داستان ترسناک سرنوشت

داستان ترسناک سرنوشت

داستان ترسناک سرنوشت

داستان ترسناک سرنوشت

سلام دوستان عزیزم فکر میکنم الان وقتش رسیده باشه که برم سر اصل مطلب . ممنونم که با لایکها و نظراتتون در کنارم بودید . راستش من همیشه خواننده ی داستانهای پیجهای ترسناکی بودم که تجربیات واقعی و گهگاه تخیلات برخی دوستان رو در اختیار خوانندگان عزیز قرار میدادند و از اونجایی که شغلم به دنیای ماورا بی ارتباط نیست بعد از خوندن نظرات و کنجکاویه بعضی از بچه ها احساس کردم یه وقتهایی مسیر داره اشتباهی به داستانهای ارباب حلقه ها و هری پاتر و یه وادیه تخیلی و اشتباه کشیده میشه و البته من معیار کاملی نیستم برای قضاوت و در مسیر نادیدنی ها هر کس میتونه اندازه ی دنیایه خودش ادعا داشته باشه ولی حقیقت همیشه یک مسیر داره منتها برداشت ما اندازه ی سواد و درک ما از اتفاقات دور و برمون متفاوته به قول معروف صدای دهل از دور شنیدن خوش است .
اگه پر حرفی میکنم باور کنید لازمه چون میدونم بعدش کلی حرفو حدیث میشه پس از الان دارم میگم اینا تجربیات منه ولی تخیلات نیست و برای حرفهام دلیل دارم . خوب چراغها رو خاموش کنید .
فضا رو ترسناک کنید و با تمرکز کامل تو تمام لحظاتی که با من هستید خودتون رو جای من و در کنار من بگذارید .
من متولد سال شصت و یک هستم و با پیشینه ای که از قبل براتون گفتم سرم درد میکنه برای مسائل ترسناک یادم میاد یه روز ظهر خونه نشسته بودیم همراه با خونواده ی عزیز و من هفده سالم بود . ساکن ونک بودیم . اونموقع مد بود یه مدتی یه سری خانمهای کولی تو خیابون میومدن و اصرار به فال گرفتن میکردن و گاهی دم خونه ها هم میومدن از قضا اون روز ساعت دو زنگ در خونرو زدن و من با بی حوصلگیه تمام رفتم پای آیفون و گفتم بله ؟

یه خانم با یه لهجه ی عجیب گفت . خانمم میخوای فالت بگیرم ؟؟؟ منم که جوگیر شده بودم با نیش باز به مامان گفتم وااای مامان یه فاگیر اومده دمه در بریم فال بگیریم و جاتون خالی مادر یک نگاهی بهم کرد که فهمیدم یه جای کار میلنگه ولی از ترس اینکه نه نگه خودم زودی پریدم پایین پیش خانم به اصطلاح فالگیر .
درست یادم نمیاد چی تعریف کرد فقط یادمه که یه تیکه پوست خیلی کثیف و بوگندو به اسم ناموس کفتار بهم داد که هم تو درسم موفق و پیروز باشم و هم یه شوهر عالی گیرم بیاد ولی ازم خواست یه مبلغ زیاد بابتش بهش بدم . که صد البته که من قبول کردم و اون تیکه پوست نفرت انگیز رو ازش گرفتم و اینم بگم اصلا هم نیازی به این چیزا واسه شوهر کردن نداشتم . بخدا همش هفده سالم بود ولی یه وقتهایی آدم یه کارهایی میکنه دیگههه .
خلاصه این موضوع رو به هیچکس نگفتم و رفتم تو اتاقم . خیلی هیجان زده بودم
اون پوست رو توی کشوی پا تختیم گذاشتم که البته روی پاتختیم هم قرآن بود و من چون تو خانواده مذهبی بزرگ شده بودم در اون زمان به شدت اعتقادات مذهبی داشتم و نماز و قرآن میخوندم البته شیطنتهای یه دختره هفده ساله رو هم داشتم ولی نمازم و روزم ترک نمیشد
و نماز رو دو بار ختم کرده بودم . دوساعت از اون ماجرا گذشت که احساس خستگی کردم و خوابم گرفت توی خواب دیدم توی اتاقم یه گودال آتیش درست شده و خودم اون ناموس کفتار رو از تو کشو در آوردم و دستم گرفتم و ↔ رو پا تختیم رو پرت کردم تو آتیش . با ترس از خواب پریدم عرق کرده بودم سریع رفتم برای مامانم گفتم که خواب چی دیدم وبه توصیه مامان اون پوست نجس رو انداختم دور ولی ماجرا به اینجا ختم نشد .
خیلی ذهنم درگیر شده بود همش میخواستم از یه نفر یه چیزی راجبش بشنوم تا اینکه به توصیه یکی از دوستانه مریض تر از خودم یه فالگیر که میگفتن موکل هم داره رو سمت میدون منیره پیدا کردم .
مثل دیونه ها ی عقب مونده با چه خالی بندی هایی مامانمو پیچوندمو و تونستم برم خونه ی اون خانم بماند .
وقتی رسیدم پیشش مشتری داشت ولی یه قهوه برام ریختو بهم داد یجوره عجیبی هم بهم نگاه کرد. خیلی خونه ترسناکی داشت . انتهای یه بن بست یه خونه قدیمی که از یه راهروی تنگو باریک وارد یه حیاط عجیب میشدیم که یه اتاق با شیشه های شکسته توش بود و منو دقیقا برد تو همون اتاق .
راستش خیلی جرات به خرج دادم وگرنه از همون دمه در بر میگشتم . خلاصه خانم فالگیره عزیز قهومو برگردوند و گفت شما اینجا چیکار داری . منم مثل منگلا نگاش کردمو هیچی نگفتم . باز خودش ادامه داد در گوشت حرف میزنن یا تنتو کبود میکنن ؟ ! ! !


ممن ماتو مبهوت نگاش میکردم و اینجا بود که ترجیح دادم حرف بزنم .. بهش گفتم هیچکدوم یه خانمی اومد دمه درو . . . داستان رو براش تعریف کردم و بهش گفتم آیا این اتفاق باعث شده زندگیم به سمت بدی بره ؟ آیا زندگیم مسیرش عوض شده ؟ چون همش فکر میکردم گناه بزرگی کردم . و اون خانم شروع کرد به خندیدن و یه سیگار روشن کرد و یه چیزی رو بهم گفت که بخونم یه ذکر عربی که با اینکه نوزده سال از اونموقع میگذره هیچوقت فراموشش نمیکنم . بهم گفت این ذکر رو آنقدر تکرار کن و به دیوار جلوت نگاه کن تا یه چیزی رو ببینی و وقتی دیدی بهم خبر بده و از اتاق رفت و اونجا بود که من دیگه ترسم شروع شد . دویدم دنبالش گفتم خانم من غلط کردم میخوام برم که گفت نترس دختر من دمه در دارم سیگار میکشم تو فقط این ذکر رو بگو تا وقتی چیزی ندیدی هم صدات در نیاد . خلاصه از من غلط کردنو از اون خانوم که انگار مچ گرفته باشم اصرار
از من غلط کردن و از اون خانوم که انگار مچ گرفته باشه اصرار . من کلا شخصیتم متاسفانه یه مدلیه که نه نمیتونم بگم و بخاطره گندی که زده بودمو تنها رفته بودم اونجا جرات نمیکردم از تلفنی که مال صد سال پیش بود و جلو روم بود هم استفاده کنم و حداقل به یه نفر خبر بدم .
سرتونو درد نیارم نشستم رو صندلی و هی اون جمله عربی رو خوندم فکر کنم نزدیک صد بار شد که یهو دیدم روی دیوار سفید یه چیزی داره خودشو نشون میده ولی بر عکس چیزی که من انتظار داشتم چیز ترسناکی نبود . یه شمشیر دو شاخه بود که به رنگ نقره ای سفید خودشو رو دیوار نشون داد .
خیلی جا خوردم راستش روم نمیشد به فالگیره بگم با خودم فکر میکردم الانه که من رو مورد تمسخر قرار بده .
خلاصه با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم دمه در صداش کردم گفتم یه چیزی دیدم با همون نگاه عجیبش باز بهم خیره شد و اومد تو نشست پشت میزش گفت خوب چی دیدی گفتم . . . امممم فکر کنم اشتباه دیدم ولی یه شمشیر که سرش دو شاخه بود .


خانمه یهو خشکش زد شروع کرد ماشالله ماشالله گفتن راستش خیلی ذوق کردم آنقدر ته دلم خوشحال شدم . انگار تو کنکور سراسری رتبه یکو آوردم . بعد گفتم چرا شمشیر باید میدیدم گفت ذکری که بهت دادم مال این بود که امتحانت کنم ببینم ذولفقارو میتونی ببینی یانه این شمشیر حضرت علیه که کسی که موکل داشته باشه میتونه ببینه .
من تا اونموقع معنی درسته موکل رو نمیدونستم فقط میدونستم یه ربطی به جن داره . این حرفش خیلی جذبم کرد ازش پرسیدم الان موکلم چه ربطی به اتفاق دیروز داشت که تو خوابم ↔ رو با دست خودم تو آتیش انداختم ؟
گفت میدونی ناموس کفتار اصل چیه . منم گفتم نه . گفت اولا برای کارهای کثیف ازش استفاده میکنن و بعد هم اینکه تا اون حیون بیچاره زندست باید آلت تناسلیش بریده بشه که ارزش استفاده جادوی سیاه داشته باشه و در کل چیز نجسیه . ودر کل تو با وارد کردن اون تو حریم خونت و گذاشتن زیر قرآنت به مقدسات توهین کردی و موکلت توی خواب بهت هشدار داد که کارت اشتباه بوده .
من هاج و واج نگاهش میکردم . اگر یادتون باشه تو داستان طاقچه اون موجود ترسناکو که براتون تعریف کرده بودم رو یهو یادم اومد و براش گفتم که گفت تو احتمالا خواهرت مدیوم هستید و بقیه فالم رو گفت . اونروز همه چیز تموم شد و من برگشتم خونه ولی از فکر موکلو جن بیرون نمیومدم فرداش دوباره رفتم پیشش و ازش خواهش کردم کاری کنه که موکلمو ببینم . فالگیر بهم گفت نمیدونم بتونی یا نه . باید از حاج اقا بپرسم منم گفتم تو رو خدا بپرس و بهم خبر بده . مدام بهش زنگ زدم تا بالاخره بعد از دو روز پیگیری کردن گفتبهم گفت . حاج اقا گفته باید امشب یه سری اعمال رو انجام بدی و نتیجشو بگی بعدش دوباره حاجی بررسی میکنه .


سرتونو درد نیارم حاجی گفته بودند باید راس یک ساعت خاص از شب چند تا سوره رو میخوندم و یک شمع روشن میکردم و تو شعله ی شمع نگاه میکردم و هر اونچه که تو شعله میدیدم رو به حاجی انتقال میدادم منم طبق دستور جلو رفتم البته دستور اکید داده بود که همه جا تاریک و ساکت باشه و برای من که تازه داشتم وارد این وادی میشدم خیییلی ترسناک بود من تا اونجا که سوره هارو خوندم ترس خاصی نداشتم ولی موقع نگاه کردن به شمع شد باز استرسو ترس اینکه چی قراره ببینم داشت منو دیونه میکرد که البته این دفعه واقعا حق داشتم .
تو ده دقیقه ی اول اتفاقی نیوفتاد و من داشتم ذکرامو میگفتم و یکم اشک از چشمم سرازیر شد .

آخه تمام تمرکزم تو نور شمع بود که یهو انگار اون شعله به اون کوچیکی تبدیل به یه دروازه شد و یه موجودات خیلی کوچیک از دروازه میرفتن و میومدن و من بعد از دیدنشون هول کردم و از ترس ذکرمو نتونستم ادامه بدم و در کسری از ثانیه اون موجودات همه وایسادن بهم نگاه کردن و بعد همه چیز محو شد . انگار زمان ایستاده بود حتی صدای ضربان قلبم رو میشنیدم خیلی ترسناک بود حاجی گفته بود اجازه ندارم شمع رو خاموش کنم تا خودش خاموش بشه شعله ی شمع مثل قبل شد و دیگه چیزی ندیدم ولی تکان هم نمیتونستم بخورم ولی همه چیز همینجا تموم نشد.
اون شب بعد از دیدن دروازه ای که اون موجودات کوچیک ازشون رد میشدن و ترسی که توی وجودم رفته بود بلاخره با کلی سلامو صلوات آماده خواب شدم . از ترس چراغ رو خاموش نمیکردم ولی متاسفانه صدای بابا در اومد که دختر چراغو خاموش کن منم مجبور شدم به نور چراغ خواب بسنده کنم ولی تا چشمم گرم شد یهو از تو کمد یه صدایی اومد ولی خیلی اروم بود راستش چون خونه ما خیلی سوسک داشت شبا یه وقتهایی از روی پلاستیک یا وسایل سبک رد میشدن من میشنیدم چون گوشام در حد خفاش تیزه و من حساسیت نشون ندادم ولی وقتی برای بار دوم این صدارو شنیدم خیلی ترسیدم صدا مثل صدای کشیدن ناخن روی چوب بود ولی از توی کمد میومد راستش خیلی ترسیدم بلافاصله بعد از اون از روی زمین از وسایلی که روی زمین ریخته بود همش صدا میومد . چون من داشتم آماده کنکور میشدم همه وسایلم پخش و پلا بود روی زمین و روی تختم خیلی نامرتب بود و صداها اصلا قطع نمیشد . راستش آنقدر بلند نبود که قابل شنیدن از طرف اتاق بغل باشه ولی خودمو داشت دیونه میکرد . هر چی میگشتم منبع صدارو تا میومدم پیدا کنم صدا از یه گوشه ی دیگه شروع میشد تا اینکه کلا متوقف شد و با فاصله ی یک دقیقه وبا فاصله ی یک دقیقه از تو کشو میز تحریر شروع شد منتها دیگه خیلی زیاد شده بود و غیر قابل تحمل رفتم بیرون و یواشکی مامانو بیدار کردم و بنده خدا رو آوردمش تو اتاق گفتم مامان در کشو رو باز میکنی خیلی صدا میاد مامان طفلس خوابالو در کشو رو باز کرد و هیچ چیز عجیبی نبود غیر از لواشکهای بنده و شکلاتهای تلخ پرتقالیم که عاشقشون بودم و تو اون لحظه آنقدر هول کرده بودم که یادم نمیومد اصلا چی داخلش بود.
مامان گفا ببین هیچی نیست بخواب بزار منم بخوابم.
من که تا صبح نخوابیده بودم صبحم زنگ زدم به خانم فالگیر و ازش خواستم همه اتفاقات رو مو به مو برای حاجی تعریف کنه طبق معمول مجبور شدم تا دو روز بعد برای جواب صبر کنم بعد از دو روز وقتی تماس گرفتم خانمه گفت حاجی گفته تو توانایی دیدن و هم صحبتی با موکلت رو داری ولی باید پولی رو به حساب حاجی واریز کنی تا برات قربونی کنه و برات خون بریزه . من خوشحال شدم و بلافاصله بهم گفت برای موکلت از لواشک و شکلاتت یک سهم جداگانه که مخصوص خودش باشه یکجا توی اتاقت بگذار و کاری بهشون نداشته باش. قرار شد که من فکرامو کنم و بهش خبر بدم. ولی انصافا جنی که شکلاتو لواشک دوست داشته باشه ندیده بودم به هر ترتیب یادم میاد توی گلدون کمی از دو خوراکی رو گذاشتم ولی هیچوقت ازش کم نشد . راستش تنهایی نمیتونستم اینهمه اتفاق رو هضم کنم بنابر این طبق معمول به خواهره عزیزم که اون موقع تازه زایمان کرده بود داستان رو گفتم و نسیم خواهرم چیزی رو یاد آوری کرد که من اصلا بهش دقت نکرده بودم و اون موضوعه بچه یک ماهه خواهرم بود که من هم بشدت بهش وابسته بودم و واقعا هیچ تضمینی وجود نداشت که اگر من بخوام با جنی در ارتباط باشم خواهر زادم آسیبی نبینه چون خواهرم قرار بود تا سه ماهگی بچش پیش ما بمونه.


به علت اینکه اصلا نمیتونست از بچه به تنهایی مراقبت کنه و اونجا بود که من با همه علاقه ای که داشتم دور جن رو برای چند سال خط کشیدم ولی نمیتونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه انگار مسیر سرنوشتم منو همیشه به سمت دنیای ماورا کشوند ولی اینبار موضوع در حد دیدن موکل یا قربانیه ساده نبود موضوع خیلی جدیتر بود راستش یه وقتهایی فکر میکنم ای کاش درونم انقدر به مسائل ترسناک علاقه نداشتم چون این علاقه کل مسیر زندگیم رو تغییر داد و باعث شد این سارایی که الان هستم باشم البته خدارو شکر میکنم چون حداقل میتونم یه وقتهایی مشکل اطرافیانم رو حل کنم ولی یه تیکه از روحم و سارایی که میتونست بدون دغدغه و مسئولیت و ترس زندگی کنه رو برای همیشه از دست دادم
ممنون که خوندیدو به درد و دلم گوش دادید و همراهیم کردید
 

دیدگاه

comment

ناشناس

سارا خانم ممنون . عجب دختر پر دل و جرعتی هستی

پاسخ

comment

علی ص

واقیتعی بسیار زیبا وامیدوارم قدرت معنویتون بیشتر و دین ایمانتون کاملتر ازهمیشه بشه تمام داستانات زیبا بودن و اما اینکه اززبون خودته واقعا قشنگ بود بیانش همراه به طنز بود که چندجاش یادخونه خودمون افتادم و خندم گرفت امید دارم پا به هر وادی و عرصه ایی که میزاری و گذاشتی همیشه دران موفق و سلامت باشی و با قدرت و صلاوتت از هر میدانی پیروز و مفتخر بیرون بیایی و خداوند همیشه همراهت باشه وممنون از اینکه داستانهات بینظیرن و ما باهاش واقعا سرگرم میشیم

پاسخ

comment

nk

خیلیییی خووووب 😘

پاسخ

comment

فایده

خوب بود

پاسخ

کاربر عزیز در صورت عضویت می توانید دیدگاه خود را مطرح نمایید

منتشر شده توسط dictator horror6
ساخت وب سایت در یک ثانیه با بلومیت!
به راحتی آن را شخصی سازی کنید
ورود

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

16

Room 6

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

Amin-Mehdipour

ziROOO

کیرم تو ناموس اونی کع دنبال ومپایره اسکل مشنگ دهنمونو جر دادی

Mobi666

سلام خوش اومدم:]

(:

😂

Zodiac kill

بس کنید دیگه خون آشام چیه ، شورشو دراوردید...تو سن بلوغ لطفا درگیر چیزی نشید و اینقد فیلم ومپایر نبینید ک اخرعاقبتش این بشه ک شما ی چیز بگید بقیه هم توهین کنن ، البته اینکه توهین میکنن احتمالا کار درستیه چون دیگه واقعا از دستتون عاصی شدن😐 یکیش همین ایلار😂

girin_of

سلام کسی داستان ترسناک داره ؟ برای یوتیوب میخوام !

Aylar5

سایت تبدیل به تیمارستان شده😐

Amir 118

سلومم

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

Amir 118

چطوری باید پیام بدم

Amir 118

Amir 118

منم تازه اومدم

Amir 118

سلاممممممممم

Amir 118

سلام

parsa_

AZOSAKOMAKI

کسی هست تبدیل شده باشه؟

Hasti

سلام مجدد

JAck Asparo

سلام

horror6

slm

هلیا

کسی نیست

هلیا

هلیا

سلام

ناشناس
IP: 5114

نیستی هستی

Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom
پربازدید ترین ها
اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?


# پربازدید های امروز
#کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش
#چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام
#داستان ترسناک زن افغان
#لیست فیلم های ممنوعه جهان
#نقد فیلم غیر متعارف سالو یا 120 روز در سودوم
مطالب مرتبط
داستان ترسناک سفر به دنیای دیگر

سلام . ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم ممکنه کمی براتون عجیب باشه . من سابقه برون فکنی(پرواز روح)زیاد داشتم چه زمانی که غیر ارادی این کار رو میکردم چه بعد ها که به صورت ارادی ه...

داستان ترسناک خانه متروکه تبریز

چهار سال پیش وقتی رفته بودم تبریز دختری به اسم لیلا رو دیدم که عاشقش شدم سه سال با هم دوست شدیم. وسال چهارم گرفتمش . (داستانو خلاصه بهتون میگم که الکی طولانیش نکنم) شرط ازدواجم...

داستان ترسناک تعبیر زندگی گذشته

من داخل یه مغازه شیرینی فروشی کارمیکنم مغازمون یه زیر زمین تاریک و نم زده داره که انبارمون هم همونه ساعت کاری من حدود ۱۰ ونیم شب باید تعطیل کنم که ازساعت ۹ به بعدمن تو اون محله تن...

داستان ترسناک کله جنه

داستان ترسناک کله جنه سلام بر شما عزیزان یک روز دوستم تعریف کرد که رفته تو باغ پدر بزرگش و دیده یک المه گوسفنده و میره به باباش میگه باباش میاد میبینه گوسفندی نیست دعوا میکنه دو?...

داستان ترسناک تصمیم اشتباه

میخوام یه خاطره دیگم رو براتون تعریف کنم که فکر میکنم واسه خودم ثابت شد خیلی چیزا و خیلی ازش درس گرفتم که سمت یه کارایی نباید رفت من وخانوادم واسه کار بابا رفتیم یه شهر دیگه من ب...

داستان ترسناک دستان سیاه

من متولد ۵۵ هستم و فقط یک خواهر دارم که متولد ۶۲ هست .باهم ارتباط خوبی داریم و همیشه حرفامون رو به همدیگه میگیم .خونه پدری من خونه بزرگی هست و من خودم خیلی از خونه پدریم میترسم چون...

داستان ترسناک مثبت ۱۰

سلام این داستان واقعیت نداره و تخیلی هس  یه شب بود خوابم نمیبرد بخاطر همین پاشدم در کمدو باز کردم لباس عوض کنم منم خونه مجردی داشتم بخاطر همین تا هرموقع دلم میخواست بیدار می...

داستان ترسناک دعانویس طمعکار

سلام اتفاقی گه مینویسم کاملا واقعی و حقیقی هست و من از اسمهای مستعار استفاده میکنم تا باعث ابروی کسی نشه من زن فوق العاده زیبایی هستم. اما در کودکی ازدواج کرده بودم طوری که در ه...

برچسب
#داستان سرنوشت
# سرنوشت
#محتوا ترسناک
#سایت ترسناک
#ترسناک
#غذا برای روباه
#foodforfox
دسته
داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
یوفو (فرا زمینی ها)
بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
افراد (انسان های خاص)
حیوانات (جانداران ترسناک)
پرونده های ترسناک (جنایت های جهان)
مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
جنگ و جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
فضا (عجایب اسمان)
شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
اسرار و رموز (جهان پنهان)
حوادث (رخداد های ترسناک)
کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
جالب (مطالب جالب توجه)
مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
ماورا الطبیعه (ارواح)
تسخیر شده گان (اجنه)
اطلاعات عمومی (دانستنیها)
شکنجه و بردگی (سلطه پذیر)
برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
تصاویر (تصویر های ترسناک)
فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
عجیب (عجایب جهان)
ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
view:484
today: 0
تبلیغ