داستان ترسناک نبش قبر شبانه

داستان ترسناک نبش قبر شبانه

داستان ترسناک نبش قبر شبانه

داستان ترسناک نبش قبر شبانه

سلام به همه عزیزان و دوستداران دنیای ترس و اضطراب وعرض خسته نباشید به ادمین عزیز .
قبل از هر چیز خواستم مطالبی در مورد دنبال کنندگان داستانهای ترسناک و واقعی این پیج که یک مدتی بود که پیج تقریبا راکد شده بود و ادمین داستان و خاطره ای داخل پیج نمیگذاشت و این بخاطره کم لطفی خوده ما بوده و ما داستان و خاطره ای برای پیج نمیفرستادیم تا ادمین داستانها رو به اشتراک بگذاره از جمله خوده من که فقط خواننده خاطرات و داستانهایی که دوستان به پیج می فرستادن بودم . ادمین هم بارها تذکر داده بود که اگه به همین منوال پیش بریم دیگه داستان و خاطره ای برای به اشتراک گذاشتن نداره و بخاطره همین من دست بکار شدم و یک خاطره ای که شنیده بودم رو به این پیج فرستادم تا بخونید و از ترس لذت ببرید و همینجا از شما هم تقاضا دارم شماها هم دست به قلم بشید و داستانها و خاطراتتون رو بفرستید تا از خوندنش لذت ببریم چون واقعا حیفه پیج به این خوبی و محیط خواهرانه و برادرانه فعالیتش کم بشه ببخشید پر حرفی کردم چون فقط قصدم این بود که مثل سابق هر شب داستان و خاطره برای خوندن داشته باشیم .
یادمه اون موقع که چهارده سالم بود با پدر و مادر و تنها برادرم تابستون رفته بودیم مشهد و از مشهد هم چند روزی رفتیم به زادگاه پدر و مادرم که توی یکی از روستاهای تربت جام که ( بنی تاک ) نام داشت و قرار بود پنج شش روزی رو در زادگاه پدر و مادرم به گشت و گذار بپردازیم .
بعد از رسیدن به روستا مستقیم رفتیم خونه ی پدر بزرگم و اونجا سکنی گزیدیم و بعد از رفع خستگی روز بعد رفتیم دید و بازدید از تمامی قوم و خویشی که تو روستا بودن و یکی دو روز هم با عمو و عمه ها و بچه هاش رفتیم جاهای دیدنی تربت جام رو دیدیم که من از روستای ( استای ) که توی دله کوههای بسیار زیبایی قرار داشت خیلی لذت بردم و مقبره ی عبدالرحمان جامی شاعره نامی قرن نهم هم که جای خود دارد خلاصه بعد از گشت و گذار برگشتیم خونه ی پدر بزرگم و شب رو اونجا موندیم .
از قضا روزه بعد پنج شنبه بود و قرار بر این بود که با خونوادم بر سره خاک مادر بزرگم که اون موقع تقریبا یک سال از فوتش میگذشت بریم ما یک مقدار خرما گرفتیم و رفتیم سرخاک مادربزرگم که خیلی خیلی دوسش داشتم بعد از اینکه رسیدیم من به یکباره یاده خاطراتی که با مادر بزرگم داشتم افتادم و رفتم کنار مزارش دراز کشیدم و شروع به گریه کردم . مادرم هم مدام بهم میگفت دختر بسه با این گریه ها روحه مادر بزرگت عذاب میکشه خلاصه با وضعیتی که من داشتم پدر و مادرم و دیگر اقوامم سریع از اون آرامگاه روستا که اونقدرها هم بزرگ نبود

از آرامگاه به طرف خونه ی پدر بزرگم حرکت کردیم و بعد از اینکه به خونشون رسیدیم من بخاطره بدی حالم رفتم توی یکی از اتاقها دراز کشیدم و برادرم هم با پسر عمو ها و پسر دایی ها مشغول بازی بودن بزرگترها هم توی اتاق پذیرایی نشسته بودن و گرم صحبت بودن و مدام از خاطرات مادر بزرگم تعریف میکردن .
من تقریبا حالم بهتر شده بود و قشنگ صحبتهایی که با هم میکردن رو میشنیدم ، کم کم صحبتهاشون کشیده شد به یک اتفاق عجیبی که زمستان سال گذشته ی اون سال اتفاق افتاده بود یکی از عموهام به پدرم و یکی دیگه از اقواممون که از مشهد به اون روستا آمده بود تعریف میکرد که سال گذشته خان قلی یکی از بزرگای روستا فوت کرده بود و توی همون قبرستونی که امروز رفته بودیم دفنش کردن . خان قلی یکی از مردهای شریف اون روستا بود که از همه لحاظ مردی با ایمان و با خدا و بخشنده و بزرگی بود اون مرحوم ثروت خیلی زیادی داشت و تقریبا مالک پنج شش تا روستا و تمامی زمینهای روستاها بود و توی آمریکا مدرک دکترای خودش رو گرفته بود و با این همه آوازه و دارایی فراون زندگی توی اون روستا رو انتخاب کرده بود و دست هر نیازمندی که توی اون روستا و روستاهای اطراف بود رو میگرفت هر جوانی که ازدواج میکرد چند صد متر زمین به نو عروس و داماد کمک میکرد و اگر کسی به بیماری سختی مبتلا میشد اون بیمار رو با هزینه ی خودش به بیمارستان میفرستاد و خودش هم از جانبازان جنگ ایران و عراق بود که چندین ترکش توی کمر و قفسه ی سینش وجود داشت ( این صحبتها رو همون موقع که بزرگترها داشتن به هم تعریف میکردن میشنیدم ) اهالی روستا بارها از خان قلی تقاضا کرده بودن که عضو شورای شهر یا روستاشون بشه ولی هر بار اون میگفت که من هیچ وقت دنبال پست و مقام نبوده و نخواهم بود همینطوریش هم توی جایگاهم هر کاری که مورد رضای خدا هست رو انجام میدم .
بعد از کلی تعریف و تمجید اقوام و آشنایان پدرم ، بزرگترها شروع به تعریف کردن حرفای خیلی عجیب و غریب و وحشتناکی کردن
یکی از همسایه های پدر بزرگم میگفت بعد از اینکه خان قلی فوت کرد از همه جای ایران برای مراسم خاک سپاریش به اون روستا اومده بودن اونقدر جمعیت زیاد بود که هتل ها و مهمانخانه های دور و اطراف جایی برای سوزن انداختن وجود نداشت خیلی ها حتی توی چادرها مانده بودن. همسایه پدربزرگم ادامه داد بعد از مراسم هفتم کم کم اوضاع روستا به حالت عادی برگشت تا اینکه تقریبا بعد از یک ماه بعد از فوت خان قلی یک شب (به گفته ی ایشون پنج شنبه شب بود)مشهدی رضا که خادم مسجد اون روستا بود نصفه های شب خودشو سراسیمه

سراسیمه خودشو به دره چند نفر از اهالی روستا رسونده بود و گفته بود معلوم نیست از کدوم روستا اومدن و تو قبرستون ما و این وقت شب دارن میت خاک میکنن (چون هیچ وقت مرده رو شب دفن نمیکنن ) مردم هم از گفته ی مشهدی رضا سخت ناراحت شده بودن به طرف قبرستان حرکت میکنن و هر چی اونجارو میگردن چیزی نمیبینن و به مشهدی رضا میگن خیالاتی شدی و از این حرفها ولی مشهدی رضا زیره بار نمیرفت خلاصه چند شب بعد همین ماجرا تکرار میشه و اهالی روستا هم یک نفر دیگرو جای مشهدی رضا میزارن تا خادم مسجد بشه تقریبا بعد از دو هفته دیگه خادم جدید مسجد هم نیمه های شب به طرفه خانه های اهالی روستا میره و همون حرفهای مشهدی رضا رو تکرار میکنه و میگه جلوی دره مسجد رو داشتم آب و جارو میکردم که با صدای لا اله الا الله که از وسط قبرستون میومد به خود اومدم و توی اون تاریکی رفتم قبرستون که فاصله ی سی چهل متری دیدم چند ده نفر سفید پوش کناره قبر خان قلی تابوتی رو روی دستاشون گرفته بودن و لا اله الا الله گویان در حال حرکت بودن تا این رو دیدم دست و پام شروع به لرزیدن کرد و پا به فرار گذاشتم
حتی روز بعد مردم روستا به پاسگاه رفتن و ماجرا رو گفتن و از طرف کلانتری به قبرستان روستا آمدن و پس از برسی به نتیجه ای دست پیدا نکردند بعد از اون طی دو ماه چند مرتبه دیگه همچین گزارشهایی توسط دیگر افراد اهالی روستا که خادم موقت روستا شده بودن به کلانتری میرسید تا اینکه بعد از چند ماه اجازه ی نبش قبر رو صادر کردند و پس از نبش قبر هیچ چیز عجیبی رو مشاهده نکردند .
پس از اون مردم روستا این مشکل را توسط یک دعا نویس حل کردند و دیگه هیچ وقت اون ارواح یا جنها اون طرفها آفتابی نشدن و مشهدی رضا هم به محل کاره خودش برگشت .
من بعد از شنیدن این ماجرا اون شب تا صبح نتونستم بخوابم موقع گوش دادن دهانم از شدت تعجب باز مونده بود و از اینکه میدیدم بزرگترها در مورد این طور اتفاقها با هم صحبت کردن ترسم هزار برابر شده بود چون مثل روز کاملا برام روشن بود که جن و روح و این صحبتها کاملا واقعی هستن و من هم که اون موقع سنی نداشتم و این حرفها رو به صورت اتفاقی شنیده بودم همون موقع هم که داشتم حرفهاشون رو میشنیدم بدنم شروع به لرزیدن کرده بود . همون شب دو روز سخت مریض شده بودم و بعد از اینکه حالم خوب شد برگشتیم به خانه ی خودمون .
دوستان عزیز امیدوارم خوشتون اومده باشه این خاطره تقریبا برای بیست سال پیش بود و این تازه شروع ماجراهای بعدیمه داستان و خاطرات بعدیم رو سعی میکنم خیلی بهتر تعریف کنم و من هم منتظر داستان و خاطراتتون هستم
مرسی که خوندید
پایان

دیدگاه

comment

راضیه

ممنون، یکی میشه محبت کنه منو راهنمایی کنه که چجور داستانمون رو بنویسیم برای ادمین؟؟؟؟ من هر کاری میکنم نمیشه

پاسخ

comment

الهام

من رفتم قسمت ایجاد مقاله داستانم هم نوشتم ولی گزینه ارسال یا ثبت نبود .نمفهمی م چطوری باید ثبت کنم بالاخره داستانمو!

پاسخ

comment

مرجان

ممنون از دتاداطتان تاثیرگذار تون. راضیه جان اون بالاپایین که داستان تموم میشه سمت راست ت راطت نوشته ایجاد مقاله فکر میکنم همون باشه .

پاسخ

comment

مطهره

سلام داستانتون خوب بود ممنون که به استراک گذاشتین من چند داستان ترسناک دارم البته مال خووم نیست مال اقوام هستند نی خوام انها را به اشتراک بگذارم اما نمی دونم چجوری

پاسخ

comment

فایده

علت این کارا چی بوده اون سفید پوشا کی بودن میشه توضیع بدی

پاسخ

comment

ح م

حالااون دعانویس نگفته که اوناچی بودن متأسفانه داستان رادرنقطه ی اوج رهاکردی خوب بعدش چی شد اونا چی بودن که شب اومدن سرقبراون بنده ی خداوآن دانویس چی گفت که دیگه این ماجراتکرارنشد

پاسخ

کاربر عزیز در صورت عضویت می توانید دیدگاه خود را مطرح نمایید

منتشر شده توسط dictator horror6
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
به راحتی آن را شخصی سازی کنید
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

23

Room 6

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

ziROOO

کیرم تو ناموس اونی کع دنبال ومپایره اسکل مشنگ دهنمونو جر دادی

Mobi666

سلام خوش اومدم:]

(:

😂

Zodiac kill

بس کنید دیگه خون آشام چیه ، شورشو دراوردید...تو سن بلوغ لطفا درگیر چیزی نشید و اینقد فیلم ومپایر نبینید ک اخرعاقبتش این بشه ک شما ی چیز بگید بقیه هم توهین کنن ، البته اینکه توهین میکنن احتمالا کار درستیه چون دیگه واقعا از دستتون عاصی شدن😐 یکیش همین ایلار😂

girin_of

سلام کسی داستان ترسناک داره ؟ برای یوتیوب میخوام !

Aylar5

سایت تبدیل به تیمارستان شده😐

Amir 118

سلومم

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

چطوری باید پیام بدم

Amir 118

Amir 118

منم تازه اومدم

Amir 118

سلاممممممممم

Amir 118

سلام

parsa_

AZOSAKOMAKI

کسی هست تبدیل شده باشه؟

Hasti

سلام مجدد

JAck Asparo

سلام

horror6

slm

هلیا

کسی نیست

هلیا

هلیا

سلام

ناشناس
IP: 5114

نیستی هستی

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#داستان ترسناک زن افغان
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#نقد فیلم غیر متعارف سالو یا 120 روز در سودوم
مطالب مرتبط
داستان ترسناک پیرمردی با رفتار عجیب

داستان ترسناک پیرمردی با رفتار عجیب horror6: زمانی ک من هشت سالم بود ینی حول حوش ۱۵ سال پیش تو خونه خودمون و هر سال نذری میدادیم تو همین خونه ک الانم داخلش هستیم هنوز....یک شب ک حدود س...

داستان ترسناک دامداری تسخیر شده

اسمم حمید هست و ساکن یکی از شهرستان های استان گلستان هستم،شغلم دامداری هست و تو کار پروار بندی احشام هستیم،خاطره ای که میخام تعریف کنم برمیگرده به 4 سال پیش که تو یکی از دامداریه...

همه چیز هایی که در کما دیدم

سلام دوستان عزیز مجازی من ،من قبلا داستان برای این سایت فرستادم ولی این اتفاقیو که میخوام تعریف کنم برای خاله بزرگم افتاده یعنی از زبون اون براتون مو به مو میگم خاله ی من پنجاهو ...

داستان ترسناک تک درخت صنوبر

با سلام به همه ی دوستداران داستانهای ماورائی الخصوص به دوست داران داستانهای جن و پری . من چند روزی هست که با این پیج آشنا شدم و تقریبا تمامی داستانها و خاطرات شما عزیزان رو خوند...

داستان ترسناک احضار کردن

سلام. من فاطیما هستم و 18سالمه. ماجرایی که می خوام بگم کاملا واقعیه و خودم تجربه کردم. اسفند 1396بود. صبح اون اتفاق من و دوستام توی مدرسه تصمیم گرفتیم برای مسخره بازی و خنده روح احض...

ارواح خبیثه خانواده ای که تیکه تیکه شدند

سلام این داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم ببخشید یزره طولانیه تقریبا مثل سریال چون اصلش اینه که باید ریز به ریز بگم این داستان برای خواهر بزرگترم ملیسا اتفاق افتاده یعنی از ...

تهیه گزارش و جن زدگی در دره کال

سلام دوستان ، من امین گلستانی هستم ، کسی که گزارش رویارویی ابوالقاسم با اجنه رو به صورت داستان تقدیمتون کرد و بچه های ثابت پیج میدونن که سالهاست دنبال داستانهای واقعی از ماورائ...

داستان ترسناک شمال

داستان ترسناک شمال horror6: داستاني كه ميخوام تعريف كنم برميگرده به تابستون پارسال كه اتفاقا رفيقام قرار گذاشتن كه بريم ويلاي شمال يكي از بچه ها با كلي پيچوندن و دروغ و استرس مامان...

برچسب
#نبش قبر شبانه
#داستان نبش قبر شبانه
#محتوا ترسناک
#سایت ترسناک
#ترسناک
#غذا برای روباه
#foodforfox
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:839
today: 0
تبلیغ