(داستان جف قاتل (کرپی پاستا

(داستان جف قاتل (کرپی پاستا

(داستان جف قاتل (کرپی پاستا
date: 2020-07-24 01:40:10
  • view: 234 today: 7
  • (داستان جف قاتل (کرپی پاستا

    بعد از هفته ها قتل های بدون توضیح قاتل شوم ناشناس هنوز تحت تعقیب است.بعد از پیدا کردن مقدار کمی سرنخ ، پسر جوانی ادعا میکند که از یکی از حمله های قاتل فرار کرده تا داستانش را شجاعانه تعریف کند

    "من کابوس دیده بودم و وسطای شب از خواب پریدم . یه نگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم که پنجره بازه بااینکه یادم میومد که پنجره رو قبل خواب بسته بودم. 

     

    بلند شدم و پنجره رو بستم.بعدش رفتم تو تختم و سعی کردم دوباره یخوابم.و این همون موقعی بود که احساس عجیبی بهم دست داد،انگار یکی داشت نگام میکرد.از زیر پتو یه نگاهی انداختم و نزدیک بود از تختم بیافتم!!اونجا زیر نور بسیار کمی بین پرده ، دو چشم برق میزدند و به من زل زده بودند.اونا چشای معمولی نبودند;اونا تاریک و شوم بودن.و این منو خیلی ترسوند. و همون موقع دهنشو دیدم.با یه لبخند ترسناک و بلند که باعث شد تک تک موها ی بدنم سیخ شه.اون فقط اونجا ایستاده بود و نگام میکرد.بالاخره بعد از چند دقیقه که انگار ابدیت بود عبارتیو گفت ولی جوری گفتش که تنها یه مرد دیوونه میتونه بگه.

     

    گفت:بخواب

     

    من شروع کردم به داد زدن،و همین باعث حمله کردنش به من شد.یه چاقو دراورد و نشونه گرفتش به سمت قلبم.پرید روی تختم .من باهاش جنگیدم;لگد میزدم مشت میزدم و هر کار دیگه ای که منو از اون دور کنه.و یه دفعه پدرم پرید تو اتاق.اون مرد چاقو رو پرت کرد و چاقو در شونه پدرم فرو رفت.به احتمال زیاد اون مرد کار پدرم رو تموم میکرد اگه همسایه ها پلیس رو خبر نکرده بودند.

     

    پلیسا وارد پارکینگ شدن و سریع به سمت در خونه دوییدن.اون مرد برگشت و دوید از پله های خونمون پایین.صدای شکستن شنیدم مثه شکستن شیشه .موقعی که داشتم از اتاقم میومدم بیرون دیدم که پنجره پنجره پشتی خونمون شکسته.من ناپدید شدنش رو در دورها دیدم و فقط یه چیز میتونم بگم،من هیچ وقت اون چشما ی سرد و شیطانی و اون لبخند دیوونش رو هیج وقت فراموش نمیکنم.

     

    پلیس ها هنوز دنبال این مرد هستند.اگر شما هرکی را که مانند شخصیت این داستان بود دیدید حتما به نزدیک ترین کلانتری مراجعه کنید.

     

    جف (jeff)و خانواده اش تازه به خونه ی جدیدشون اسباب کشی کرده بودن .پدرش ترفیع تو کارش گرفته بود،پس تصمیم گرفته بودن که به یه محله و خونه ی تجملی اسباب کشی کنن.جف و برادرش لیو(liu)چیزی برای اعتراض کردن نداشتن.یه خونه ی بهتر و جدید.چیو میشد دوست نداشت؟موقعی که داشتن وسایلشونو میچیدن و بازمیکردن،یکی از همسایه ها اومد.

     

    -سلام من باربارا((Barbaraهستم من خونه ی اون دست خیابون زندگی میکنم درست روبروی شما.اومده بودم خودمو معرفی کنم و همچنین پسرمو.

     

    باربارا برمیگرده و پسرش رو صدا میکنه.

     

    -بیلی(billy) اینا همسایه های جدیدمونن.

     

    بیلی سلام کرد و برگشت به حیاطشون تا به بازیش ادامه بده.

     

    مادر جف گفت:خب من مارگارت (Margaret)هستم و این شوهرم پیتر(peter) هست.دو تا پسرا هم اسمشون جف و لیو هست.

     

    اونا خودشون رو تک به تک معرفی کردن و بعدش،باربارا بچه هارو دعوت کرد به تولد پسرش.جف و برادرش میخواستن اعتراض کنن موقعی که مادرشون قبول کرد.وقتی جف و خانواده اش وسایلشونو چیدن،جف سراغ مادرش رفت.

     

    -مامان،چرا ما باید بریم به جشن تولد یه بچه؟اگه تو هنوز متوجه نشدی ، من بچه ی احمقی نیستم.

     

    -جف ما تازه به اینجا اومدیم و باید نشون بدیم که می خوایم وقتمونو با همسایه ها بگذرونیم.ما باید به اون مهمونی بریم و این تصمیم آخره.

     

    جف شروع کرد که حرف بزنه ولی جلوی خودشو گرفت چون میدونست نمیتونه کاری انجام بده.هر موقع مادرش تصمیمی میگرفت،اون تصمیم،همیشه تصمیم آخر بود.اون رفت به اتاقش و رو تختش دراز کشید.در حال دراز کشیدن داشت به سقف نگاه میکرد که ناگهان یه حس عجیب بهش دست داد.این حس درد زیادی نداشت ولی...حس عجیبی بود.اون حسو نادیده گرفت مثه هر حس تصادفی دیگه.اون شنید که مادرش داره صداش میزنه که بیاد وسایلشو بگیره و رفت پایین تا اونارو برداره .

     

    روز بعد،جف از پله ها پایین رفت تا صبحانه بخوره و برای مدرسه آماده بشه.موقعی که پشت میز نشست و داشت صبحانشو میخورد دوباره اون حس عجیب بهش دست داد ولی ایندفعه قویتر بود.اون حس جذب کننده ولی کم بود ولی بازم اونو نادیده گرفت.موقعی که لیو صبحانشو تموم کرد،دوتایی رفتن به ایستگاه اتوبوس.اونا منتظر اتوبوس نشسته بودن که ناگهان یه پسر با اسکیت بورد از جلوی اونا رد شد و فاصله ی بسیار کمی باهاشون داشت.جف و برادرش با تعجب عقب پریدن."هوی مواظب باش"

     

    پسر برگشت .به تخته ی اسکیتش ضربه زد و با دستاش اونو گرفت.اون به نظر دوازده ساله میومد ،یه سال کوچکتر از جف.یه لباس Aeropostale (اصلا نمیدونم چیهXD)و شلوار جین پاره پوشیده بود.

     

    -خب خب خب!به نظر میاد گوشت تازه برامون اومده.

     

    ناگهان دوتا بچه دیگه پیدا شدن.یکی از اونا خیلی لاغر بود و اون یکی خیلی گنده.

     

    -خب،از اونجا که اینجا هستین،ما میخوایم خودمونو معرفی کنیم.اون کیت (keith) هست.

     

    جف و لیو به پسر لاغر نگاه کردن.اون قیافش خیلی احمق بود دقیقا قیافه ای که از یه دنباله رو میشه انتظار داشت.

     

    -و اونم تروی(troy ) هست.جف و برادرش به پسر چاق نگاه کردن.اون شبیه یه کوه چربی بود.انگار از وقتی که به دنیا اومده ورزش نکرده.

     

    -و من رندی(Rndy ) هستم.خب،برای همه ی بچه ها تو این محله برای اتوبوس یه کم کرایه اضافه هست،اگه حرفمو گرفتی.

     

    لیو میخواست به رندی حمله کنه و با یه مشت برق از سر اون بپرونه که یکی از بچه ها یه چاقو به سمتش نشونه گرفت.

     

    -هه هه هه فک میکردم میتونیم این کار رو از راه آسون انجام بدیم ولی مثه اینکه شما ها راه سخت و انتخاب کردین.

     

    رندی به سمت لیو رفت و کیف پولشش رو از تو جیبش دراورد.جف دوباره اون حس عجیب بهش دست داد.الان،خیلی قوی شده بود.انگار از درون داشت میسوخت.اون بلند شد ولی لیو بهش اشاره کرد که بشینه.جف اونو نادیده گرفت و به سمت رندی رفت.

     

    -گوش بده ولگرد کوچولو،کیف پول برادرمو پس بده وگرنه...

     

    رندی کیف پول لیو رو تو جیبش گذاشت و چاقوی خودشو بیرون کشید.

     

    -چه جالب.اگه پس ندم چیکار میکنی؟

     

    دقیقا موقعی که حرف رندی تموم شد جف مشتی محکم دقیقا به دماغش زد.هنگامی که رندی داشت دستش رو به سمت صورتش می اورد جف مچشو گرفت و پیچوند و مچ رندی شکست.رندی جیغ زد و جف چاقو رو از دستش گرفت.تروی و کیت سغی کردن که به جف حمله کنن ولی جف سریع تر از این حرفا بود.اون رندی رو زمین انداخت.کیت بهش حمله کرد ولی جف جاخالی داد و چاقو رو در بازوش فرو کرد.کیت چاقوش را انداخت و به زمین افتاد و شروع کرد به جیغ زدن.تروی هم بهش حمله ولی جف حتی به چاقو هم نیاز نداشت.اون به شکم تروی مشت محکمی زد وتروی هم پخش زمین شد.لیو هیچ کاری جز با تعجب نگاه کردن نتونست بکنه.

     

    -"جف تو چجوری؟؟؟!؟" این تنها حرفی بود که زد.

     

    دوتا برادر دیدن که اتوبوس داره میاد و میدونستن که برای همه چیز مقصر دونسته میشن.پس شروع کردن به فرار کردن.همونطور که داشتن میدویدن نگاهی به عقب انداختن و دیدن که راننده ی اتوبوس داره میدوه به سمت رندی و بقیه تا ببینه چی شده.وقتی که به مدرسه رسیدن جرعت حرف زدن در براه ی اتفاقی که افتاده بود رو نداشتن.لیو فک میکرد که فقط برادرش چند تا بچه رو زده ولی جف میدونست که این اتفاق چیز بیشتریه.یه چیز ترسناک.حسی که قویتر شده بود .حسی که هدفش آُسیب رسوندن به دیگران بود.جف از این حس خوشش نمیومد ولی نمیتونست خوش حال نباشه.اون احساس کرد که اون حس عجیب رفته و کل روز که در مدرسه بود اون حس دوباره سراغش نیومد.حتی وقتی که تا خونه راه میرفت احساس خوشحالی میکرد.وقتی که رسید خونه و پدر و مادرش از او پرسیدند که روزش چطور بوده جواب داد:عالی بود.صبح بعد صدای در زدن از در جلویی شنید.اون از پله ها پایین اومد و دو پلیس پشت در دید و مادرش به یه نگاه عصبانی نگاش میکرد.

     

    -جف این دو پلیس میگن که تو به سه تا بچه حمله کردی و اون یه دعوای ساده نبوده،و اون سه تا بچه چاقو خورده بودن،میفهمی؟چاقو خورده بودن!!

     

    نگاه جف به زمین دوخته شد و مادرش فهمید که پلیس ها درست میگن.

     

    -مامان،اونا کسایی بودن که چاقو ها رو به همراه داشتن و من و لیو رو با چاقو  تهدید کردن.

     

    یکی از پلیس ها گفت:پسرم  ما سه تا بجه پیدا کردیم که دوتاشون چاقو خورده بودن و اون یکی یه کبودی رو شکمش داشت و ما شاهدی داریم که موقع فرار کردن از صحنه ی جرم شما رو دیده .خب، این چه چیزی رو نشون میده؟

     

    جف میدونست که هیچ فایده ای نداشت.اون میتونست بگه که خودش و لیو مورد حمله قرار گرفته بودن ولی هیج مدرکی وجود نداشت که اثبات کنه اون سه تا بچه اول حمله کردن.اون نمیتونست بگه که فرار نمیکردن چون حقیقت نداشت.پس جفنمیتونست از خودش و برادرش دفاع کنه.

     

    -پسرم برادرتو صدا کن بیاد پایین.

     

    جف نمیتونست این کار رو انجام بده چون اون کسی بود که سه تا پسر رو زده بود.

     

    -آقا م..من بودم که بچه ها رو زدم.لیو سعی کرد جلوی من رو بگیره ولی نتونست.

     

    پلیس به همکارش نگاه کرد و هر دو سر تکون دادن.

     

    -خب پسر،به نظر میاد که تو دردسر بدی افتادی

     

    -صبر کنید!!

     

    همه به لیو نگاه کردن که بالای پله ها با یه چاقو تو دستش ایستاده بود.پلیس ها اسلحه ها خود را دراوردن و به طرف لیو نشون گرفتن.

     

    -من بودم که اون ولگرد هارو زدم و علامت های دارم که میتونم گناهکار بودنم رو اثبات کنم.

     

    لیو آستین هاش رو بالا زد تا زخم ها و کبودی هاش آشکار بشه انگار که با کسی کلنجار رفته بوده.

     

    -پسر فقط چاقو رو زمین بزار.

     

    لیو چاقو رو بالا گرفت و انداختش زمین.سپس دستش رو بالا گرفت و به طرف پلیس ها رفت.

     

    جف گفت:نه لیو من بودم !من اونا رو زدم!

     

    جف داشت گریه میکرد.

     

    لیو:هه برادر بیچاره ی من.داره تلاش میکنه که تقصیر کاری که من کردم رو به گردن بگیره.خب،من رو ببرین.

     

    پلیس لیو رو به ماشین راهنمایی کرد. 

     

    -لیو،به اونا بگو که کار من بود!بگو!بگوکه من اون بچه هارو زدم.!

     

    مادر جف دست هاش رو روی شونه های جف گذاشت.

     

    -جف پسرم لازم نیست دروغ بگی.ما میدونیم که کار لیو بوده تو میتونی بس کنی.

     

    جف با ناامییدی ماشین پلیس رو نگاه کرد تا اینکه در دوردست ها ناپدید شد.بعد چند دقیقه پدر جف وارد خونه شد و با دیدن چشم های جف فهمید یه اتفاقی افتاده.

     

    -پسرم چه اتفاقی افتاده؟

     

    جف نتونست جواب بده.تار های صوتیش از گریه کردن خسته شده بودن پس مادر اون به سمت پدرش رفت تا خبر بد رو بهش بده و جف،از خونه بیرون رفت.بعد از یه ساعت جف به خونه برگشت و دید که پدر و مادرش هنوز تو شوک بودن و غمگین و نامید.جف نمیتونست به اونا نگاه کنه.اون نمیتونست ببینه که اونا لیو رو مقصر میدونن.اون فقط رفت که بخوابه و سعی کرد کل ماجرا رو از ذهنش بیرون بندازه.دو روز گذشت و هیچ خبری از لیو نرسید.جف هیج دوستی نداشت که با اون بیرون بره.هیج احساسی جز حس گناه و ناراحتی براش نمونده بود.تا جمعه که وقتی جف توسط مادرش که صورتش پر از خوش حالی بود بیدار شد.

     

    مادر جف:جف امروز همون روزیه که منتظرش بودیم.

     

    -امروز چه روزیه مامان؟

     

    -امروز روز تولد بیلی هست.

     

    -مامان تو داری شوخی میکنی دیگه؟تو از من انتظار نداری که به جشن تولد یه بچه برم بعد از...   یه سکوت طولانی بین اونا حکمفرما شد.

     

    -جف ما هردومون میدونیم که چه اتفتقی افتاده.من فکر میکن که این مهمونی میتونه حالتو بهتر کنه.الان بلند شو ولباس بپوش.

     

    مادر جف از اتاق بیرون رفت تا بره خودش آماده بشه.

     

    جف با خودش جنگید تا بلند شه.اون یه لباس شلوار تصادفی برداشت و پایین پله ها رفت.جف دید که پدر و مادرش کاملا لباس پوشیدن.مادرش لباس و پدرش کت و شلوار پوشیده بود. اون با خودش فکر کرد که چرا پدر ومادرش اینقدر لباسای تجملی پوشیده بودن برای تولد یه بچه؟

     

    مادر جف:پسرم تو میخوای اون لباسا رو بپوشی؟

     

    جف:بهتر از پوشیدن لباسای تجملیه.

     

    مادرش جلوی خودش رو گرفت تاسرش داد نزنه وبه جای داد یه لبخند زد.

     

    -جف درسته که ما لباسای تجملی پوشیدیم ولی برای اینکه تو جایی جدید خوب به نظر بیای باید اینطوری لباس بپوشی.جف غرزد و از پله ها بالا رفت تا لباساش رو عوض کنه.

     

    جف داد زد:من لباسای تجملی ندارم

     

    مادرش جواب داد:فقط یه چیز خوب بپوش.

     

    جف کمد لباسش رو نگاه کرد تا یهچیزی پیدا کنه که بشه بهش تجملی گفت.اون یه لباس و شلوار سیاه پیدا کرد که برای اتفاقهای خاص کنار گذاشته بود.چیز دیگه ای که با اون لباسا خوب به نظر بیاد پس یه پیرهن سفید پیدا کرد و پوشید.

     

    پدر ومادرش با دیدن او گفتن:تو میخوای اینا رو بپوشی؟

     

    مادرش به ساعت نگاه کرد و گفت:وقتی برای عوض کردن لباست نمونده پس بریم.

     

    اونا به خونه ی باربارا رفتن و وقتی باربارا در رو براشون باز کرد جف دید که اونم لباس های خیلی تجملی پوشیده.جف دید که هیچ بچه ای نیست توی خونه فقط بزرگترها.

     

    -بچه ها بیرون توی حیاط هستن.جف برو و با چند تاشون آشنا شو.باربارا گفت.

     

    جف بیرون وتوی حیاط رفت.اونا با لباسای گاوچرونی عجیبی دنبالهم میدوییدن وبا تفنگای اسباب بازی به هم شلیک میکردن.ناگهان پسری به سمتش اومد وبهش یه تفنگ و کلاه داد.

     

    بچه گفت:میشه بازی کنی تو هم؟

     

    -باشه

     

    جف کلاهشو رو سرش گذاشت و شروع کرد به وانمود کردن شلیک به بچه های دیگه.اولش براش خیلی مسخره بود ولی بعد یه مدت شروع کرد که خوشش بیاد از بازی.بازی اونقد باحال نبود ولیبعد مدت ها تنها چیزی بود که میتونست فکرشو از لیو دور کنه.پس مدتی با بچه ها بازی کرد تا اینکه صدایی شنید.صدای عجیب قل خوردن تا اینکه یه چیزی بهش خورد.رندی تروی و کیت از حفاظ ها پریدن و وارد حیاط شدن با تخته های اسکیتشون.جف اسلحه اسباب بازی رو زمین انداخت و کلاه رو از سرشبرداشت.رندی با خشم و نفرت زیاد به جف نگاه میکرد.

     

    رندی:سلام.اسمت جف بود دیگه؟ما چند تا حساب تصفیه نشده داریم.

     

    جف کبودی روی دماغ رندی رو دید.

     

    جف:من فکر میکنم که برابریم.من شماهارو مثه سگ زدم و شماها برادرم رو به زندان فرستادین.

     

    رندی چشماش از خشم قرمز شد.

     

    رندی:نه نه من برای برابر شدن نیومدم.من برای برنده شدن اومدم.تو ممکنه روی مارو اون روز کم کرده باشی ولی امروز دیگه نمیتونی.

     

    رندی به جف حمله کرد.هر دو به زمین افتادن.رندی مشتی به دماغ جف زد و جف کله ی رندی رو گرفت و به دماغش کله زد.جف رندی رو از رو خودش انداخت پایین و دوتاشون بلند شدن.بچه ها داشتن جیغ میزدن و پدر و مادر ها از خونه بیرون میرفتن.تروی و کیت تفنگ هایی واقعی از جیبشون دراوردن.

     

    کیت گفت:هیکی مزاحمت ایجاد نمیکنه وگرنه فاتحش خوندست.

     

    رندی چاقویی به سمت جف نشونه گرفت و اون رو در شونه ی جف فرو کرد.جف فریاد زد و به زانو در اومد.رندی شروع کرد به لگد زدن به صورت جف.بعد از سه لگد جف پای رندی رو گرفت و پیچوند تا رندی روی زمین بیافته.جف بلند شد وخواست تا از در عقبی فرار کنه ولی تروی اون رو گرفت.

     

    رندی گفت:تروی کمک میخوای؟ 

     

    سپس رندی جف رو گرفت و پرت کرد توی خونه.

     

    -بیا جف با من بجنگ!

     

    رندی یه بطری وودکا دید و اون بطری رو به سر جف زد. رندی  دوباره اونو توی سالن پذیرایی پرت کرد.

     

    -بدو جف به من نگاهکن!

     

    جف در حالی که خون و وودکا از سرو صورتش میچکید به رندی نگاه کرد.

     

    -این من بودم که برادرتو به زندان فرستادم! و تو الان فقط اینجا بشینی در حالی که برادرت داره تو زندان میپوسه!تو باید خجالت بکشی!

     

    جف شروع میکنه به بلند شدن.

     

    -هه بالاخره!تو بلند شدی و میخوای بجنگی!

     

    جف رو پاهاش ایستتاد و دوباره اون حس عجیب بهش دست داد.حسی که خیلی وقت بود سراغش نیومده بود.

     

    رندی در حالی که داشت به جف حمله میکرد گفت:بالاخره بلند شد!

     

    و این همون موقع بود که چیزی درون جف شکست.تمام انسانیت و احساساتش از بین رفت و تنها کاری که میتونست انجام بده کشتن بود.اون رندی رو گرفت و به زمین زدش.بعد به بالای سرش رفت و دقیقا به قلبش مشت زد که باعث شد قلبش از حرکت بیافته.رندی داشت نفس نفس میزد که جف بالای سرش رفت و شروع کرد به مشت زدن به اون.مشت بعد مشت و خون از بدن رندی فوران میکرد تا اینکه اون آخرین نفسش رو کشید و مرد.

     

    همه داشتن به جف نگاه میکردن.پدر و مادرها،بچه های در حال گریه حتی تروی و کیت ولی اونا زود از شوک دراومدن و تفنگ هاشون رو به سمت جف نشونه گرفتن.جف دید که اونها میخوان شلیک کنن پس به سمت پله ها دوید.موقعی که شروع کرد به دویدن کیت و تروی شلیک رو آغاز کردن و تک تک گلوله هاشون خطا رفت.جف از پله ها بالا رفت و کیت و تروی دنبالش کردن.وقتی اونا داشتن آخرین گلوله هاشون رو خالی میکردن جف توی دست شویی شیرجه رفت و میله ی جالباسی رو کند.سپس کیت و تروی با چاقو های آماده وارد دست شویی شدن.

     

    تروی چاقوش رو به طرف جف پرت کرد ولی جف جاخالی داد و میله ی جالباسی رو محکم به سر اون زد.تروی سریع به زمین افتاد و حالا تنها کسی که باقی مونده کیت هست .کیت از تروی چابک تره پس وقتی جف میله ی جالباسی رو به سمتش تاب میده جاخالی میده.اون چاقو رو انداخت و گردن جف رو گرفت و جف رو به سمت دیوار هل داد.مایعی سفیدکننده(خاصیت اسیدی داره واسه همین میسوزن) از قفسه ی بالای پایین افتاد و هردوی اونا رو سوزوند و هردو شروع به فریاد زدن.جف چشمهاش رو به بهترین حالتی که بود پاک کرد.بعد،میله ی جالباسی رو به سمت سر کیت تاب داد.موقعی که کیت روی زمین دراز کشیده بود وداشت تا مرگ خونریزی میکرد یه لبخند شوم زد.

     

    جف گفت:چه چیزی خنده داره؟

     

    کیت فندکی از جیبش دراورد و روشنش کرد.

     

    -چیزی که خنده داره اینه که تو با الکل و مایع سفیدکننده پوشیده شدی.

     

    چشم های جف گرد شد.و بعد،کیت فندک رو به سمت جف پرت کرد.دقیقا موقعی که شعله ها به جف تماس پیدا کردن،الکل توی وودکا رو شعله ور کردن.موقعی که الکل داشت اونو میسوزوند،مایع سفید کننده پوستش رو میخورد و سفید میکرد.جف فریاد خیلی بلندی زد.اون سعی کرد با غلت زدن روی زمین آتش رو خاموش کنه ولی هیچ فایده ای نداشت.الکل اون رو تبدیل به جهنمی متحرک کرده بود.اون دوید پایین توی سالن پذیرایی و از پله ها افتاد.همه شروع به فریاد زدن کردن وقتی جف رو دیدند.جف روی زمین افتاد و تقریبا مرده بود.آخرین چیزی که جف دید مادرش و دیگران بود که سعی میکردن آتش رو خاموش کنن.این همون موقعی بود که بیهوش شد.

     

    وقتی حف بیدار شد صورتش رو گچ گرفته بودن.اون هیچ چیزی نمیتونست ببینه ولی گچ دیگری رو روی شونش احساس میکرد و کل بدنش پر از بخیه بود.اون سعی کرد که بلند شه ولی متوجه شد که لوله ای درون بازوش هست و وقتی که میخواست بلند شه اون لوله افتاد زمین و پرستاری سریع تو اومد.

     

    پرستار گفت:من فکر نمیکنم که تو هنوز بتونی از تخت بیرون بیای.

     

    اون جف رو به تختش برگردوند و لوله رو دوباره درون بازوی جف قرار داد.جف اونجا نشست بدون هیچ ایده ای که دور و برش چی میتونه باشه.بالاخره بعد ساعت ها اون صدای مادرش رو شنید.

     

    -عزیزم حالت خوبه؟

     

    جف نمیتونست جواب بده چون دهنش با گچ پوشیده شده بود.

     

    -عزیزم من خبرای خیلی خوبی برات دارم.بعد از اینکه تمام شاهد ها به پلیس گفتن که رندی اعتراف کرد که اول به تو حمله کرده بوده پس پلیس قراره لیو رو آزاد کنه.

     

    این حرف مادرش باعث شد تا جف بپره هوا ولی خودش رو متوقف کرد چون میدونست با اینکار لوله دوباره از توی بازوش در میاد.

     

    -اون فردا میرسه خونه و تو واون دوباره میتونین باهم باشین.

     

    مادر جف اون رو بقل کرد و با اون خداحافظی کرد.چند هفنه بعد هفته هایی بودن که خانواده جف به اون سر میزدن.بعد هفته ها بالاخره روزی رسید که قرار بود گچ صورت جف رو باز کنن.تمام خانواده اونجا بودن تا این اتفاق رو ببینن.موقعی که دکتر ها داشتن گچ رو از صورتجف باز میکردن همه کنجکاو بودن که ببینن اون چه شکلی شده.اونا منتظر موندن تا اینکه آخرین بانداژیِ که صورتش رو پوشونده بود تقریبا باز شده بود.

     

    دکتر گفت:برای بهترین دعا کنید.

     

    دکتر سریع پانسمان آخر رو باز کرد که باعث آشکار شدن صورت جف شد.

     

    مادر جف وقتی صورتش رو دید جیغ زد.لیو و پدرش با وحشت به اون نگاه میکردن.

     

    -چی شده؟چه اتفاقی برای صورتم افتاده؟

     

    جف توی دست شویی رفت.اون تو آینه رو نگاه کرد و

     

     

    دلیل ناراحتی دیگران رو دید.صورتش،وحشتناک بود.لبهاش به رنگ خیلی قرمزی دراومده بودن.رنگ صورتش سفید سفید شد بود،و موهاش از رنگ قهوه ای به رنگ سیاه دراومده بودند.اون به آرومی دست هاش رو روی صورتش گذاشت.پوست صورتش حالت چرمی پیدا کرده بود.

     

    لیو گفت:جف ،اونقدرم قیافت بد نیست

     

    جف:بد نیست؟؟؟؟؟؟این عاااالیه!!

     

    کل خانواده شگفت زده شده بودن.جف شروع کرد به قهقهه زدن و خانوادش فهمیدن که چشم ودست چپش فشرده شدن.

     

    مادر جف گفت:امم...جف تو حالت خوبه؟

     

    -خوب؟!من هیج وقت بیشتر از این موقع احساس خوش حالی نکرده بودم.هاهاهاهاهاهاهااااااااا،به من نگاه کنین.این قیافه خیلی به من میاد!

     

    اون نمیتونست از خندیدن دست بکشه.اون صورتش رو نوازش میکرد.چه چیزی باعث این اتفاق شده بود؟خب،شما یادتون میاد که وقتی جف داشت با رندی میجنگید یه چیزی توی ذهنش شکست؟اون چیز شکسته شده همون انسانیت و چیز های دیگه ای بود که اون رو انسان میکرد.الان،اون فقط یه ماشین کشتار دیوونه بود و این رو پدر و مادرش نمیدونستن.

     

    مادر جف گفت:دکتر،پسر من از نظر ذهنی هم حالش خوبه؟

     

    -آره این رفتار برای بیمارانی که مقدار زیادی مسکن مصرف کردن طبیعی هست.اگه این رفتار بعد چند هفته تغییر نکرد اونو به اینجا برگردونین و ما یه تست روانشناسی ازش میگیریم.

     

    -مرسی دکتر

     

    مادر جف به سمت او رفت و گفت:جف عزیزم وقت رفتنه.

     

    جف به مادرش با یه لبخندی که فقط دیوونه ها میتونن بزنن نگاه کرد و گفت:باشه مامان.هاهاهاهاهاهاهاااااااااااا!

     

    مادرش اونو از شونه گرفت و اونو برد تا لباس هاش رو بگیرن.

     

    متصدی بیمارستان گفت:این چیزی بود که به دست ما رسید.

     

    مادر جف لباس و شلوار سیاه و پیرهن سفید جف رودید .اونا از خون تمیز شده بودن و به هم دوخته شده بودن.مادر جف اونا رو برداشت و جف رو مجبور کرد که اونا رو بپوشه.و بعد از بیمارستان رفتن،در حالی که نمیدونستن امروز آخرین روز زندگیشونه.

     

    اون شب مادر جف از صدایی که از دست شویی میومد بیدار شد.انگار کسی داشت گریه میکرد.اون آروم به سمت دست شویی رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده.اون توی دست شویی صحنه ای وحشتناک دید.جف چاقویی برداشته بود و لبخندی توی گونه هاش حک کرده بود.

     

    مادر جف گفت:جف تو داری چیکار میکنی؟

     

    جف به مادرش نگاه کرد وز گفت:من نتونستم لبخندم رو حفظ کنم.خیلی ناراحت شدم پس با اینکار میتونم تا ابد لبخند بزنم.

     

    مادر جف متوجه شد که دور چشای جف سیاه سیاه شده.

     

    -جف با چشمات چیکار کردی؟ اونا چرا بسته نمیشن؟

     

    -من نمیتونستم قیافم رو ببینم.خسته شدم و چشمام شروع کردن به بسته شدن.پس پلکام رو سوزوندم تا همیشه بتونم خودم رو ببینم.

     

    مادرجف شروع کرد به عقب رفتن و فهمید که  پسرش دیوانه شده.

     

    -مشکلی پیش اومده مامان؟من زیبا نیستم؟

     

    -ب..بله پسرم.بزار برم به پدرتم بگم تا بیاد تو ببینه تو چقدر خوشگل شدی.

     

    مادر جف دوید توی اتاق و پدر رو بیدار کرد و به اون گفت:عزیزم تفنگ رو بردار ما باید...

     

    اون متوقف شد وقتی جف رو با یه چاقو دم در اتاق دید.

     

    -مامان تو به من دروغ گفتی.

     

    و این آخرین چیزی بود که پدرو مادر جف شنیدن موقعی که جف به اونا حمله کرد و هردوی اونا رو با چاقو تکه تکه کرد و برید.

     

    برادرش لیو از صدایی ترسناک بلند شد.اون چیز دیگه ای نشنید پس دیباره چشماش رو بست و سعی کرد دوباره بخوابه.همین که داشت یواش یواش گرم میشد،اون حس عجیبی بهش دست داد انار کسی داشت نگاش میکرد.اون از زیر پتو نگاهی انداخت قبل اینکه جف جلوی دهنش رو بگیره.جف آروم چاقورو بلند کرد تا درون بدن لیو فرو کنه .لیو دست و پا زد و سعی کرد فرار کنه.جف نجوا کرد:

     

     

    -شششششششش بخواب.

     

     

    ایجاد مقاله

    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    galaxy


    حیف شد تموم شد. ادامش چی پس؟

    پاسخ

    ارسال شد



    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد


    Confirmed By admin Amin-Mehdipour

    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    12

    Room 6

    ناشناس

    IP: 17646

    😂😂😂😂

    ناشناس

    IP: 5114

    گلرو کم بود مطهره هم اضافه شد 😂

    ناشناس

    IP: 5125

    داستانای اینجا عالیه مطهره

    ناشناس

    IP: 5125

    کی کیو کشته مطهره

    Soorousha

    😐

    Soorousha

    Hi lilith

    ناشناس

    IP: 9582

    Slm

    ناشناس

    IP: 4532

    سلام😐

    ناشناس

    IP: 4532

    😐

    ناشناس

    IP: 5188

    😍😍

    ناشناس

    IP: 138197

    😐💛با افتخار لیلیث هستم

    ناشناس

    IP: 5210

    سلا

    Soorousha

    گلرو یک انسان مؤنث است

    ناشناس

    IP: 89196

    کسی هست

    ناشناس

    IP: 89196

    سلام

    ناشناس

    IP: 109203

    گلرو کیست؟😐

    ناشناس

    IP: 109203

    گلروووو کجاییی دقیقا کجایی🤔

    ناشناس

    IP: 109203

    😐بچو

    ناشناس

    IP: 4556

    ناشناس

    IP: 4556

    ناشناس

    IP: 4556

    سلام

    ناشناس

    IP: 217138

    سرهنگ

    ناشناس

    IP: 217138

    سلام به همه خوبان

    ناشناس

    IP: 5116

    بخورش

    ناشناس

    IP: 5122

    🤔

    ناشناس

    IP: 5122

    خوبی

    ناشناس

    IP: 5122

    سلام خکبی

    Faryal22

    سلام

    ناشناس

    IP: 5127

    سلام

    Soorousha

    گلرووو کجایی 😂😂😐

    ناشناس

    IP: 5114

    من میلادم

    ناشناس

    IP: 5114

    سلام

    ناشناس

    IP: 19547

    nd

    ناشناس

    IP: 37129

    کی کشتی کی کیو کشته وایییب

    ناشناس

    IP: 37129

    سلام مطهره هستم

    03:00

    😅😅😅😅

    ناشناس

    IP: 2183

    😅😅😅😅

    ناشناس

    IP: 2183

    Faryal22

    :/

    ناشناس

    IP: 5124

    دوتا بودش خودم خوردمش

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom

    Best Views

    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

    فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک)

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک) موزه ماورا الطبیعه اد و لورن وارن (occult museum) ،قدیمی ترین و تنها موزه از نوع خود است این موزه معروف، صدها هزار بازدید کننده از سراسر جهان را

    عروسک جنسی لولیتا

    عروسک جنسی لولیتا داستان عروسک لولیتا به سال ۱۹۹۵ و زمانی که ولادیمیر نوباکوف داستانی تحت عنوان لولیتا را منتشر کرد باز می گردد. داستان این رمان در مورد یک استاد دانشگاه است که

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)   ژانر : ترسناک زمان : 58 دقیقه زبان : انگلیسی / اسپانیایی / ایتالیایی محصول : ایتالیا کارگردان : Ruggero Deodato ستارگ


    Today Show#

    #لیست فیلم های ممنوعه جهان
    #ماجرای دختر آبادانی و مامور حراست
    #بازی ترسناک مومو (MOMO)
    #امداد غیبی
    #معرفی سایت های دارک وب

    Related Posts

    داستان جن های دریایی

    سلام ، درسال ۸۱ دریگان دریایی درجنوب کشور شهرچابهار مشغول خدمت سربازی بودم .کشتی ها یالنج هایی که بدون مجوز وارد آبهای ما میشدند را توقیف میکردیم.خوب یادمه که اوایل زمستان بود ی...

    داستان ترسناک جن در تبریز

    شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و ح...

    داستان ترسناک مهمان چند روزه

    داستان ترسناک مهمان چند روزه horror6: بعد از فوت بابام تا چند روز اول همه ی اقوام از گوشه و کنار خونه صدای گریه می شنیدند همه به هم دلداری می دادن که ازبس صدای جیغ و گریه شنیدیم به خی...

    داستان ترسناک اتاقک ها

    داستان ترسناک اتاقک ها سال 84دانشگاه گچساران بودیم. خوابگاه ما آخر شهر بود، خوابگاه ما دیوار نداشت و اطرافش فقط حصار کشیده بودن که پشت جالیها به فاصله حدود یک یا دومتر چنتا اتاق?...

    داستان شنل قرمزی

    داستان شنل قرمزی شنل قرمزی در اصل شنل نداشته و در قرنهای بعدی به داستان اضافه میشه. نسخه و کتاب اصلی داستان شنل قرمزی، گرگ پس از انکه به شنل قرمزی ثابت میکند پس از مرگ پدر و م?...

    داستان ترسناک حمله به خودرو

    از قدیم گفتن مستمع صاحب سخن رو بر سر شوق آورد . بریم سر اصل مطلب . این جریان برای همسر من اتفاق افتاده . که از زبان خودش میگم . زمان مجردی یکی از دوستانم که شکست عشقی خورده بوده وضع ...

    داستان ترسناک طاق خونین

    داستان ترسناک طاق خونین در زمان قدیم تو یکی از محله های قدیمی بوشهر طاقی بوده بنام طاق خونی که دوتا محله رو که کنار هم بودن از هم جدا میکرده و يه جورایی مرزشون بوده. اون زمانها ?...

    داستان ترسناک صدا های دخترانه

    درود و مهر بر خالقان ترس و حراس، اتفاقی که برای من رخ داد از جایی اغاز شدکه در کوهستان برای پیداکردن راه بهتری برای بالا رفتن از قله کوه به تنهایی وارد مکانی پر از سخره و غارهای ب...

    Tags

    #(داستان جف قاتل (کرپی پاستا
    #foodforfox
    #غذا برای روباه
    #سایت ترسناک
    #horror
    #horror website
    #سایت ترسناک ایرانی

    Categories

    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)

    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو