داستان ترسناک عروسی شوم

داستان ترسناک عروسی شوم

داستان ترسناک عروسی شوم

داستان ترسناک عروسی شوم

داستان ترسناک عروسی شوم:

 

این داستانى که میخوام بگم براى یکى از اقوام هست که از زبون خودش میگم:

من وقتى جوون بودم حدوداً بیست و خورده اى سن داشتم، تو یه ده اطراف زابل زندگى میکردیم پدرم کشاورز بود وچون پیرشده بود همه خواهر برادرام ازدواج کرده بودن و غیراز من کسى نبود که عصاى پدرم باشه برای همین کشاورزى رو من عهده داربودم زمینمون ١٥کیلومتر از ده فاصله داشت توى زمین یه کلبه محقر ساخته بودیم ک شبایى ک مجبور بودم تو زمینمون باشم تو اون کلبه میخوابیدم ..یادمه دفعات اول که میخوابیدم اونجا فقط سر و صداهایى مث ضربه به در و دیوار کلبه یا سر و صداى حرف زدن تو زمین می‌شنیدم، اولش جدى نمیگرفتم، 

تا یه شب که کارای زمین و کردم و رفتم تو کلبه جامو پهن کردم تا بخوابم، وقتى دراز کشیدم تو جام، فانوس رو خاموش کردم و چراغ علاءالدین بخاطر سرماى شب روشن بود ک شعله ش سو سو میزد و یکم روشن میکرد اتاقو همینجور تو جام بودم و با فکر اینکه بتونم با خورشید (اسم دخترهمسایه که دوسش داشتم) ازدواج کنم و از شر دخترعمه‌ام (مریم) ک پدرم میخواست اونو به عقد من دربیاره راحت بشم کم کم چشمام گرم شد و خوابم میبرد ک حس کردم پاهام حالت غشى و بى حسى ب خودش گرفت، جورى که انگار اب یخ ریخته باشى روش سرد شده بود و سنگین بود ..گذاشتم ب پاى خستگیم و بیخیال شدم، باز داشتم گرم خواب میشدم که دیدم در کلبه رو میزنن اونم ساعت ١شب!!!!

 

اولش ترسیدم دزدى چیزى نباشه که منو بکشن و محصولاتمون رو بدزدن، پس حرکتى نکردم تا ببینم چى پیش میاد بعداز چنددقیقه بازهم یکى در میزد و ریتم مرموزى داشت اینبار دیگه از ترسم نمیتونستم درو بازکنم یه فضاى سنگینى کلبه رو گرفته بود، اینبار با یه ریتم تند ومحکم تر از قبل به درمیزد که انگار عصبانى شده، ترسم دوبرابر شد و فقط از خدا میخواستم ازشر مثلاً دزدا نجاتم بده ..همینجور نجوا میکردم یهو از چهار طرفه کلبه ک کلأ یه اتاق محقر کوچیک بود همزمان با ریتم هماهنگ که انگار در خونست همونطور میزدن دیگه از ترس داشتم سکته میکردم و باخودم میگفتم اینا بیشتر از یه نفر هستن، حدود ده دقيقه این به در و دیوار زدنشون ادامه داشت و همزمان قطع شد…!! 

 

سکوت وحشناکى تو فضا حاکم بود دستم از همه جا کوتاه بود، اون زمان تلفن و موبایل و حتى برق ب ده ما هم نیومده بود چ برسه به زمین کشاورزى….

تقریبا نیم ساعتى گذشت و فکر کردم ک رفتن، دیگه نمیتونستم بخوابم و چوب ب دست توجام نشسته بودم یهو در کلبه با ضربه ى محکمى باز شد ولى هیچکس وارد نشد و کسى رو ندیدم صداى باد مث زوزه…توکلبه پیچید و من از ترس خشک شده بودم، حتى نتونستم پاشم درو ببندم….

دیگه هیچ اتفاقى نیافتاد تا صبح شد و من با فکر اتفاق دیشب ب کاراى کشاورزى رسیدم و رفتم خونه و غذاخوردم و تا غروب شد ک باز اماده رفتن ب زمین شدم ولى هیچى از جریان رو ب خانوادم نگفتم ولى قبل رفتن با یکى از دوستام به اسم رضا وعده کردم وقرارشد همرام بیاد خلاصه رفتیم و یکم کارامو کردم، 

تا اینکه شب شد و جا پهن کردیم ک بخوابیم، اون منطقه شبها خیلی سرد میشه، خواستیم چراغ علاءالدین و روشن کنیم ک دیدیم نفت نداره، رضا گفت چند مترى زمینت ک زمین حاج على هس میرم ببینم ک اگه خواب نیست ازش نفت بگیرم، این  رو هم بگم ک تو کار کشاورزى بعضى فصلا کشاورزا مجبورن شب رو سر زمین بمونن تا صبح زود ب کشاورزیشون برسن و کارگراشون هم میان ک کمک کنن و صرف نمیکرد ک فقط براى خوابیدن مسیر طولانى بین زمین تا خونه رو برن و بیان..خب اینجا بودیم ک رضا رفت از حاج على نفت بگیره من هم به خاطر سرما قبول کردم باز چند دقیقه‌ای تنها بمونم، 

و اون رفت

یه نیم ساعتى شد .

دیدم رضا برگشت و گف ک حاج على نبوده منم گفتم اشکالى نداره دوتا دیگه لحاف هست میکشیم رومون ک گرم بشیم گفت باشه و توجامون دراز کشیدیم و باهم حرف میزدیم بین حرفا رضا بهم گفت ک دلم جیگر خام میخواد! منم خندیدم وگفتم این وقت شب مگه زن حامله اى ک هوس کردى اونم خیلى جدى گف زن حامله رو خیلى دوس دارم! گفتم واااا یعنى چى این حرف؟ 

گفت تو نمیخواى دومادشى؟ 

گفتم اى بابا رفیق، من خورشید و میخوام ولى بابام اسرار داره با دخترعمه‌ام مریم ازدواج کنم،

رضا گفت مریم خیلى برام عزیزه با اون ازدواج کن! 

من با تعجب گفتم رضا این مزخرفات چیه میگى، ینى چى میگى برام عزیزه؟ اگه عزیزه برات ینى دوسش دارى خب خودت بگیرش ولى اینکه میگى با اون ازدواج کن دیگه چى بود؟؟ 

گفت احمد من ک زن و بچه دارم! 

گفتم تو کى زن و بچه دار شدى ک من و اهالى ده نفهمیدیم!؟

گفت اینش دیگه ب تو مربوط نیس، فقط اگه مریم رو نگیرى خورشید میمیره! 

گفتم این اراجیف چیه نصفه شبى میگى؟ یعنى چى این حرفا و خیلى عصبانى شدم، 

بهش گفتم تو بنگى چیزى زدى ک انقد چرت و پرت میگى، دیگه زیادى دارى چت میکنى هذیون میگی، بگیر بخواب تا منم بخوابم صبح هزارتا کاردارم، 

پشتم رو بهش کردم فانوسم خاموش کردم و چشام گرم خواب بود ک دیدم در میزنن بازهم دیشب یادم اومد و اروم رضارو خواستم بیدارکنم ک دیدم نیست! 

هاج و واج خشکم زده بود ک از بیرون صداى رضارو شنیدم ک میگف درو وا کن احمد سرده، صداشو ک شنیدم خیالم راحت شد درو بازکردم دیدم نفت ب دست اومد تو فانوس رو از  دستش گرفتم و گذاشتم رو طاقچه همه جا روشن شد باتعجب گفتم تو ک گفتى حاج على نیست، چرا باز رفتى و اصن چجورى رفتى ک من متوجه نشدم؟ گفت احمد چیزى زدى این چرت و پرتاچیه میگى من همون موقع ک رفتم همین الان رسیدم!!! 

من یه لحظه خشکم زد اول چراغ رو روشن کردیم بعد ک خواستیم بخوابیم و من بهش گفتم باهات حرف دارم واونم گفت بگو داداش، من جریان دیشب و امشب رو بهش تعریف کردم اولش خیلى تعجب کرد و قسمم داد تا بدونه راست میگم و قسم ک خوردم باورکرد و رنگش پرید و گفت احمد غلط نکنم پاى جن درمیونه… 

اون زمان جن و اینا خیلى بود و همه میدونستن ک وجود داره و باورش واسه مردم و مخصوصاً اهالی روستاهای دور افتاده سخت نبود، 

 

بعد از حرف ب رضا گفتم چیکار کنم گفت برو ب مادرت بگو اونا بهتر میفهمن ولى لطفا نخواب ک من میترسم و خوابم نمیاد منم بهش گفتم اتفاقاً من هم همینطور وتا خود صبح بیدار موندیم ..و کاراى زمین رو بهم کمک کرد و با الاغمون برگشتیم ده رضا رفت خونشون ک بخوابه منم رفتم خونه بعد از استراحت و ناهار قضیه رو ب مادرم گفتم اونم دستشو زد ب پشت دست دیگش و می‌گفت خاک ب سرم اگه بچم طوریش میشد چی، خدایا چیکار کنم و ….و بعدش گفت برو بخواب فعلا تا عصر فکرى کنیم عصر ک بیدار شدم پدرم بهم گفت ک یکى از کارگراشو شب میفرسته اونجا بخوابه و من خونه بمونم تا فکرى کنن 

شب موندم خونه و تو خواب دیدم ک دارم با خورشید عروسى میکنم و تور لباس عروسش رو صورتشه رفتم کنارش…نشستم تور رو از صورتش برداشتم، 

دیدم صورت کریه و خیلى زشت با چشماى قرمز و دهن گشاد و پوستى چروکیده ک تا دیدمش سرم داد زد و گف این ارزو رو ب گور خواهى برد

و من باچنان دادى از خواب پریدم ک پدر و مادرم و همسایه بغلى اومدن بالا سرم، اینم بگم اون زمان خونه هامون با یه دیوارى تقریبا یه مترى حیاط هارو از هم جدا میکرد و دیوارى مشترک بین دوهمسایه اى ک بغل هم  خونه ساختن بود …

 

وقتى چشمامو باز کردم تو دست مادرم قران بود و بقیه پچ پچ میکردن، خلاصه همسایه رفت و مادرم کنارم موند و ازم پرسید ک چى دیدى منم خوابمو براش تعریف کردم

گفت فردا موضوع رو حل میکنم قران رو بالاسرم گذاشت و گفت کمى استراحت کن و منم نگاه ب ساعت کردم پنج صبح بود یکم توجام اینور اونور کردم خوابیدم ..حدود ساعت ١٠ صبح بود ک مادرم بیدارم کرد و گف اب گرم اماده کردم برو حموم کن و بیا ک امروز تورو ب مرادت میرسونم با پدرت حرف زدم و گفتم درد عاشقى خورشید رو گرفته واگه بهش نرسه احمدم دیوونه میشه و باخنده مادرانه گفت یالا برو حموم شاداماد من وقتى اینو شنیدم کل اتفاقارو فراموش کردم و رفتم حموم اومدم بیرون و مادرم لباس نو بهم داد و هردو حاضرشدن ساعت ١٢ بود ک رفتیم خونه پریچهرخانم  همون مادر خورشید تو ده ما مثل الان با گل و شیرینى و وقت قبلى و این حرفا نبود… 

حرفارو زدیم خلاصه قبوول کردن و قرار شد فردا عاقد محل بیاد و خطبه بخونه و سه روز بعدش عروسى بگیریم بریم خونه بخت ک اون‌موقع همون اتاق بزرگ تو خونه پدریم بود ک زندگى مشترکمون و کنیم

و تازه ماجراهاى وحشتناک و تلخ من شروع شد…. 

 

برگشتیم خونه و من از خوشحالى دل تو دلم نبودددد…

 

بابام اون شبم نذاشت برم سر زمین و خونه موندم شب شد و رفتم تو جام و با فکر و رویاى فردا چشام گرم خواب شد و توخواب دیدم ک مریم با چند نفر اومدن دم خونه یه قابلمه بهم داد و گف درشو باز کن گفتم توش چیه دخترعمه؟ و اینا کین همراهت؟ 

اونم با یه لحن بدی بهم گفت این جیگره درشو بازکردم دیدم یه جیگر خام توشه گفتم دستت دردنکنه، این براى چیه و اون بهم لبخندى زد و گفت اگه فردا عقد کنى بجاى این جیگر گاو میگم اینا جیگر خورشید رو توش برات بفرستن و هاج و واج خشکم زد و یه حالته…خواب و بیدار شدم و حس کردم پاهام سنگینه و حالت شب کلبه بهم دست داد نفس کشیدن برام سخت شده بود نمیتونستم داد بزنم همینجور داشتم کلنجار میرفتم ک نفس بکشم ک یهو تونستم تکون بخورم و خودمو ازاد کنم از ترس دیگه تا صبح نخوابیدم و ب مادرمم چیزى نگفتم ک باز نگران نشه، 

 

خلاصه ساعات عقد فرارسید کل ده مون دعوت بودن، مریم هم بود، تو حیات فرش پهن کرده بودیم ، عقدکردیم و مراسم تموم شد و هوا هم رو ب تاریکى بود با پدر ومادرم رفتیم خونه خورشید و نشستیم تا براى جهاز و خرج و عروسى و اینارو هماهنگ کنیم ک خورشید تو اشپزخونشون نشسته بود و تو منطقه ما رسم این بود ک تا روز عروسى نباید همو میدیدیم،

 

داشتیم حرف میزدیم ک با جیغ خورشید مادرم و ماردش و خواهرش دوییدن پیشش و همه شون داد و بیداد کردن و گفتن سریع باید ببریمش درمونگاه خلاصه فهمیدم ک روش اب جوش سماور نفتى ریخته!!!

 

چجوریشو خودشم نفهمید و فقط گفت داشتم چایی میرختم ک چپه شد روم، عروسیمون ب ده روز بعدتر عقب افتاد و من و بقيه خیلى ناراحت شدیم و توخونمون هم ک رفتیم رمق هیچى نداشتم شب هم اصلا خوابم نمیبرد دیدم نمیتونم تحمل کنم و خیلى آروم رفتم از سیگار پدرم یه نخ برداشتم و رفتم پشت بوم بکشم تو همون حال و هوا بودم خواستم بیام پایین ک پام پیچ خورد از نردبون افتادم و بى هوش شدم وقتى چشم وا کردم دیدم مادرم میگه خداروشکر بهوش اومد ولى من دیگه خودم نبودم ب قدرى بدنم درد میکرد و کبود شده بودم ک انگار از جنگ برگشتم… تا سه روز هرشب یه کابوس بد میدیدم و توخواب داد میزدم و یه خواب خوش ارزوم شده بود، 

 

مادرم دیگه اینو جدى گرفت و رفتیم پیش دعانویس ک گفت مریم جادوت کرده ک ب خورشید نرسى و عاشقته و این حرفا، البته مستقیم نگفت مریم، طبق نشانى هایى ک داد فهمیدیم و گفت براى باطل کردنش اون موقع حدود ده_پونزده هزارتومن(که کمم نبود) میخواد …

 

رفتیم سراغ پدرم و قضیه رو گفتیم ولى عصبانى شد و طرف مریم رو گرفت! و گف حق ندارین ب خواهرزادم تهمت بزنین و آبروى دخترجوون رو تو محل ببرین و کلى ازین حرفا و پول نداد…من ومادرمم انقدرى پول نداشتیم و همون قدری ک داشتیم براى عروسى و اینا کنارگذاشته بودیم خلاصه باز مادرم رفته بود پیش دعانویس و گفته بود فعلاً یه دعاى محافظ بهم بده تا بعداً ک پول دستمون اومد بیایم پیشت باطلش کنی، اونم دعا رو داد و آورد بست ب بازوم تا وقتی بسته بود خوب بودم ولى دور روز بعدش ک خواستم برم حمام کنم اونو جداکردم و داشتم باکاسه رو سرم اب میرختم ک ب وضوح همون چهره اى ک توخواب میدیدم ک خورشید توری رو سرش بود و چهره‌ای کریه داشت اومد جلو چشمم و تو انعکاس آب بود..انقدر ترسیدم ک نفهمیدم چى شد چشمامو بازکردم دیدم تو جام دراز کشیدم و مادر و پدرم بالاسرم هستن مادرم گریه میکرد و پدرمم میگف حتما ضعف کرده و با شکم خالى رفته حموم غش کرده.. بازهم مادرم اون دعا رو ب بازوم بسته بود ولى وقتى میخوابیدم پامیشدم میدیم بدنم کبوده …

 

بلاخره باهمین مکافات ده روز گذشت و خورشید تقریباً خوب شده بود و کاراى عروسى رو کردیم براى فردا …خیلى خسته شده بودم از صبح روپا بودم ولى بازم از خوشحالى رسیدن به خورشید یه ذره هم استراحت نکردم…غروب بود ک دیدم کارگرى ک سر زمینمون میخوابید اومد و ب پدرم گفت زنم فارغ شده و باید پیشش بمونم، شب نمیتونم اینجا بمونم و اینا، پدرم گفت ک احمد چاره اى نیست تو برو صبح زود برگرد منم بخاطر اینکه پدرم فک نکنه از زیرکار درمیرم یا از ترسم نمیرم و بگه تو هنوز مرد نشدی از پس خودت برنمیای حالا میخوای ازدواجم بکنی و این حرفا ک ب ناچار قبول کردم و راه افتادم وسوار الاغ شدم و براى اینکه اون شباى کلبه یادم نیاد و حواسم پرت شه رفتم تو فکر عروسى و ب عشقم رسیدن و این رؤیاها، ک دیدم یکى سرراه نشسته، نزدیک شدم، تا من رو دید گفت غریبم و یه شب منو پناه بده و ب یه پیرمرد عاجز لطف کن، منم تو دلم خوشحال شدم از این ک شب دیگه تنها نیستم و خلاصه همراه شدیم و تو راه بهش از عروسى فردام حرف زدم و ازش دعوت کردم فردا هم باهام بیاد عروسیم و بعدش ب مقصدش بره اونم گفت اتفاقا فردا هم تو ده ما عزاداریه ک من حتماً باید باشم، گفتم اقوام هستن؟

گفت نه اقوام یکى از دوستانم هست  

رسیدیم تو کلبه دیدم کفشاش نیست جلو در، پرسیدم کفشات کو؟

گفت گذاشتم زیر کیسه ها ک دزد نبره!

خندیدم وگفتم عمو کدوم دزد میاد تا اینجا که کفش بدزده؟ و گذشت، وقتى نشسته بودم اصن پاهاشو دستاش معلوم نبود دستکش کهنه تو دستاش و شلوار گشاد ک رو پاهاش بود …کلاه هم سرش بود و خلاصه خیلى چیزمیز تنش بود منم گذاشتم ب پاى پیرى و طاقت نداشتن سرما، 

خلاصه جا انداختیم و فانوس رو هم خاموش کردم ولى چراغ  علاءالدین روشن بود و سوسو میزد و یه کم از تاریکى رو کم میکرد، 

وقتى دراز کشیدیم من تقریبا پهلوش بودم یه بوى خیلى بدى میداد ک انگار چن ساله حموم نرفته، ولى چون کلبه کوچیک بود جانمیشدیم اگه با فاصله جا مینداختم، ..

چیزى بهش نگفتم ک ناراحت نشه و فردا بفرستمش حموم که اگه خواست بیاد عروسی بد نباشه، 

…پشتمو کردم بهش ک یهو گفت خیلى دلم هوس جیگر کرده، یاد اونشب افتادم

یه لحظه خشکم زد و از ترس نتونستم چشمامو باز کنم یا تکون بخورم یا حرفى بزنمممم، 

همونجور موندم و فقط تو دلم خدارو صدامیزدم و دلگرم دعا ک ب بازوم وصل بود تا صبح همونجور موندم تاصب ک یهوتقریبا ٦اینا میشد ک صداى پدرم میومد و با چند نفر حرف میزد دلم روشن شد و سرموچرخوندم دیدم پیرمرده نیست، رفتم بیرون پیش پدرم ک گفت برو کاراتو بکن منم تاظهر میام خونه، 

اومدم و تو راه خیلى جالب دعانویس رو دیدم! و بعد از سلام و احوالپرسى گفت بخاطر پول به زندگیت لطمه زدى و خیلى درخطرى و اگه تا ساعت ٥عصر ک عروسیت شروع میشه باطل نکنى نه تنها  من و بازوبندى ک بستى کمکت نمیکنه، بلکه خودت و اطرافیانت هم کارى نمیتونن بکنن، گفتم الان پول ندارم و از این حرفا، 

گفت اگه تا پنج عصر باطل نکنى دیگه فایده نداره، 

منم گفتم خدا بزرگه و هیچى نمیشه و خداحافظى کردم و رفتم خونه کاراى عروسى رو کردیم پدرم اومد با برادرام منو بردن سلمونى و لباس محلى نو برام اوردن و باهم رفتیم حموم و خلاصه مهمونا اومدن و ساز و دایره دنبک و کِل و دست زدن و رقص و بوى شام عروسى و رقصیدن من و شاباش و اونورم سمت زنا ب همین ترتیب و داشت خوش میگذشت، 

با رضا و برادرام رفتیم سمت زنا ک برقصیم، بین راه، ینى چند خونه اونورتر ک با کیسه ها پوشونده بودن ک دیده نشن همونطور ک گفتم دیوارا کوتاه بود رسیدیم دم در ک دیدم یه تیکه گوشت مثل جیگر خام تیکه پاره شده روی زمین افتاده ک رضا گفت حیووناى ولگرد معلوم نیس ک گاو و گوسفند کدوم اهالى بدبخت رو خورده و تا اینجا کشونده و …من بازهم فکر هیچ چیز نکردم و داخل شدیم …

 

خلاصه مراسم تموم شد و همه رفتن و فامیلا اتاق حجله رو درست کرده بودن و خورشید رو هم داخل رو تختخواب نشونده بودن و تنهاش گذاشتن و اومدن سمت من و تا شاباش و این چیزا نگرفتن نذاشتن برم داخل، 

تقریبا یه بیست دقيقه‌اى طول کشید و بلاخره من تونستم خلاص بشم در اتاق رو بازکردم و دیدم خورشید دراز کشیده و توری رو صورتش هست، 

صداش زدم جواب نداد، 

فکر کردم ناز میکنه، 

اول تور رو کنار زدم ک ببینمش و نازشو بکشم، 

تا تور رو زدم کنار دیدم ک ازدهنش کف ریخته و چشماش تا آخر بازه، داد زدم و زنا اومدن داخل و بعد چند دقيقه داد و بیداد زیاد شد و ب درمونگاه رسوندیمش

ک گفتن سکته کرده..،.

دنیا روسرمن خراب شد ..

بعد چند دقیقه هم دکتر اومد گفت ک فوت کرده و تسلیت میگم، 

نمیتونم اون لحظه رو بیان کنم، 

بعدشم ک پلیس وارد ماجرا شد و تو کالبدشکافی معلوم شد از ترس ناگهانی و خیلی زیاد سکته کرده و زهره‌ترک شده، 

اخه مگه خورشید من چی دید و ازچى ترسیده بود؟ 

ک زهره ترک شد و منو تنها گذاشت و غمش تا همین امروز تو وجودمه، و داغش تو قلبم مونده.

.

.

.

SOOROUSHA 

.

دیدگاه

comment

2020-05-19 04:19:33

TINA

مث همیشه عالی و خواننده رو توی چارچوب داستان میگونجونی

پاسخ

comment
هاوانا

لایک



comment

masiha

این چیزا هست واقا دعا بدترین کاریه یه انسان میتونه درحقه یه انسانه دیگه واسه رسیدن به خواسته هاش انجام بده

پاسخ

comment

masiha

این چیزا هست واقا دعا بدترین کاریه یه انسان میتونه درحقه یه انسانه دیگه واسه رسیدن با خواسته هاش انجام بده

پاسخ

comment

Negin

ترسناک بود.قشنگم نبود مگت بچه بازیه وع واقعا الان این کجاش

پاسخ

comment
خخخخخ

انقد ترسیدی لکنت گرفتی 😂😂



comment

علی ص

تیناجان تاحالا چیزی بهت نگفتم ،عزیزم بعضی داستانا رو اصلا قبول نداشتی وبدت میومد الان این داستان که یه بچه سه ساله هم بهش میخنده بهش میگی عالی!!!عزیزمن اون زمان مردم به شدت اعتقاد داشتن این ازاین که طرف داستان شرو ور گفته دوم قسمت هندیش بود که هرچه معجزه میومدجلوش قبول نمی‌کرد ،میخام بگم تینا جون به کل و ازبیخ این داستان بچگونه و غیر واقعی هست ،اصلانم مث همیشه عالی نبود فقط هرورکارش خوبه مرسی اه

پاسخ

comment
الف

خفه‌شو بابا منگل، داستان به این خوبی ، حسودیت میشه ارهههه 😂😂😂



comment
مرتضی۱۱۰۸۷

تو چقدر عن هستی نچسب💩



comment

لی‌لی

من ک دوست داشتم داستانتو ،ممنون

پاسخ

comment

2021-08-23 05:06:37

jordana__7a

آخه کدوم آدم عاقلی این همه نشونه رو نادیده میگیره تو کالبد شکافی نگفتن دختره جیگر نداره؟یا مثلا نگفتن طوریه که انگار از بچگیش جیگر نداشته؟ آخه تو واقعیت دیدم ازین چیزا تعجب دکترا برام یه حس خاصی میده

پاسخ

comment

2021-10-09 18:13:57

Tinaw

علی ص حرصش گرفته مورچه گازش گرفته

پاسخ

comment
Soorousha

😂😂😁👍



comment

ناشناس

گوچه زابل برچز دروغم زحنی

پاسخ

comment

ناشناس

گوچه زابل برچز دروغم زحنی باداستان مسخره خدخا

پاسخ

comment

امیرتنها

واقعا داستان جالب و ترسناکی بود آفرین به نویسنده داستان

پاسخ

کاربر عزیز در صورت عضویت می توانید دیدگاه خود را مطرح نمایید

منتشر شده توسط dictator Soorousha
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
به راحتی آن را شخصی سازی کنید
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

30

Room 6

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

ziROOO

کیرم تو ناموس اونی کع دنبال ومپایره اسکل مشنگ دهنمونو جر دادی

Mobi666

سلام خوش اومدم:]

(:

😂

Zodiac kill

بس کنید دیگه خون آشام چیه ، شورشو دراوردید...تو سن بلوغ لطفا درگیر چیزی نشید و اینقد فیلم ومپایر نبینید ک اخرعاقبتش این بشه ک شما ی چیز بگید بقیه هم توهین کنن ، البته اینکه توهین میکنن احتمالا کار درستیه چون دیگه واقعا از دستتون عاصی شدن😐 یکیش همین ایلار😂

girin_of

سلام کسی داستان ترسناک داره ؟ برای یوتیوب میخوام !

Aylar5

سایت تبدیل به تیمارستان شده😐

Amir 118

سلومم

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

چطوری باید پیام بدم

Amir 118

Amir 118

منم تازه اومدم

Amir 118

سلاممممممممم

Amir 118

سلام

parsa_

AZOSAKOMAKI

کسی هست تبدیل شده باشه؟

Hasti

سلام مجدد

JAck Asparo

سلام

horror6

slm

هلیا

کسی نیست

هلیا

هلیا

سلام

ناشناس
IP: 5114

نیستی هستی

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#داستان ترسناک زن افغان
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#نقد فیلم غیر متعارف سالو یا 120 روز در سودوم
مطالب مرتبط
داستان ترسناک معراج روح

بسم الله الرحمن الرحیم معراج روح از اخرین باری که صورتم رو توی آیینه دیده بودم یک ماه میگذشت ،یکبار برای اخرین بار وقتی صدای ماشینِ موتراش با صدای گریه هام یکی شده بود،آیینه ...

زایمان جن

باسلام خدمت دوستان..خاطره مربوط به مادر مادربزرگم هست که همه بهش بی بی میگفتن البته سن من قد نمیده و موقع تولدمن ایشان به رحمت حق رفته بود ..ایشون انسان واقعا باخدایی بوده ..دست به...

داستان ترسناک پرسه های شبانه

یک داستان داشتم این ماجرا توی همین چند سال پیش توی اطراف یکی از شهرهای غربی نزدیک توسیرکان داخل باغ عموی من اتفاق افتاده بود و تمام محلی های اون شهر هم این داستان واقعی رو شنیده ?...

اصغرقاتل

پس از کشتن بیش از 30 انسان، وقتی او را برای اعدام می‌بردند، معترض بود. می‌گفت: «من فقط چند نفر مجهول‌الهویه را کشته‌ام و شما مرا برای خاطر این اشخاص ولگرد می‌کشید؟ من که شخص حسا...

داستان ترسناک مزاحم ابدی

داستان ترسناک مزاحم ابدی horror6: من میخوام یه چیزایی رو بنویسم که هر روز تا سر حد مرگ منو میترسونه و نمیتونم جلوشو بگیرم الان ۲۲سالمه و همه چی از هیجده یا نوزده سالگیم شروع شد اون ?...

داستان ترسناک ماه خانم

داستان ترسناک ماه خانم horror6: سلام دوستان. یه اتفاق عجیب در مورد جوونیهای مادربزرگم رو میخوام براتون تعریف کنم. این داستان ترسناک نیست اما واقعیه.مادربزرگم سیزده سالش بود که ازد...

داستان ترسناک شب شوم

داستان ترسناک شب شوم سلام این داستان مال پدربزرگم از طرف مادریه.تو اون داستان مادربزرگم گفتم که پدربزرگم ارتشیه و با اسب میرفته و از جنگل و نیزار رد میشده.میگه یک روز داشتم میرف...

داستان ترسناک جن زدگی یک بچه

داستان ترسناک جن زدگی یک بچه horror6: سلام دوستان،حدودا پونزده روز پیش منو شوهرم رفتیم شمال، همسرم شمالی هست، چندروزی تو روستاشون ساکن بودیم، من تمام وقتمو تو مزرعه‌ و باغ‌هاشون...

برچسب
#داستان ترسناک عروسی شوم
#Soorousha
#محتوا ترسناک
#سایت ترسناک
#ترسناک
#غذا برای روباه
#foodforfox
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:1232
today: 0
تبلیغ