داستان جک خندان

داستان جک خندان

داستان جک خندان
date: 2020-09-10 23:02:00
  • view: 254 today: 0
  • داستان جک خندان

    تو سال ١٨٠٠ عيد كريسمس بود،لندن،اينگيليس،و تو يه خونه كوچيك كنج شهر يه پسر هفت ساله كوچيك به اسم ايزاك زندگي ميكرد.ايزاك بچه تنهايي بود و حتي يه دوست هم نداشت.وقتي بقيه بچه ها با خونواده شون مشتاقانه ميرفتن درخت كريسمسو برا  كادو بگردم،ايزاك تو زير شيرواني خونه شون تنها نشسته بود.

    مامان باباي ايزاك خيلي فقير بودن،مامانش جزو اون مامان هايي بود كه  خونه ميموند و به ايزاك درس ميداد و پدرش هم پايين لندن تو لنگرگاه كار ميكرد تا بتونه خرج و مخارج زندگيشونو بده،ولي بعد شيفتش همش صرف خوردن مشروب ميشد و بعضي شبا بعد اين كه از همه بار هاي لندن بيرونش كردن،مست،ميرسيد خونه و سر مادر ايزاك داد ميزد. 

    معمولا تا دعوا پيش ميرفت و پدر ايزاك با بي رحمي تمام مادرشو كتك ميزد.ايزاك فقط ساكت موند و زير تختش پنهون ميشد تا زماني كه جيغ و داد ها تموم بشن.

    بعدش ايزاك بيچاره ميتونست با ارامش بخوابه و با خودش فكر ميكرد اگه چند تا دوست خوب داشت،شايد ميتونست خوشحال باشه و مث بقيه بچه هاي لندن بخنده.از شانسش اون كريسمس تنهايي ايزاك توجه يكي از فرشته هاي نگهبان رو به خودش جلب كرد،و فرشته يه هديه خيلي مخصوص واس ايزاك درست كرد...

     

    صب روز بعد كريسمس،ايزاك با طلوع خورشيد بيدار شد و از جعبه ي چوبي اي كه گوشه اتاقش افتاده بود تعجب كرد.چشماش بزرگ شد و هيجان زده بود و ميخواست بدونه كي اين جعبه رنگارنگ و دست ساز رو اينجا گذاشته.اون معمولا هيچ هديه اي از كسي براش نميومد،به خصوص اسباب بازي.

    تنها اسباب بازي هايي كه ايزاك داشت معمولا از تو خيابونا پيدا كرده بود يا تو جوي اب.بعدش ايزاك رفت و جعبه عجيب غريب رو دو دستي گرفت.با دقت روي نقاشي روش كه عكس دلقك بود نگاه كرد.يه نامه هم روش بود و نوشته بود:"براي ايزاك"

    ايزاك روي جعبه رو خوند:"ج-جك خن-خندان در ج-جعبه"ايزاك با خودش فك كرد."جك خندان در جعبه؟"تا به حال اسم جك توي جعبه رو شنيده بود ولي خندان؟نه.ذهن ايزاك با كنجكاوي مشغول جعبه شده بود و اهرم بغل جعبه رو چرخوند.بعدش اهنگ شروع به نواختن كرد همونطور كه اهرم ميچرخيد،ايزاك هم اخرش رو گفت.ولي هيچي اتفاقي نيفتاد."شكسته"ايزاك جعبه رو گذاشت كنار و رفت سراغ رخت لباساش تا به جاي اون لباساي خواب پاره پوره لباساي عاديشو بپوشه.

    يه دفعه ايزاك برگشت و ديد كه جعبه داره به صورت كاملا غير عادي تكون ميخوره و يه دفعه در جعبه باز شد و گاز رنگي همه جا رو گرفت.ايزاك چشماشو خاروند تا ببينه درست ميبينه يا نه.بعد اينكه گاز ها كنار رفتن،يه مرد دراز،با موهاي قرمز،دماغ هرمي و رنگي،لباساي رنگي و دلقك مانند با يه پالتوي پر رنگارنگ رو شونه هاش رو ديد.

    دلقك دستاشو باز كرد و با هيجان گفت"بدوين،بياين!كوجيك و بزرگ!تا بخترين دلقك تاريخ رو ببينيد!اولين،و تنها جك خندان توي جعبه!"

    چشماي ايزاك درخشيد و گفت"تو كي هستي؟"

    اون دلقك پايين اومد و با پوزخند گفت:"خوشحالم كه پرسيدي!من جك خندانم،دوست تازه ات براي هميشه!من جادوييم،من از بازي خسته نميشم،ميتونم ساز هاي مختلفي رو بزنم و با بزرگ شدن تو منم تكامل پيدا ميكنم!به زبون ساده،هر جي تو دوست داشته باشي منم دوست دارم!"(بعدا اگه نفهميدين چي به جي شد دوباره اينجا رو بخونيد تا بفهمين چرا جك بد شد)ايزاك به دلقك نگاه كرد و گفت:"ما ها با هم دوستيم؟"

    جك به بچه نگاه كرد:"دوست؟پسر ما بهترين دوستاي همين!من صرفا جهت دوستي غير خيالي با تو ساخته شدم ايزاك."ايزاك دهنش وا موند:"اسم منو از كجا ميدوني؟"

    جك خنديد و گفت:"معلومه،من كه همه چيزو راجع بهت ميدونم!حالا معرفي به كنار،چطوره بريم جاسوس بازي؟"

    ايزاك خوشحال شد:"جدا؟؟ما ميتونيم با هم بازي كنيم؟؟من خيلي دوست دارم!ولي...ولي نميتونم.مجبورم برم پايين مامانمو برا درس خوندن ببينم"و لبخند ايزاك محو شد.

    جك دستشو گذاشت رو شونه پسر و گفت:"اشكال نداره!من صبر ميكنم تا تو كارت تموم شه و بياي."بعد ايزاك به دلقك لبخند زد و مامانش صداش از طبقه پايين بلند شد.

    "خب من بهتره برم جك!بعد از اين كه كارم تموم شد ميبينمت ديگه باشه؟"و سمت در رفت.

    "حتما بچه!و در ضمن ايزاك."ايزاك برگشت و دلقك بهش چشمم زد و گفت:"بهتره اون لبخندو بيشتر رو لبت ببينم.خيلي بهت مياد."

    ايزاك با خوشحالي خنديد و رفت پايين.ايزاك كل روز به مامانش راجع به دلقك حرف ميزد.هر چند مامانش حتي يه كلمه شو هم باور نميكرد.اخرش ايزاك به زور مامانشو برد تو اتاقش تا شخصا جك رو با چشماي خودش ببينه.از پله ها بالا رفتن و ايزاك در رو وا كرد.

    "ميبيني مامان؟اون همينجا-"و بعدش كه اتاقو بررسي كرد ديد نه نشوني از دلقك هس،نه جعبه اش.مامانش با عصبانيت بهش خيره شد.

    "ولي مامان اون همينج-"تق!مامانش يه سيلي محكم زد تو صورت ايزاك و ايزاك افتاد رو زمين و گريه اش گرفت و لباش هم بهم دوخته شده بود. 

    "اي بچه گستاخ!چطور جرأت كردي به من راجع به يه همچين جيز بچه گونه اي دروغ بگي!كدوم ادم عاقلي مياد تا دوست توي انگل بشه؟تو همين تو زندوني ميموني.از شام هم خبري نيس...

    حالا چي داري كه بگي؟"ايزاك بغضشو خورد و به مامانش گفت"ممنون خانوم."مامانش بازم بهش جشم غره رفت و در اتاقو بست.

    ايزاك كله شو داخل بالشش فرو برد و گريه ميكرد."مشكل چيه،بچه جون؟"يه ندايي اومد.ايزاك زير چشمي نگاه كرد و ديد جك بغل تختش نشسته."تو كجا بودي؟!"ايزاك زمزمه كرد.جك با دستاش موهاي ايراك رو نوازش ميكرد تا حالش بهتر شه.جك اروم بهش گفت:"من قايم شده بودن.نميتونم بزارم مامان بابات منو ببينن.وگرنه ديگه نميزارن با هم بازي كنيم."ايزاك اشكاشو پاك كرد.

    "ببين بچه،متأسفم كه قايم شدم،ولي امشب جبران ميكنم!امشب ميتونيم حسابي با هم بازي كنيم و بخنديم!"جك با لبخند بهش گفت.

    ايزاك بهش نگاه كرد و اروم تأكيد كرد،و يه لبخند كمرنگ رو لبش اومد.اون شب ايزاك و جك يه عالمه بازي كردن و حسابي خنديدن.ايزاك دست تكون ميداد جك همه سربازاي اسباب بازيو زنده ميكرد و ايزاك همونجور با تعجب نگاهشون ميكرد.بعد جك برا ايزاك داستاناي روحي و ترسناك تعريف كرد.

    ايزاك از جك پرسيد ةه ايا يه روحه يا نه،و جك براش توضيح داد كه چجور اون اصن مال اين دنيا نيس.اخر شب جك دستشو كرد تو جيبش و يه عالمه ابنبات در اورد و به ايزاك دادتا بخوره،ايزاك هم به وجداومد وقتي اولين ابنبات هاي عمرشو خورد.ايزاك اينقد اون شب خنديد كه ديگه فك كرد همه چي عوض شده...حدزقل تا اتفاق سه ماه بعدش...

    هوا به طور خوشايندي گرم و افتابي بود،كه يه خرده كمياب بود.ايزاك با كمك اون دوست غير خياليش تونست تكاليفشو زود انجام بده و بره بيرون تا يه خرده بازي كنه.همه چيز اروم پيش ميرفت و اون دو تا دوست با هم داشتن دزد دريايي بازي درميارردن تا زماني كه گربه همسايه وارد حياطشون شد.

    "اخ جون!يه جاسوس دشمن نزديك استار بورد!"

    "اي اي كاپيتان ايزاك!الان ميگيريمش!"دستيار اول،كاپيتان جكي تو بهترين لهجه دزد دريايي كه بلد بود گفت.جك دستاشو دراز كرد و گربه رو گرفت و فشار داد،گربه هم به طور طبيعي داشت دست و پا ميزد.

    "نزار در بره!وگرنه يه كار ميكنم كه عين چلزق ها راه بري!"ايزاك گفت.

    جك همينطور اون گربه بدبختو فشار ميداد.دستتشو دورش جوري دراز كرده و پيچوندن بود ةه انگار اناكوندا گرفتتش.(يه نوع مار دراز)جك همينطور فشارش داد،تا جشماي حيوون بدبخت از جاش دراومد و جك بالاخره ولش كرد.جسد اون گربه همونطور به صورت له شده رو زمين چمن خونه ايزاك اينا افتادو بعد يه مكث طولاني،ايزاك خنديد.

    "ههههه.مث كه گربه ها واقعا نه تا جون ندارن!"جك هم اروم خنديد.

    "اره بچه،ولي ميگم اگه همسايه ها جسد گربه مرده رو تو حياط خونتون پيدا كنن دردسر ساز نميشه؟"ايزاك سريع خنده شو بريد.

    "اي واي راست ميگي!اشكال نداره دوباره پرتش ميكنيم تو حياط اونور؟!"و همونطور كه ايزاك با ترس بيل رو ورداشت و جشد گربه رو باهاش پرت كرد اونور حياط و جفتشون رفتن بالا تو اتاق ايزاك و منتظر موندن.

    بعد يه ساعت صداي مادر ايزاك بلند شد.جفتشون هيچي نگفتن و ايزاك تنهايي از پله ها پايين رفت تا ببينه قراره چه بلايي سرش بياد.جك داد و فرياد هاي زيادي شنيد ولي نتونست بفهمه كه چي ميگن.بعد نيم ساعت ايزاك با چشماي گريون بركشت تو اتاقش."خب؟"جك با نا ارومي گفت."من سعي كردم بهش بگم كه كار تو بوده،ولي باور نكرد...ميگفت كه تو وجود نداري..."ايزاك گفت.جك اخماش تو هم رفت و ميدونست كه همه اينا تقصير اونه.

    "ايزاك از آستينش استفاده كرد تا اشكاشو پاك كنه."اونا منو امشب ميفرستن مدرسه شبانه روزي.تو هم نميتوني باهام بياي."جك شوكه شد."چي؟؟چرا نميتونم بيام؟كجا برم؟"ايزاك هيجي نگفت فقط به اون جعبه قديمي و رنگارنگ اشاره كرد.

    "برگردم اون تو؟اخه اونطوري ديگه نميتونم بيرون بيام تا زماني كه..."ايزاك اشكاشو پاك كرد و گفت:"نترس جك.من هر وقت ازاد شدم ميام تا ازادت كنم!"جك هم به ايزاك گفت:"من هم همينجا منتظر ميمونم بچه."جك بهش لبخند زد و يه قطره اشك از گونه هاش پايين اومد.رفت سمت جعبه و با يه گازي كه از جعبه خارج شد دوباره برگشت تو جعبه،و نميتونست تا زماني كه يكي باز كنه جعبه رو ازاد بشه.

    اون شب ايزاك رو به مدرسه شبانه روزي فرستادن.واسه اولين بار جك تو كل عمرش احساس تنهايي ميكرد.حتي وقتي كه توي جعبه بود ميتونست دور و برشو ببينه پس منتظر ميموند تا ايزاك برگرده،و هر روز اتاق قديمي تر و خاكي تر ميشد.يكي از كارايي هاي جك اين بود كه دوست ايزاك باشه،ولي الان روز به روز،ماه به ماه،جك منتظر دوستش ميموند.مامان باباش اتاق بالا نميومدن،واس همين تنها راهي كه جك ميتونست تشخيص بده هستن دعوا هاي هميشگي شون بود.

    زندكي جك تبديل شده بود به تنهايي و افسردكي محض.همونطور كه سال ها ميگذشت،رنگ هاي جك هم كمرنگ تر ميشدن تا جايي كه فقط دو رنگ براش مونده بود:سياه و سفيد.براي هميشه تو اون جعبه گير كرده بود.

    سيزده سال گذشت و پدر ايزاك به خونه بركشت،مث هميشه مست بود،و دعواش با زنش تا ضرب و شتم ادامه پيدا كرد ولي ايندفعه مادر ايزاك پا نشد.پدرش مادرشو تا حد مرگ زده بود.صبح روز بعد اون به اعدام محكوم شد.با مرگ والدين ايزاك بيست ساله،اون خونه ارثي بهش رسيد،همون خونه اي كه توش دوران بچگيش رو گذرونده بود.جك خندان خوشحال شد كه بالاخره پاي هم بازي قديميش رو بعد سيزده سال ميشنوه كه مياد بالاي پله ها،ولي اين اون قولي نبود كه ايزاك به جك داده بود.

    ايزاك تغيير كرده بود.نه تنها بزرگ شده بود،بلكه به نظر ميرسيد يه قيافه عبوس و عجيبي به خودش گرفته.اون ديگه اون پسر با اميد و سرزنده اي كه جك اون همه سال قبل ديده بود نبود.جك مشتاقانه منتظر بود تا هم بازيش اونو از زندانش ازاد كنه،ولي همونجا بدون هيچ توجهي باقي موند،بين يه عالمه ات اشغال دور ريختني ديگه.

    ايزاك كلا دوست دوران بچگيش رو يادش رفته بود،و كل سازه هاي خاطرات بچه گيش خراب شده بود.جالب اينجاست بعد اون اتفاق جك تنها حسي كه بهش دست داد...هيجي نبود.اون پوك شده بود،بعد سيزده سال منتظر موندن،تغيير رنگ و بدبختي،جك رو تو هوون جعبه بدون هيچ احساسي ول كرد.

    روز بعد ايزاك رفت سركار كه به عنوان يه خياط كار ميكرد،اشيا مردمو درست ميكرد.جك ساعت ها تو فكر فرو رفته بود.اون شب،ايزاك مست پاشو تو خونه گذاشته بود.منتها ايندفعه يه مهموني هم داشت.يه دختر،موهاي بلوند،چشماي ابي فيروزه اي،و يه لبخند كه قلب ها رو عاشق خودش ميكرد.جك توجهش به مهمون اون شب جلب شده بود."اين كيه ديگه؟هم بازي جديد؟ايزاك نيازي به هم بازي نداشت كه من تنها دوستش بودم.

    "جك با خودش از درون اون زندان جهنمي فكر ميكرد.ايزاك دختر رو بهراتاقش برد و راجع به لندن حرف زدن،بعدش ايزاك يه جك از هواي لندن ساخت و جفتشون خنديدن.بعدش جك با حسادت به ايزاك و دوست جديدش نگاه كرد.اونا به چشماي خمديگه زل زدن،خم شدن و همديگه رو بوسيدن.

    جك كاملا قاطي كرده بود،چون تا حالا همچين جيزي نديده بود.بعد از يه مدت از بي جنبه بازي ايزاك،دختر به ايزاك سيلي زد و بعدش مست بودن ايزاك تبديل به خشمش شد.

    ايزاك دختر رو زد و از دماغش يه مايع قرمزي بيرون اومد.جك با خودش فكر كرد"اين ديگه چيه،يه بازي جديد؟"و به صحنه هاي خشونت اميز چشم دوخت.

    دختر كه سعي ميكرد فرار كنه(اين قسمتا سانسور شد به دلايلي😑)ايزاك جلوشو گرفت و با يه سيخ بلند تا ميتونست زد تو سر دختره،و جمجمه دختره وا شد و خون همه اتاقو گرفت،حتي چند قطره رو جعبه جك ريخت،كه داشت با لذت نگاه ميكرد و بالاخره بعد سيزده سال،لبخند زد،تا جايي كه داشت از تو جعبه اش ميخنديد.

    "چه بازي جالبي!"همونطور كه ميديد موهاي دختر به خون اغشته ميشه گفت.

    بعد اينكه ايزاك اروم گرفت،فهميد كه بايد بدن دختر رو مخفي كنه.اوردش تو اتاق،انداختش رو تخت و ولش كرد و رفت طبقه پايين و در رو قفل كرد و رفت.دقيقت يه روز بعد برگشت و با يه قوطي اهني و وسايل دوختن اومد و بعدش تخت رو به همراه دختر جا به جا كرد.نه تنها فضا زياد شد،بلكه به جك هم يه منظره خيلي خوب ميداد.

    بعدشم ايزاك بازي جديدشو شروع كرد.همه ات اشغالا و وسايل كاريشو رو يه مير بغل خودش گذاشت.چاقو،نخ و سوزن،خيلي چيزا.پوست دختر رو كند،اعضاي بدنشو قطع كرد،و خيلي كاراي وحشتناك ديگه.اخرشم تو كانال فاضلاب دختر رو دفن كرد.

    تا سه روز بعد جك فقط كاراي ايزاك رو نگاه ميكرد كه از استخونا و اجزاي ديگه دختر يه صندلي ميساخت.بعد از تموم شدن ساخت صندلي،ايزاك واضي و جك تحت تأثير خلاقيت دوست قديميش قرار گرفته بود،و بعد اون ايزاك حتي دست به الكل هم نميزد.بلكه دنبال يه چيز ديگه بود.

    بعدش به جون يه پسره شيش هفت ساله افتاد.بعد اينكه كارش باهاش تموم شد،حرفاي "انگل بي خاصيت"رو رو سينه پسر نوشت.

    بعدش يه زن نابينا رو گير اورد و هر كاري دلش ميخواست باهاش كرد،اخرشم اونو به يه كيسه بكس تبديل كرد.همينطور كه پيش ميرفت ادماي بدشانس بيشتري راه

    ایجاد مقاله
    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    ارسال شد

    Confirmed By dictator ScaryLand
    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    11

    Room 6

    TINA

    سروشا هلاک شد

    TINA

    سروشااااااااااا

    Soorousha

    تینااااا

    Sabet

    بسه دیگه اینجا رو سیاسی نکنیم 😂😂😂

    Sabet

    چون این فرمایشاتش واسه مردها بود نع زندها😂😂

    Sabet

    بعد این همه استادیوم ومیدون بزرگ ازادی .یارو مستقیم میره بهشت زهرا

    Sabet

    اب وبرق و وحمل نقل مجانی که مردها لازم ندارن 😂 واقعا نفهمیدین

    Sabet

    درضمن خمینی به هر حرفی ک زده عمل مرده

    Sabet

    خدا کنه یه جرقه ایی بشه ،تا ما حداقل حقوق اولیه امون برسیم

    Sabet

    سلام، اگه این وضعیت ادامه دار بشه وبدتر هم بشه ،ملت داغون میشن

    Soorousha

    Tinaaaaaa

    Horror Book

    😁

    Yoha

    ایران اگه تا چند ساله دیگه همینجوری بشه مردم از قحطی میمیرن

    Yoha

    اون موقعی حجاب آزاد بود هر کی میخواست داشت هر کی که دوست نداش نمیپوشید

    Yoha

    😂😂😂

    Yoha

    روحانی میگه الان ما از همه نظر با آلمان یکی هستیم

    Yoha

    بعد یک عده نفهم میگن جانم فدای رهبر

    Yoha

    مردمی که رو گاز خوابیدن دارن از بدبختی و گشنگی میمیرن

    Yoha

    تازه دارن تاریخمون رو داغون میکنن تو موزه انگایسی که یک تیکه از مجسمه های تخت جمشید توشه از دیویست متری نمیتونی ببینی یه عالمه دستگاه دارن که اونا خراب نشن بعد اینجا همینطوری گذاشتن روی یه میز و اسمشو گذاشتن روش هر کی بخواد میزاره زیر بغلشو الفرار

    Yoha

    مردم همه بی فرهنگ شدن

    Yoha

    ولی کسی که ادعارمیکرد گاز و آب و برق قراره مجانی بشه اومد رید به کشور و فرهنگ و تاریخمون😐😐😐

    Yoha

    پول ما عین دلار بود همه جا کار میکرد

    Yoha

    مشهد سیتی سال ۲۵۵۰ شاهنشاهی

    Yoha

    مشهد میشد مشهد سیتی

    Yoha

    اگه شاه نمیرفت ما تو کل دنیا قوی بودیم

    Yoha

    زندگیمون عین آمریکایی ها بود

    Yoha

    ایرانی ها در سال ۵۷ خودکشی دست جمعی کردن😐

    Yoha

    همه ی این ویژگی هایی که گفتی مخصوص یک ایرانیه😁

    Sabet

    من رفتم یوتیوب😄

    Sabet

    با خیال وقصه نمیشه شکمتو سیر نگهداری ،

    Sabet

    چون وقتی همه امیدت به کسی باشه واونم شونه خالی کنه ،تو دردسر میفتی

    Sabet

    سعی کن پس انداز کنی یه سرمایه جور کنی ،و امیدم به کسی نداشته باشی

    Sabet

    خلاصه ک تا هنوز بدبختی پشت بدبختی تا وقت داری ،تا شانس داری

    Sabet

    ازدواج کردم ،دستم خالی شد ،یهو پشتم خالی شد .....

    Sabet

    من به شخصه یه خرحمالیهایی کردم وبازم عقب موندم بدهکار شدم.....

    Sabet

    اولا اینجا ایرانه دوما نابرده رنج گنج میسر نمیشه

    Sabet

    سعی کن با رویا زندگی نکنی

    Sabet

    Sabet

    Sabet

    این نویسندگی برات نون اب نمیشه

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
    Best Views
    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

    سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

    از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

    خانه اجنه در کلاردشت

    خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا


    Today Show#
    #داستان ترسناک یک حمام معمولی
    #فیلم ترسناک Nagina 1986 (ملکه مارها)
    #فیلم ترسناک Hounds of Love 2016
    #فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)
    #درگاه دارک وب
    Related Posts
    داستان ترسناک انگشتر وحشت

    داستان ترسناک انگشتر وحشت horror6: مردی مردشور در کوچه ای قدیمی زندگی میکرد وقتی از قبرستان ب خانه برمیگشت در کوچه دید که در باغی باز است کنجکاو شد و نزدیک تر رفت نا گهان مردی هیکلی...

    داستان ترسناک آرامش برای روح ترانه (فصل اول)

    داستان ترسناک آرامش برای روح ترانه (فصل اول) horror6: بعد از سفر به جنگل ویسادار ، وقتی که به تهران رسیدیم و موقع پیاده شدن رسید ، هیچکدوم از ما چند نفر دوست نداشتیم ، از همدیگه جدا ب...

    داستان ترسناک روز برفی

    دخترعمه من معلم ابتدایی هستن،حدود پانزده سال پیش ایشون مجرد بودن و توی روستاهای دورافتاده خدمت میکردن،البته تنها نبودن ،ی چندنفر خانم همکار هم باایشون توی روستا هم خونه بودن،...

    خاطره ترسناک گاز گرفتگی

    سلام .رویاهستم از بابل... سال ۹۷ یک هفته مونده بود به مراسم عروسیمون جهزیه رو بردیم خونه چون خونه عروس بود خانوادم گفتن اینروزها دزد فراوونه و کلید رو بگیرین شب خونه خودتون بخوا...

    داستان ترسناک سایه های جن

    ا دست و پاهای کج و کوله که پاهاشون از قوزک پا به پایین برعکس پای انسانها است توصیف کرده اند و بعضی ها هم انها رو کوتاه قد دیده اند با این اوصاف میشه نتیجه گرفت که تنوع جنیان زیاد بوده حتی گونه ای از جنیان هم هستند که داخل دریا و اقیانوسها زندگی میکنند که نیم بدن انسان و نیم دیگر انها بدن ماهی دارند لای انگشتهای دست انها هم دارای پرده میباشد یعنی همان پری های دریایی گونه ای از جنیان میباشندبه نظر من پری های دریایی هم گونه ای از جنهاهستند و در مورد این نوع از جنیان داستانهای زیادی توی کشورهای مختلف وجود دارد خاطره ای که در مورد جن داشتم بر میگرده به دوران کودکیم اونموقع سنم کم بود و داستانهایی که اطرافیانم از جن برای همدیگه تعریف میکردند این بود که قبل از اینکه کسی جن رو ببینه اول سایه ی جن رو میبینه که بعد از مرور زمان جن خودش رو کم کم به شخص مورد نظر نشون میده من بعد از امتحانات خرداد ماه مثل هر سال سه ماه رو رفته بودم روستا تا هم سرگرم بشم وهمم به پدر بزرگ و مادربزرگم کمکی باشم یک روز غروب داخل باغ داشتم میوه میچیدم هوا گرگ و میش بود همینطور تو حال و هوای خودم بودم که یکهو احساس کردم هوای اطرافم یکجوری شده اون لحظه احساس ترس کردم و همینطور به دور و اطرافم نگاه میکردم ولی چیزی ندیدم از شدت ترس باغ حرکت کردم تا به خونه برم همینطور که داشتم به طرف خونه میرفتم یک سایه ای نظر منو جلب کرد تو همون هنگام با دقت بیشتری به سایه نگاه کردم دیدم اشتباه نمیکنم اون سایه همینطور دنبال من با فاصله ی ده متری لای درختها دنبال من حرکت میکرد بعد از اینکه مطمین شدم اشتباه نمیکنم با سرعت بیشتری پا به فرار گذاشتم و چند دقیقه با سرعت خیلی زیاد به سمت خونه دویدم و اون سایه همینطور دنبال من حرکت میکرد توی این مدت هم چند بار رنگ سایه از سیاهی به سفید ی تغییر کرده بود من بعد از عبور از اون نقطه به خونه رسیدم پدربزرگم جلوی خونه زیر یک درخت نشسته بود بعد از دیدن پدربزرگم ترسم کمتر شد و دوان دوان رفتم کنارش نشستم و به طرف سایه چشم دوختم دیدم اون سایه با رنگ سفید کنار یک درختی ایستاده در عرض چند ثانیه خود به خود محو شد دوان دوان خودمو رسوندن به خونه با دیدن پدربزرگم حالم احساس امنیت کردم با چشمام اون سایه رو دنبال کردم و دیدم کنار یک درخت ایستاده و سایه او کم کم روشن و سفید شده بود و درعرض چند ثانیه محو شد پدر بزرگم بادیدن رنگ و روی من رو به طرف من کرد و با لحن تندی گفت چند بار بهت بگم تنها تو باغ نرو منم همون لحظه شروع به گریه کردن کردم و معذرت خواهی کردم پدر بزرگمم دستی به سرم کشید و گفت اگه تکرار کنم منو بر میگردونه به شهر بعد از من علت فرار کردنم رو سوال کرد و منم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم بعد پدر بزرگم از من سوال کرد که ایا اون جن یا شبح اسم تو رو هم صدا کرد منم گفتم نه پدر بزرگم بعد از جواب من کمی خوشحال شد و گفت که دیگه هیچ وقت نباید حتی روز روشن تنهایی تو باغ قدم بزنم چون توی روستا و باغ مرد آزما وجود داره و هر کی رو تنها گیر بیاره تا حد مرگ میترسونه ...

    داستان ترسناک خانواده

    داستان ترسناک خانواده در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردیم که دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس ...

    داستان ترسناک زن قد کوتاه

    داستان ترسناک زن قد کوتاه    پدر من کسب و کارش تو ورامینه و در یکی از روستاهای اطراف ورامین از قدیم قدیما یه خونه باغ به پدرم ارث رسیده که تا چندسال پیش که مادربزرگمم زنده...

    داستان ترسناک خبیث حسود

    داستان ترسناک خبیث حسود food: سال ۸۸ مشهد بودم.توی یه خونه که حداقل ساختش سی سال پیش بود.خانومم و پسرم رفته بودن شهرستان و منم به خاطر کارم ساعت دو و سه صبح با پسر خالم میرفتم خونه.ی...

    Tags
    #داستان
    #داستان ترسناک
    #کرپی پاستا
    #داستان وحشت
    #horror
    #horror website
    #سایت ترسناک ایرانی
    Categories
    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
    تبلیغ
    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو