داستان ترسناک خانواده مرموز

داستان ترسناک خانواده مرموز

داستان ترسناک خانواده مرموز
date: 2020-07-24 22:32:10
  • view: 69 today: 2
  • داستان ترسناک خانواده مرموز

    دقیقا پارسال اول تابستون بود که قرار شد با خواهرم بریم دبی خونه دوستم . اسم دوستم معفوظه بود که ازدواج کرده بود و رفته بود اونجا و دو تا بچه داشت هر وقت که تو واتساپ باهاش صحبت میکردم بنده خدا خیلی اصرار میکرد که بیا اینجا و دلم برات تنگ شده . بلاخره ما هم تصمیم گرفتیم بریم . وقتی رسیدیم خودش به همراه شوهرش اومده بود فرودگاه . خیلی خوشحال بود برام تازگی داشت مطمین بود تو این سفر بهم خیلی خوش میگذره .
    شوهرش که فارسی اصلا بلد نبود ولی اونم معلوم بود خوشحاله وقتی رسیدیم خونشو ن زیاد بزرگ نبود . دو خوابه بود چند ساعت از رسیدنمون نگذشته بود که خواهر شوهر دوستم همراه با دختراش اومدن اونجا .

    همون لحظه که وارد شدن ، دختره بزرگش اومد سمته منو با فارسی خیلی شکسته و درهم حالیم کرد که تو خوبی من و خواهرهام از تو خوشمون اومده ، منم تشکر کردم زمانی که شام خوردیم اونا هم رفتن خونشون ما هم خوابیدیم .
    فردا صبح زود با صدای در هممون بیدار شدیم دیدم بازم همون دخترست که اومده و به زن داییش که دوستم بود گفت بگو ایرانیه بیاد ، منم از کلمه ایرانیه خندم گرفته بود . رفتم دم در به زور دسته من و کشید و به زنداییش میگفت این باید بیاد خونه ی ما این مهمان ماست . منم نگاه دوستم کردم اونم گفت باشه باهاش برو ولی زودی بگو برگردوننت .

    خونشون دو سه کوچه فاصله داشت با خونه دوستم وقتی رسیدم در خونشون یه خونه ویلایی خیلی خیلی بزرگی بود وقتی وارد حیاط شدم صدای بلند قرآن که انگاری از ضبط صوتی که بالای پشت بام گذاشته بود پخش میشد . خیلی تعجب کردم ، ولی دلیلشو نمیدونستم ، فکر کنم از همون زمان وارد شدن به حیاط گرفتاری هام شروع شد مادر و خواهرهاش کلی از وجودم خوشحال بودن و کلی پذیرایی کردن . مادرشون که فارس بود با اینکه ته لهجه عربی داشت ولی قشنگ متوجه حرفهاش میشدم . مادرشون گفت دخترهام میگن خیلی خیلی از تو خوششون اومده و تو مدتی که اینجا هستی خونه ما بمون چون من که پسری ندارم ، همین چند تا دخترم هستن و شوهرم هم رفته ماموریت ،
    منم گفتم نه اومدم پیش دوستم و خواهرم اونجاست ، گفت دخترها میرن وسایلتو و خواهرتم میارن ، منم دیدم اینقدر اصرار میکنن چیزی نگفتم ، یه دختر کوچیک هم داشتن که از وقتی نشسته بودم یه جوری نگام میکرد و میخندید ، منم هر لحظه که چشمام بهش میافتاد لبخند میزدم .
    عصر موقع نماز بلند شدم دست نماز بگیرم وقتی جانماز رو برداشتم رفتم تو اتاق دیدم دختر کوچیکه هم اومد

    تو اتاق وقتی شروع به رکوع و سجده میرفتم دختره می اومد رو کولم و گلومو سفت فشار میداد ، بعد نماز بهش گفتم چرا اینکارو میکنی و از صورتش خودم ترسیدم ، چون نمیدونست چی بهش میگم و خنده های شیطونی میکرد زود جا نماز و جمع کردم رفتم تو جمع ولی به خواهرم گفتم من از این خونه میترسم ، از مادر خانواده پرسیدم این موقع شب چرا ضبط رو خاموش نمیکنید خسته نشدید از صدای بلندش گفت خیره این و اصلا خاموش نمیکنیم و عادیه ، نمیدونستم دیگه چی بگم شب خوابیدیم ، اتفاق خاصی نیوفتاد تا فردا ظهر که دوستم اومد دنبالم گفت این مهمانه منه و بخاطر من اومده باید خونه ی من باشه ولی دخترها کلی التماس کردن منم با دوستم کلی خندیدیم ، گفتم نمیدونستم اینقدر مهمم و اینقدر خواستار دارم اگه میدونستم زودتر میاومدم ،
    بازم ما تو اون خونه موندیم و داستانم از فردا شب شروع شد ، دوستم انگاری برای اینا تعریف کرده بود که من آرایشگری بلدم چون دختر بزرگه که اسمش بدریه بود اومد و دست آورد تو موهاش گفت موهای من و قشنگ کن وقتی موهاشو باز کرد یه موهای صاف و بلند تا زیر باسن داشت گفتم چشم بزار شب انجام میدم ، ساعته یازده بود که شروع کردیم به رنگ زدن ، مادرش و خواهرش رفتن خوابیدن ولی خواهر کوچیکه آخره حیاط انگاری داشت بازی میکرد ولی انگاری با کسایی واقعی حرف میزد و بازی میکرد ،
    نگاه خواهرم کردم و گفتم بخدا این خانواده یه چیزیشون میشه طبیعی نیستن عجب اشتباهی کردیم نرفتیم خونه دوستم خیلی میترسم ، هم از این صدای بلند قرآن که شبانه روز تو گوشمه هم از این بچه نکبت که هر وقت نگام میکنه کله وجودم میلرزه ، خواهرم گفت الکی شلوغش نکن منم دیگه چیزی نگفتم . مشغول رنگ زدن به موهای بدریه بودم وقتی یه دور رنگ زدم کل موهاشو بعد از یه مدت بهش گفتم برو بشور تا خشک بشه و دوباره رنگ بزنم وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش که موهاشو خشک کنه که انگاری خودشو تو آینه دیده بود فقط برا یه لحظه دیدم صدای جیغ های وحشتناکی از تو خونه می اومد . من از ترس دیگه تکون نمیخوردم خواهرم رفت تو خونه و دید مادرش بیدار شده و سعی میکنه دخترشو ساکت کنه و بزور داشت می آوردش تو حیاط ، وقتی آوردش تو حیاط من وقتی دیدمش از ترس کم مونده بود سکته کنم مثله یه آدم آهنی که چسبیده باشه به یه آهن ربای قوی حتی نمیتونستم پلک بزنم ، چون بدریه انگاری گردنش شکسته باشه چون گردنش کلا کج شده بود و کلا دهنشو صورتش مثله یه پیر زن صد ساله چروک شده بود ، مثل یه حیون چهار دست و پا انگاری سگ یا روباه شده بود و دیگه عربی حرف نمیزد انگاری به زبون هندی یا یه زبون عجیب دیگه حرف میزد

    اینقدر وحشتناک شده بود که من از ترس فقط اشک هام میریخت دیگه مطمین بودم ، نفس هام به شماره افتاد فقط چسبیده بودم به دیوار و باصدای بلند گریه میکردم ، مادرش و خواهرش نمیتونستن ساکتش کنن . خواهرم از مادرش میپرسید تو رو خدا چی شده مادره توضیح داد که بدریه میگه اونا از این رنگ مو خوششون نیومده .

    برا یه لحظه دیدم بچه کوچیکه هم از زیر ماشین اومده بیرون و رفته رو سقف ماشین و شروع به خنده های شیطانی میکنه انگاری یه خانم مسن میخنده وقتی اینارو دیدم با تمام وجود جیغ میزدم بسکی ترسیده بودم ، مادره همش به خواهرم میگفت تو رو خدا بیا بدریه رو ببریم تو مهمانسرا که آخره حیاطه همش میگفت به خواهرت بگو ساکت بشه گرفتار میشیم اینا عادین خدا نکنه اون بیدار بشه وقتی اینو شنیدم انگاری سکته کامل کنم دیگه صدام قطع شد و فقط نشستم رو زمین گفتم خدایا غلط کردم فقط از این دیونه خونه نجاتم بده ،
    به هر زوری بود بدریه رو بردن تو اتاق ولی هنوز داشت به همون زبون حرف میزد انگاری وسط حرفهاش اسم منم میاورد . مادره اومد گفت بدریه تو رو میخواد منم با جیغ گفتم غلط میکنه ، تو رو خدا بگید من مردم .

    بگید نیستم و دویدم رفتم تو اتاق خواب و دنبال گوشیم میگشتم ، بزور گوشیمو پیدا کردم و به دوستم زنگ زدم و با گریه گفتم تو رو خدا زودی بیا بعد به زور خودمو جا دادم زیره تخت دیگه حس میکردم تو خونه وحشت هستم . خواهرم اومده بود تو اتاق و دنبالم میگشت همش میگفت نترس تموم شد نترس ولی من از اونم میترسیدم گفتم نکنه مثل فیلم وحشتناک ها اونم اونجوری شده و دنباله من میگرده . دیگه مغزم بهم فرمون نمیداد بعد از اینکه خواهرم کل خونه رو گشت دوباره اومد تو اتاق گفت کجایی دختر تو رو خدا بیا بیرون با ترس و لرز گفتم من اینجام همون لحظه دوستم هم رسید تا من رو تو اون حالت دید گفت بخدا عادیه نترس تقصیره منه باید قبل از این اتفاق ها برات همه چیز رو توضیح میدادم باید میگفتم تو خانواده شوهرم این چیزها عادیه . منم اولش مثل تو بودم ولی دیگه نمیترسم فکر نمیکردم تا وقتی شما اینجایید این اتفاق بیوفته .

    من فقط نگاش میکردم ، انگاری شوکه شده بودم تو همین حالت بودم که در باز شد و مادرش اومد تو اتاق و نگاه من کرد و گفت خاله تو رو خدا بزار بدریه بیاد پیشت ببینتت تا آروم بشه همش اسم تو رو میاره رفتم سمتش دستشو بووسیدم و گفتم نه تو رو خدا ، نه تو رو خدا نزار بیاد اگه بیاد مطمئن باش میمیرم . گفت نه همش بینه حرفهاش میگه میوه بیاره براتو مادره میگفت تو فقط ساکت بشین تا این بیاد تو اتاق و بره ، دوستم و خواهرم هم اصرار میکردن که چیزی نگو تا بیاد و بره

    منم دیگه انگاری لال شده بودم فقط چشمهامو بستم که چیزی نبینم وقتی اومد تو اتاق اینقدر جو اتاق سنگین شد که اونا هم بعد میگفتن حس منو داشتن ، اومد تو اتاق حس میکردم بالای سرم ایستاده چون شروع کرد به ناز کردن موهام بعد با دو دست سرم رو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ، دیگه مطمئن بودم از ترس مردم و دیگه روحم تو این دنیا نیست حتی نفس هم نمیکشیدم فقط با تمام وجودم میگفتم خدا تمومش کن کشش ندارم .
    تعجب میکردم چرا غش نمیکنم از ترس بعد پنج دقیقه صدای مادره رو شنیدم که میگفت این میوه ها رو ازش بگیر و مادره بزور دسته من رو باز کرد و میوه ها رو گذاشت کف دستم و از اتاق خارج شدن .

    دوستمو و خواهرم هم خارج شدن ، انگاری خونه تو سکوت کامل فرو رفته بود و دیگه صبح شده بود و انگاری من سنگ شده بودم چون نه دوست داشتم تکون بخورم نه حرف بزنم فقط زل زده بودم به روبروم حتی میترسیدم دراز بکشم منتظره خواهرم و دوستم بودم وقتی اونا برگشتن تو اتاق به دوستم گفتم زود باش بریم خونت ،
    گفت باشه میریم صبر کن زنگ زدن مغازه رنگ مشکی بیارن موهای اینو مشکی کنم میریم به دوستم گفتم خدا لعنتت کنه اصلا یه درصد فکر نکن من رنگ مشکی به موهای این از ما بهترون یا اجنه میزنم گفت نه بابا دیگه نترس گفتیم از این رنگ شامپویی ها بیارن که بزنه تو حموم و بشوره بعد زودی میریم خونه بعد چند دقیقه صدای ایفون اومد و مادرشون رفت در خونه رنگ رو گرفت و انگاری رفتن زدن به موهاش .
    انگار نه انگار تو اون خونه اتفاقی افتاده بود بعد مادره اومد به من و خواهرم گفت تو رو خدا در مورد اتفاق دیشب اصلا تو این خونه مخصوصا جلو بدریه حرفی نزنید چون اصلا یادش نمیاد ، بدبخت خواهرم همش میگفت چشم ، من حتی نای حرف زدن هم نداشتم فقط میخواستم از اون خونه برم به دوستم اشاره کردم بلند شو همش میترسیدم برم تو حیاط و بدریه رو ببینم .

    مادرش اصرار میکرد نرید به دوستم گفتم اگه بمیرم یه ساعته دیگه تو این خونه نمیمونم . خواهرمو فرستاوم گفت بدریه تو اتاقه بیا بریم وقتی رسیدم خونه دوستم کلی گریه کردم ، دیگه بسکی گریه کرده بودم چشمام باز نمیشد از خستگی و استرس نمیدونم کی خوابم برده بود ، وقتی بیدار شدم فردا شب بود باور نمیکردم اینقدر خوابیده باشم وقتی رفتم تو هال بودن تا من رو دیدن کلی خندیدن . منم نمیدونم اون موقع از استرس عصبی بود که با صدای بلند میخندیدم ، واقعا میخندیدم چون نمیخواستم یاده اتفاق ها بیفتم .
    دوستم میگفت بدریه ده بار زنگ زده ، سه بار هم اومده دنبالت ، گفتم خوابیدی ناراحت بوده که چرا از خونشون رفتی ، جیغ بلندی کشیدم و گفتم بهش میگفتی گفتم بهش میگفتی شب پتو کم بوده سردش شده اومده خونه ما عجب دیوانه های تخیلی هستن گفتم باید از خدا نترسم اگه یه زمانی حتی سایه م اطرافه خونشون بیفته ، دوستم گفت کلا خونه اینا داره واسه همین از صبح تا شب صوت قرآن تو خونشونه ولی بازم چاره کاره اینا نمیکنه ، گفت برو خدارو شکر کن دختر دومیه بیدار نشده . دیگه حتی نمیخواستم صدای دوستمو بشنوم .

    گفتم من بازم باید بخوابم رفتم تو اتاق و در رو بستم ، چند ساعت دیگه هم خوابیدم .
    با صدای در اتاق چشمامو باز کردم ، وقتی خواهرمو دیدم با یه لحن مظلومانه ای گفتم تو رو خدا برو ببین میشه زودتر برگردیم ، گفت ما ویزای چهارده روزه گرفتیم ولی اگه تو میخوای به دوستت میگم بره ببینه ، خواهرم با خنده گفت میخوای اشکتو در بیارم گفتم دیگه چی شده ، گفت بدریه اومده دنبالت تو اتاق نشسته همش میگه تا تو رو نبینه از اینجا نمیره میخواد دلیله رفتنتو بدونه ، میگه نکنه اتفاقی افتاده و تو ازشون ناراحتی .

    بلند شدم نشستم گفتم یا علی ، یا علی غلط کردم اومدم اینجا فقط نجاتم بده خواهرم خندید و گفت ، چته دیونه شلوغش نگن مگه مادرش نگفت این چیزی یادش نمیاد از اون اتفاق . اصلا چیزی نگو اگه میخوای دوباره بدبخت بشی بیا یه کلمه حرف بزن تا این بار بخورتت . بعد با خنده از اتاق رفت بیرون . همش صلوات میفرستم و ناخداگاه نفرینش میکردم و میگفتم کاشکی بمیره خلاص بشم .

    دیدم اسممو داره صدا میزنه گفتم برم بیرون تا نیومده تو اتاق و تنهایی گیرم بندازه رفتم بیرون تا من رو دید اومد سمتمو گرفتم تو بغل و شروع کرد به بوس کردنم ، خواهرم و دوستم فقط میخندیدن منم مثله بچه های ساکت و مودب فقط لبخند میزدم . رو به دوستم کرد و گفت من و دوستم منظورش به من بدبخت بود ، گفت عصر میریم مرکز خرید بعد سینما یا مکان تفریحی ، بازم لبخند زدم ولی این بار اشک هام هم میریخت ، دوستم هم بهش گفت باشه تا شب برو شب بیا دنبالش .
    به دوستم گفتم چی بهش گفتی لال بشب ، این من رو ببره بیرون اونجا نه جایی رو بلدم نه زبونه اینا رو میدونم ، برم اسیر بشم خدا تو رو بکشه که به من گفتی بیا تو این شهر پر بلا ، خندید و گفت منم میام نمیدونم این چرا تو رو اینقدر دوست داره انگاری کساییی که تو وجودش هستن تو رو میخوان ، چون مادرش هم همین حرف رو میزد . گفتم آفرین ، آفرین همینم کم بود دارم به مرحله آخر میرسم فقط باید جنازمو ببرن خونمون .
    بعد از مغرب بود که بازم بدریه برگشت اما اینبار تنها نبود با راننده و یه خانم نمیدونم کجایی بود فقط میدونم عرب نبود . زنگ در رو زد و با زبون عربی انگاری به زنداییش گفت بگو تنها بیاد به زنداییش گفت بگو تنها بیاد . فقط من و دوستم میخوایم بریم مرکز خرید .

    وقتی دوستم گفت جیغی زدم و گفتم نه تو همراه خواهرمو بچه هات لطفا بیاید ، گفت نه نترس باهاش لج نکن ، رانندشون و کلفتشون هم هستن گفتم من اونجا بودم اینا مستخدم نداشتن که گفت نترس من میشناسمش این فقط آخر هفته ها میاد تمیز میکنه میره با اینکه حقوق کامل بهش میدن ولی همیشه نمیزارن بمونه ، بخاطر دخترها و اتفاق های تو خونه در ضمن بدریه همیشه که اینجوری نیست باهاش برو خیلی رفتارش و اخلاق و برخوردش تو زمان عادی خوبه ، دوستم اینقدر گفت منم قبول کردم بشرطی که پسرشو همرام بفرسته ، ما رفتیم مرکز خرید مجتمع های خیلی بزرگ و شیک داشت تو هر مرکز خرید که میرفتیم فقط کافی بود دست به لباس یا کیف و کفش میزدم بدریه از اون وسیله دو سه کیف و کفش میگرفت و تو مغازه و با اشاره به من میگفت بیا بپوش ، منم نمیدونم از ترس بود یا دوست داشتم اینقدر کفش های مارک و کیف های برند میخریدم ، فکر کنم نزدیک سه یا چهار ساعتی ما گشتیم و خرید کردیم . جاهای دیدنی دیگه هم رفتیم کلی خوردنی هم میخرید دیگه تو ماشین جا نبود .

    واسه نشستن به بچه معفوظه گفتم خاله خیلی اروم تو رو خدا حالیش کن که خسته شدم دیگه بسه بریم خونه وقتی بچه بهش گفت دیدم بدجوری نگام میکنه ، گفتم دیدی با یه کلمه قبره خودتو کندی تو ماشین تنگ هم جا نیست ، الان خفه م میکنه فقط چشمامو بستم میلرزیدم که الان حتما صورتش تغییر کرده ولی پسرش که فارسی بلد بود گفت باشه خاله چشماتو باز کن میریم خونه خدارو شکر کردم ، خلاصه این چند روزی که ما اونجا بودیم هر روز بدریه در کناره ما بود و میخواست هر جوری شده مهربونیشو به ما ثابت کنه و از کناره منم تکون نمیخورد .

    حتی شبها خونه زنداییش میخوابید . منه بیچاره دیگه رو زمین بین خواهرمو دوستم دراز میکشیدم تا وقتی که همه خواب بودن من بیدار میموندم وقتی همه بیدار میشدن من میخوابیدم چند ساعتی . دیگه زمان خوابم بهم خورده بود . تو کل شبانه روز شاید چهار یا پنج ساعت میخوابیدم با اصرار من برای برگشت چون واقعا خداییش اگه بهم دنیاییی هم مهربونی و لطف ، میکردن نمیتونستم اون قضیه رو هضم کنم . حتی زمانی هم که میخواستم بریم فرودگاه بدریه اومده بود و همش گریه میکرد که تو نرو . من الکی قیافه ناراحت به خودم گرفته بودم .

    اشک هامو پاک میکردم تو دلم میگفت چیزی نگو که عجیبه از دسته شاهکارهات زنده هستم و دارم برمیگردم خونمون ، ولی آخرین لحظه ها دلم براش سوخت ولی آخرین لحظه ها دلم براش سوخت ، گفتم شاید واقعا من رو دوست داره و دختره مهربونیه ،
    زمانی که رسیدم خونه کلی خوشحال بودم به خودم گفتم اونجا چه بهشت بود ، چه جهنم تموم شد ، حداقل تو خونمون هم آرامش دارم هم خوابه راحتی تا یه مدت طولانی بدریه تو واتساپ بهم زنگ میزد . اونم تصویری . . . منم مجبوری جواب میدادم ولی بعد از مدتی شمارمو عوض کردم و به دوستم هم گفتم اصلا شمارمو بهش ندی ها چون خداییش تا یه مدت از فکر کردن به اون خونه و دخترهاش عصبی شده بودم و حتی فکره اون شب تا یه مدت مو به مو از جلو چشمام میگذشت ، ولی خوشحالم به خیر گذشت .
    امیدوارم خوشتون اومده باشه .

    ایجاد مقاله

    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    daria


    علی ص به خانما حسودیت میشه😂

    پاسخ

    ارسال شد



    شما عضو وبگاه نیستید!

    ناشناس


    جالب بود ااحسنت خانم خوب

    پاسخ

    ارسال شد



    شما عضو وبگاه نیستید!

    علی ص


    ههههه عالی و معرکه بود ازاونجایی که حس واقعی تمام زنها رو نشون دادی یه داستان واقعی کاملا قشنگ همراه با شوخی که تو زمان خودش پر ترس واسترس بوده خداییش داستانی به این قشنگی و عامیانه نخونده بودم اینهو اینکه تو خونه خودمون اتفاق افتاده باشه 😬😆اینهمه داستان خوندم هیچکدوم به این اندازه منو نخندونده بودن ،ودرعین حال دلم به حال بدریه میسوخت ،اونجا که پره شیخ هس کاش میتونسن دختررو نجات بدن ،شاید اونجا عادی باشه بعد یه چیز دیگه من خودم دو نفر مرد که هردوش کارگرمون بودن وهردو جن داشتن رو ناراحت کردم و اینم بگم وقتی کسی جن داره براش اهنگ بزاری ببریش عروسی و هرخوشی دیگه لذت میبره و اگه ناراحت بشه عکس العملاشون فرق داره،مثلا به یکی از کارگرامون گفتم با من حرف میزنی سیگارتو تو نزدیک صورتم هوف نکن ،گفتم الانه با این سنه بزرگش حداقل یه نصیحت پدرانه بکنه ،چون سنش زیاد بودیهو دیدم سیگارشو خاموش کرد با یه حالت غمگین خاصی رفت وسط یه زمین همینجوری خشک نشست و نفر دومی کسی بود که با دوستاش بحث کرد بعد دو دیقه سکوت یهو بلند شد حدود یه متر ونیم پرید و صاف با کمر و سر محکم خورد وسط قالی اتاق که گفتم سرش الان دو قاش شده بعدش یهو خودشو رو زمین میکشید مثل کسی که داره میسوزه و همزمان دستو بدن و شکمش مث سنگ خشک و سفت شدن ،من بهش دست زدم بقران مثل سنگ بود خاسم زنگ بزنم امبولانس که دوستاش گفتن عادیه و خوب میشه و هیچی یادش نمیمونه ،بعد چند دیقه طرف ازوسط جمع بلند شد و رفت گوشه اتاق نشسته درصورتی صورتش مص خون قرمز بود و داشت به حالت اولش برمیگشت ،میخام بگم واسه بعضیا عادیه ،مث هندی ها،افغان ها،پاکستانی ها و عرب ها،بهرحال خیلی داستان عالی بود حرف نداشت ،مرسی که گزاشتین بخونیم

    پاسخ

    ارسال شد



    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد


    Confirmed By dictator horror6

    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    27

    Room 6

    Horror Book

    سلام

    ناشناس

    IP: 9474

    سلام

    Nima2

    yes

    ناشناس

    IP: 5212

    ناشناس

    IP: 5124

    هنوز اینجا برقراره؟؟

    Amin-Mehdipour

    چی

    ناشناس

    IP: 8657

    میخوام دانلودش کنممممم

    ناشناس

    IP: 5124

    😐😐

    ناشناس

    IP: 21760

    زهلان گیط میش

    ناشناس

    IP: 5121

    😅😅

    ناشناس

    IP: 5121

    سلااااام😉

    نیلا

    سلام 😐✌️

    ناشناس

    IP: 2181

    تو ذولا سوار شو

    evil

    😅😅😅

    ناشناس

    IP: 17646

    🐽

    ناشناس

    IP: 217171

    منم کص میخوام

    ناشناس

    IP: 2179

    شثر سوار شو خوب می شی

    ناشناس

    IP: 93117

    ناشناس

    IP: 93117

    ناشناس

    IP: 93117

    ناشناس

    IP: 5125

    من کص‌میخام

    ناشناس

    IP: 2179

    سلام بچه ا

    BDSM HUB

    های گایز

    ناشناس

    IP: 2179

    سلام

    ناشناس

    IP: 145239

    cp

    ناشناس

    IP: 185225

    سلام

    ناشناس

    IP: 5122

    سکینه اللللووووو

    ناشناس

    IP: 5122

    الوووو

    ناشناس

    IP: 5122

    هوووی

    ناشناس

    IP: 37129

    ناشناس

    IP: 37129

    ناشناس

    IP: 5125

    ناشناس

    IP: 5125

    ناشناس

    IP: 5125

    ناشناس

    IP: 5125

    ناشناس

    IP: 185220

    ریلی نگا

    Soorousha

    گلرووووووو

    ناشناس

    IP: 5127

    کسایی که میگن فیلمش قشنگ بود واقعا میخوان چیو ثابت کنن؟

    ناشناس

    IP: 562

    ناشناس

    IP: 113203

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom

    Best Views

    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک)

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک) موزه ماورا الطبیعه اد و لورن وارن (occult museum) ،قدیمی ترین و تنها موزه از نوع خود است این موزه معروف، صدها هزار بازدید کننده از سراسر جهان را

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    عروسک جنسی لولیتا

    عروسک جنسی لولیتا داستان عروسک لولیتا به سال ۱۹۹۵ و زمانی که ولادیمیر نوباکوف داستانی تحت عنوان لولیتا را منتشر کرد باز می گردد. داستان این رمان در مورد یک استاد دانشگاه است که

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند)

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند) در سال 1983، یک گروه از دانشمندان در جستجوی ارتباط با خداوند بودند. برای این کار آنها یک آزمایش به نام دروازه ذهن را آغاز کردند. آنها پیشبینی ک?


    Today Show#

    #قبر حضرت سلیمان (تا به حال این قبر را دیده اید؟)
    #داستان ترسناک یک حمام معمولی
    #راز عدد 241543903
    #لیست فیلم های ممنوعه جهان
    #فیلمی از عروسک لولیتا

    Related Posts

    داستان ترسناک دشمنان قبرستان

    داستان ترسناک دشمنان قبرستان horror6: چند سال پیش یه پیرزن از روستای مادرم فوت کرد و چون فامیل نزدیک مادرم بود ما رفتیم روستا بعد از مراسم تششیع همگی برگشتیم خونه و من رفتم خونه پسر...

    داستان طلسم اقوام من

    این ماجرا ها مال مادر شوهرم و خواهر شوهرم وخاله شوهرم می باشد. من راوی تصویر روی دیوار هستم. مادر شوهرم تعریف میکرد که زمانی که همسرم شیر خوار بود یک شب در خانه مهمان بود و همگی دا...

    داستان ترسناک مسافرت اشتباه

    داستان ترسناک مسافرت اشتباه horror6: این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به عید سال پیش هست.من با خالم و دوتا از دایی هام رفته بودیم به یه خونه ی ویلایی حیاط دار خالم تو زیب...

    داستان ترسناک پسر همسایه

    من محمد رضا هستم ساکن تهران خواستم یک خاطره ای هم برای شما تعریف کنم چند سال پیش پدرم توی تهران یک اپارتمان هشت واحدی ساخت و بعد از تمام شدن تمامی کارها به پیشنهاد پدرم رفتم داخ...

    داستان ترسناک لامپ

    چند ماه پیش عصرپاییزی ، خونه تنها بودم داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، هوا کم کم داشت تاریک می شد ،رفتم همه ی لامپها ی اتاق ها و حیاط رو روشن کردم دوباره اومدم تلویزیون نگاه کنم ، ب...

    داستان ترسناک سایه ایی در تاریکی

    داستان ترسناک سایه ایی در تاریکی horror6: یه هفته ای بود که با پدرو مادرم رفته بودیم شمال و من بخاطر کارای شخصیم باید زود برمیگشتم شبی که داشتم میومدم پدر و مادرم بامن نیومدن تنها ب...

    داستان ترسناک معمای مبهم

    داستان ترسناک معمای مبهم horror6: سلام،داستاني كه ميخوام براتون بگم سرگذشت خودم هست:من از زماني كه بدنيا اومدم بشدت بچه ناآرامي بودم مادرم تعريف ميكنه هميشه بي دليل گريه ميكردي و ...

    داستان ترسناک برجک فرشته

    سلام اسمم محمده و این داستانی که میخوای تعریف کنم برمیگرده به تقریبا یکسال پیش. خوب یکسال پیش من تازه تو دوره ی اموزشی سربازی بودمو تقریبا یک ماه گذشته بود از اموزشیم پادگان ما (...

    Tags

    #داستان ترسناک
    # خانواده مرموز
    #28137
    #داستان ترسناک خانواده مرموز
    #horror
    #horror website
    #سایت ترسناک ایرانی

    Categories

    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    جنایت کاران (جنایت های جهان)
    اعدام ها (بدترین شکنجه ها)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    هیتلر و نازی ها (جنایات فاشیست ها)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    پرونده های ترسناک (پرونده هایی مرتبط با رخداد های ترسناک)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    مقتولان (اجساد)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (مطالبی که حاوی ویدئویی برای پخش باشد)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    دیپ وب (شبکه مخفی اینترنت)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)

    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو