داستان ترسناک خشم آرمین

داستان ترسناک خشم آرمین

داستان ترسناک خشم آرمین

داستان ترسناک خشم آرمین

من پريا هستم اهل تهران اين ماجرايي كه مى خواهم بگم درباره ى اتفاقى كت براى خودم افتاده مى خواهم براتون بگم ،من اصلا به جن و روح اعتقاد نداشتم ما وضع مالى خوبى داشتيم .
نه زياد سطح بالا نه سطح پايين دستمون به دهنمون مى رسيد اون موقع من ١٤سالم بود .
مثل هميشه پدرم از سركار برگشت ناراحت بود،پدرم سر سفره بهمون گفت كه عموم زنگ زده گفته كه حال اقابزرگ (پدر پدريم )خوب نيست .
مافرداش صبح زود راه افتاديم به سمت شمال اقا بزرگ (پدر پدريم )اصيل ترك اردبيل است اما توى شمال زندگى مى كند .
خلاصه ماراه افتاديم .
جلوى خونه ى ويلايي ماشين ايستاد .پدرم ريموت زد در باز شد .
خونه ى ويلا كه وارد شديم پر از درخت و گل هاى زيبا بود .
پدرم ماشين پارك كرد همه پياده شديم .
من و خواهرم تنها فرزندان پدرم و مادرم هستيم

خواهرم ساكش و برداشت ورفت سمت خونه كه نه انه ى عمارت بود .
منم به پدرم گفتم: بابا من برم يك دورى بزنم
بابام سرتكون داد منم رفتم سمت كه پشت خونه باغ بود اون جا يك كلبه چوبي كوچيكى بود درش نيمه باز بود داخل شدم كه وسط كلبه يك تخت بود كه باچوب ساخته شده بود روى تختم يك بالشت سفيد و روى تختى سفيد يك بوي خواستى توى فضاي كلبه ميامد بوش خيلى خوب بود. .روى ديوارش كه ازجنس جوب بود روش سر حيوانات مثل مار پرند شير خرس گوزن اين چيزها بود .
يك صندلى كه از چوب ساخته شده بود هم كنارتخت بود .عاشق اونجاشده بودم
پدرم اينجا رو اجاره كرده بود براى دوهفته اگرم خوش بياد بخره
از كلبه خارج شدم به مامانم كه داشت وسايل هارو از ماشين به سختى در مياوردگفتم مامان من مى خواهم توى كلبه باشم مامانم قبول كرد .
بعداز شام رفتم توى كلبه روى تخت دراز كشيدم من موهاى بلنى تا زير باستنم است موهاى لخت مخملى دارم به سمت راست خوابيدم حدوا ساعت سه شب بود كه حس كردم يكى دست هاش و توى موهام است داره بازى مى كنه اول فكر كردم بابام يا ابجيم كه مى خواهند منو بترسون اما ديدم تمومى نداره.

برگشتم كه ديدم پسر جوان نشسته بود فكركنم ٢١اين ها داره اهان راستى بخاطر اين كه وسط كلبه بالاى سقفش لامپ اويزون كه نورش خيلى كم بود از جام بلند شدم وگفتم :
شما اين جا چى كار مى كنيد؟؟؟
يك نيشخند زد و گفت :
تو امدى توى اتاق من بعد به من ميگى كه من اينجا چى كار مى كنم نبايد من بگم ؟؟؟
تعجب كردم مى خواستم يك چيزى بگم كه انگشتش و روى لبم گذاشت و گفت هيسسس به كسي نگو كه من و ديدى فهميدى ازترسم فقط سرم و بالا و پاييين كردم كه يعنى فهميدم وادارم كرد كه دراز بكشم چشم هام از ترس بستم بعد از چند دقيقه چشم هام باز كردم كه ديدم نيست ترس كل بدنم برداشت نفسم بند امد تا صبح بيدار موندم كه يك لحظه چشم هام گرم شد دباره حس كردم كه دستش توى موهام بود مى ترسيدم كه چشم هام باز كنم .

بعد از يك ساعت واقعا خوابيدم بيدار شدم ديدم كسي نيست وسايل هام برداشتم از كلبه خارج شدم وارد خونه شدم كه همه خواب بودن يك اتاق خالى پيدا كردم دباره رفتم بخوابم كه ديدم بازم امداشكم در امد كه دمه گوشم گفت :
گريه نكن عذاب ميدى
چشم هام و باز كردم زل زدم توى چشم هاش كه چشم هاى تيله اى داشت يهو ترسم ريخت نمى دونم چرا اما انه ى ادم بود باصداى مادرم ديدم يهو غيب شد مامانم گفت اينجايي ؟
گفتم اره گفت بيا پايين مهمون داريم .
زن عمو ها عمه ها شوهر عمه كل طايفه توى خونه بوديم اقابزرگ (پدر بزرگم )روى ويلچر بود .
زن عموهام عمه هام كنار هم بودند كه داشتن سبزى پاك مى كردن و مادرم داشت چايي مى ريخت كه زهرا (زن عموم بزرگم )كه مامانم داشت براشون چايي مى ريخت روبه مامانم گفت :شما شب خوابيدين صداى وحشناكى نشيدين
مامانم گفت :نه چطور مگه كسي هم نديدين
مامانم گفت :نه
بعد زهرا (زن عموم بزرگم )گفت :قديم ها اين جا خانه ى خانواده اى زندگى مى كردن خانواده ى سپهرى خانواده ى پول دارين بودن فكركنم كه خان زاده بودند بعد مردم باهاشون زياد خوب نبودند جز حاجى (اقابرزگ ) نوه ها اقابزرگ مى گفتند عروس ها داماد ها بچه ها حاجى مى گفتند يك شب كه حدوا ساعت سه نصف شب بود مردم به خونه ى خانواده ى سپهرى حمله مى كند و از در ديوار ميرزند تو وبا اسحله اون ها رو مى كشتن مى گفتند از بزرگ ها ريش سفيد هاى محل اين منطقه بودن به حاجى ميگن اماحاجى قبول نمى كند بعد از اون ماجرا كه پسر بزرگ خانواده و سپهرى كه اسمس ارمين ساعت سه نصف شروع به صدا هاى وحشناك و بعضى از مردم اونو به حالت عصبانى ميبيند حتى حاجى هم ديده اما به صورت مهربان و از حاجى گلگى مى كرده ما به حاجى گفتيم كه خيالتى شدى

باورش نكرديم مردمانى كه مى ديدتش باورشون نمى كردند بقيقه بعدش هيچ كس نبايد بره كلبه ى پشتى چون اتاق ارمين هست
مامانم برگشت سمت من و به زهرا نگاه كردوگفت :اما پريا ديشب اونجا بوده
زهرا با ترس روبه من گفت تو حتما ديدى نزديك هاى سه شب رنگش شده

انه گچ منم شونه هام انداختم بالاگفتم نه
بعد گفتم شما كه باور نمى كنيد پس چرا رنگتون پريده گفت اخه تعريف هايي كه اين ها مى كند ادم مى ترسه خوب 🖤
سكوت بينمون حاكم شد داشتم چايى مى خوردكه از بالا ى استكان ديدم كه كنار مادرم ايستاده ديگه ترسي نداشتم ازش يك حسي خوبي داشتم توصيف هاى زهرا (زن عموم بزرگم )كرده بود نبود بهم يك چشىك زد.
منم يهو خندم گرفت اما جلوى خودم گرفتم اون روز گذشت هى ميدمش هرجا همه جا بود باهام حرف نميزد اما بهم دست ميزد انگار يك انسان واقعى بود .
يك شب كه خواب بودم ديدم يكى داره تكونم ميده از چشم هام و باز كردم كه ديدم جلوم ايستاده چشم خورد به ساعت سه نصف شب بود ديونم كرده بود از جام باحالت زار بلند شدم گفتم اه ديونم كردى هى ميايي پيش من از من چى مى خواهى داشتم همينجورى غر ميزدم كه ديدم نيست

همه جارو نگاه كردم نبود صداش كردم نيست گرفتم خوابيدم .
صبح كه چشم هام باز كردم نبود تعجب كردم شونه ام انداختم بالا رفتم بيرون كه ديدم همه اينجاند خودشون خونه زندگى ندارند ؟؟؟
همه فاميل بابام توى شمال هستند به جز ما كه توى تهران زندگى مى كنيم .بازم اطراف نگاه مى كردم نبود كه نبود مامانم همش مى مى گفت چيزى شده دنبال چيزى ميگردى منم مى گفتم نه
تا شب دباره منتظرش موندم تا ساعت سه نصف شب عادت كرده بودم بهش چند روز به همين روال گذشت تا اينكه رز (دخترعمه ام )مريم (دختر عمو )سامان (پسر عموم ) رضا(پسر عمه ام )كه همسن هاى هم بوديم تصيم گرفتيم بريم به جنگلى كه شب ها مردم اون شهر جرعت رفتن توش نداشتن كه برند سمت اون جنگل

ببخشيد دوستان اين ماجراى من خيلى طولانى هستش منم دوست دارم باشما ها درميون بزارم چون اتفاقى هيجان انگيز است منم مجبورم همه ى اتفاقات بنويسم اگه ننويسم مزش از بين ميره ساعت حدود يك نصف شب بود كه از خونه زديم بيرون هوا سرد شده بود تاريك بود ترس برم داشت اما به روى خودم نزدم .
ازخونه كم كم داشتيم دورميشديم كه به جنگل متروکه رسيديم داخل شديم هى جلوتر مى رفتيم كه برگشتم به بچه ها بگم كه برگرديم .
كه ديدم نيستن ترسم بيشتر شد الان من وسط جنگل بودم كه حس كردم كسي پشتم است صداى نفس هاش تند تند بود .
بوش حالم بهم ميزد كه باصداى بم مردونه اى گفت :اينجا كه غلطى مى كنى ؟
باصداى لرزون گفتم :گم شدم
من و باشدت برگردون از ترس جيغ زدم موهاى مشكى ژوليدى داشت دندون هاى زشتى كه با لبخند چندشي نگاه مى كرد آلتش و بيرون بود كه پرتم كرد روى زمين نفسم بند امد كه صداى ارمين بلند شد :دست به اون دختر زدى نزدى
باخشم توى چشم اون مرد

نگاه مى كرد انگار دنيارو بهم داده بودند يك قدرت توى پاهام حس كردم كه باحالت دو رفتم پشت ارمين قايم شدم كه اون مرده گفت :تووووو ؟
ارمين گفت :اره من براى خودت قلمو ساختى من كارى باتو كثافت ندارم من فقط امدم اين دخترو ببرم
دست هام و گرفت الان گفتم كه بايد دستش از دستم رد بشه اما نشد
كه اون مرده نمى دونم كى بود يهو غيبش زد
كه ديدم من و ارمين شونه به شونه هم راه مى ريم انه ى انسان هاى عادى بود اصلا مثل روح نبود بهش خيره شده بودم كه نگاهم غافلگير كرد گفت :اذيت كه نكرد ؟؟؟
سرم به عقب تكون دادم كه يعنى نه
ادامه داد :چراامدى اينجا هان مى دونستى اگه من نيامدم چى سرت مى امد ؟
ايستاد روبه روم زل توى چشم هام :همين مستقيم ميرى كه ميرسي به بيرون از اينجا خانوادت دارند دنبالت مى گردن .
دستش مى خواست از دستم بكشه بيرون كه سفت دستش و گرفتم گفتم :منو تنها نزار توروخدا
يك قطر اشك از چشم هام چكيد .
يك نفس عميقى كشيدو گفت :مگه نگفتم گريه نكن هوم ؟؟؟
اشكم و با پشت دستم پاك كردم و گفت :باشه
و دباره راه افتاديم اين بار از ترسم نه تنها دستش و بلكه بازوش هم گرفتم كه از جنگل خارج شديم مامانم امد سمتم

كه يك دفعه يك طرف صورتم سوخت موهام كه بافتم دور دستش پچيد و كشيد كه جيغ ميزدم و گريه مى كردم
نفسى برام نمونده بود كه بابام امدنجاتم داد
ارمين نبودمامانم جيغ ميزد فحشم ميداد مامانم و عمه هام اروم مى كردن كه بابام گفت بيايد بريم خونه پريا كه پيدا شد .
برگشتيم خونه داخل اتاق خوابم شدم كه همه جا تاريك بود ترسيدم سريع برق روشن كردم . رفتم سمت تختم روش دراز كشيدم موهام درد مى كرد چشم هام خسته بود كه انقدر گريه كردم گلوم درد مى كرد دلم بغل گرمى مى خواست كه برم توش يك دل سير گريه كنم .چشم هام بسته بود كه حس كردم يكى كنارم

ايستاده دباره ياد اون مرده افتادم با جيغ چشم هام و بازكردم جيغم انقدرم بلند نبود كه مامانم اين هارو بيدار كنه كه ارمين و ديدم كه سعى داشت بفهومنه كه منم نترسم دباره شروع كردم به گريه كردن خيلى وحشناك بود اون شب .ارمين من و محكم بغل كرده بود و داشت موهاى بافته شدم باز مى كرد .
منم دست هام و دور كمرش محكم كردم

سرم روى شونه هاش بودكه گفت : نترس اون نمى تونه به تو نزديك بشه
منم به خودم جراعت دادم همه چيز ازش بپرسم گفتم كه : چرا مردم اين شهر ازت مى ترسن ؟؟؟؟
من را از خودش جدا كردو گفت :اين ماجرا براى چندسال پيشه مردم اين شهر ريش سفيداشون باپدرم نه تنها با جدمون هم اختلاف داشتن مى گفتن كه ما حروم خوريم مالشون خورديم كه ثروت مند شديم همه زمين هاى اينجا به اسم باباى من بود اما ازشون پول نگرفت مجانى بهشون داد.كه روش كار كند .
يك شب نزديكاى ساعت سه نصف شب صداى داد و بيداد امد خواهركوچيكم كه ٤سالش بود بغل من خواب بود.صداى جيغ مادرم بلند شد ترسيدم خواهرم و به خودم چشبوندم كه اخ پدرم بلند شد .
بعداز چند ديقه در اتاقم باشدت باز شد . مشك رحمان امد تو با چاقويي تيز كه بزرگ بود ترسيدم بخواهرم به خودم بيشر چسبوندم .
امد جلو خواهرم بازور گرفت امد چاقو بلند كرد كه بزنه نذاشت باهم درگير شديم كه نامرد زد زير پام افتادم زمين كه چاقو كرد توى قلبم
به من نگاه كرد كه بى اختيار گريه مى كردم 😭
باصداى لروزون گفتم :خواهرت چى شد
گفت :اونم كشتن و جنازاهامون اتيش زدن .
منم اون لحظه كه بامشك رحمان درگيرشدم توى دلم
يك قسمى خوردم كه اب خوش ازگلوشون پايين نره
يك اهى كشيد .گفتم:
اون يارو كى بود ؟
گفت :توى زمان هاى قديم يك شخصى بود به اسم كمال خيلى ادم كثيفى بوده با دخترها و زن هاييي بيچاره رابطه ى جنسي برقرار مى كرد .
يك شب ميره توى جنگل كه اون جا چه اتفاقى مى افته كشته ميشه حتى جنازشم پيدا نميشه ازاون روز به بعد هيچ كس جراعت
نداره بره جنگله
منم گفتم :چرا
ادامه ميده :چون زمانى كه كمال مميره توى اون جنگل يك دختربچه حدود ١٣ساله تنها ميره جنگل كه بعد از دو روز جنازش بيرون از جنگل افتاده بعد ها فهميدم كسي باهاش رابطه ى جنسي برقراركرده كه طاقت نياورده
منم گفتم :كمال اين كارو كرده
اون سرتكون داد كه يعنى بله .😱😱😨😨
ازسرجاش بلند شدو گفت : حالا بگير بخواب اما يادت باشه توى جنگل هيچ وقت نرى باشه
سر تكون دادم گفت :حالا من ميرم
گفتم :چرا سه نصف ميايي
گفت :من هميشه هستم به خصوص پيش تو فقط كافيه اسم و صدا بزنى که صداى بابام امد غيب شد .
بابام در باز كردو گفت :پريا باكى حرف ميزنى
منم هول كردم و گفتم :باهيچ كس بابا يك سوال روح ها انه ادم هان
بابا يكم مشكوك نگاهم كردو گفت :روح همون روح انسان

روح قادر به كارى نيست اما روح است .
روح انه ى انسان ها نفس مى كشه راه ميره
حرف ميزنه ازهمه جا ها رد ميشه .
گيج شده بودم يعنى ارمين روح هست پس چرا لباس سفيد تنش نيست بابام گفت :چى شده چرا همش ميرى توى فكر ؟
لبخند مصنوعى زدم و گفتم :هيچى
بابام شب بخيرى گفت و رفت بيرون چراغم خاموش كرد .
تاريك شد اتاقم ترس دباره برم داشت باصداى ارومى گفتم :ارمين اينحايي ؟
كه صداش امدو گفت :اره
گفتم :كجاييي نشونم بده خودتو
كه ديدم جلوم ظاهر شد يك نفس عميقى كشيدم گفت :مى خواهى برق هارو روشن كنم
گفتم :اگه پيشم مميونى روشن نكن
گفت :ميمونم بگير بخواب .
منم دراز كشيد كه هى بهش نگاه كردم .
امد نشست بغل تختم كه چشم هام بستم يك فكر دباره زدبه سرم گفتم :چرا بامن مهربونى چرا انه ى بقيقه اذيتم نمى كنى
گفت :چون تو تقصيرى ندارى
خيره تو چشم هاش نگاه كردم و گفت:خيلى خوب اونجورى نگاهم نكن
زمانى كه تو خونه بابابزرگت توى كوچه بازى مى كردى هميشه ميدمت يكجورى به دلم نشستى كه فهميدم عاشقت شدم . از تعجب داشتم شاخ در مياوردم يعنى الان عاشقمه 🤔🤔🤔
توى چشم هام نگاه كردو ادامه داد : اين و نگفتم كه از دست بدما كه نگى برو

پيشتم نياها انه اون دفعه .
منم چشم هام بستم كه ديگه نفهميدم چى شد كه خوابم برد .
صبح كه چشم هام باز كردم ديدم نيست .
دباره حرف ديشبش يادم امد .
نمى دونم يك حسي داشتم ترسيدم ازش كه نكنه بخواهد گولم بزنه بعد اذيتم كنه همه ى حرف هاش دروغ باشه
سريع ا ز اتاقم زدم بيرون رفتم پيش مامانم كه توى آشپزخونه بود
همه چيز براش تعريف كردم
دوستان گلم اميدوارم خوشتون امده باشه تااينجا از اين جا به بعدش جذابه سريع ا ز اتاقم زدم بيرون رفتم پيش مامانم كه توى آشپزخونه بود
همه چيز براش تعريف كردم مامانم گفت :چرا زودتر نگفتى منم گفتم :خوب خودش گفته من به شما نگم
مامانم گفت :هرو وقت امد پيشت من و سدا كن
منم گفتم باشه برگشتم توى اتاقم در بستم كه ديدم روى تختم نشسته سرش پاينه امدم مامانم صداكنم كه پيشمون شدم گفتم : تو اينجا چى كار دارى
سرش بالا كرد نگاهش يك جورى بود انگار غمگين بود كه گفت : من دوست دارم واقعا و غيب شد من با هزار تا سوال تنها گذاشت و رفت .رفتم روى تختم درازكشيدم چشم هام بستم كه همش اون صحنه مياد جلوى چشم .
چشم هام گرم خواب شد كه توى خواب همون صحنه جنگل همون مرده كمال كه آلتش بيرون كه باصداى بلند از خواب پريدم ارمين صدا كردم بدنم مى لرزيد كه ديدم ارمين بغل تختم نشسته بود قلبم داشت مى امد توى دهنم .
دستم ميلرزيد ارمين سعى داشت اروم كنه اما نمى شدم بغلم كردو نوازشم كرد تا دباره توى بغلش خوابم برد
دوهفته گذشت من وارمين هميشه كنار هم بوديم بابام هم ويلا و خريد منم كم كم عاشق ارمين شدم .
هنوز هنوزم باهاشم هرشب باهامه .
مرسي كه وقت گران قيمتون گذاشتيد اين داستان خونديم

هميشه روح ها يا جن ها بد نميشن من الان بايك روح در ارتباط هستم عشق ميرن ما دوتا شكل گرفت

 

دیدگاه

comment

2020-05-19 04:19:33

TINA

علی ص کص نگو ....دائم عین شترمرغ اینجا پلاسی

پاسخ

ارسال شد
comment
الهام

تو خفه شو بدبخت پسری اسم دختر برای خودت انتخاب کردی .عقده ای



comment

ناشناس

عجیبه روح یا همزاده آرمینه خودش مرده .

پاسخ

ارسال شد
comment

کرو

فقط ادم باید بخنده چیزی برای گفتن دیگه ندارم

پاسخ

ارسال شد
comment

ناشناس

خدا همه جونا رو کمک کنه که ازدواج کنن امین نویسنده انگار بیشتر تو کف بود تا داستان ترسناک

پاسخ

ارسال شد
comment

علی ص

من یه سال کامل طرف این سایت نیومدم ،اخه این چطور وضعه نگارشع !!!دوستانی که این مطالب تو سایت میزارید خواهشا خودتون ویرایش کنید ،آنه داستان خودتون که ویراش میکنید با تشکر 😐

پاسخ

ارسال شد
comment

مرجان

لطفاً داستانهای تخیلیتونو اینجا نذارین. اینجا مخصوص داستان ها و اتفاقات واقعی هست نه رمان.

پاسخ

ارسال شد
comment

faallinfo

یعنی دهن اون نویسنده و اون دوتا روح حشری باید سرویس کرد شک نکنید نویسنده تازه به بلوغ جنسی رسیده و زده بالا ولی اخر نگفتی ارمین احمق میومد تا اونجا از پشت میچسبید بغلت میکرد کار دیگه ای نمیکرد مثل اون روح بوگندو التش در نمیورد وقتی جلوی صورتت بود لعنتی گرمی و پیاز زیاد نخور کافور که ضرر داره ولی پودر لیمو کارتو راه میندازه حتما بخور دیگه ارمین انه پسرای حشری دیگه نمیاد باهات بازی کنه. واقعا بعضی از این ارواح چه دیوث شدن انه بچه باز هستن یا روح ؟؟ اون یارو چه عوضی بوده قبل مرگ خوار مادر اهالی اونجارو میکرده بعد مرگ بجای اینکه بره دهنشو سرویس کنن برای تجاوزاتی که کرده از دست زندان بان جهنم در رفته باز اومده اون جنگله انه هرکی میرفته اونجا انه التشو میگرفته دستش انه حالا نکن کی بکن لعنتی نصف شب چنان خندم گرفت داشتم جر میخورم انه باور کن خودمم اصلا بهش انه اعتقادی نداشتم انه ولی ارمین اومد انه گفت من بچه باز محله هستم انه هرشب از دیوارشون انه میپرم تو انه فکر میکنه روحم انه ولی سه بار مجبور شدم قرص ضد بارداری بهش ندم انه فردا انه پوشک نخرم انه اخه ما ارواح پول نداریم انه پوشک بخریم انه فقط الت بزرگ داریم انه راست خودت😤😤😤 حداقل یه قسمت هم درست کنید بچه های ۱۳ ساله داستانایی که همزمان با غده های جنسی شون ترشح میشه از مغزشون و رویاهایی که تو سرشون هست بنویسن و داستانای واقعی رو هم واقعا جای مخصوص درست کنید به شعور مخاطب توهین نشه انه ..ولی پریا اخر نگفتی شبا قبل از اینکه خوابت ببره چیکارا میکردین اینجاشو سانسور نمیکردی از لحظه های بغل تا چشم باز کردن صبح یه داستان س ک س ی خوب ازش در میومد هیجان که نداشت حداقل میزاشتی برا بچه ها لذت حشر داشته باشه البته واقعا تبریک میگم طنز جالبی بود مخصوصا اونجایی که اون روح دیوث ازت سوال میکنه اخرش میگه هوووم😜😬😋😋

پاسخ

ارسال شد
comment
ناز پسند

دم شماهم گرم واقعا این چه داستانی بود همش دنبال این بودم ببینم چی نوشته آخه اونآرمین که به قول خودش خیلی مهربون بود وداستان مردن اون دختر بچه توی جنگل تعریف کرد که کمال بهش تجاوز کرده؟ خب اگه واقعا خوب بوده پس چرا به اون دختر بچه کمکی نکرد؟؟؟ گذاشت کمال آلتش دربیاره بهش تجاوز کنه تا بمیره در مورد اونکه هم آلتش بیرونه بازم بگم هم کمال هم آرمین جن هستن اگه این داستان حقیقت داشته باشه و امکان نداره پریا واون آرمین باهم باشن و باهم سکس نکرده باشن و اینکه ممکنه هم کمال مردآزما باشه نپیدونم اونقد این داستان تخمی تخیلی بود که متوجه نشدم چی به چی بود خیلی زیاد غلط املایی داشت با تشکر از همه



comment
ناشناس

دمت گرم بسکه خندیدم .حس میکنم با حرص اینارو گفتی . از دست این جوجه حشری به اصطلاح نویسنده اینقد که به حرفهای شما خندیدم ب داستان شخمی این نویسنده ی حشری نخندیدم .سایت ترسناک با سایتهای منحرف اشتباه گرفته مدیر نظارت کن لطفا .سایت ترسناک آخه جای این حشری بازیاس



comment
ناشناس

کاربر Faallinfo دمت گرم حرفات از خود داستان شیرین‌تر وبا نمک تر بود .بسی شادمان کردی ایول خیلی بامزه گفتی .اینقد که با نظرات شما خندیدم وشاد شدم .عوضش از دست این نویسنده ی حشری و داستان شخمی ش حرص خوردم .مدیر سایت لطفا رسیدگی کن .اینجا سایت ترسناکه نه سایت منحرف .آخه بعضیا شدید منحرفن وذهن کثیف ومریضی دارن برن سایتای مخصوص خودشون.اصلا روح قابل لمس نیستش یکم مطالعه کنین و بعد داستان بنویسن .چرت وپرتا چیه تحویل ما می‌دین .



comment

2020-03-02 01:21:34

Soorousha

سلام، خوبی، 😍 کجا بودی horror 6؟😉 دلتنگت بودیم 😇

پاسخ

ارسال شد
comment
horror6

سلام لطف داری سروش



comment

2020-12-01 23:20:57

Hoseyn

اقای کرو تو برای داستان ها بهانه گیری نکنی اب از گلوت پایین نمیره؟

پاسخ

ارسال شد
comment

Maede

پریا جان این مشکل هم برای من پیش اومده البته یه چیزایی تو همین مایه ها کاملا هم واقعی است خواهش میکنم اگه میشه باهم ارتباط پیدا کنیم تا باهات درمیون بزارم و اگه کمکی هست تو بهم کنی لطفااا😖😭🙏

پاسخ

ارسال شد
comment

جان سینا

مایده خانوم همیشه ازخدا کمک بخواه نه ازپریا.

پاسخ

ارسال شد
comment

2020-05-19 04:19:33

TINA

هورور سیکس خیلییییی آشغالیییی🤣🤣🤣🤣چ صداییه گذاشتی رو پیجت قلبم ریخت

پاسخ

ارسال شد
comment

ناشناس

پریا خانم ببخشید چرا شک دارم داستانت تخیلی باشه ببخشید عزیزان

پاسخ

ارسال شد
comment

Bahar_sbt

اخه داستان هم اینقد تخیلی¿¿¿توروخدا طرز نوشتنتونو درست کنین اخه چرااینقدافتضاح نگارش‌میکنین مشخصه انشاتون تو دبستان هم زیر صفربوده من ک خیلی جاهاشو نخونده رد کردم بسک غلط غلوطو بد بود

پاسخ

ارسال شد
comment

سارا

اومم خب نمیدونم داستانش واقعیه یا نه ولی برام جذاب بود دوستش داشتم دلم میخواست اگه یه همچنین اتفاقی واقعی بود برای منم می افتاد

پاسخ

ارسال شد
comment
ناز پسند

خب سارا خانوم اول اینکه این که میگی کاش برای من اتفاق می افتاد این روح نیست و جن هست و هیچ وقت چنین آرزویی نکن اگه خواستی من میتونم این لذت ها رو بهت بدم بدون اینکه بهت تجاوزی کنم یا اینکه ازت رابطه سکس بخوام میتونی به من اعتماد کنی پاسخ جوابم بده



نمایش تمامی دیدگاه ها
ارسال شد

منتشر شده توسط dictator horror6
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

31

Room 6

Asman

منچولی محض اطلاع تینا در جواب اون پیامت گفت که من شوگر مامی منچولیم😆

Asman

Soorosha نه این لبخند فدایت شوم بود😎

❣Mika❣

البته اونی که گفت همه با هم باشیم رگان نبود اصن خودش رو وصط نکشید ، سروشا بود اشتباه نوشتم افرین سروشا 😌

❣Mika❣

خب انگار همه رفتن تینا .یه ساعته نیست ، هارور نیست.mr نیست البته خدا رو شکر نیست ،امیر کید هم فقط یه سلام گفت و رفت ، فقط من و سروشا ، اسمان ، منچولی موندیم 😐

❣Mika❣

منچولی اگه اشتباه نکم اینجا چت رومه ، چون قسمت دیگه ای وجد نداره

❣Mika❣

ولی رگان هم راس میگه اگه همه از اول باهم میبودن الان خیلی چیزا عوض میشد

❣Mika❣

سلام منچولییی 🤣😂

fox-R

..

Regan Macneil

وای هنوزم بحث راجب ومپایر شدنه؟ بابا بس کنید بمولا شورشو از مزه دراوردین:/

Regan Macneil

تینا سروشا خدا خوبتون کنه حالا دیگه همه به من میگن منچوووولیییبی😑😂

Regan Macneil

چقد این چن روز چت کردینننن هنوزم نمیشه رفت تو قسمت چت روم؟ الان من از کجا بفهمم باید به تینا بگم مامی یا نه؟☹

Soorousha

فقط هم توی این یه موضوع خاص نمیگم، توی هر زمینه‌ای این روش جواب میده،

Soorousha

ممنون 💙 ولی هر کی به روش خودش عمل میکنه دیگه، اگه همه متحد بشن میشه به نتیجهء درست رسید،

Soorousha

میکا مخفف میکائیلِ دیگه؟ درسته؟ 😅😂😶

❣Mika❣

soorousha راست میگی ، حرفت خیلی تاثیر گذار بود کاش همه به این نتیجه برسن 🙌

Soorousha

با این ایموجی خنده شعورتو زیر سؤال بردی 😂😂😅

Asman

فدا😂

Soorousha

سن و سال مهم نیست، مهم شعوره ک شما دارین، همین نشون میده ک به اندازه کافی بزرگ شدین

Asman

خواهش

Asman

منم خوزستان

❣Mika❣

البته ببخشید زیاد سوال میکنم

❣Mika❣

اسمان جان من اهل بهبهانم و شما ؟

Asman

خب میکا جان بچه کجایی

❣Mika❣

سلام amirakd خوش اومدی 💕

❣Mika❣

Horror book بله من ۱۳ سلمه شما مشکلی دارید؟

amirakd

سلام

Asman

اره اینارو بایدم نادیده گرفت ولی خب دیدی که بعدش هیچ واکنشی نشون ندادن ارع منم هم با نادیده گرفتن موافقم هم با فحش

Asman

نه من ۱۵ سالمه چن ماه دیگه میرم تو ۱۶ سالگی

Horror Book

😑

Horror Book

شما ۱۳ سالتونه

❣Mika❣

هر چند اسمان میفهمم اینا بیشعورن قصد شون هم همینه گلم تو فوحش بدی به هدفشون میرسن ه

❣Mika❣

سلام اسمان دارم میرم ۱۳ ، راستی تو هم ۱۳ سالته ؟

❣Mika❣

بارکلا soorousa به این میگن ادم باشعور ایول داری ❤

Soorousha

بعد تا میان همه قانع بشن تینا میاد میشوره میبره 😂😂 در کل بهترین سنگر سکوته 🤐😁

Soorousha

میکا، من سالهاست دارم میگم ناديده گرفتن اینجور آدما بهترین جوابه، چون باعث میشه بهونه‌ای واسه ادامه دادن کارشون نداشته باشن،

Asman

منچولی مهیارم نیستشون

Asman

بله میکا همینجام نگفتی چند سالته

Asman

ن خوب میگه بذار فحش بده بهشون😂😂😂 اخه یارو که عقل نداره معلوم نی چی مبگه‌رو‌خو نمیشه با عزیزم گلم جواب داد باید برینی بهش تیناهم خو‌برا این کارا حرف نداره هم جوابی به اونا میده هم خنده بر لب ما میاره😂

❣Mika❣

اگه با حرفام موافقین دیگه هرکی حرف بد زد محلش ندیم

❣Mika❣

راستی به اینا میگن طلسم غربی به عربیا اون خطرناکا هم میگن شرقی کلن این دوتا همیشه با هم رقابت دارن ، ولی غربی طلسم سیاه کارامای کمتری داره ، منظور از کارما برگشت به خود هست بس سفید بهتره ، من تجربه زیادی دارم و درباره ی خود نه 😅

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

معرفی سایت های دارک وب

معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#داستان ترسناک یک حمام معمولی
مطالب مرتبط
داستان ترسناک آل در بوران

داستان ترسناک آل در بوران horror6: پدر پدربزرگم من بچه بودم تعریف میکرد توروستا که ازتوابع شازند اراک به نام روستای مالمیر که هرساله حمام ده رو گردشی کرده بودن ازبین اهالی چندتاخا...

داستان ترسناک کیک تولد

داستان ترسناک کیک تولد سلام عزیزان من رضا هستم یک داستانی میخوام براتون تعریف کنم ماله12ساله گیمه مامان و بابام برای من هرسری تولد میگرفتن و کل فامیل خانواده هامون میامدن خونه ?...

ملاقات با جن مسلمان

طریقه ملاقات با اجنه مسلمان هر كس مى خواهد با اجنه مسلمان ملاقات و از اطلاعات آنها استفاده کند، در یک محل پاک و تمیز و تاریک چهارزانو نشسته و سه بار اعوذبالله من الشّیطان ر...

داستان ترسناک چاه شیطان

داستان ترسناک چاه شیطان horror6: سال‌هاست که ساکنین «ماناستاش ریج» از زمینی سخن می‌گویند که چاهی درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد. چاهی مرموز که هاله‌ای از احساس خطر و راز در ...

داستان ترسناک خواب عجیب

داستان ترسناک خواب عجیب horror6: سلام میخوام یچیز واقعی تعریف کنم که شاید ب مضوع پیجتون نیاد ولی واقعیه و همین امروز برام اتفاق افتاده من به هیچ وجه ب چیزای ماورا طبیعه اعتقاد ندار?...

داستان ترسناک خواب بد

داستان ترسناک خواب بد horror6: سلام این خوابی که میخوام تعریف کنم تقریبا واس ۱۰ساله پیش هست و همه چی از همون خواب شروع شدمنو خواهرم که چهارسال ازمن کوچیکتر اتاق مشترک داشتیم و تخت ...

داستان اقامتگاه وحشت

مدتهاست داستانهای خوب شما را میخونم و تصمیم گرفتم منم داستانی واقعی را باهاتون به اشتراک بزارم ممکنه بعضیا بگن داستان آشناست بله درسته چون چند وقت قبل این داستان رو توی لایو زن...

عبور از خلسه

سلام خدمت دوستان امروز می‌خوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم قبل از اون داستان یه کم درباره اتفاق‌هایی که برای من پیش اومده صحبت می‌کنم و همه شما هر جور دوست دارید می‌...

برچسب
#داستان ترسناک
#خشم آرمین
#خاطره ترسناک خشم آرمین
#داستان خشم آرمین
#horror
#horror website
#سایت ترسناک ایرانی
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:754
today: 26
تبلیغ