داستان ترسناک انگشتر موکل دار

داستان ترسناک انگشتر موکل دار

داستان ترسناک انگشتر موکل دار

داستان ترسناک انگشتر موکل دار

سلام من متولد ۱۳۶۱هستم .
سال ۱۳۷۹ یکشب تو یه مزایده در یک عتیقه فروشی شرکت کردم و یک انگشتر گذاشتن برای فروش که نقره بود و سنگش شرف شمس زردرنگ بود و روش حکاکی های عجیبی داشت و روی رکابش هم همون حکاکی هارو داشت وچندتا سنگ های ریز رنگی زبرجد ویشم وزمرد ویاقوت هم روی رکابش بود.و عنوان کردن که این انگشتر موکل دار هست ودر پایان مزایده گفتن هرکی نمی ترسه بایسته تا موکل انگشتر رو نشونش بدیم اکثرا رفتن من و سه نفردیگه موندیم و دونفر فروشنده ها واینم بگم درطول مزایده همه انگشتر ودست بدست کردن ودیدن وهمه گفتن چقدر زشته وترسناکه ولی به چشم من خیلی خیلی زیبا بود و تعجب میکردم که بقیه میگفتن زشته وبعدازاینکه مشتریها رفتن فروشنده شروعکرد به خوندن یه سوره از قرآن وانگشتر رو انداخت توی یه سینی فلزی وانگشتر شروع کرد به چرخیدن وتکونهای شدید خوردن و انگشتر رو یکی یکی تودست ما چهار نفر گذاشت اون سه نفر سریع انداختنش وگفتن خیلی داغه نمیشه گرفتش ولی من داغی که حس نکردم که احساس آرامش خواصی دادبهم

وقیمتش روهم ۱۰۰ هزارتومن گفتن خلاصه با هزار دردسر ۷۰ هزارتومان خریدمش و طرف گفت این اگه نخواد پیشت بمونه چندروز کاری میکنه که خودت پس بیاریش ولی من از روزی دستم کردمش خیلی خوشحال بودم والبته اون موقع هجده نوزده سال هم بیشتر نداشتم البته اونموقع به این مسائل توجهی نمیکردم واصلا ازش سردر نمی آوردم ولی تاسال ۱۳۹۳ که به کربلا رفتم ونمازخون شدم تازه متوجه خیلی از چیزا شدم و فکرکردم بهش مثلا قرآن باصدای بلند میخوندم یا آب دهنم میپرید توگلوم یا آنقدر دهنم آب ترشح میکرد که نتونم بلند بخونم و وقتی که تصمیم گرفتم برم کربلا انگشترگم شد وبعداز دوروز از برگشتنم پیداش کردم تواین چندسال که نماز میخونم چندبار امتحان کردم اگر چندروز نماز نخونم انگشتر پیدا میشه ولی کلا خیلی هوامو داشته یکیش اینکه تواین چندسال مریض نشدم ودکتر نرفتم

چندروز از خرید انگشتر نگذشته بود که طرفی که فروشنده بود زنگ زدو گفت صاحبش گفته منصرف شده بیاریدش پسش بدیم. من حقیقتا تواون سن وسال به این چیزا وماورا اعتقادی نداشتم و خرافات میدونستمش
بعدم پشیمون شده بودم ازپول زیادی که داده بودم همش بخودم میگفتم کاش بااین پول یه انگشتر طلا براخودم خریده بودم. وتا بهم زنگ زدن سریع بردم پسش دادم. مغازه دار هم پولمو پس دادو انگشتررو انداخت تویه جعبه فلزی بزرگ قفل دار و جعبه روگذاشت پایین از مغازه که اومدم رفتم ویدون انگشتر طلای عقابی بزرگ خریدم 80هزارتومان وخوشحال رفتم منزل
فرداش دوباره یارو زنگ زدوگفت شما انگشترو بما دادی ؟وندیدی به کسی بدیمش از دیروز که شمارفتید گمش کردیم من خیلیم ناراحت شدم گفتم مگه نذاشتینش داخل جعبه آهنی سبزرنگ ودرشم قفل کردی؟ گفت چرا مادوتامون میدونیم گرفتیمش ولی نیستش ومعضرت خواهی کردو قطع کرد
من حقیقتا یکم خوشحالم شدم چون که طرف دبه کرده بود وانگشترو ازم پس گرفته بود. گذشت تا حدود دو سه هفته بعد یه شب در خواب جنب شدم ولباسهامو عوض کردم ولباس کثیفهامو انداختم داخل حمام تا صبح برم بشورمشون ورفتم خوابیدم وصبح که رفتم سراغشون دیدم انگشتر توجیب شلوارمه که از تعجب کم بود شاخ دربیارم این توجیب شلوار راحتی که فقط توخونه میپوشیدم چکارمیکنه؟ اولش ترسیدم وترس عجیبی تمام هیکلمو گرفت ویه حسی بهم گفت انگشترو دستت کن وقتی دستم کردمش تمام ترسم ریخت وحس خیلی راحتی وخوبی بهم داد وجوری شدم که هیچ وقت حتی وقت خواب هم ازدستم درش نمی آوردم.پسرهای مجرد وآقایون درجریان هستند که آدم مجرد اگه با کسی رابطه نداشته باشن هر سی ، چهل روزی توخواب جنب میشن ولی اونموقع که من 18یا 19ساله بودم اکثر شبها این اتفاق برام می اوفتاد واگر دختر یا خانمی به چشمم زیبا میومد شبش میومد بخوابم وباهاش رابطه برقرار میکردم و خودم میفهمیدم وقتی دوست داشتم باکسی دوست بشم دختر یاپسر فرقی نداشت بعد از مدتی حتما باهاش دوست میشدم. مواقعی که حسرت چیزی یا وسیله ایو میخوردم به طور باورنکردنی برام جور میشد یا میخریدمش یا معامله اش میکردم که وقتی خودم بهش فکر میکردم باورش برام سخت بود واگر یکروز پیش می اومد که بدون غسل برم سرکار اونروز بهترین روز برام میشد یا اگر تواین حالت چیزی خرید وفروش میکردم عجیب برام برکت داشت.

این جریانات گذشت تا سال 1380با پدر دعوام شد وقراربود خدمت سربازیمو بخرم ولی لج کردم‌ و دفترچه اعزام به خدمت گرفتم ورفتم به خدمت
ودقیقا از روز دوم مثل سگ پشیمون شدم ومیگفتم عجب غلطی کردم اومدم ولی از همون روزای اول توخدمتم هم شدم همه کاره و براخودم زندگی میکردم وبعداز سه ماه آموزشیم یکروز فرمانده کل لجستیک اومده بود پادگان مارو بازدید کنه که چشمش به من اوفتاد و ازم پرسید رانندگی بلدی وبهم گفت برو وسایلتو بذارتوماشین من ومنو برد شمال شهر تهران رانندش شدم که برای خودم هم باور کردنش سخت بود چه برسه به دوستامو اطرافیام
هرکی میرسید میگفت توحتما یه پارتیه گردن کلفت توارتش یا یه جایی داری که این تیمساره از اقدسیه تهران اومده سه راه شهریار خصوصی تورو سوار ماشین خودش کرده برده رانندش بشی مگه میشه؟ توپادگان خودش پنج هزارتا سرباز هست یعنی یکیش بدرش نمی خورد؟
یه هم خدمتی داشتم بچه اصفهان بود باهم خیلی عیاق شده بودیم وبچه مؤمن وباخدایی بود ونماز خون. من اولین باری که فهمیدم انگشتر به صدای قرآن و نماز خوندن باصدای بلند واکنش نشون میده شب نزدیکای یازده دوازده شب بود که وقتی دوستم بلند بلند
نماز میخوند من احساس گزگز تودستم احساس میکردم ولی وقتی یواش تودلش میخوند نه. اولین باریم که خودم نماز خوندم چندبار نمازم باطل شد وفراموشی میگرفتم و انقدر ذهنم شلوغ میشد این گذشت تا یروز یه هم خدمتی بچه تهران داشتم پسر باحال ولی خرافاتی ای بود و بعضی وقتها آخرهفته ها منو بخونشون دعوت میکرد جنوب شهر زندگی میکردن یه روز جمعه خونشون بودم بهم گفت میایی جایی بریم گفتم آره بعد ماشین باباشو سوارشدیمو رفتیم ورامین یه جایی که منطقه محروم بود اینو از محله وخونه هاش میشد فهمید وسراغ یه آقاییو میگرفت به اسم شیخ یا ملا فلانی
و تومسیرهم بمن گفت که این یارو کارش خیلی درسته و دعاهاش ردخور ندارن وازاین حرفها ومن معتاد به هروئین مواد صنعتی دیگه بودم وبا دعاهای این آقا تونستم ترک کنم وازاین حرفها خلاصه وقتی آدرسو پیداکردیم یه خونه حیاط دار قدیمی و خوفناک وکثیف ودرودیوارش پراز سیاهی ودوده زده وشیشه ها کثیف اصلا انگار بگی هزارسال تمیز نشده بودن وقتی وارد شدیم چندتا زن ومرد توحیاط ایستاده بودن و هرکی با اون یکی پچ پچ میکرد. نیم ساعتی ایستادیم که یه خانم مسن سالی اومدو با ما احوالپرسی کرد وگفت

بفرمایید پیش حاج آقا وارد اتاق که شدیم دیدم گوشه راست اتاق یه میز کوچولوی قدیمی از اون میزهای اکابری که زمینی هستند ارتفاع کمی دارن هست و روش پر کتابه واطرافشم روزمین پراز دعاهای چاپ شده وباریک وچندتا فنجون وچندتا شمع ودوتا شیشه مربایی و چنتا ازاون چهارتاس ها و اینا دوروبرش بود و یه مرد میانسال باموها وریشهای بلند جوگندومی هم پشت میز نشسته ، خلاصه آدم نچسبی بود با دوستم گرم احوالپرسی کردو گفت بفرمایید آقا مهدی دوستم هم گفت براهمون دعای ماهیانه ام اومدم وکلی تشکر ازش کردو یه سری از مشکلات خانوادشون براش گفت و از خواهرشو دامادشون گفت وخلاصه ازسیرتا پیازشونو براش تعریف کرد ویارو گفت یکی یکی باید برای هرکدوم جداگونه ارتباط بگیرم و دعاهاشونو ازشون بگیرم وبعد یدونه تخم مرغ که تویدونه ظرف گلدون شکل جلوش بود و برداشت تو دستش و چشماشم بستو شروع کرد یه سری حرکاتی ازخودش درآوردن و یه جمله هایی هم میگفت وبا انگشت شصتش هم تخم مرغو فشار میداد و سرشو مثل تشنجیا سریع تکون تکون میداد تا نهایتأ تخم مرغه شکست وریخت روزمینو رو همون دعاهای چاپی که دورش بودن وچندتا از دعاهاکه تخم مرغی شده بودن وبرداشت و چندتا مثلث و مربع واشکال دیگه روشون با مداد کشیدو تاشون زدو چندتا دونه نمک و اسفندو چندتا گلبرگ واینام گذاشت میونشون وبا نخ بستشون وداد به دوستم وگفت که چیکارشون کن وبعدهم روکرد سمت منو گفت کارایشون تمام شد شما بفرمایید. منم گفتم حاج آقا من مشکل ندارم فقط باایشون اومدم. گفت مگه آدم بدون مشکل هم داریم من برات یه سرکتاب باز میکنم حالا که تا اینجا اومدی خیره
و یه کتاب قدیمی و کوچیک داشت بازش کردو یکم بهش زل زدو بستش و بهم گفت باید تنها بهت بگم گفتم اشکالی نداره من با آقا مهدی دوستم نداریم بگو اشکالی نداره گفت از جانب تو اشکالی نداره ولی اون اجازه نمیده ونمیخواد رازش فاش بشه گفتم کی
جواب ندادو روکرد به مهدی وگفت شما بفرمایید توحیاط تا دوستتون بیاد و بعد بمن گفت اونی که باهاته از جنس مؤنث هست و اسمشم فلانه از طایفه فلانه و یسری چیزهای دیگه رو ازم پرسید چطوری اومد توزندگیت وتو اگه میخوایی من بهت یاد میدم که چیکار کنی که همه مطیعت بشن وهرچی بگی عمل کنن از زنو مرد وکوچیک وبزرگ وخلاصه وقتی گفتم باشه یادم بده گفت توباید 150هزار تومان این گردن آویز عقیق رو ازمن بخری تا

من روش دعا بخونم و از ازمابهترون بخوام تا برات این کارهارو انجام بدن
دوستان 150هزارتومان مال سال 1380 هستا پول زیادی بود وقتی دیدم طرف منظور داره وپولکی هست گفتم شما عقیقو بهم بده من یک هفته امتحان کنم اگر جواب داد 200هزارتومان میدم
گفت نمیشه بدون پول من باید این پولو خرج ازمابهترون ها کنم تا انجام بشه وخلاصه کنم که هی مبلغو پایین آورد تا پنچ هزارتومان هم اومد ولی من قبول نکردم واین اولین کسی بود که از راز انگشتر من سر در آورد وحقیقتا تا اون موقع خودم هم خیلی برام مهم نبود واصلا حرفهای فروشنده دیگه یادمم نبود
وسال بعدش هم یکی از دوستام بهم گفت که زندگیم خرابه وحالم همیشه بده واسترس زیادی دارم وهمیشه کلافه ام بیا باهم بریم پیشش یه دعا بده برام و سرکتاب برام باز کنه ، منم باهاش رفتم وقتی سرکتاب براش بازکرد گفت که بله برات جادو جمبل کردن و یه دعایی براش نوشت و دستوراتشو بهش داد و خواستیم خداحافظی کنیم که رو کردبه من وگفت چه انگشترهای زیبایی داری و یکم تعریف شونو کردو گفت میشه ببینمشون که سه تا انگشتر تو دستام بود دوتا دست چپ یکی سمت راست اون دوتا به راحتی دراومدن ولی انگشتر اصلی رو هرکاری کردیم در نیومد انگار که صدساله از دستم خارج نشده درصورتی که قبلش به راحتی درمیومد ولی اونروز به طرز عجیبی کیپ شده بود وانگارکه نمیخواست دربیاد بعداز این که یارو دید درنمیآد کم کم بیخیال شد وشروع کرد به صحبت و بدگویی که اینها اگر وارد زندگی انسان بشن بدمیشه وسرنوشت خوبی ندارن کسایی که درارتباط باشن واز این جور حرفا ونهایتا ادعا کرد که تنها کسی که میتونه از پس این ازمابهترون بربیاد منم و بیا بهت دعابدم و یدونه گردن آویز بهم نشون دادوگفت این دعای هفت موکله و اگر به نام تو خوانده بشه هر کاری خواستی میتونی انجام بدی دست روهرکسی بذاری مطیع تو میشه توی هر جمعی بری همه جلوت سرخم میکنن و دخترها میپرستنت واز این جور حرفها منم که مطمئن شده بودم طرف کلاهبردارهست گفتم من پول همراهم نیست میرم فردا برمیگردم وبا هر بدبختی بود از شرش خلاص شدم ولی حرفاشو درباره
انگشتر بدجوری ذهنمو در گیر کرده بود یکی از حرفای یارو این بود که این مؤنث هست ونمیگذاره زن بگیری و زندگی تشکیل بدی همه چیزتو بهم میزنه وازاین جور حرفها یا اگر زن بگیری احتمال داره از هردوتاتون انتقام بگیره و حتی بکشتتون در همون زمان هم من در حال زن گرفتن بودم و داشتیم مقدمات خواستگاری رفتنو جور میکردیم که تمام حرفهای دعانویس توذهنم دائم رد میشد وبدجوری کلافه و بهم ریخته شده بودم قرارشد با یکی از دخترهای فامیل پدریم ازدواج کنم وپدرم رفت و صحبت کرد و درجا هم قبول کردن وقرار خواستگاری رسمی برای جمعه شب گذاشتن یه هفته دیگه وخدامیدونه که تواین یک هفته من چه روزگاری داشتم
ازبس فکرهای دری وری میومد سراغم
که بعدنها که فکرشوکردم فهمیدم که از روزی که از پیش دعانویس اومدیم اینجور شدم وحتما چون اون به مراد دلش نرسیده بود یکاری برام کرد یکروز قبل از خاستگاری پنجشنبه شب همونطور که بااسترس ودلهره خوابیدم توخواب دیدم که یه خانمی چادری محجبه اومد پیشم و گفت که چرا انقدر خودتو عذاب میدی چرا رفتی پیش اون دعا نویس ، اون آدم بد وخبیثی بود وسعی داشت منو به چنگ بیاره ومن وحشتناک ترسیده بودم که نکنه منو بهش بدی از اونروز تاحالا هم نسناس هاشو میفرستاد سراغمون وبرات دعانوشته بود ولی من با کمک اون دوستام تونستم ازپسشون بربیام وروکرد به چند تا آدم که دورتر ازما ایستاده بودن وگفت بیا اینم دعاشه که برات نوشته وبهم یه چیزی داد وگفت بازش کن بخونش وبعد از خوندن روش ادرار کن وتنها شانسی که آوردی این بود که چای و بیسکوییت که برات آورده بودو نخوردی وگرنه دیگه کاری نمیتونستم بکنم وتسخیرت میکرد
وقتی از خواب بیدارشدم حال عجیب وخوبی داشتم ودیدم توخواب به خودم ادرار کردم وشب اونروز به خاستگاری رفتیمو همون شب هم عموم گفت اینا فامیلن بیارید یه قباله براشون بنویسیم و محرمیت براشون بخونیم اونروز بیستم بهمن ماه بود وگفت پس فردا هم تعطیله برن دفتر خونه عقد کنن وخلاصه همون یکبار همه کارهارو کردن و من وقتی از اونجا اومدم متأهل شده بودم همه اتفاقها مثل برق اوفتاد وقتی خواستیم بلندشیم بیاییم عموم گفت بخدا تاحالا همچین خاستگاری تو این سالهای عمرم نرفتم که نه کسی حرفی زدو نه کسی مخالفتی کرد انگارهمه مطیع من بودن هرچی گفتم قبول کردن وکاربه این سادگی انجام شد که پدرم بهش

گفت بالاخره شما بزرگتر فامیل هستی و کسی جرات حرف زدن روحرفتون ونداره عموم گفت یادت نیست برا دختر قبلیش این عموهاش چیکار کردن چندبار بهم زدن همه چیو اونموقع بزرگ فامیل نبودم مگه ؟
خداحافظی کردیمو ازهم جدا شدیم بابام توماشین گفت عمو راست میگه برا دختر قبلیهاش هردوتاشونم این عموهاشون حسادت میکردن و هی یچیو بهونه میکردن شربپا میکردن امشبم من همش میترسیدم یه چی بگن شر بشه همه چی بهم بخوره ولی انگار یکی خفشون کرده بود فقط میخندیدن ومیگفتن پسر به این خوبی مبارکه فقط اصلا منو عموت تعجب کرده بودیم منم ذوق کرده بودم وهی میگفتم من ازهمه دوماداشون سرترم وتو دلم میگفتم شما نمیدونید اینا کار یکی دیگس وهی انگشترمو بوس میکردم وازش تشکر میکردم اون شب خوشحال اومدم خونه وخوابیدم بلکه دوباره توخواب ببینمش وازش تشکر کنم ولی نیومد بخوابم فردای انروز رفتم سراغ خانمم که بریم برای کارهای آزمایش خون و بقیه کارهای عقد که مادر خانمم گفت بعداز اینکه اومدید بیا بالا من کارت دارم حتما خلاصه رفتیم وتو همون یه روز تمام کارهامون یکی بعده اونیکی انجام شد ونامه محضر روگرفتیم که فرداش عقد کنیم ظهر که شد رفتیم خونه خانم نهارو خوردیم و مادر خانم گفت بیا تو اتاق باخانمت حرفهایی دارم وقتی رفتیم گفت که من حدود ده سال بعداز ازدواجم بچه دار نمیشدم حامله میشدم وتا ماههای آخرهم پیش میرفتم ولی هربار به یه بهانه ای بچه ام میرفت تا اینکه یه نفر یه سیدی را در شهر دامنه به شوهرم معرفی کرد وهمون موقع هم همین دختر بزرگمو دو روز بود که بدنیا آورده بودم که دکترها میگفتن نمیمونه ومیمیره که در اوج ناامیدی یکنفر این آقا سید رو بما معرفی کرد وگفت شما که هرکاری برای بچه دارشدن کردید پیش این آقاهم برید شاید فرجی بشه ومن با شوهرم سراغ به سراغ رفتیم تا این سید رو پیدا کردیم واون از قرآن بما یه دعاداد وهمون دختر بچه که دکترها منتظر مردنش بودن به طور معجزه آسایی زنده موند والان هم بچه بزرگ من هست واون سید به من گفته که هروقت حامله شدی

باید بیایی تا من دعای اون بچه رو بهت بدم تا به امیدخ دا بعد از زایمان مشکلی براش پیش نیاد و برای آخرین بچه ام که رفتم پیشش گفت برای ازدواجشون هم با شوهرشون بیارشون اینجا و خدایی حرفهاش یکم برام عجیب بود تا از پدرم پرسیدم واونهم تاییدش کرد و خلاصه ما سه نفری سوار ماشین شدیم وبه سمت دامنه حرکت کردیم ومن تو تمام راه باخودم درگیر بودم که نکنه دوباره مشکلی مثل دفعه قبل که رفتیم پیش دعا بده برام درست بشه وخیلی توخودم بودمو ناراحت وقتی رسیدیم از اولین نفری که سراغ خونه سید رو گرفتیم دقیق آدرسشو بهمون داد وگفت خیرباشه آدم خداپرست ودرستیه وقتی رسیدیم دم در خونه سید دیدم پشت در خونه شلوغه و چند نفر ایستادن تا برن داخل ماهم ایستادیم تا نوبتمون شد وارد خونه که شدم دیدم یه خونه حیاط دار کوچک و ایوان دار هست و چه آرامش خواصی درون خونه حکم فرماست و سید هم در اتاق آخر ایوان نشسته بود وارد که شدیم دیدم یه آدم قد کوتاه کوچولو بایه ادب و متانتی جواب سلام دادو گفت بفرمایید بنشینید و جلوش هم یه کتاب قرآن بزرگ قدیمی و یه سرکتاب بود ویه قوطی شیر خشک قدیمی وقلم وکاغذ انگار که میدونست ما برای چی رفتیم پیشش وکتابشو باز کرد و بست و قرآنشو برداشت وباز کرد و یه آیه از داخل قرآن روی کاغذ برامون نوشت و با نخ بستش و گفت بفرمایید ودادش به خانمم و گفت اگه دوست دارید مبلغی زیر بال پتو بزارید اگرم نه که برید به امید خدا و مادرزنم هرچقدر اسرار کرد مبلغ نگفت منم پنچ هزار تومان گذاشتم زیر بال پتوش وگفت امر دیگه ای ندارید وبمن نگاه کرد من هم سوال داشتم هم روم نمیشد بپرسم خلاصه بلند شدیم و خداحافظی کردیم من نفر آخربودم که از اتاق خارج شدم وتا وسطهای حیاط اومده بودم که سید صدام زد وگفت خواهرا شما برید توماشین این آقاهم یکم دیگه میاد ومن برگشتم و سید گفت پسرم بیا بشین ومنم دل تو دلم نبود که چیکارم داره گفت چیزی نیست بمن بگی کمکی نمیخواهی ومن دودل بودم که بگم یا نه که خودش صحبت را باز کردو گفت چندساله انگشتر دستته واز کجا اومده و آیا چیزی ازش میدونی ومنم حقیقت رو بهش گفتم و گفتم که بهم گفتن مونث هست واسمش اینه از فلان طایفه است
گفت تاحالا اذیتت نکردن گفتم نه گفت نماز وقرآن میخونی گفتم نه گفت میخواهی بعداز ازدواج هم داشته باشیش من از خوابهام و رابطش باهام در خوابو خیلی

چیزایی که بود بهش گفتم واون گفت شاید بعداز ازدواج اذیتت کنه یا خانمتو اذیت کنه وباعث سردیتون بشه که اگر دیدی این چنین بود بیا تا بهت دعا بدم و گفت حتما موقعی که خواستی با خانمت همبستر بشی انگشترتو بیرون از اتاق بذار و مدام این ذکرهارو تکرار کن و بسم الله بگو وسعی کن نمازتو بخونی و روزی چندبارهم سوره های قرآن رو بلند توخونه بخونی صبح وظهر وشب
و سعی کن کم کم دیگه دستت نکنیش از خصوصیات و طایفه شون از ش پرسیدم گفت که این از گربه سانان هست ومهربونه واز طایفه غیر مسلمون هست ولی طایفه بدی نیستن و باآدمها بد نیستن ولی بازم حواست به سفارشاتی که کردم باشه ویه دعا هم بهم داد و گفت اینو بنداز گردنت و خداحافظی کردیم و اومدیم و دعارو گذاشتم جیبم و حرکت کردم وقتی رسیدیم خونه از دعا خبری نبود وتو جیبم نبود و همون شب دوباره یه خانم خوشگل ولی پوشیده بخوابم اومد و باناراحتی باهام صحبت کرد وگفت من هرکاری برات کردم ومیکنم چرا از سید برام دعا گرفتی اون دعا منو خفه میکرد و ازش پرسیدم تو بازن گرفتن من مشکل نداری جوابی نداد و بلندشد ورفت وبعداز اون شب دیگه ندیدمش تا شب عروسیم که چندبار چهره اش را درآیینه و شیشه های اطرافم میدیدم انگشترو درآوردم و گذاشتمش تو ماشین بابام و دیگه دستم نمیکردمش مگر تو مهمونیهای شلوغ یا جاهای شلوغ یا مجالس واین جور جاها گذشت تا خدا بهمون یه دختر داد روزی که پشت در اتاق زایمان ایستاده بودم گفتن خانمت خیلی اذیته و بچه اولشه زایمانش سخته و داره درد میکشه اگه نتونه سزارینش میکنیم از بعدازظهر پشت اون درایستاده بودم وناراحت بودم زنگ زدم به داداشم وگفتم فلان جا یه انگشتر هست برام بیارش حدود نیم ساعت بعد آوردش دستم کردمشو آوردمش دم دهنم وبه التماس بهش گفتم مگه نگفته بودی نمیتونی ناراحتیمو ببینی یکار کن کمکش کن زودتر زایمان کنه راحت بشه وقول میدم دیگه از دستم درت نیارم که دیدم خانمی اومدبیرون صدام زد گفت آقا مژده گونی بده خانمت وضع حمل کرد و هردوهم سالمن و هم سرحال وفرداش هم مرخصشون کردن ووقتی ازبیمارستان اومدیم سمت خونه میدونین که بالای سر بچه تا چهل روز قرآن وچاقو ومهره فهمه میذارن مادر خانمم گفت وقتی مارو پیاده کردی برو دم خونه فلانی یدونه مهره داره بگیر بیارش خونه وقتی اون مهره روگرفتم وگذاشتش تو دستم احساس داغیه شدیدی کردم

انگار که از تنور درش آورده باشن. گذاشتمش تو دست راستم دیدم نه داغ نیست ولی وقتی میذارمش دستی که انگشتر دستمه این حسو داره. فهمیدم که باهم خوب نیستن و سعی کردم تا بعداز چله بچه انگشترو دستم نکنم وتو خونه هم نبرم و از اون موقع هابود که با گوگل آشنا شدم و دراین باره ها واین مسائل سرچ میکردم واطلاعات میگرفتم وتازه کمکم با مسائل ماورا آشنا شدم و تونستم یکم یکم باهاش ارتباط برقرار کنم مثلا وقتی میومد به خوابم دیگه میفهمیدم که خوابم ودارم خواب میبینم واگر کار غیر معقولی ازم میخواست انجامش نمیدادم ولی زمانهایی به خوابم می اومد که اکثرا فکرم درگیر یه مسئله روزمرگی میشد یا مواقعی که چشمم به جنس مخالف میوفتاد وذهنم درگیر اون شخص یا زیباییش میشدو ازاین جور مسائل بعداز بچه اولم حدود ده سالی بچه نیاوردیم و زندگیم هم معمولی ولی بی دغدغه میگذشت تا اینکه یه روز یکی انگشترو تومحل کارم ازم دزدید و شب خواب عجیبی دیدم که یه مرد مسن سالی اومد به خوابم و گفت تو چرا ازدخترم خوب مواظبت نمیکنی و ناراحتش کردی و اینبارهم من کمکت میکنم و برش میگردونم ولی سعی کن دیگه هیچوقت دخترمو اذیت نکنی و بیشترمراقبش باشی وگرنه نمی‌بخشمت وتنبیه ات میکنم همونطور که دخترم دوستت داره دوستش داشته باش. وفردای اونروز که رفتم سرکار دیدم انگشتر با یه تسبیح که میدونستم مال کی بود تو جیب لباس کارمه تسبیح وآورده بود که بفهمم دزدی کار کی بوده و بعداز اون جریان دیگه انگشتر رو از دستم درنیاوردم حتی تو خواب ومشکلی هم باهاش نداشتم مگر وقتی که قرآن وسوره ای از قرآن یا فاتحه باصدای بلند میخوندم انگار خوشش نمیومید وکاری میکرد که نتونم بلند بخونم یا آب دهنم میپرید توگلوم یا ترشحات دهانم انقدر زیاد میشد مثل وقتایی که ترشی جات میخوری یا افکارمو مخشوش میکرد تا حواسم پرت بشه و نخونم خلاصه باهم سر کردیم تا سال ۹۳ که تصمیم گرفتم برم کربلا و از زمانی که ثبت نام کردم صدتا مشکل درست شد هربارهم یه جور وروزی که سفرمون قطعی شد دقیقا دوروز قبل از رفتنم به کربلا انگشتر و گم کردم به طور عجیبی واصلا چیزی درباره چطوری گم شدنش یادم نمی اومد یا اینکه آخرین بار کجا گذاشته بودمش تا وقتی از کربلا برگشتم چندروز بعدش یدفعه یادم اومد که آخرین بار کجا گذاشتمش ورفتم سراغش دیدم همونجاست وپیداشد ویک ماهی بعداز برگشت از

کربلا نماز خوندنم رو شروع کردم که دوباره انگشترم گم شد و الان پنج شش سال هست که از کربلا اومدم و هروقت یک هفته ده روزی نماز نخونم پیداش میکنم ولی باز دوروز که شروع به نماز خوندن میکنم باز گم میشه وبعضی وقتها هم باهام سربسر میزاره یه وسیله ای چیزی که میخوامش و برمیداره وهرچندروزی که دنبالش بگردم پیداش نمیکنم ولی اگه بیخیالش بشم و نگردم دنبالش یکی دو روز بعد پیدا میشه اینارو چندین بار امتحان کردم اگه یه روز نتونم غسل بگیرم و برم بیرون اونروز از درو دیوار به شکل عجیب برام شانس میاد
 

دیدگاه

comment

جان سینا

خیلی عجیب بود.این بدون امیدخودت فقط به خدای احدواحد یکتا کن

پاسخ

ارسال شد
comment

مهرپویا

جالب.بگم.باورنمیکنیدیکی.دست.من.افتاده.شایدحقیقت.داره

پاسخ

ارسال شد
comment

2020-05-19 04:19:33

TINA

پویا خفه

پاسخ

ارسال شد
comment
ناز پسند

سلام تینا خانوم خیلی جذاب باحال هستی من ازت خوشم اومده این چهره ات خیلی جذابه هروقت پیام منو خوندی آیدی تلگرام تو بنویس همینجا پایین پیامت بزار ببینمش بهت پیام بدم رل بزنیم باهم 💏



comment
ناز پسند

سلام دوباره اینجا به من پیام جواب بده حتما اوکی؟؟؟؟ من خیلی از چهرت خوشم اومده یه چهره باحال جذابی داری آیدی تلگرامت بزار باهم رل بزنیم 🌷



comment

ناشناس

عالی ....

پاسخ

ارسال شد
comment

مهرپویا

جالب.بگم.باورنمیکنیدیکی.دست.من.افتاده.شایدحقیقت.داره

پاسخ

ارسال شد
comment

مهرپویا

عکسشوچجوری.بفرستم.زردهمش.درست

پاسخ

ارسال شد
comment

محی

پشمام

پاسخ

ارسال شد
ارسال شد

منتشر شده توسط dictator horror6
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

13

Room 6

Amin-Mehdipour

اینترنت قطع بشه مییم ایران جای نگرانی نیس😐

Amin-Mehdipour

آلمان😐

Karluss

سرور این سایت کجاست!؟

ScaryLand

😐چیکارش دارید

TINA

رگان عزیزم رتبت ی چیز کاملا شخصیه ولی اگ اینجا نگی جرت میدم

Yoha

نه ولی برای طلسم ها میتونی از گلنوش کمک بگیری.

The Red Queen

سلام من تازه عضو شدم می گم اینجا بخشی برای طلسم ها نداره ؟

The Red Queen

دقیقا :|

Regan Macneil

نیومده ک هنو

TINA

رگان رتبه کنکورت

666MAX999

تنکیو

Amin-Mehdipour

ویو پست در انتها مطالب در دسترس

Amin-Mehdipour

سلام بچه ها ویو پست حتما داخل گوشی هم قرار داده میشه نگران نباشید ولی سعی کردیم کار با سایت روان تر بشه دسترسی ها راحت تر بشه لود صفحه سبک تر بشه و دسترسی ها راحت تر همچنین فیلم و عکس اپلودش سریع تر شده توجه هم کرده باشید کمتر از یک روز مطلبتون داخل گوگل هستش همینطور مطالب کوتاه (استوری) بیشتر دیده میشه همینطور میتونید فیلم و عکس به راحتی در استوری ها تون بزارید

ScaryLand

ویو پست درست کنید

ScaryLand

من ک حال کردم 😃

Horror Book

در کل حق با سروشا بیشتر برای کاربر بهتر شده

Horror Book

ولی ویو داخل پست توی کامپیوتر هست تو گوشیم نی نرم افزارم ساده و بهتره

Horror Book

سلام سادگی بنظر من بهتره کار راحت تر شده

AntiBlocker

اما ساده تر شده

AntiBlocker

بخش ایجاد مقاله قوی تر شده و فیلم عکس گذاشتن راحت تر شده بنظرم

Soorousha

نويسنده‌ها بیاین نظر بدید لطفاً 📝

Soorousha

به نظرم تغییراتی که انجام شده بیشتر برای بازدیدکنندگان سایت خوبه تا برای نویسنده‌ها، بقیه کاربرا اگه نظری غیر از من دارین بگین، میخوام ببینم فقط من از این آپشن‌ها استفاده میکردم یا شمام همینطور

Soorousha

اونایی که میگن سایت عالی شده فقط به تم و قیافش توجه کردن، چون یه سری آپشن‌ها مثل جستجو یا اینکه قبلاً میشد فهمید تعداد بازدیدهای هر پست هم در کل هم در همون روز چقدر بوده، فالوور و فالوئینگ دیگه نیست، بازدید مطالب جدید کمتر شده و...

Soorousha

اگه برای ايجاد مقاله میخوای متن انگلیسی رو فارسی کنی، پایین صفحه سمت راست آپشن مترجم وجود داره،

AntiBlocker

کجا رو فارسی کنی

food

متن کجا رو

Shine

سلام کسی میدونه چطوری بابد متنو فارسی کرد؟

Regan Macneil

واو اصلا یه لحظه قک کردم آدرس سایتو اشتباه وارد کردم واقعا خیلی عالی شده😃

Nima2

👍

Horror Book

فیلم و عکس الان راحت تر اپلود میشه😏

Yoha

به قول یه فیلمه دستتون گرم دمتون درد نکنه

Yoha

دست همگی درو نکنه واقعا سایت عالی شده🙄👍

ariya66y

چقد اطلاعات اشتباه درمورد دیپ وب هست تو این سایت

jaber

اگه مشکلی داشتید تاریخچه مرورگرتون رو پاک کنید حل میشه نرم افزار جدید هم در دسترس

stan666

ممنون از کسایی که همیشه برای پیشرفت سایت تلاش میکنند. موفق باشین.

eilya

گوگگپل پتققحکقثتثحثکث

eilya

eilya

eilya

گوز

eilya

تری

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

درگاه دارک وب

کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

معرفی سایت های دارک وب

معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

سرنوشت دیگو آلوز قاتل

سرنوشت دیگو آلوز قاتل قاتلان سریالی ، افرادی که قتل انسان جزء لذت های زندگی آنها گردیده این افراد هیچ قلبی در سینه ندارند و تنها چیزی که آنها را به اوج هیجان می رساند و باعث می ش


# پربازدید های امروز
#داستان ترسناک یک حمام معمولی
#فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#مسترس و اسلیو چیست؟
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
مطالب مرتبط
داستان ترسناک کله گو

داستان ترسناک کله گو یه ماجرای کاملا واقعی و عجیب که واقعا اتفاق افتاده می خوام بگم از زبون مادر بزرگم که به رحمت خدا رفتن ولی این اتفاق اونقدر عجیب بوده که بیشتر قدیمی های ما در...

داستان رد پای مرموز

سلام این خاطره مربوط میشه به سال هشتاد یا هشتادو یک وقتی نه یا ده سالم بود پدر من نظامی بود یه شهر دور تو اون شهر یه باغ اجاره کرده بود و گوسفند هم داشتیم و اونارو میبردیم چرا یه ر...

مجموعه داستان ترسناک

یک جمعه شب معمولی بود و من داشتم تا دیروقت با دوستم بردلی تو چتروم مجازی ای که به تازگی پیدا کرده بودیم چت میکردم. اون به من و بقیه اعضای چتروم تو صفحه اصلی که تازه دیده بودیم گفت ...

داستان ترسناک روح پسر بچه

داستان ترسناک روح پسر بچه horror6: این موضوعی رو که میخوام براتون تعریف کنم رو خودم و برادر تازه متوجه شدیم. من و برادرم باهم 4سال تفاوت سنی داریم اتاق مشترک داشتیم و خیلی صمیمی سر ق?...

خاطره ترسناک باغ مادر بزرگ

سلام من دو بار تو عمرم جن دیدیم یک بار به صورت توهم ولی این دفعه این داستان واقعی بوده و توهم نبوده چون هر کار کردم یک مدت ازم جدا نمیشد داستان از اونجا شروع شد که این اتفاق مال تا...

داستان ترسناک جن های مهربون

این داستانم درباره مادربزرگمه یادمه مادربزرگم توبچگیام میگفت وقتی بچه بوده بادخترهای همسایشون میرن باغ توروستای ما باغ انگورزیاده مادربزرگمم اون زمانا رسم بوده تابستونا میر...

داستان ترسناک ثروت شوم

پدر و پدر بزرگ من از بزرگان شهر بودند و صاحب املاک زیادی بودند و وجهه اجتماعی بالایی داشتند پدرم بعد از فوت همسر اولش خیلی تنها بودند و از اونجایی که همه بچه هاش سر و سامان گرفته...

داستان ترسناک پریون و لباس شیطانی

داستان ترسناک پریون و لباس شیطانی horror6: دو ساله که بودم پدر و مادرم و یک برادرم به خانه ی یکی از فامیل های دور خودمون میریم. منم که یک بچه تپل و مو بور بودم و همچنین شیرین زبون، تو ?...

برچسب
#خاطره ترسناک انگشتر موکل دار
#داستان انگشتر موکل دار
#انگشتر موکل دار
#داستان ترسناک
#horror
#horror website
#سایت ترسناک ایرانی
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:773
today: 0
تبلیغ