داستان خانه ای در جوار قبرستان

داستان خانه ای در جوار قبرستان

داستان خانه ای در جوار قبرستان

داستان خانه ای در جوار قبرستان

ماجرایی که براتون تعریف میکنم خیلی قدیمی نیست تقریبا اواسط ماه سپتامبر سال 2017 بنابر موقعیت و شغلی که داشتم میبایست محل زندگی قبلی خود که واقع در یک کلان شهر بود را ترک کنم و به سمت یکی از شهرستانهای کوچک جنوب غربی کشوری نقل مکان کنم که زندگی میکردم .
بخاطر عجله داشتن و نبودن زمان کافی در فضای اینترنت دنباله خانه برای اجاره کردن جستجو مینمودم . خانه ی مورد نظر رو پیدا کردم هیچ چیزی در مورد خانه و مشخصات خانه درج نشده بود .
خانه واقع در جایی زیبا سرسبز و دقیق همسایه دیوار به دیوار قبرستان و کلیسای محل بود . در این کشوری که هستم بر عکس ما ایرانی ها زندگی کردن در نزدیکی قبرستان امری کاملا عادی و غیر ترسناک میباشد . اولین قبرها تا اتاق خواب من شاید کمتر از بیست متر فاصله داشتند و خانه طوری بنا شده بود که در اتاق خواب و پنجره هم بسوی قبرستان باز میشد فضای کاملا عجیبی داشت . مناظر زیبا . سرسبز و از همه زیباتر دریا و ساحلی که زیبایی منظره محل زندگی ام رو دوچندان کرده بود اینقدر زیبا بود که هر صبح نیم ساعت در جوار مردگان نرمش و ورزش میکردم .
اوایل به خاطر دیدن قبرستان که همجوار خانه بود از اجاره کردن خانه منصرف شدم ولی بعد بخاطر پایین بودن قیمت وسوسه شدم که خانه را اجاره کنم و در این مدت که پول نیاز داشتم مجبور شدم برای صرفه جویی و پس انداز این خانه را اجاره کنم ولی نکته ای که من را در مورد این خانه به شک انداخته بود ارزان بودن اجاره خانه در یکی از گرانترین و زیباترین مناطق شهرستان بود .
روزهای اول با خوابیدنم در اتاق متوجه تغییر و تحولاتی در روحیات و نحوه خواب و بیداری خود شدم . اتاق خواب با وجود اینکه مجهز بود و از نظر سیستم گرمایشی مدرن و سالم بود ولی هر شب بین ساعاتی بکلی سرد میشد و هر شب با دیدن کابوس هایی وحشتناک خواب بر من حرام میشد و مجبور میشدم ناخواسته و وحشت زده از خواب برخیزم هنوز متوجه راز این سردرگمی هاو کابوس ها ی ناگهانی نشده بودم و این مسائل رو اصلا جدی نمیگرفتم بعد از چند روز تازه متوجه موردهای وحشتناک دیگری شدم .
در اتاق پذیرایی تلویزیون وجود داشت ولی بخاطر استفاده ام از اینترنت به کلی تلویزیون رو فراموش کرده بودم و معمولا بعد از ساعات کاری در اینترنت سریال های ایرانی را نگاه میکردم و اصلا از تلویزیون استفاده نمیکردم . اولین مسئله ای که ذهنم رو به کلی و به صورت جدی درگیر کرد مسئبه تلویزیون بود .
شب حدود ساعت دو شب بود . چراغها خاموش و در اتاق خواب در حال استراحت بودم دراتاق در حال استراحت بودم . همان حالت سرد شدن اتاق تکرار شد با بی اعتنایی به سرمای اتاق سرم را زیر پتو بردم و همینکه چشمهایم گرم و پلک هایم سنگین شد و در حالت خواب و بیداری قرار داشتم . ناگهان صدای تلویزیون به شدت بلند شد و من با وحشت از خواب بیدار شدم چون مدت زیادی از آخرین باری که تلویزیون را روشن کرده بودم میگذشت . به سمت اتاق پذیرایی رفتم و دنبال کنترل گشتم تا تلویزیون را خاموش کنم با کمال تعجب و وحشتی که سراپای وجودم را فرا گرفته بود برای یافتن کنترل تلویزیون چند لحظه ای سردرگم شدم . دیر وقت هم بود از طرفی جرات فرار کردن از منزل را نداشتم خانه تقریبا در محلی قرار داشت که بجز قبرستان و کلیسایی که فقط بعضی از روزها ی خاص باز میشد کسی اونجا نبود من ماندن در خانه را به دویدن در بین قبور ترجیح دادم . تلویزیون را از برق کشیدم و با وحشت به سمت تخت خواب رفتم شب تا صبح نخوابیدم و فکرهای متنوعی مانند پتک بر ذهنه آشفته ام فرود میآمد و روحم را به وحشت میانداخت .
لحظه ها را یکی پس از دیگری میشمردم تا شب به اتمام برسد و خود را از دخمه ی وحشتناک نجات دهم .
بلاخره صبح شد و با حالت خواب آلود و خستگی مفرط مجبور شدم به صاحب خانه تلفن کنم . گوشی رو برداشتم و شماره مورد نظرم را گرفتم صاحب خانه بعد از احوالپرسی با لبخند گفت پسرم کمکی احتیاج داری طوری شده؟
من هم ماجرای دیشب را تعریف کردم . صاحب خانه از پشت تلفن بعد از شنیدن ماجرا مکثی کرد و گفت . ممممممممم پسرم حتما خیالاتی شدی معذرت میخوام آیا قرص یا مشروبات یا حشیش چیزی مصرف کردی یا مصرف میکنی ؟
مسلما من هیچ گونه اعتیاد و سابقه استفاده و قرص و مشروب را نداشتم و در همه ی حیات و زندگی هیچ وقت حتی سیگار هم مصرف نکرده بودم .
این مسئله خیلی مرا ترسانده بود به حرف های صاحب خانه پشت تلفن گوش دادم و کم کم باورم شد که شاید دچار وهم و خیال شده بودم ، بدون انجام دادن کاره خاصی همان روز را کامل در فکر و دلهره خاصی بودم . از خانه بیرون رفتم یکی از بومی های محل را پیدا کرده و میخواستم ماجرا را با او در میان بگذارم ...
زمانی که این بومی سوال کرد اهل کجایی و محل زندگیت کجاست آدرسم را گفتم و به شدت وحشت کرد . دست هایش را به علامت صلیب روی سینه حرکت داد و بدون توضیح دادن مطلب خاصی و بدون خداحافظی از من فاصله گرفت و دور شد و زیر لب چیزی زمزمه کرد .
من تقریبا در این لحظه علت ارزانی و متروکه بودن خانه را متوجه شدم . یادم میآید روز اول که وارد خانه شده بودم خانه مملو از گرد و خاک و غبار و بویی از مرگ و نیستی میداد قرار داشتن موکتی سفید رنگ کف اتاق خواب و لکه های تیره روی موکت به این فکر کردم که موکت رو تمیز کنم . موکت را کنار زدم متوجه انبوهی از گرد و غبار شدم این گرد و غبار نشان میداد که مدت های زیادی هست خانه بدون سکنه بوده ...
با ترس و دلهره بعد از خستگی غروب مجبور شدم به خانه برگردم در بین راه و نزدیک خانه دلهره عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت . مجبور شدم بخاطر ماجرای امروز و رفتار عجیب فرد بومی در مقابل خودم فکر کنم وبه صاحب خانه تلفن کنم و ماجرا را در میان بگذارم .
صاحب خانه بعد از شنیدن توضیحات من لب به سخن گشود و با حرفهای ضد و نقیض جواب مرا داد در آخر به این اشاره کرد که حتما آن فرد بومی بخاطر تعصبات و بخاطر اینکه تو را خارجی دیده بود برای ترساندن شما یا از روی تعصب اینچنین برخوردی با شما داشته . احساس کردم صاحبخانه به من دروغ میگوید و مسئله ای را از من پنهان میکند .
جایی رو نداشتم بیرون در بین قبرها هم نمیتوانستم بمانم مجبور شدم با وجود سوالات و وحشتی که داشتم برای استراحت وارد خانه شوم . وارد خانه شدن و به سمت اتاق پذیرایی رفتم خودم را مشغول کردم تا ذهنم درگیر اتفاق شب گذشته نشود و سعی میکردم مسئله را فراموش کنم .
صحفه شطرنجی را که روی میز بود در حین گوش دادن به موسیقی نگاه میکردم و مهرها را جابه جا میکردم و با خودم بازی میکردم . شطرنج را همانطور مرتب کردم و گوشه ای از میز قرار دادم . در کف هر کدام از مهره های شطرنج آهن ربایی قرار داشت و موقعی که مهره ها روی صحفه قرار میگرفتن از لغزیدن آنها جلو گیری میشد و مهره ها محکم به کف صفحه شطرنج میچسبیدن .
شب دیگر بی خیال ماجرا شدم و به رخت خواب رفتم و بر عکس شب گذشته خوابی راحت و عمیق داشتم ...
از خواب بیدار شدم صبح شده بود و هوای نسبتا دلنشینی بود پنجره را باز کردم نسیم ملایم صبحگاهی صورتم را به آرامی نوازش میکرد به سمت لب تاب روی میز کنار صفحه شطرنج رفتم و دکمه لب تاب را برای روشن کردن فشار دادم و فنجانی قهوه را برای خود مهیا کردم نشستم و به اخبار روز گوش دادم در حین گوش دادن چشمم به صفحه شطرنجی افتاده بود که شب گذشته با آن بازی میکردم . با کمال وحشت و تعجب مهره های شطرنج را دیدم که مهره های سیاه شاه سفید را مات کرده بود من واقعا کلافه شده بودم و وحشت کردم . چشم هایم را به نشانه تعجب مالیدم و با دقت بیشتر به صفحه شطرنج نگاه کردم این مسئله نسبت به مورد تلویزیون کاملا واضحتر بود و نمیشد خودم را فریب دهم مهره های شطرنج و به ترتیب و مرتب . شب گذشته خودم چیدمان کردم و به سمت اتاق خواب رفته بودم

واقعا چه چیزی این مهره ها را تکان داده بود اول صبح چنان ترس بر من غلبه کرده بود که فراموش کردم قهوه و صبحانه را درست میل کنم با حالت کلافگی و ترس از خانه بیرون رفتم و پشت سرم را هم نگاه
نکردم ...
چنان حس ناخوشایندی داشتم که در خروجی را پشت سر خود قفل نکردم و بی اعتنا به سمت جاده رفتم سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود جز صدای مرغان دریایی که بر فراز دریا در کنار ساحل پرواز میکردند صدایی به گوش نمیرسید . گویی قبرستان و فضای خاص آن تاثیراتش را بر آن منظره زیبا گذاشته بود و سکوتی مطلق را همچون مرگ و نیستی به منظره و طبیعت محدوده خود بی رحمانه تحمیل کرده بود و گویی ارواح مردگان خوابیده در گورها فرمانروایی منظره زیبای محل ما را بر عهده داشتند و آن محدوده کوچک حس و حال خاصی را به خود گرفته بود.
از قبرها عبور کردم و به سمت ساحل روانه شدم به این فکر میکردم که امروز کجا با صاحب خانه قرار بگذارم از دور همان بومی محل را دیدم که کوله ی سبز رنگی روی دوشش آویزان بود و در حال رفتن به سمت ساحل بود به خود آمدم که باید به او برسم و در موردش در رابطه با مسائل خانه به خوبی سوال کنم و از او خواهش کنم تا علت حرکت غیر عادی آخرین دفعه را برایم توضیح دهد .
خود را به او رساندم در حال باز کردن کوله پشتی سبز رنگش بود ، که مرد بومی همچون پیام رسانی در ذهنم مجسم شد که کوله بارش را باز میکند تا پیغام مهمی را به دست من برساند ولی به این فکر میکردم که شاید این پیام پیامی بسیار وحشتناک باشد که من تاب و تحملش را نداشته باشم .


با چشمانی مظلومانه به نشانه کمک به چشمهای مرد بومی نگاه انداختم . مرد با بی اعتنایی و زیر لب حرف زدن سرش را پایین انداخت کوله پشتیش را باز کرد و از کوله پشتی قلاب ماهی گیری اش را در آورد و آهسته آهسته بهم نصب کرد . منتظر ماندم تا قلابش را به آب بیندازد چونکه مطمئن میشدم با انداختن قلاب از من فاصله نمیگیرد و فرار نمیکند و من میتوانم بیشتر با او صحبت کنم . نزدیکش شدم بازویش را لمس کردم و از او خواهش کردم علت حرکت غیر عادی اش را برایم توضیح دهد .
بالاخره مرد بومی لب به سخن گشود و ماجرایی وحشتناک را برایم صحبت کرد .
پسرم تو تحت حمله ارواح شریر و شیطان قرار گرفتی همانطور که آخرین شخص ساکن آن خانه به این بلا گرفتار شد از او خواهش کردم ماجرا را برایم توضیح دهد با شنیدن جملات مرد بومی متوجه شدم حقایق اتفاقات غیر عادی شدم و دیگر با خودم اتمام حجت کردم که به هیچ وجه وارد آن خانه نفرین شده نشوم .
مرد بومی لحظه ای سکوت کرد... پسر تو با اینجا آشنا نیستی و از گذشته خانه ای که در آن زندگی کردی هیچ اطلاعات خاصی نداری و صاحب خانه هم هیچ وقت این مسائل را برای کسی توضیح نمیدهد چون او به منافع خودش فکر میکند و این منطقه تا بحال کسی به این قضیه زیاد توجه نکرد..
این را که گفت از او معذرت خواستم و اجازه صحبت کردن گرفتم و ماجرای غیر عادی خانه را برایش توضیح دادم اینکه وسایل خونه جابه جا میشد ، تلویزیون روشن شد و فضای اتاق خواب با وجود سیستم گرمایشی در ساعاتی از شب به شدت سرد میشد و جو سنگینی به خود میگرفت .


مرد بومی برعکس صاحبخانه حرفهایم را تائید کرد . گفتم حالا هر چه میدانی برایم توضیح بده . دوست من ،
مرد قلاب ماهی گیریش را جمع کرد و این بار به سمت دریا پرتاب نکرد ، در چشمانم نگاه کرد و گفت پسرم چهار سال پیش جوانی این خانه را اجاره کرده بود ، دانشجویی دانشگاه اینجا در رشته معماری تحصیل میکرد ، جوان خوب و مودبی بود در ایامی که در محل ما زندگی میکرد خیلی زود با یکی از دخترهای اطراف این شهر آشنا شد.
آخر یکی از هفته ها دوست دخترش با چند تا از دوستانش در خانه جشن گرفتند و با دوستان ظاهرا دور هم جمع شده بودند این مسئله در بین جوانهای اینجا نسبت به شهرهای دیگر غیر عادی هم هست ، ولی اینا این کارها را مرتکب میشدن و بی اعتنا بودند ، مرد بومی جملات را برید و به گوشه ای رفت و بر روی تخته سنگی نشست من هم کنجکاو و وحشت زده به سمتش رفتم تا ادامه ماجرایی را که در ذهنم را به شدت آشفته کرده بودم بشنوم .
مرد بومی : میفهمی چه اتفاقی افتاد پسرم ؟
من با حس کنجکاوی و وحشت تمام پرسیدم نه و سراسیمه به اطرافم نگاه میکردم .
مرد گفت یکی از روزها که همه این جوان های کله شق جمع شده بودند با پیشنهاد یکی از جوان ها که آخر هم معلوم شد کدامشان بوده به شدت مواد مخدر مصرف کردن . دوست دختر پسری که در خانه شما زندگی میکرد مواد مخدر و مشروب را با هم در یک شب استفاده کرده بود و در آغوش دوستش از دنیا رفت .


از آن موقع بعد از طی کردن مراحل قانونی پسر به خانه برگشت و دیگر آن پسر سابق نبود هر روز به سمت قبرستان میرفت و آنجا مثل دیوانه ها با دوست دخترش حرف میزد . حتی عکسش را در روزنامه چاپ کرده بودند . روزها گذشت و خبری از پسر نبود و دیگر به سمت قبر دوست دخترش نمیرفت ، روزی صاحب خانه اش برای پرس و جو به او زنگ زد پسرک طبق معمول جواب تلفن را نمیداد ولی صاحب خانه بخاطر شرایط روحی دست کم چند وقتی یک بار از خانه و پسرک بازدید میکرد


این را از خود صاحب خانه شنیدم گفت یک روز برای دیدار سباستیان sebastian به سمت در رفتم بویی بد و بسیار تند از خانه می آمد به شدت در را میکوبیدم ولی کسی پاسخگو نبود مجبور شدم به خانه برگردم و کلیدهای ذخیره خانه را بردارم . به شدت نگران سباستیان شدم . در بین راه فقط به او فکر میکردم و با وجود اینکه مطمئن بودم تلفن را جواب نمیدهد دوباره و دوباره و دوباره به سباستیان تلفن زدم در نزدیکی خانه رسیدم بوی بد باعث شد که دماغم را بگیرم و از روزنه ی لب ها تنفس کنم . کلید را به در خانه انداختم لای در را باز کردم . بوی بد بشدت زیاد شد و من ناخداگاه از بوی بد فضا به عقب رفتم . بوی چه چیزی میتوانست باشد . سباستیان جواب نمیداد به سمت اتاق خواب رفتم از شدت بوی بد تنفسم سخت شده بود و سراسیمه به دنبال سباستیان میگشتم .
پایین تخت خواب روی موکت سفید رنگ سباستیان رگ های دو تا دستش را زده بود و جسدش در حال پوسیدن بود . جسد کاملا باد کرده بود و در حال متلاشی شدن و تجزیه بود و برخی از نقاط بدن به شدت کبود و بشدت بوی بد میداد .
با دیدن این صحنه از خانه خارج شدن و به پلیس زنگ زدم . بعد از تحقیقات و سابقه داشتن افسردگی سباستیان ، کارشناسان به این نتیجه رسیدند که سباستیان به خاطر شرایط بد روحی خودکشی کرده و قتلی صورت نگرفته .


مرد بومی بار دیگر دستانش را به علامت صلیب روی سینه حرکت داد و گفت من مطمینم که ارواح در این خانه حضور دارند و اتفاقات پیش آمده برای تو غیر عادی نبوده چونکه قبل از تو سه جوان دیگر هم تجربیاتی مشابه تو در این خانه بعد از این واقعه شوم را داشته اند.
مرد بومی از روی تخته سنگ بلند شد و به کلی ساکت ماند صدایی جز صدای دریا به گوش نمیرسید . مرد بومی قلابش را به آرامی جمع کرد و بدون خداحافظی و نگاه کردن به من سر را پایین انداخته و در لابه لای انبوهی از درختان محو شد .


من هم دیگر هیچ وقت به خانه ی
همجوار قبرستان باز نگشتم وبا اصرار و خواهش صاحب خانه را گفتم تا وسایلم را جمع کند .
اتفاقی که در این خانه پیش آمده الان به یکی از مکان های ترسناک این محل تبدیل شده و خانه به کلی متروک شده است .
امیدوارم موفق و سربلندتر و همیشه در پناه الله تعالی باشید .
پایان

دیدگاه

comment

سرهنگ.جوکر.مکانیک.یه نفر

من مثل این داستان رو ازنوع خارجیش خوندم که داستان طولانی تر بود وجا داشت یه مقدار دیگه هم هیجان قصه رو بیشترکنی ولی مرسی خوب بود..

پاسخ

comment
ناشناس

راست میگی



comment

ح م

من خودم یکی یکی داستانارامیخوانم فقط وفقط ازتان خواهش می کنم حتمازمان ومکان واقعه رابنویسید

پاسخ

کاربر عزیز در صورت عضویت می توانید دیدگاه خود را مطرح نمایید

منتشر شده توسط dictator ScaryLand
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
به راحتی آن را شخصی سازی کنید
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

19

Room 6

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

ziROOO

کیرم تو ناموس اونی کع دنبال ومپایره اسکل مشنگ دهنمونو جر دادی

Mobi666

سلام خوش اومدم:]

(:

😂

Zodiac kill

بس کنید دیگه خون آشام چیه ، شورشو دراوردید...تو سن بلوغ لطفا درگیر چیزی نشید و اینقد فیلم ومپایر نبینید ک اخرعاقبتش این بشه ک شما ی چیز بگید بقیه هم توهین کنن ، البته اینکه توهین میکنن احتمالا کار درستیه چون دیگه واقعا از دستتون عاصی شدن😐 یکیش همین ایلار😂

girin_of

سلام کسی داستان ترسناک داره ؟ برای یوتیوب میخوام !

Aylar5

سایت تبدیل به تیمارستان شده😐

Amir 118

سلومم

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

چطوری باید پیام بدم

Amir 118

Amir 118

منم تازه اومدم

Amir 118

سلاممممممممم

Amir 118

سلام

parsa_

AZOSAKOMAKI

کسی هست تبدیل شده باشه؟

Hasti

سلام مجدد

JAck Asparo

سلام

horror6

slm

هلیا

کسی نیست

هلیا

هلیا

سلام

ناشناس
IP: 5114

نیستی هستی

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#داستان ترسناک زن افغان
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#نقد فیلم غیر متعارف سالو یا 120 روز در سودوم
مطالب مرتبط
داستان ترسناک هالای پوزان

این ماجراخیلی وقت پیش برای دایی مادرم قبل از انقلاب و زمان شاه رخ داده این ماجرا را از زبان دایی مادرم تعریف می کنم : یه روز زمستانی بعد از کلی خواهش و التماس از فرمانده گردان مر...

داستان ترسناک آغوش پدر بزرگ

داستانی که میخام بگم واقعیت دارد وخواهش میکنم هرکسی تونست کمکم کنه واماحکایت زندگی من بنده در بچگی در یکی از روستاهای اراک همراه پدر ومادرم زندگی میکردم زمان بچگیم تقریبا 5یا 6س...

داستان ترسناک گربه ها و اجنه

داستان ترسناک گربه ها و اجنه horror6: سلام ميخواستم يه تجربه از ديشب رو بگم بهتونمن مث خيلياي ديگ فكر ميكردم كه جنا يا كلا موجودات غير انساني جاهاي متروكه و قديمي ميمونن يا جاهايي ?...

داستان صدای همهمه

سلام میخواستم داستانی کوتاه ازبچگی خودم بنویسم یه سوال دارم ازهمتون تاحالا شده صدای جن وشیاطین بشنوین یا زبان اصلیشونوبفهمین؟.. من یادمه 12سالم بود توخونه روستایمون کنارخان...

داستان ترسناک طلسم مرگ 2

سلام محمد هستم از کرمان اون موقعی این اتفاق افتاد ۱۵سالم بیش تر نبود چند روزی بود یچیزی رو دور ور خودم حس میکردم مثل یه ادم کوتوله بود ولی یکم محو گفتم خیالاتی شدم جدیش نگرفتم یه...

داستان جین قاتل (کرپی پاستا)

اگه داستان جف قاتل رو نخوندید حتما بخونید چون این مجموعه داستانایی که میزارم مربوط به همن. اسم اصلي من جين اركنسا(jane arkensaw) يا همون جين قاتله و اين همون داستانيه كه چطور با جف اش...

داستان ترسناک کیک تولد

داستان ترسناک کیک تولد سلام عزیزان من رضا هستم یک داستانی میخوام براتون تعریف کنم ماله12ساله گیمه مامان و بابام برای من هرسری تولد میگرفتن و کل فامیل خانواده هامون میامدن خونه ?...

داستان ترسناک جوجه جوجه بخش دوم

مادر رو کرد به من. طرهای از موهای خرماییاش را از روی پیشانیاش کنار زد و گفت:» شاید به همین خاطر دیشب نتوانستی بخوابی. شاید به خاطر تمرین بسکتبال آرام و قرار نداشتهای.« شانها...

برچسب
#داستان خانه ای در جوار قبرستان
#داستان ترسناک خانه ای در جوار قبرستان
#محتوا ترسناک
#سایت ترسناک
#ترسناک
#غذا برای روباه
#foodforfox
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:346
today: 0
تبلیغ