داستان ترسناک تسخیر کننده

داستان ترسناک تسخیر کننده

داستان ترسناک تسخیر کننده

داستان ترسناک تسخیر کننده

سلام من بهار هستم چهل ساله ودخترم ستایش هیجده ساله و ی پسر سیزده ساله دارم من از بچگی ک یادم میاد همیشه موجوداتی می دیدم ک دیگران نمی دیدن یادم میاد اولین بار سن پنج سالگی ک داشتم با خواهرم بازی می کردم مردی تو باغچه خونمون دیدم ک چند شکلات تو دستش بود و منو صدا میزد ک برم پیشش وقتی ب خواهرم گفتم بریم شکلات بگیریم گفت کجا گفتم اون عمو زیر درخت انجیر ولی بجز من هیچکس اونو ندید و نمی دید هر از گاهی می دیدمش بهم لبخند میزد یا با عروسکام بازی میکرد می دیدم چند تا بچه ب دیدنم میورد و می گفت باهاشون بازی کن همینطور گذشت وقتی بیابون میرفتیم دیدن طبیعت من بیرون کسایی می دیدم ک خانوادم ندیدن تا اینکه بزرگ شدم دیگه کمتر می دیدم مامانم همش منو از بچگی پیش ملاهای ک بقیه می گفتن کارش خوبه می برد و دعا برام می کرد و گردن من هی ی چیزی آویزون بود آره بعد دعاها خداییش دیگه محو شدن و رفتن و هر از گاهی از دور چیزایی میدیم اونم تو تاریکی واز دور ولی باعث استرسم شد تا اینکه دیپلم گرفتم و خانوادم خیلی سنتی و بدل بودن گفتم دانشگاه چ بدرد دختر می خوره باید شوهر کنه بره خونه داری کنه و شوهر داری

بالاخره بر خلاف میلم من تو سن بیست سالگی با کلی بحث و گریه ذاری با خانواده ک نمی خوام ازدواج کنم همسر مردی زحمت کش و با اخلاق شدم از اونجایی ک ازدواج کردم قبل از اینکه خانواده شوهرم متوجه اون دعا های گردنم در آوردن می ترسیدم منو مسخره کنن بعد ازدواج باز منو استرس می گرفت شبا می خوابیدم تو خواب خواب اجنه می دیدم تو روز استرس داشتم شوهرم تا دیر وقت سر کار بود و من از ترس هر روز میومدم خونه پیش مامانم مامانم متوجه حال و روزم شد بهم گفت بهار دخترم چرا اینقدر رنگت زرد دختر نکنه بارداری گفتم ن مامان من ب علی گفتم من بچه نمی خوام حالا ب این زودی نمی خوام وضعیت مالی مناسبی هم نداریم باید جلو بیفتیم بعدا گفت تو استرس داری گفتم چرا گفت معلومه داری روز ب روز لاغر میشی بالاخره شروع کردم برای مامانم تعریف کردن گفت بیا ببرمت برات دعا کنم خوب بشی دختر اینم شانس تو ک اینا ولت نمی کنن گفتم گردنم نمیذارم مامانم گفت چرا برات مهمه چی میگن من میگم دخترم خوشکله موهای بلندی داره بچمو هی چش می خوره براش دعا کردم خلاصه قبول نکردم تا اینکه من باردار شدم دخترم ستایش رو باردار شدم ی روز ک تو ماه هشتم بارداری شام خورش عدس درس کردم بخاطر اینکه
کم خونی و فقر آهن داشتم پزشک توصیه کرده بود از غذاهایی ک سرشار از آهن استفاده کنم خلاصه خورشت عدس ریختم تو ی کاسه لعابی آبی گذاشتم جلوم یهو احساس کردم توی یجا شلوغم یهو ی مردی ک موهای بلندی داشت و چشاش برق میزنه بهم میگه پ پیاز کو منم میگم الان میارم رفتم سمت آشپزخونه ب خودم اومدم اینجا چخبر اینا کین مرده کیه بر گشتم تو سالن دیدم هیچکس نیس و کاسه خورشت منو تلیت ریز کرده بود فقط می تونم کاسه با نونا رو تو ظرف شویی ریختم مانتو و روسری سر کردم و تا خونه ی مامانم نمی دونم چطور رفتم رسیدم گریه کردم و گفتم من می ترسم مامان و از ترس افتادم رو خونریزی منو بیمارستان بستری کردن بهتر شدم اومدم خونه مامانم نذاشت برم ب علی همسرم گفت حالش خوب نیس چیزی ب زایمان نمونده همینجا بمونه درد گرفتش می برم بیمارستان شما سر کاری اونم بخاطر مسئولیت سنگین رو دوشش گفت باشه مادر و رفت من دو هفته بعدش صاحب ی دختر خوشگل و تپل ملوس شدم اسمش گذاشتم ستایش

از غذا ستایش نیمه گم شده من بود اونم از بچگی اجنه ها رو میدید دیگه مجبور شدم بخاطر دخترم با مادرم سراغ این ملاها برم ولی کلا من اعتقادی شخصا نداشتم ب این ملا ها می گفتم اونا منو ول نمی کنند فقط دعا ی حصار دوره منو بچمه تا کی با این بند و بساط زندانی باشم بالاخره برای شوهرم همه ی اتفاقا رو گفتم شوهرم خندید و گفت تو اینا خیالاتت حتما تو بچگی قوه ی تخیلی بالا بوده ب بچت هم انتقال دادی وقتی درکم نمی کرد بیشتر اذیت می شدم بالاخره بعد از پنج سال از بدنیا اومدن دخترم پسر بامزه ای با دو تا چال رو گونه هاش خداوند نصیبم کرد و گذشت تا اینکه ما ی خونه ویلایی شیک خریدیم ما ب خونه ویلایی نقل و مکان کردیم قبل از اینکه بیام ب همسرم گفتم علی جان خونه رو کاملا سفید می خوام بکنم فقط رنگ سفید ک وقتی لامپهای خونه بسته آن باز روشن باشه خونه ،گفت باشه رنکار دوست پسر خواهرشوهرم بود خدا بگم چکارش کن ی روز ک شوهرم با بچه ب دیدن رنکار خونه میرن ببینن کار رنگ خونه ب کجا رسیده روی اپن آشپزخونه ستایش چشش آلبوم رنگ می گیره ب رنکار میگه میشه منم نگاه کنم اونم بهش میگه البته و ستایش رنگ اتاقشو التماس ب باباش ک رنگ اتاقمو پرتغالی دوس دارم شوهرم میگه خوب باشه بذار از مامانت اجازه بگیریم ستایش در جواب ب پدرش میگه ن لطفا خبر نده مامان اجازه نمیده خواهش تمنا ب باباش باباش ب رنکار میگه آقا اتاق دخترم همین رنگ پرتغالی تو آلبوم بزن اونم میگه چشم بالاخره خونه کارش تمام روز اسباب کشی سوپریز شوهرم و دخترم برای من رنگ اتاق بچم بود و من وقتی دیدم کلی عصبی شدم شوهرم با ملایمت بمن گفت اتاق این بچه چرا تو ذوقش میزنی بهش تبریک بگو از خرافات دیگه در بیا خلاصه بغض تو چشای دخترم دیدم بوسیدمش گفتم ببخش من داد زدم حالم بد بود ربطی ب اتاقت نداره اولین وسایلی ک در آوردم فرش اتاق دخترم بود و عروسکاش گذشت این موضوع ستایش شبا تو خواب گریه می کرد یا می گفت مامان ی دود سیاه بالای تختمه حرف میزنه من می ترسم تا اینکه خودم حضورشون تو خونه اول احساس بعد می دیدم بعد چند سال ک دخترم بزرگتر شد و این موضوع داشت بیشتر ما رو اذيت می کرد ی روز ب دوستم گفتم ی رنگ کار خوب سراغ نداری گفت برادرم رنگ کارم منم گفتم بیاد ببینه هزینش بگه ب همسرم می خوام سفید کنم ی روز غروب برادرش اومد شوهرم در رو براش باز کرد اومد

مبلغش ب شوهرم گفت وعده گذاشت جمعه بیاد رنگ کنه خونه رو بعد شام کلی شوهرم حرص می خورد ک چقد خرافاتی هستی اصلا می ترسم تو بیمار باشی اتاق بچه رنگش خوبه خلاصه من بهش اصلا گوش نکردم رفتیم خوابیدم شب خواب می بینم اتاق رنگ‌پریدگی کردم دارم کباب می کنم مامانم و یکی از خواهرام خونه ی من مهمان هستن خواهرم برای شام بچه ها رو صدا می کنن بچه ها جواب نمی دن خواهرم جیغ میزنه پشت بوم با انگشت اشاره نشون میده ی مرد سیاه پوش بچه ها گرفته داره تو آسمون می بره من تو خواب
فقط گیسامو می کشیدم جیغ می کشیدم و کمک می خواستم بالاخره این خواب اونقدر طولانی بود ک حتی تو خواب برای بچه هام مجلس،،عزا گرفتم تو مجلس عزا از خداوند گله کردم ک اجنه رو بی جواب نذاره و بچه هامو بهم بر گردونه تو خوابم یهو ی مرد قد بلند میاد جلو میگه بچه هات می خوای گفتم با گریه آره گفت رنگ اتاق عوض نکن داد زدم باشه ن عوض نمی کنم باور کن اونقدر تو خواب داد زدم از خواب پریدم فقط لامپای خونه رو روشن کردم و بچه هام می بوسیدم و از خداوند تشکر کردم ک بچه هام زنده آن من خونه رو اجاره دادم و خودم جایی دیگه نقل و مکان کردم و آپارتمان بود از روزی ک رفتیم تو آپارتمان خیلی بهتر بودیم رنگ اتاق عوض نکردم همینطوری اجاره دادم ولی خدا از شوهرم نگذره از روزی ک رفتیم غر میزد ک اینجا نفسم می گیره من می خوام برم خونه ویلایی خودم اونقدر تو سرم خوند ک تو خودت مشکل داری الان مستاجر تو خونه داره زندگی می کنه و شکایتی از این چیزایی ک تو میگی نداره منو باز بر می گردونه تو همون خونه ویلایی و اینبار رنگ اتاق دخترم ستایش سفید می کنه از اینجا شروع میشه آرامش قبل طوفان ما

ما آرامش داشتیم و خودم باورم نمی شد چهار ماهی گذشت از بر گشتنم ب خونه ویلایی خودمون ک ی شب بارونی ک دخترم تب شدید داشت ب همسرم گفتم می تونی ببریش دکتر گفت من خسته ام خودت ببر پسرم پیشم می مونه و جالب اینکه رانندگی من از شوهرم خیلی بهتر بود و من جلوتر از شوهرم گواهینامه گرفتم من خونه پدرم گواهینامه گرفتم مسافرت دور حتی میرفتم همیشه خودم راننده بودم با ماشین شخصی خودمون دخترمو بیمارستان تامین اجتماعی بیرون شهر بردم در اصلا این بیمارستان ورودی شهرمون می شد برای برگشت توی سرازیری ماشین ترمز نگرفت اونشب بارون بود جلو من توی ورودی شهر چند ماشین در حرکت بود من ماشین توی سرعت ک ترمز نمی گرفت ب سمت کنار جاده می کشوندم ک حداقل ب بلوار جاده بخوره سرعت بگیره غافل از اینکه جلوتر توی تاریکی کنار جاده ی ماشین سنگین پارک شده بود ومن با ماشین با سرعت بهش بر خورد می کنم تو این اتفاق دخترم لگنش و دست راستش می شکنه و خودمم چهارده دنده و جناق سینه ام خورد میشه دخترم ک ب شهر دیگه ای انتقال دادن و جراحی کردن و من ده روز بیمارستان بودم و دکتر گفت استراحت مطلق و حداقل یکسال بیشتر طول می کشه خوب بشی

ما مرخص شدیم و ب خونه اومدیم
خانواده کنار منو دخترم بودن و روزانه کلی اقوام ب ملاقاتمون میومدن تا ی روز دخترم بخاطر زخم بستر پزشک معالج ش گفت بیمار رو لخت بدون لباس نگه داری کنید ی ملافه بدلیل اینکه پوشیده بنظر بیاد ی ملحفه روش بکشید گه گداری کسی خونه نیس کلا بر دارید ک زخمای بسترش بدتر نشه ، خب ما هم همین کارو کردیم تا ی روز غروب ب سختی بلند شدم رفتم تو آشپزخونه خواهرم گفت برو استراحت کن گفتم می خوام برای ستایش شیر و موز درست کنم داشتم آماده میکردم روی اپن هم میزدم طوری وایستاده بودم ک داشتم دخترمو روتخت تو اتاق خواب می دیدم و نازش می کردم و بهش انرژی مثبت میدادم ک خوب میشی باور کن مث روز اول ک یهو دخترم داد زد مامان بگیرش پشت سرته مامان می خواد بیاد طرف من و باز جیغ میزد کمک کن مامان دستامو گرفته حالا دخترم سر تخت با لگن شکسته و دست شکست ول ول می خورد روی تخت و کمک می خواست نمی دونم باورم می کنید یا ن من ب سختی دارم می نویسم و تایپ می کنم هم الان ک توضیح دارم میدم استرس دارم یاد اون اتفاق میوفتم و واقعا هیچوقت اینقد تایپ نکردم یکجا با گوشی برای شما می نویسم با گفتن این داستان سبک میشم

البته داستان واقعی زندگیم باور کنید لیوان شیر و موز پرت کردم دویدم سمت اتاق دخترم پشت سرم خواهرم و مادرم و بقیه خانواده ک اونجا بودن اومدن ی چیزعجیب دخترم مدام درخواست کمک می کرد بعد یهو سیاهی چشاش رفت فقط سفیدی بود و دیگه جیق نمیزد ولی داشت با سفیدی چشم نگام می کردم تو چشاش موجود دیگه ای حس کردم دویدم کتاب قرآن برداشت بجان دخترم با استرس و چشمای گریون کتاب قرآن رو باز کردم ک سوره جن اومد با صدای بلند می خوندم آیه اول بی صدا با سفیدی چشم نگام کرد آیه دوم با صدای دو رگه ای تقریبا کلفت ازم خواست خفه بشم نخونم و من بین هر آیه ای از سوره جن ازش خواستم جسم دخترم رو ترک کنه بره ولی هر دفعه ب اندازه ی لیوان آب دهن بهم پرتاب می کرد و تهدیدم می کرد و می گفت تا یک سال دیگه دخترت می کشم شخصیت دختر من بسیار مودب بود و این حرکات تو این حال همه ی اهل خانواده رو زابرا کرد و همه از جمله همسرم باور داشت ک همه ی حرفای من و دخترم و چیزایی ک دیدم واقعیت بود اون شب هفت مرتبه سوره ی جن خوندم تا دیدم ک دخترم ب خودش اومد و شروع کرد مث بلبل حرف میزد با گریه و استرس می گفت مامانم اومد اجنه رو تختم

چشم تو چشم شد من قفل شدم با کشیده
مدام چشام سیاهی رفت خودمو تو ی جا تاریک و ظلمات می دیدم ی نفر خیلی زشت بود با شلاغ منو میزد صدای قرآن خوندنت می فهمیدم صدا رو دنبال کردم ی روشنایی از دور دیدم ب سمت روشنایی بیشتر دویدم یهو آروم گرفتم تو روشنایی ب خودم اومدم شما رو بالای سرم دیدم ،، و این بچه از ترس پلک رو هم نمیزاشت می ترسید ک شاید باز ب سراغش بیاد فردای اون روز خواهرم ب ملا گفت ماجرا رو و اون ی دعا نوشت و گفت از غروب تا طلوع فلش قرآنی کل قرآن یا تکرار سوره های خاصی ک اسمشون داده بود گفت بذارید چون این دختر بدنش ضعیف و نمی تونه از جاش بلند بشه سر جاش تو وضعیتی ک داره تسخیر میشه این شد خونه ی ما مسجد شد و این صوت مدام با صدای بلند واقعا سخت بود برامون برا خوابیدن و ساعت گذاشتن فلش ساعت استراحت بود خلاصه ب سختی گذشت دوماهی شد باید می بردمش پیش پزشک معالجش ک توی شهر دیگه بود خونه خواهرم هم تو همون شهر بود پزشک گفت باید تو همین شهری ک عمل شده بمونه و فیزیوتراپی و مگنت شروع کنه این دختر ترس عمل و درد پا از تخت پایین نمی یومد فیزیوتراپ معمولی تو خونه آوردیم ک بچه رو راه بندازه

و من بخاطر ی سری کارای قانونی تصادف اومدم شهر خودم ک یک شب دلم شور میزد زنگ زدم ب خواهرم گفتم تلفن ب دخترم بده صداشو بشنوم و بهش گفتم ک خوبه گفت آره با دخترم حرف زدم مادرم و یکی از خواهرم پیشش رفته بودن همونجا بود ک اونا گفتن نترس خیالت راحت ما همه هستیم گویا ساعت دوازده و نییم شب همه خواب بودن فقط خواهرم ک خونش همونجا بود بیدار بود داشت چایی می خورد و فیلم می دید اینم بگم دخترم از تخت نمی تونست پایین بیاد هنوز زیر پاش لگن می گرفتن و بالای سرش خواهرم قرآن چاقو دعا همه چی گذاشته خواهرم گفت یهو احساس سردی زیاد کردم برگشتم ستایش با موهای ژولیده و جالب اینکه از اتاق تا پذيرايی خودش اومده بود خواهرم گفت برای ی لحظه یادم رفت ک ستایش نمی تونه رو پاش بایسته تا اینکه راه بره و گفت بهش گفتم چیزی می خوای میگه آره برات دارم بیا این وسایل بالای سر ستایش بردار خواهرم گفت یهو جیغ زدم گفت اونم بدو بدو خواست بره باز سر تخت بخوابه همه خانواده در کمال ناباوری دیدن ستایش اومد روی تخت همه باهم جیغ میزنن خواهر بزرگم شروع ب خوندن سوره جن می کنه دخترم بیهوش میشه و جریان جدی میشه منو خبر دار کردن.

و من همون شب پیش دخترم رفتم و حالش بد
بود وقتی اتفاقی ک افتاد براش تعریف کردیم گریه می کرد منکه از تخت نمی تونم راه برم شما چرا دروغ میگید اینبار دخترم اصلا یادش نمیومد چطور تسخیر شد اصلا بالاخره پسرم شوهرم فرستاد پیشم دیگه ی لحظه دخترمو ترک نکردم و صوت قرآن براش میذاشتم و جستجو ی ملا خوب بودم ک ی ملا عرب زبان ک خیلی مردم ازش راضی بودن و از خونه ی خواهرم ک ستایش اونجا بود دوساعتی دورتر بود جالب اینکه اون ملا پولکی نبود از آدمای فقیر دیوانه تا لاسمی تصادفی پولی اصلا نمی گرفت وقتی دخترم بهتر شد تونست با واکر راه بره بردمش پیشش حدود سه صفحه قرآنی اسم اجنه ها رو آورد در آخر گفت این جن یهودی باید دخترت خودت شب ببر خونه لخت کفن کن اون تا نبینه ک دخترت مرده دست از سرش بر نمیداره گفتم چ کنم گفت تا شب خودتو ب خونت می رسونی گفتم آره گفت ساعت دوازده شب رو ب قبلش کن کفن شده آماده و قرآن با سوره جن باز کن بذار بالای سرش خب منم اینکارو کردم دیگه دخترم اون حال وحشتناک یک سال و چند ماه هست خدا رو شکر نداشته ولی گه گداری می بینه یا تو خواب یا بیداری تا بیست روز پیش دخترم از خواب بیدار شد

و گریه می کرد می گفت خواب دیدم چندتا مرد شبیه آدمای زشت و سیاه انداختم و افتادن سرم و با دست گلوم فشار می دادن و می گفتن الوعده وفا اومدیم جونتو بگیرم دخترم شب از ترس فقط میلرزید و من گفتم این ی کابوس مادر نترس چیزی نیس ولی هیچکس نیس ک خودمو دلداری بده از اون روز استرس مرگ بچه هام الخصوص دخترم دارم خودم ک هنوز تا هنوز با دیدن اجنه چ در بیرون چ در خونه درگیرم دخترم تونست راه بره خونه ویلایی رها کردم الان تو آپارتمان هستم بازم اذیتم من به ی جنگیر خوب ک منو بچمون آرامش واقعی برسونه نیاز مندیم من ی ملا خوب می خوام ن بگه اول پول می خوام کار خوب انجام بده برام باورکنید هزینه ی خوبی بهش میدم التماس دعا....

دیدگاه

comment

فقط خدا

عزیزم بجای این که بری پیش رمال برو حرم حضرت علی ، اقا امام رضا . شاید یکی از این رمال ها این گرفتاری رو برات درست کرده ! خودتو بچه ها تو ببر حرم ، از اقا کمک بخواه که واسطه شه پیش خدا تا خدا کمکت کنه ، قران بخون با خدا حرف بزن . دل رو ببر پیش صاحبش نه این بنده های زمینی

پاسخ

ارسال شد
comment

ناشناس

احسنت عالی بود فود عزیز horror 6 عزیز

پاسخ

ارسال شد
comment

امیر تنها

خیلی قشنگ بود به نظر من تنها متوسل به آقا امام رضا بشوید بهتراز این رمال های کلاه برداره

پاسخ

ارسال شد
comment
GoOoblin

چی داری میگی ؟؟؟ از امام رضا کمک بخواه درسته اما اول فقط خدا فقط خدا اول از خدا دوم از بنده هاش از خدا کمک بخواه اگه کمکت نکرد هرچی خواستی بگو ولی خدارو نباید فراموش کرد فقط خدا.. یا الله



comment

ناشناس

خواهر دردسرت اینه که از هرکی که دیدی کمک خواستی بجز اون که باید بخوای همون اجنه هم تا اذن خدا نباشه هیچ غلطی نمیتونن بکنن دورکعت نماز شب بخون ازخودش بخواه کارتو درست کنه اگه نشد هرروز به من لعنت بفرست

پاسخ

ارسال شد
comment

ناشناس

سلام عزیزم خوب چرا با دخترت نمیری حرم حضرت علی اونجا اون بزرگوارو قسم بده تا کمکت کنه مطمئنا جواب میگیری

پاسخ

ارسال شد
comment

faallinfo

متاسفانه این داستانم نمیگم همش چون شاید همش نباشه ولی خیلی جاهاش ساختی بود اما واقعا اگر مشکل داری مشکلی که توش واقعا موندی من حاظرم بهت کمک کنم هزینه شم سه تا صلوات برای فرج امام زمان یه لعنت به امامان باطل و شیادی که از خودشون در اوردن و خودشونو نایب بر حق امام زمان عج میدونن لعنت خدا بر اونها دروغگوهای باطل بفرست همین ولی به شرط اینکه واقعا مشکل داشته باشی چون این چیزی که گفتی یه جاهاییش واقعا خودت میدونی چی میگم احتیاج به توضیح بیشتر نیست ـ یه توصیه خوب خم دارم بشدت هم تاکید میکنم و این توصیه برای دوستان متخصص هست که یکی میگه نماز بخوان از خدا بخوا یکی میگی برو حرم یکی میگه قسم بده بگو جون داداش مارو ول کن و.... دوستان واقعا وقتی هیچی از این دنیای عجیب اونا نمیدونید حتی نمیدونید جن چیه ( بجز اونی که هزاران سال از کتب اسمانی خونید و یا در احادیث گفتن نه ها اونو بچه ۴ساله هم میدونه تا میگی جن چیه شروع میکنن بسم الله الرحمن الرحیم جن موجودی است که خلقتش از اتش است نقطه سر خط، اینا نه شما که توصیه میکنید پس سر در میارید دیگه که مردمو در بدترین شرایط میگید جیکار کن چیکار نکن حالا که سر در میارید سه خط فقط سه خط لطف کنید بجز اینا که هزاران ساله گفته بهمون یه چیز جدید ازشون بگید که بفهمیم واقعا با علم بر اینکه همچیزو میدونید اومدید دارید دیگرانو راهنمایی میکنید والا اگر بتونید حتی یه خط چیزی بگید چون اصلا نمیدنید درباره چی حرف میزنید اما شگفت اونجاست نمیدونید از چی حرف میزنید و اومدید از اونی که نمیدونید چیه دارید یکی رو راهنمایی میکنید این نمیدونم خنده داره یا گریه بخدا باید خون گریه کرد چرا چون اولا گفتم بعضی از جاهای داستان ساختگی هست و شما اساتید حتی نفهمیدید دوما وقتی راهنمایی میکنید یعنی باور کردید دیگه درسته حالا که باور کردید خیلی از جاها چیزایی گفتن که یعنی جانشون در خطره یعنی پای جون یه انسان وسطه و چیزی که گفتن یعنی این موضوع جای اشتباه نداره درسته اشتباه کنن در خطر هستن و شما اینو خوندین اومدین باز از هیچی واقعا اطلاعاتی ندارید به دلخواهتون راهنمایی میکنید بعد میدونید اگر اشتباه کنن در خطر میفتن واقعا هرکسی به تخصص خودش به کاری که خودش بلده برسه و دیگرانو در رابطه با حرفه ای که داره راهنمایی کنه چقدر همچیز زیبا و دانش مردم بالا میره کشور واقعا از نظر خیلی از چیزا پیشرفت میکنه ( البته نه با وجود اخوندا تا وقتی اونا در سیاست دخالت میکنن هم دین نابود میشه که شده و موفق بودن در نابود کردن اسلام و نه کشور پیشرفت میکنه که نکرده و به خاک سیاه نشستیم خلاصه تا این دشمنای قران و اسلام و خدا و مردم و این اب و خاک هستن درست نمیشه ولی مردم خودشون داناتر بودن مردم خوب ما از اونم بهتر میشن و درکشون بیشتر میشه و... )خلاصه واقعا کشور جهش میکنه در خیلی چیزا ولی وقتی از چیزی سر در نیاری و کسی رو راهنمایی کنی قطعا که راهنماییت اشتباهه چون نمیدونی از چی باید بگی ولی با اینکار چه ضربه ای به طرف میزنه مخصوصا که موضوع ربط داشته باشه به دین طرف تیشه به ریشه باورهای اون بنده خدا میزنید مثلا چندنفر گفتن بروم حرم امام فلان درسته ببینید هرچیزی راه و قانونی داری اگر درست عمل نکنی اثر نداره حالا تو برو حرم یا تو برو فلان نمیشه که نمیشه حالا بزن تو سرت نمیشه خدا درد داده امام درمان هم داده تو برای سردرد پماد سوختگی بزن به دستت یا برای دندون درد قرص معده بخوره خوب نمیشه درسته حالا وقتی قرص معده دندون مارو خوب نمیکنه ایا به کل اون قرص خوب نیست اصلا به درد نمیخوره نخیر ما اشتباه مصرف کردیم اتفاقا اونم برای درد خودش عالی تر از هرچیزیه به شرطی که بدونی چطوری و کجا ازش استفاده کنی اینم همینه الان شما برو حرم درست نمیشه چون خدا درد داده درمان هم داده و تا از درمان واقعیش استفاده نکنی دردت خوب نمیشه بعد میری حرم دست از پا درازتر برمیگیردی اونوقت اسم همون امام معصوم ع بیاد فحش میدی که دروغه اگر نبود فلان چیزو خواستم ولی هیچی به هیچی به راحتی تیشه به ریشه اعتقادات دیگران نزنید بخدا بعضیا هر چیزی میشنون انجام میدن و وقتی جواب نگرین کل اونو زیر سوال میبرن و در نظرشون اونو نابود میکنن ها میدونید چه کار خطرناک و بدی رو پیش گرفتید که از هرچیزی که سردرنمیارید همه رو راهنمایی میکنی

پاسخ

ارسال شد
comment
مرجان

خب بجای اینکه این همه سرزنش میکنی توصیح بده و راهنمایی کن تا ما هم بدونیم و اطلاع پیدا کنیم که اینها چی هستن و کی هستن و راه مقابله باهاشون چیه ! ممنون



comment
الهام

دوستان که راهنمایی بد و خطرناکی که نکردن .توکل به خدا و امامان ضرری که نداره برعکس در مرحله اول اینه بعد اقدامات دیگه در کنارش.



comment

امیر

من میدونم باید چیکار کنی

پاسخ

ارسال شد
comment

جان سینا

جناب فالین فو.خودت فهمیدی اصلا چی میگی.این که همه میفهمن کسی که دندون دردداره.نمیره قزص معده بخوره.یک کلمه جواب اصلی خودت بگو این چرندی ها چی تعریف میکنی.ناشناس جواب شما یک جای نظرشما غلط بود.هروقت میخوای صلوات بغرستی بخاطرخدا بفرست.نه به علی .چون بالاترازخداوندمبین برحق هیچ کس نیست درسته.خواهرجواب شما شکا میگی ملای خوب برام معرفی گنی حالاگوش کن اول ازهمه توکل بخداکن.دوم نصف شب وا شونمازتحجت بخون.نیتش همینه .واخرین رکعت که رسیدی سرسجودهرچی که ارزوداری سرسجچد با همان لهجه فارسی دعا گن بگوخدایا التماس بتودارم خدایا که منوازشرشیاطین جن وانس مجات بدهو.....ولی سرسجوداخرولی ازتح دلت باشه.دوم یک ملاخوب سراغ دارم.پول میگیره ولی نه زیاد وکارش خیلی خوبه من خودم هم چش خورده بودم۳سال همیشه مریض بودم وارزوی مرگ میکردم وهردکتری که رفته بودم همه میگفتن ستلم هستی ولی من شب وروزخدایی نداشتم.ومریضیم طچری بود یک روزدل درد داشتم یک روزسرگیجه هرروزیک جای بدنم مشکل پبدا کردم نا پیش این ملارفتم.به کن گفت چش خوردی ازدوخانوم یک ایه برام نوشت گفت همیشه تولباسات بذارمن ازهمون روزدردم فراموش شدولی ازهمه مهم ترتوکل بخدا داشتم.این ملاتوجزیره قشمه ملاحسین بهش میگن.توروستا سوزاخونه اش همون جاست نگاه شماره اش میکنم اگه بودمیفرستم.ولی بایدهمون جا ویش خودش بری بهتره طلسم هم باشه بیرون میاره۰۹۱۷۹۳۹۲۴۱۲شایدخواموش باشه.ولی روشن میکنه بیشترمغرب به بعدزنگ بزنی روشنه.وای قبل که بری همون سنت که گفتم امیدبخدا

پاسخ

ارسال شد
comment
مرجان

ممنون جان سینا ی عزیز از راهنمایی که کردی .موفق باشی



comment

ناشناس

خیلی خوب بود

پاسخ

ارسال شد
comment

.

بر بیش یه راهب یهودی که بتونه کارت رو حل کنه

پاسخ

ارسال شد
comment

2020-06-20 18:34:06

Sabet

اغاجون داستانتون بخونیداااا اه اه 😝

پاسخ

ارسال شد
ارسال شد

منتشر شده توسط dictator horror6
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

27

Room 6

Asman

منچولی محض اطلاع تینا در جواب اون پیامت گفت که من شوگر مامی منچولیم😆

Asman

Soorosha نه این لبخند فدایت شوم بود😎

❣Mika❣

البته اونی که گفت همه با هم باشیم رگان نبود اصن خودش رو وصط نکشید ، سروشا بود اشتباه نوشتم افرین سروشا 😌

❣Mika❣

خب انگار همه رفتن تینا .یه ساعته نیست ، هارور نیست.mr نیست البته خدا رو شکر نیست ،امیر کید هم فقط یه سلام گفت و رفت ، فقط من و سروشا ، اسمان ، منچولی موندیم 😐

❣Mika❣

منچولی اگه اشتباه نکم اینجا چت رومه ، چون قسمت دیگه ای وجد نداره

❣Mika❣

ولی رگان هم راس میگه اگه همه از اول باهم میبودن الان خیلی چیزا عوض میشد

❣Mika❣

سلام منچولییی 🤣😂

fox-R

..

Regan Macneil

وای هنوزم بحث راجب ومپایر شدنه؟ بابا بس کنید بمولا شورشو از مزه دراوردین:/

Regan Macneil

تینا سروشا خدا خوبتون کنه حالا دیگه همه به من میگن منچوووولیییبی😑😂

Regan Macneil

چقد این چن روز چت کردینننن هنوزم نمیشه رفت تو قسمت چت روم؟ الان من از کجا بفهمم باید به تینا بگم مامی یا نه؟☹

Soorousha

فقط هم توی این یه موضوع خاص نمیگم، توی هر زمینه‌ای این روش جواب میده،

Soorousha

ممنون 💙 ولی هر کی به روش خودش عمل میکنه دیگه، اگه همه متحد بشن میشه به نتیجهء درست رسید،

Soorousha

میکا مخفف میکائیلِ دیگه؟ درسته؟ 😅😂😶

❣Mika❣

soorousha راست میگی ، حرفت خیلی تاثیر گذار بود کاش همه به این نتیجه برسن 🙌

Soorousha

با این ایموجی خنده شعورتو زیر سؤال بردی 😂😂😅

Asman

فدا😂

Soorousha

سن و سال مهم نیست، مهم شعوره ک شما دارین، همین نشون میده ک به اندازه کافی بزرگ شدین

Asman

خواهش

Asman

منم خوزستان

❣Mika❣

البته ببخشید زیاد سوال میکنم

❣Mika❣

اسمان جان من اهل بهبهانم و شما ؟

Asman

خب میکا جان بچه کجایی

❣Mika❣

سلام amirakd خوش اومدی 💕

❣Mika❣

Horror book بله من ۱۳ سلمه شما مشکلی دارید؟

amirakd

سلام

Asman

اره اینارو بایدم نادیده گرفت ولی خب دیدی که بعدش هیچ واکنشی نشون ندادن ارع منم هم با نادیده گرفتن موافقم هم با فحش

Asman

نه من ۱۵ سالمه چن ماه دیگه میرم تو ۱۶ سالگی

Horror Book

😑

Horror Book

شما ۱۳ سالتونه

❣Mika❣

هر چند اسمان میفهمم اینا بیشعورن قصد شون هم همینه گلم تو فوحش بدی به هدفشون میرسن ه

❣Mika❣

سلام اسمان دارم میرم ۱۳ ، راستی تو هم ۱۳ سالته ؟

❣Mika❣

بارکلا soorousa به این میگن ادم باشعور ایول داری ❤

Soorousha

بعد تا میان همه قانع بشن تینا میاد میشوره میبره 😂😂 در کل بهترین سنگر سکوته 🤐😁

Soorousha

میکا، من سالهاست دارم میگم ناديده گرفتن اینجور آدما بهترین جوابه، چون باعث میشه بهونه‌ای واسه ادامه دادن کارشون نداشته باشن،

Asman

منچولی مهیارم نیستشون

Asman

بله میکا همینجام نگفتی چند سالته

Asman

ن خوب میگه بذار فحش بده بهشون😂😂😂 اخه یارو که عقل نداره معلوم نی چی مبگه‌رو‌خو نمیشه با عزیزم گلم جواب داد باید برینی بهش تیناهم خو‌برا این کارا حرف نداره هم جوابی به اونا میده هم خنده بر لب ما میاره😂

❣Mika❣

اگه با حرفام موافقین دیگه هرکی حرف بد زد محلش ندیم

❣Mika❣

راستی به اینا میگن طلسم غربی به عربیا اون خطرناکا هم میگن شرقی کلن این دوتا همیشه با هم رقابت دارن ، ولی غربی طلسم سیاه کارامای کمتری داره ، منظور از کارما برگشت به خود هست بس سفید بهتره ، من تجربه زیادی دارم و درباره ی خود نه 😅

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

معرفی سایت های دارک وب

معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#داستان ترسناک یک حمام معمولی
مطالب مرتبط
داستان ترسناک معراج روح

بسم الله الرحمن الرحیم معراج روح از اخرین باری که صورتم رو توی آیینه دیده بودم یک ماه میگذشت ،یکبار برای اخرین بار وقتی صدای ماشینِ موتراش با صدای گریه هام یکی شده بود،آیینه ...

داستان ترسناک روح دختر بچه

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شد...

داستان ترسناک مامان بزرگ

حدودا اونوقتا ۱۳ سالم بود و فکر و ذکرم بازی و تفریح بود مخصوصا تو خونه مادر بزرگ که خیلی دوسش داشتم و دارم،یادمه از بچگی خیلی خونه مادر بزرگ میرفتیم ولی هیچ وقت نشد من شب رو خونه ...

داستان ترسناک صدای پا

داستان ترسناک صدای پا horror6: سلام یه سری اتفاق هایی برای من پیش امده که میخام تعریف کنم البته اونقدر ترسناک نیست شاید برای خیلی ها هم پیش اومده باشه چند سال پیش من و خواهرم ( قبل از...

نامه و احظار فرشته نگهبان خودتون

شما هم اکنون فرشتگان نگهبانی در کنار خود دارید، این فرشتگان موجوداتی ناب از نور الهی هستند که کاملا قابل اطمینان بوده و می خواهند در تمامی جنبه های زندگی تان شما را یاری کنند. کل...

جنی که عاشقم بود آزارم میداد

داستانی که تعریف میکنم عین واقعیته هیچ دروغی نمیگم من ۲۹ سالمه همسرم ۳۵سالشه ۱۰ساله بچه دارنمیشم من کلا صبح تادیروقت خوابم شوهرم صبح زودمیره سرکاربیشتروقتاخونه نیست کارش یجور...

داستان ترسناک درخت کنار

داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به داداشم که اون موقع نوجوان بوده یک روز مثل همیشه داداشم بلند میشه که بره با دوستاش بازی کنه بازیشون تا هوا تاریک تموم میشه ...

داستان ترسناک چشمان ترسو

داستان ترسناک چشمان ترسو horror6: سلام دوستای عزیز میخواستم یه داستانی و از خودم بگم و نظرتونو بپرسم چون واقعا گیج شدم و هرچی فکر میکنم ب جایی نمیرسم .من کتابای زیادی خوندم و مدت زی?...

برچسب
#تسخیر کننده
#خاطره ترسناک تسخیر کننده
#تسخیر کننده
#داستان تسخیر کننده
#horror
#horror website
#سایت ترسناک ایرانی
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:507
today: 0
تبلیغ