رو وا كرد.

     

    "ميبيني مامان؟اون همينجا-"و بعدش كه اتاقو بررسي كرد ديد نه نشوني از دلقك هس،نه جعبه اش.مامانش با عصبانيت بهش خيره شد.

     

    "ولي مامان اون همينج-"تق!مامانش يه سيلي محكم زد تو صورت ايزاك و ايزاك افتاد رو زمين و گريه اش گرفت و لباش هم بهم دوخته شده بود. 

     

    "اي بچه گستاخ!چطور جرأت كردي به من راجع به يه همچين جيز بچه گونه اي دروغ بگي!كدوم ادم عاقلي مياد تا دوست توي انگل بشه؟تو همين تو زندوني ميموني.از شام هم خبري نيس...

     

    حالا چي داري كه بگي؟"ايزاك بغضشو خورد و به مامانش گفت"ممنون خانوم."مامانش بازم بهش جشم غره رفت و در اتاقو بست.

     

    ايزاك كله شو داخل بالشش فرو برد و گريه ميكرد."مشكل چيه،بچه جون؟"يه ندايي اومد.ايزاك زير چشمي نگاه كرد و ديد جك بغل تختش نشسته."تو كجا بودي؟!"ايزاك زمزمه كرد.جك با دستاش موهاي ايراك رو نوازش ميكرد تا حالش بهتر شه.جك اروم بهش گفت:"من قايم شده بودن.نميتونم بزارم مامان بابات منو ببينن.وگرنه ديگه نميزارن با هم بازي كنيم."ايزاك اشكاشو پاك كرد.

     

    "ببين بچه،متأسفم كه قايم شدم،ولي امشب جبران ميكنم!امشب ميتونيم حسابي با هم بازي كنيم و بخنديم!"جك با لبخند بهش گفت.

     

    ايزاك بهش نگاه كرد و اروم تأكيد كرد،و يه لبخند كمرنگ رو لبش اومد.اون شب ايزاك و جك يه عالمه بازي كردن و حسابي خنديدن.ايزاك دست تكون ميداد جك همه سربازاي اسباب بازيو زنده ميكرد و ايزاك همونجور با تعجب نگاهشون ميكرد.بعد جك برا ايزاك داستاناي روحي و ترسناك تعريف كرد.ايزاك از جك پرسيد ةه ايا يه روحه يا نه،و جك براش توضيح داد كه چجور اون اصن مال اين دنيا نيس.اخر شب جك دستشو كرد تو جيبش و يه عالمه ابنبات در اورد و به ايزاك دادتا بخوره،ايزاك هم به وجداومد وقتي اولين ابنبات هاي عمرشو خورد.ايزاك اينقد اون شب خنديد كه ديگه فك كرد همه چي عوض شده...حدزقل تا اتفاق سه ماه بعدش...

     

    هوا به طور خوشايندي گرم و افتابي بود،كه يه خرده كمياب بود.ايزاك با كمك اون دوست غير خياليش تونست تكاليفشو زود انجام بده و بره بيرون تا يه خرده بازي كنه.همه چيز اروم پيش ميرفت و اون دو تا دوست با هم داشتن دزد دريايي بازي درميارردن تا زماني كه گربه همسايه وارد حياطشون شد.

     

    "اخ جون!يه جاسوس دشمن نزديك استار بورد!"

     

    "اي اي كاپيتان ايزاك!الان ميگيريمش!"دستيار اول،كاپيتان جكي تو بهترين لهجه دزد دريايي كه بلد بود گفت.جك دستاشو دراز كرد و گربه رو گرفت و فشار داد،گربه هم به طور طبيعي داشت دست و پا ميزد.

     

    "نزار در بره!وگرنه يه كار ميكنم كه عين چلزق ها راه بري!"ايزاك گفت.

     

    جك همينطور اون گربه بدبختو فشار ميداد.دستتشو دورش جوري دراز كرده و پيچوندن بود ةه انگار اناكوندا گرفتتش.(يه نوع مار دراز)جك همينطور فشارش داد،تا جشماي حيوون بدبخت از جاش دراومد و جك بالاخره ولش كرد.جسد اون گربه همونطور به صورت له شده رو زمين چمن خونه ايزاك اينا افتادو بعد يه مكث طولاني،ايزاك خنديد.

     

    "ههههه.مث كه گربه ها واقعا نه تا جون ندارن!"جك هم اروم خنديد.

     

    "اره بچه،ولي ميگم اگه همسايه ها جسد گربه مرده رو تو حياط خونتون پيدا كنن دردسر ساز نميشه؟"ايزاك سريع خنده شو بريد.

     

    "اي واي راست ميگي!اشكال نداره دوباره پرتش ميكنيم تو حياط اونور؟!"و همونطور كه ايزاك با ترس بيل رو ورداشت و جشد گربه رو باهاش پرت كرد اونور حياط و جفتشون رفتن بالا تو اتاق ايزاك و منتظر موندن.

     

    بعد يه ساعت صداي مادر ايزاك بلند شد.جفتشون هيچي نگفتن و ايزاك تنهايي از پله ها پايين رفت تا ببينه قراره چه بلايي سرش بياد.جك داد و فرياد هاي زيادي شنيد ولي نتونست بفهمه كه چي ميگن.بعد نيم ساعت ايزاك با چشماي گريون بركشت تو اتاقش."خب؟"جك با نا ارومي گفت."من سعي كردم بهش بگم كه كار تو بوده،ولي باور نكرد...ميگفت كه تو وجود نداري..."ايزاك گفت.جك اخماش تو هم رفت و ميدونست كه همه اينا تقصير اونه.

     

    "ايزاك از آستينش استفاده كرد تا اشكاشو پاك كنه."اونا منو امشب ميفرستن مدرسه شبانه روزي.تو هم نميتوني باهام بياي."جك شوكه شد."چي؟؟چرا نميتونم بيام؟كجا برم؟"ايزاك هيجي نگفت فقط به اون جعبه قديمي و رنگارنگ اشاره كرد.

     

    "برگردم اون تو؟اخه اونطوري ديگه نميتونم بيرون بيام تا زماني كه..."ايزاك اشكاشو پاك كرد و گفت:"نترس جك.من هر وقت ازاد شدم ميام تا ازادت كنم!"جك هم به ايزاك گفت:"من هم همينجا منتظر ميمونم بچه."جك بهش لبخند زد و يه قطره اشك از گونه هاش پايين اومد.رفت سمت جعبه و با يه گازي كه از جعبه خارج شد دوباره برگشت تو جعبه،و نميتونست تا زماني كه يكي باز كنه جعبه رو ازاد بشه.

     

    اون شب ايزاك رو به مدرسه شبانه روزي فرستادن.واسه اولين بار جك تو كل عمرش احساس تنهايي ميكرد.حتي وقتي كه توي جعبه بود ميتونست دور و برشو ببينه پس منتظر ميموند تا ايزاك برگرده،و هر روز اتاق قديمي تر و خاكي تر ميشد.يكي از كارايي هاي جك اين بود كه دوست ايزاك باشه،ولي الان روز به روز،ماه به ماه،جك منتظر دوستش ميموند.مامان باباش اتاق بالا نميومدن،واس همين تنها راهي كه جك ميتونست تشخيص بده هستن دعوا هاي هميشگي شون بود.زندكي جك تبديل شده بود به تنهايي و افسردكي محض.همونطور كه سال ها ميگذشت،رنگ هاي جك هم كمرنگ تر ميشدن تا جايي كه فقط دو رنگ براش مونده بود:سياه و سفيد.براي هميشه تو اون جعبه گير كرده بود.

     

    سيزده سال گذشت و پدر ايزاك به خونه بركشت،مث هميشه مست بود،و دعواش با زنش تا ضرب و شتم ادامه پيدا كرد ولي ايندفعه مادر ايزاك پا نشد.پدرش مادرشو تا حد مرگ زده بود.صبح روز بعد اون به اعدام محكوم شد.با مرگ والدين ايزاك بيست ساله،اون خونه ارثي بهش رسيد،همون خونه اي كه توش دوران بچگيش رو گذرونده بود.جك خندان خوشحال شد كه بالاخره پاي هم بازي قديميش رو بعد سيزده سال ميشنوه كه مياد بالاي پله ها،ولي اين اون قولي نبود كه ايزاك به جك داده بود.

     

    ايزاك تغيير كرده بود.نه تنها بزرگ شده بود،بلكه به نظر ميرسيد يه قيافه عبوس و عجيبي به خودش گرفته.اون ديگه اون پسر با اميد و سرزنده اي كه جك اون همه سال قبل ديده بود نبود.جك مشتاقانه منتظر بود تا هم بازيش اونو از زندانش ازاد كنه،ولي همونجا بدون هيچ توجهي باقي موند،بين يه عالمه ات اشغال دور ريختني ديگه.ايزاك كلا دوست دوران بچگيش رو يادش رفته بود،و كل سازه هاي خاطرات بچه گيش خراب شده بود.جالب اينجاست بعد اون اتفاق جك تنها حسي كه بهش دست داد...هيجي نبود.اون پوك شده بود،بعد سيزده سال منتظر موندن،تغيير رنگ و بدبختي،جك رو تو هوون جعبه بدون هيچ احساسي ول كرد.

     

    روز بعد ايزاك رفت سركار كه به عنوان يه خياط كار ميكرد،اشيا مردمو درست ميكرد.جك ساعت ها تو فكر فرو رفته بود.اون شب،ايزاك مست پاشو تو خونه گذاشته بود.منتها ايندفعه يه مهموني هم داشت.يه دختر،موهاي بلوند،چشماي ابي فيروزه اي،و يه لبخند كه قلب ها رو عاشق خودش ميكرد.جك توجهش به مهمون اون شب جلب شده بود."اين كيه ديگه؟هم بازي جديد؟ايزاك نيازي به هم بازي نداشت كه من تنها دوستش بودم."جك با خودش از درون اون زندان جهنمي فكر ميكرد.ايزاك دختر رو بهراتاقش برد و راجع به لندن حرف زدن،بعدش ايزاك يه جك از هواي لندن ساخت و جفتشون خنديدن.بعدش جك با حسادت به ايزاك و دوست جديدش نگاه كرد.اونا به چشماي خمديگه زل زدن،خم شدن و همديگه رو بوسيدن.جك كاملا قاطي كرده بود،چون تا حالا همچين جيزي نديده بود.بعد از يه مدت از بي جنبه بازي ايزاك،دختر به ايزاك سيلي زد و بعدش مست بودن ايزاك تبديل به خشمش شد.

     

    ايزاك دختر رو زد و از دماغش يه مايع قرمزي بيرون اومد.جك با خودش فكر كرد"اين ديگه چيه،يه بازي جديد؟"و به صحنه هاي خشونت اميز چشم دوخت.

     

    دختر كه سعي ميكرد فرار كنه(اين قسمتا سانسور شد به دلايلي😑)ايزاك جلوشو گرفت و با يه سيخ بلند تا ميتونست زد تو سر دختره،و جمجمه دختره وا شد و خون همه اتاقو گرفت،حتي چند قطره رو جعبه جك ريخت،كه داشت با لذت نگاه ميكرد و بالاخره بعد سيزده سال،لبخند زد،تا جايي كه داشت از تو جعبه اش ميخنديد.

     

    "چه بازي جالبي!"همونطور كه ميديد موهاي دختر به خون اغشته ميشه گفت.

     

    بعد اينكه ايزاك اروم گرفت،فهميد كه بايد بدن دختر رو مخفي كنه.اوردش تو اتاق،انداختش رو تخت و ولش كرد و رفت طبقه پايين و در رو قفل كرد و رفت.دقيقت يه روز بعد برگشت و با يه قوطي اهني و وسايل دوختن اومد و بعدش تخت رو به همراه دختر جا به جا كرد.نه تنها فضا زياد شد،بلكه به جك هم يه منظره خيلي خوب ميداد.بعدشم ايزاك بازي جديدشو شروع كرد.همه ات اشغالا و وسايل كاريشو رو يه مير بغل خودش گذاشت.چاقو،نخ و سوزن،خيلي چيزا.پوست دختر رو كند،اعضاي بدنشو قطع كرد،و خيلي كاراي وحشتناك ديگه.اخرشم تو كانال فاضلاب دختر رو دفن كرد.

     

    تا سه روز بعد جك فقط كاراي ايزاك رو نگاه ميكرد كه از استخونا و اجزاي ديگه دختر يه صندلي ميساخت.بعد از تموم شدن ساخت صندلي،ايزاك واضي و جك تحت تأثير خلاقيت دوست قديميش قرار گرفته بود،و بعد اون ايزاك حتي دست به الكل هم نميزد.بلكه دنبال يه چيز ديگه بود.

     

    بعدش به جون يه پسره شيش هفت ساله افتاد.بعد اينكه كارش باهاش تموم شد،حرفاي "انگل بي خاصيت"رو رو سينه پسر نوشت.

     

    بعدش يه زن نابينا رو گير اورد و هر كاري دلش ميخواست باهاش كرد،اخرشم اونو به يه كيسه بكس تبديل كرد.

     

    همينطور كه پيش ميرفت ادماي بدشانس بيشتري راهشونو به شيرووني ايزاك گراسمن باز ميشد.و همونقدر كه روحيه ايزاك شيطاني تر ميشد،جك هم شخصيتش شيطاني تر ميشد(همون نكته اي كه گفتم بهش توجه كنين)تا جايي كه يه شب سرد دسامبر قضيه تموم شد.

     

    بعد يه مدت،كمدي كه ايزاك توش ات اشغالايزبه درد نخور رو نگه ميداشت(از جمله جعبه جك)افتاد و همه وسايلش توش پخش زمين شد.ايزاك از طبقه پايين صدا رو شنيد و تصميم گرفت كه بره ببينه چه خبره.بعدش ديد كمد ريخته و يه جعبه هم رو زمين افتاده.ايزاك ورش داشت.به زور يادش ميومد كه اصن جعبه چي بود.بعد گردكيري سر يه هوس،اهرم بغل جعبه رو چرخوند.بعدش جاي اون صداي دلنشين بچگياش،يه صداي دلخراش از جعبه پخش ميشد و ايزاك مث قبل،اخر شعر رو گفت.ولي جعبه خالي بود.هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.ايزاك جعبه رو به سمت بقيه اشغالاي توي اتاقش پرت كرد.بعدش اون جا رو تميز كرد ولي وقتي خواست بره بيرون،در تكون نميخورد.خيلي زور زد تا يه دفعه يه صداي خيلي ناجور از پشتش صداش زد.

     

    "ايزاك..."موهاي ايزاك به تنش سيخ شد.برگشت و قيافه اون جك خندان كه تقريبا شبيه به يه كابوس شده بود تا دلقك،ديد.موهاي بهم ريخته اش،دندوناي تيزش،و دستا و ناخوناي بلندش كه تقريبا روي زمين كشيده ميشدن و اون حالت وايستادن جك.

     

    بعدش جك گفت:"جقد خوبه كه بالاخره ازاد شدم!دلت برام تنگ نشد ايزاك؟"ايزاك تقريبا فلج شده بود."ولي...ولي من فك ميكردم تو واقعي نيستي...خيالي هستي؟!"ايزاك صداش ميلرزيد كه يهو جك با يه صداي ناجور خنديد.

     

    ههههه!من تقريبا واقعيم بچه...حقيقتش من مدت زمان خيلي زيادي رو اون تو بودم و صبر ميكردم...فقط براي اينكه با دوست ابدين بازي كنم.براي،اخرين،بار."تا قبل اينكه ايزاك بتونه جواب بده،جك دستاشو سمت پاهاي ايزاك دراز كرد.گرفتشون،و سمت خودش و اون تخت كوچيكي كه ايزاك براي شكنجه دادن درست كرده بود ميكشيد.ايزاك هم ناخوناشو رو زمين ميكشيد.بدون مكث،جك بعد خوابوندن ايزاك رو تخت چهار تا ميله سه اينچي ورداشت و دست و پاي ايزاك رو باهاشون به تخت وصل كرد.ايزاك هم داد ميزد:"اااه!خدا لعنتت كنه،دلقك وحشي!"جك همونطور كه با دستش سر ايزاك رو نگه ميداشت بهش گفت"اگه نميتوني جيز خوبي بگي،پس بهتره كلا حرف نزني!"بعد جك با انگشتاش زبون ايزاك ورتا جايي كه ميتونست بيرون اورد و سريع يه چاقو ورداشت و زبون ايزاكو بريد.دهن ايزاك پرخون شد.بعد جك براي اينكه ايزاك نفس بكشه يه لوله كرد داخل دهنش تا بتونه از اونجا نفس بكشه.ايزاك چشاشو بست تا صحنه هايي كه قراره براش اتفاق ميفته رو نبينه،و درد زيادي ميكشيد.

     

    "بيا بابا،اگه نگاه نكني كه حال نميده!"ولي ايزاك همچنان جشماشو محكم بسته بود."باش هر جور خودت ميخواي..."يه دفعه جك پلك هاي ايزاك رو گرفت و يه جفت قلاب ماهيگيري اورد و از بالا و پايين وصلشون كرد،تا چشماي ايزاك رو باز نگه داره.بعدش جك با همون چاقويي كه زبون ايزاكو بريده بود،گرفت و لب هاي ايزاك رو بريد،به طوري كه لثه ها و دندوناي ايزاك معلوم باشه."هممم...مث كه يكي زياد نخ دندون نميكشيده..."جك دستشو سمت چكش برد و تو اون زمان ايزاك از جك التماس ميكرد كه ولش كنه،ولي فقط صداي ناله از دهنش بيرون ميومد.جك چكش رو بلند كرد و كوبيد رو دندوناي ايزاك،و همه دندوناش شكست.جك ميخنديد و ايزاك هم گريه ميكرد،بعدش جك چاقو رو ورداشت و از قفسه سينه ايزاك تا پايين شكمش رو پاره كرد،دستشو كرد زير پوست ايزاك،و روده هاشو مثل يه شعبده باز كه كاغذ هاي رنگي به هم وصل شده رو بيرون ميكشيد،بيرون كشيد.بعدش مث يه بادكنك توش فوت كرد و به ايزاك گفت"ميتونم برات يه زرافه درست كنم!"بعدشم اون زرافه اي كه از دل و روده هاي ايزاك درست شده بود رو گذاشت ةنار سر ايزاك.

     

    بعدش جك دوباره دستشو برد زير پوست ايزاك و كليه شر بيرون كشيد."كليه ها زياد تو كار من نيستن."بعد فهميد كه دوستش كم كم داره از دست ميره.

     

    "خسته شدي؟خب ما تازه رسيديم به مرحله اخر!"بعدش يه امپول ادرنالين ورداشت و به ايزاك زد."اين حالتو خوب خوب ميكنه!"ولي خب جايي كه زد دقيقا وسط جشمش بود.بعدشم همينجور فشار ميداد و تا ته چشمش فرو برد.بعدش جك سوزنو كشيد بيرون،به همراه چشم ايزاك.

     

    "خب حالا كه تمام توجهت به منه..."جك برگشت و دهنشو برد نزديك ايزاك و يه عالمه حشره وارد دهنش كرد تا بخوره.حسره ها رفتن و معده ايزاك باد كرد.بعدش هم از مخرج ايزاك هم از دهنش داشت حشره ميريخت بيرون.

     

    ايزاك تقريبا مرده بود كه جك زانو زد و بهش نزديك شد و گفت:"خب پسر،مث كه زمان من با تو تموم شده.نيازي به گريه نيس،چون من دوستيمو با تمام بچه هاي تنهاي دنيا رواج ميدم!"و قلب ايزاك رو كه هنوز داشت ميتپيد،بيرون كشيد.

     

    تو اون لحظه كل زندكي ايزاك از جلو چشماش رد شد.مادرش،پدرش،مدرسه شبانه روزيش،قربانياش،و اون كريسمسي كه يه جعبه رنگي بهش كادو داده شده بود.

     

    يه شايعه هايي هست كه ميگه وقتي جسد ايزاك گراسمن رو پيدا كردن يه جوري صورتشو شكل داده بودن كه به نظر...خوشحال ميومد.


    ایجاد مقاله
    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    comment

    2020-08-19 00:00:13

    Horror Book

    بسیار عالی

    پاسخ

    ارسال شد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    comment

    mino

    جالب بود

    پاسخ

    ارسال شد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    comment

    2020-12-11 13:20:56

    Yoha

    خیلی عالی بود☆_☆

    پاسخ

    ارسال شد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد

    منتشر شده توسط admin jaber
    ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
    ورود

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    18

    Room 6

    Sabet

    هشدار بهت میدم منوقهوه ایی کنی منم زردت میکنم 😡🤘

    Sabet

    یوها نمیدونم تو چندتا داستان بهت گفتن ..

    Sabet

    تینا اینچین مرا تو آزردی 😣 خاله تیتو😝😂

    TINA

    ثابت جان بعد قهوه اییت میکنم ناراحت میشی

    Yoha

    تو کدوم داستان😑

    Yoha

    من؟؟کی؟

    Sabet

    یوها ،تورو میسپرم ب حق نظر دهندگان زیر داستان ب من گفتی درغگو ای شیاد مکار😳

    Sabet

    ثابت خالی نیست پسوند پاپری قبلشه 😣

    Sabet

    درضمن من فامیلیم پاپری ثابت هس خارجیشو بلد نبودم چطوری مینویسن 😡

    Sabet

    تینا 😂تینا نگاه اسم تینا😂 پسرونه اس دختر تینا باشه ،تینا😂

    Sabet

    یوها اون موقع سایت قاچاقی بود تاریخ تولد نداشت اما یادمه تینا ازهمون موقع کنکور میخوند

    Sabet

    منم متولد 86

    stan666

    ینفر هس ک از ۱۵ سالگی میشناسم امسال قراره نامزد کنیم😊😂

    stan666

    ی خبر دارم

    Yoha

    امانگ آس خیلی باحاله

    Yoha

    ماینکرافتم کلا باید از تو یوتیوب یاد بگیری

    Yoha

    مبینا تا حالا مافیا بازی گردی؟؟؟امانگ آس هم مثل همونه

    Regan Macneil

    سروشا تو متولد چند 72ای؟

    Regan Macneil

    خواهشا بگید ک میدونید چوری ینی چی😑

    Regan Macneil

    حالا خیلی مهم نیست کی اول گفته همچین آش دهن سوزیم نیست🙄😂😂یاد چوری میوفتم

    Regan Macneil

    بیااااا بروووو ینی تو فقط سه ماه ازم بزرگتری؟:////// اونوقت من تازه امسال میخوام برا اولین بار کنکور بدم:/ داوش اگه تو پیری من فسیلم

    Regan Macneil

    مرسی از لطفی که نسبت به من داشتی تینا خدا یک در دنیا هزار در آخرت بهت بده😑😂😂🥴

    Regan Macneil

    من باید بعد کنکور حتمن دوتا بازی رو ببینم چجوریه: ماینکرافت و امانگ آس

    Regan Macneil

    من که از خدامه ولی مطمئنم لااقل امسال نمیشه...مگه اینکه تو یه پارتی چیزی برام بجوری:)))

    Regan Macneil

    خره سروشا عجب پیشنهاد دوپی:/ اینو بنویسم بالا برگم که موقع تصحیح منو نشناسن کارناممه نیاد برام👀واقعا پیشنهاد خوبی بود یکی طلبت😎👻

    Regan Macneil

    اسمم مبیناست هانی

    Yoha

    ثابت حداقل دروغ میگی یکم تحقیق کن سایت از سال ۹۶ باز شده بعد تو چجوری از ۹۴ توشی:/

    Sabet

    کنکور میداد😳

    Sabet

    ازاون موقع تا حالا تینا داشت واسه دندون پزشکی

    Sabet

    Sabet

    من ازسال 94این سایت رو میخوندم

    TINA

    سروشا میشناسی منو قاطی کنم....میام براتا

    TINA

    خود مبینام میدونه من اول گفففففففتم مچلیییییییییی

    TINA

    ن من متولد ۲۲ فروردین ۱۳۸۱ ام

    Soorousha

    تازه یه سالم پشت کنکور بودی، الانم 19 سالته؟!! 😐 تینا بس کن این بازی کثیفو 😁 اینجا همه خودین، حالا من نمیگم ک امسال 29سالت شده، ولی خودت بعداً بگو 😅😁

    Soorousha

    همه‌یی وجود نداره، فقط من گفتم 😐 کس دیگه‌یی هم نباید بگه 🤐😑

    TINA

    مبینا اون منچلی رو من انداختم دهن همه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣من ۱۹ سالمه پیر شدم مگ ن؟

    Yoha

    پیودی پای خداس.یکی دلایل علاقم بهش اینه که ماینکرافت بازی میکنه و یکی از افتخارات متینکرافتم اینه که بزرگترین فرد اینترنت یعنی پیودی پای در حال انجام این بازیه😐✋

    Yoha

    رگان یوتیوب خارجی هم میبینم:/

    Soorousha

    مبینا دانشگاه تهران قبول شو دیگه دا 😕

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
    پربازدید ترین ها
    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

    از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    خانه اجنه در کلاردشت

    خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

    تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن


    # پربازدید های امروز
    #سرنوشت دیگو آلوز قاتل
    #فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
    #داستان های ترسناک چندخطی
    #تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها
    #مسترس و اسلیو چیست؟
    مطالب مرتبط
    داستان ترسناک جهنمی

    داستان ترسناک جهنمی رفقا سلام،حال و‌احوالتون چطوره؟؟مطمعنم شماهم مث من از خوندن داستانها لذت میبرین.دوستان عزیزم این داستانی که میخوام براتون روایت کنم با داستانهای رویت جن ...

    داستان عروس از ما بهترون

    با سلام و خسته نباشید ، این داستان نیست که میخوام تعریف کنم ، بلکه حقیقته و برای یکی از خویشاوندان دور پدر اتفاق افتاده و از زبان پدرم شنیده و حالا من براتون تعریف میکنم ... این آق...

    داستان ترسناک بی راهه

    داستان ترسناک بی راهه سینا: این ماجرایی ک میخوام تعریف کنم و از زبان یه پیرمرد 90 ساله ک تو راه ییلاقی زندگی میکنه و کافه داره میگم.....قبل انقلاب بود ی مدتی بود ک منو دوستم ک پیمان?...

    داستان ترسناک لامپ

    چند ماه پیش عصرپاییزی ، خونه تنها بودم داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، هوا کم کم داشت تاریک می شد ،رفتم همه ی لامپها ی اتاق ها و حیاط رو روشن کردم دوباره اومدم تلویزیون نگاه کنم ، ب...

    داستان ترسناک کوهستان شیاطین

    داستان ترسناک کوهستان شیاطین horror6: سربازی من تو منطقه ممنوعه بود. چرا ممنوعه، این اسمی بود که همه بچه ها و بالا رده ها گذاشته بودن روش، معروف بود به خطرناکی هم از لحاظ قاچاقی ها ...

    داستان ترسناک همسایه ماورایی

    سلام این داستانی که میخوام بنویسم مال خواهرم هست دو سال از من بزرگتره ، تو خونه اونموقع ما سه خواهر مجرد بودیم که با مادرم برای یک مدتی تنها زندگی میکردیم پدرم مجبور بود بخاطر شر...

    داستان ترسناک مراقب نامرئی

    به نام خدا سلام.میخوام تجربیات ماورایی خودمو براتون تعریف کنم تاشاید اهل علم بتونن بهم بگن من با چه موجود یا موجوداتی طرفم و چرا؟ اولین برخوردم که یادم میاد مربوط به شش سالگیم ...

    داستان ترسناک من و ریاضی

    با سلام ، وقتی من 15 سالم بود بشدت نماز خون شده بودم مامانم میگفت شبها قبل خواب به بالشت سه بار بگو قبل اذان بیدارم کن تا بیدارت کنه منم باورم شده بود جالب اینجاس همیشه موقعه نماز ...

    برچسب
    #داستان جک خندان Laughing jack(کرپی پاستا)
    #foodforfox
    #غذا برای روباه
    #سایت ترسناک
    #horror
    #horror website
    #سایت ترسناک ایرانی
    دسته
    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
    تبلیغ
    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو