horror6

مرد قد کوتاه

عمه پدرم تعریف میکردش که:اون قدیم ها داخل دهات حیاط خونه ها خیلی بزرگ بود و به دلیل اینکه اغلب همه باهم فامیل بودن دیواری بین حیاط هاشون نبوده و اکثرا حیاط ها به هم راه داشتن..یه شب،عید که مهمون های زیادی برامون اومده بود و مادرم آبگوشت بار گذاشته بود بهم گفت که برم و از توی آشپزخونه که توی حیاط بود کاسه اضافی بیارم منم رفتم کاسه هارو برداشتم و داشتم برمیگشتم که دیدم یه مردکچل قدکوتاه ته حیاط بغل آخور گوسفندا تکیه داده به درخت و دقیقا زل زده به من ولی پیش خودم گفتم حتما از اهالی خونه بغلی هستش..خلاصه چند شبی گذشت تا اینکه

یه شب که تو ایوان خوابیده بودم یه چیزی بین موهام حس کردم ولی وقتی دست روی موهام کشیدم متوجه یه دستای زمخت و بزرگ شدم و وقتی نگاه کردم که ببینم کیه با یه موجود کریه مواجه شدم و جیغ کشیدم و ذکر گفتم..پدرم همون شب منو آماده کرد تا بریم پیش یه دعانویس که دیدیم یه گاو ماده بزرگ تو حیاطه با خودمون گفتیم وقتی برگشتیم صاحبش رو پیدا میکنیم رفتیم شبونه پیش دعانویس و بهمون گفت که ازما بهترون شیفتت شدن و بداز نوشتن دعا برگشتیم و دیدیم گاو نیستش از مادرم پرسیدیم کجا رفتش؟! که گفتش یه ساعت پیش یه مردقدکوتاه کچل اومد نشونیش رو داد و بردتش.....
 

horror6

ترس از جن


سلام من فرشته هستم از قم.
این جریانی ک میخام براتون بگم واسه زمانیه ک من هنوز بدنیا نیومده بودم و از زبون مادرم شنیدم...
مادرم اینا تویه خونه ی تقریبا قدیم ساخت که سه تا سالن تقریبا 50متری و یک حیاط 60 متری داشت زندگی میکردن...
مادرم وقتی سر من حامله شد اتفاقای عجیبی تو این خونه براشون افتاد..اونموقع خواهر من 6سال داشت و پدرم همیشه ساعتای 9میرفت سر کار و ساعت 10یا 11بر میگشت...داستان از اینجا شروع میشه ک...
یروز مادرم تو خونه بود و قرار بود مثل همیشه شام بپزه برا شب وخواهرمم تو کوچه مشغول بازی با دوستانش بود...هنگامی مادرم حواسش به غذا پختن بود از گوشه چشم راستش میبینه ک یک سایه ی سیاه رد میشه اولش خیلی میترسه ولی بیخیال میشه و ب کارش ادامه میده...بعد دو دقیقه میشنوه ک انگار ینفر داره تو حمام راه میره و صدایه پاش میاد مامانم خیلی میترسه و بدون حرکت سر جاش میخکوب میشه اون میگفت اون لحظه ینفر شونه هاشو صفت گرفته بود و ول نمیکرد ...مامانم جیغ میکشه و از شدت ترس از حال میره...همسایه ها ک متوجه صدایه جیغ مادرم میشن به خونه میان و فورا به امبولانس زنگ میزنن...مادرم میگفت وقتی دکتر برای هوشیاری مادرم به صورتش ضربه میزد قبل از اینکه مامانم دکتر را ببیند اول میدید ک یک پیرزن باموهای سفید و کمری خمیده از رویش بلند میشه و بعد چهره دکتر و پرستار را میبیند... ببخشید سرتونو درد اوردم ...من بازم از اون دوران واستون خاطره میگم.. منتظر باشید??

horror6

خشم شب

سلام این داستان واسه مادربزرگمه.خونه مادربزرگم تو شهره و به گفته خودش تو خونشون قبلا مرده هارو میشستن.ادامه داستان رو از زبون خودش میگم.من تازه سیزده سالم بود و دو تا بچه هم شیر داشتم که چند ماهه بودن.پدربزرگتون ارتشی بود و با اسب میرفت بیست روز تا یک ماه طول میکشید برگرده شبا همیشه داداشم که حدودا شونزده هیفده ساله بود میومد پیشم میخوابید اون روزا هوا خنک بود و ما عادت داشتیم تو حیاط بخوابیم.من جامونو انداختم و بلای سر بچه ها چاقو و هفت هیکل گذاشتم(هفت هیکل یه نوع قرآن خیلی قدیمیه)چند دقیقه نبود که دراز کشیده بودم که متوجه شدم شیر آب تانکر باز شد.رفتم بستمش و اومدم دراز کشیدم .دوباره یه صدایی شنیدم و دیدم شیر تانکر بازه.یکم شک کردم بستمش و اومدم دراز کشیدم که دوباره تکرار شد تا اومدم ببندمش دیدم یکی خیلی عصبانی با یه صدایه شبیه مردو زن گفت چرا شیر آبو میبندی؟نگاه کردم دیدم یه چیزی خیلی قد بلند نشسته چهار زانو و دو دستش رو ،روی یک زانوش گره داده و با اخم داره منو نگاه میکنه.چشماش مثه کاسه خون،موهاش سفید و بلند دورش ریخته بود و نیش هایه بلندی تا پایین فکش داشت.من رفتم سمت بچه ها که دیدم اومد طرفم و به سمتم خم شد و بهم گفت اگه این خنجر و هفت هیکل بالای سرت نمیبود تیکه تیکت میکردم .منم پامو بالا کردم تا بهش لگد بزنم اما افتادم و بیهوش شدم.بعد از اون به مدت یک ماه پام خشک شده بود.چند تا دکتر رفتم حتی یک دکتر هندی که تو زابل بود اما هیچ درمانی نداشت تا اینکه رفتیم بالای کوه یه ملاء معروف تا بالاخره پام خوب شد.
دوستان مرسی که داستانو خوندید لطفا نظر بدید تا داستان های دیگه ای که واسه مادربزرگم و خودم اتفاق افتاده رو هم بنویسم.در ضمن ما در زابل زندگی میکنیم

horror6

پای کوبی در اتاق

سلام این قضیه ای که میخوام براتون بگم ماله حدودا ۱۷ یا ۱۸ سال پیش هست ماله زمانی که ۱۴یا ۱۵ سالم بود اون موقعه هنوز تو منزل فعلی ساکن نبودیم و جای دیگه ای سکونت داشتیم مدرسه رفتن من و خواهرم طوری بود که من نیم ساعت یا ۴۰ دقیقه زودتر از اون به خونه می رسیدم و خواهرم بعد از من می رسید من تو این مدته تو هال دراز می کشیدم و گاهی خوابم میبرد و دراین مدت زمانی انگار تو خونه ما مهمونی گرفتن از تو آشپزخانه صدای ظرف و ظروف و حرف زدن و خندیدن و غیره می اومد و دویدنها رو تو اطاقها کاملا متوجه میشدم که بالا سرم میایستادن و نگاهم میکردن ولی اینقدر سنگین میشدم که توانایی بازکردن پلکهام و نداشتم و این وضعیت ادامه داشت تا اومدن خواهرم ، تو همون خونه هم یه بار تو اطاقم داشتم درس میخوندم و سرم تو کتاب بود که یه دفعه صدای پا کوبیدن شنیدم سرم رو که بالا آوردم ۲تا پا دیدم از زانو به پایین که پشمالو وبه شدت لاغر و سیاه رنگ بود فقط همین دیگه اندامی از هیکلش وجود نداشت فکر کنم ۴دست و پا به طرف اطاق خواهرم می دویدم دیگه درس خوندن معنی نداشت تو همون خونه هم یه محرم که دیر وقت از هیئت به خونه برمی گشتیم از یه مسافتی که به خونه مونده بود ناخودآگاه به خونمون نگاه کردم و یه موجود بسیار بزرگ و پهن و سیاه رو دیدم که رو پشت بام منزلمان ایستاده بود و به مردم نگاه میکرد ، تو همون خونه هم یه محرم که دیر وقت از هیئت به خونه برمی گشتیم از یه مسافتی که به خونه مونده بود ناخودآگاه چشمم به خونمون افتاد که یه موجود بسیار بزرگ و پهن و سیاه رو دیدم که رو پشت بام منزلمان ایستاده بود و به مردم نگاه میکرد ، این هم خاطره ای کوتاه از من بود که امیدوارم مورد پسندتون قرار گرفته باشد

horror6

استخوان های کبابی

وقتی جوان بودم پسرم ۵سالش بود خونه مون قدیمی بود دو اتاق پایین و یگی بالا اون بالایی رو کرده بودم اتاق پسرم که میرفت آتاری بازی میکرد ، یه روز بعداظهر طبق معمول رفت تو اتاقش دیدم صدای اعتراضش بلند شد دست نزن نمیخوام بازی کنی !! مامان اینو چرا راه دادی ! بیا ببرش فوری فهمیدم قضیه چیه برای اینکه بچه نترسه گفتم مامان باهاش بازی کن ! صدا زد نمیخوام از چشاش میترسم قرمزه ! خودم که خیلی ترسیده بودم رفتم بالا دروبازکردم کسی نبود گفتم ایمان جان بازی بسه بریم پایین !گفت مامان تاصدای پای تو رو شنیدرفت این دختر همسایه نبود گفتم حتما مهمونشون بوده چرا دعواش کردی گفتش موهای فر و شونه نکرده ای داشت چشماشم ترسناک بود

داستان دوم هم برای چند سال پیشه که خانواده ماوخواهرم که جمعا هفت نفر میشدیم رفتیم طبیعت بیرون از شهریه جای خلوت گیر آوردیم مردها جوجه کباب وماهم بگوبخند یه وقت حس کردم فضایه جوریه خوشم نمیاد اینجا بمونم دیدم خواهرم گفت شونه هام سنگین شده انگارکسی روشون نشسته بالاخره ناهار رو خوردیم و به آقایون گفتیم چایی ومیوه روببریم یه جای دیگه بخوریم وسایل رو جمع کردیم همچین که خواستم سوار ماشین بشم دیدم جوانی تمام استخونهای کباب روبغل کرده و داره بومیکنه تاخواستم به خواهرم نشونش بدم یهویی غیبش زد و معلوم نشد چی شد ، ببخشیدنوشتاری م خوب نبودگفتگوباهمزادوخاطرات مادربزرگ رو هم من نوشته بود ، تشکر .

horror6

گذر از قبرستان روستا

این ماجرا برای پسر خاله ام اتفاق افتاد پونزده سال پیش: شبی در خانه پدر بزرگم مهمان بودم میان خانه ما و خانه انها راه زیادی بود با اینکه در یک روستا زندگی میکردیم ان شب با بقیه بچه ها سرگرم صحبت شدیم و بی توجه ساعت. قصد رفتن کردم دیدم ساعت از یک گذشته نزدیکی های خانه پدر بزرگم یک قبرستان بزرگ بود که دیوار درازش به تنهای یک کوچه درست کرده بود با ترس و لرز کمی از قبرستان دور شدم البته جوری که به پشت سرم نگاه می کردم قبرستان کاملا مشخص بودچند قدمی از قبرستان دور نشده بودم که پیر زنی از اهالی را دیدم با چادر سفید که سمت خانه اش میرود که نزدیک قبرستان است سلام کردم نمیدانم جواب داد یا نه چند قدمی دور نشدم که چیزی در ذهنم جرقه زد..... وایییی خداییی من این پیرزن یک ماه پیش فوت شده بود و من فراموش کرده بود خون در رگهایم یخ زد با ترس به پشت سرم نگاه کردم نبود تمام طول راه را دویدم تا خانه به دلیل مشغله هایم این موضوع را فراموش کردم تا شبی کهدر حمام بودم وبرق رفت حال ادمی را داشتم که بعد از بیماری فراموشی حافظه اش را بدست اورد تمام اون تصاویر را بخاطر اورد وتا مرز سکته رفتم از ترس و همان جور لخت و بی لباس از حمام خارج شدم و چند روز حالم خوب نبود تجربه ترسناکی بوددیگر شب از قبرستان به تنهایی گذر نکردم.

horror6

شب کنکور

اتفاق برای عمه من افتاده از زبان خودش: سالها قبل وقتی برای کنکور درس میخوندم عادت داشتم تا نیمه های شب بیدار بمانم و درس بخونم ، شب اخری که برای کنکور مونده بود در یک اتاق تنها مشغول درس خواندم بودم نیمه های شب بود تمام تمرکزم روی کتاب بود از گوشه چشم متوجه شخصی شدم که روبه روی من ایستاده سرم رو از کتاب بلند کردم و از چیزی که دیدم خشکم زد.. یک نفر دقیقا شبیه من شبیه که نه بهتره بگم خود من با موهای بلند و به شدت ژلیده با نگاه سردی بهم خیره شد با وحشت از جا پریدم و از اتاق خارج شدم وقتی که برگشتم هیج اثری از اون نبود و دیگه هیچوقت ندیدمش. این داستانی بود که برای عمه من اتفاق افتاده بود من راوی دستهای بر صورت هستم.و از اینکه خودمو معرفی میکنم فقط به یک دلیله اونم اینه که به سوالات جواب بدم و ترسی از پاسخ ندارم چون تمام داستانهای که گذاشتم تا به امروز صد در صد واقعیه.پایان .

horror6

دستانی بر صورت

دیشب بدترین اتفاق زندگیم افتاد که ای کاش یک خواب بود... بعد از خوردن سحری رفتم داخل رختخواب پشتم طرف شوهرم بود و شوهرم خواب بود تازه داشت چشام گرم میشد که همسرم مرا در اغوش گرفت وهر دو پاهایش را روی کمر عمود کرد چنان درد و فشاری را روی کمر و پهلویم حس کردم که گویی انکار جان دارد از بدنم خارج میشه هرچی میخواستم داد برنم صداش کنم پاهاتو بردار فلج شدم صدام در نمیومد نمیتونستم تکون بخورم تا چیزی که ذهنم رسید این بود که دست همسرمو که رو گردنم بود و گاز بگیرم گاز که گرفتم سبک شدم پاهاشو برداشت حتی دیدمش که دستشو به نشانه درد تکون داد یک لحظه تو اون حالت به خودم اومدم دیدم شوهرم پشت به من پتو روش در عمق خوابه.. خیلی وحشتناک بود خیلی... با عجله رفتم چراغ و روشن کردمواقعا نفهمیدم اصلا کی بود چطوری غیب شد .
پایان .

horror6

طلسم روغنی

سلام میخوام اتفاقی که برای عمه ام تو جوونی افتاده از زبون خودش براتون تعریف کنم .چهارده ساله بودم که با علی ازدواج کردم .وبه خانه اجاره ای که یک اتاق بزرگ ویک آشپزخانه کوچک داشت رفتیم هنوز دوماه از ازدواجمان نگذشته بود خواهر شوهرم وهمسرش از اردبیل به دیدنمون اومدن وچون خواهرشوهرم از تهران خوشش اومده بود برنمیگشت سه ماه بود خونمون بودن همش مجبور بودم باچادر تو خونه بگردم وسط اتاق پارچه بزرگی کشیده بودیم برای شبها موقع خواب .یادمه النگوهام رو شبهاموقع خواب بانخ میبستم که یهو صدا نکنه زشت باشه .یه روزکه با زن همسایه که باهم صمیمی بودیم درددل میکردم گفت بیا بریم یه دعا بگیر خواهرشوهرت بره سرزندگیش .

فردای اونروز پیش دعا نویس رفتیم .پیرمرد دعا نویس وقتی مشکلم رو شنید اسم خواهر شوهرم وهمسرش و اسم مادرهاشون رو روی یه روغن نوشت وگفت این رو بمال رو ی درخونتون میزارن میرن سرزندگی خودشون فقط دستت به روغن نخوره وقتی برگشتم خونه روغن روبا یه مشمبا به درخونه مالیدم دوساعتی از مالیدن روغن به در نگذشته بودکه خواهرشوهرم وهمسرش بیقرار شروع به بستن ساکشون کردن .میگفتن دلشون برای خونشون تنگ شده وبایدبرنسرزندگیشون وباعجله درمیان تعجب شدید من وهمسرم رفتن وهرچی گفتیم الان نصفه شبه صبر کنیدصبح برید گوش نکردنوتا ما تو اون خونه بودیم اصلأ به دیدنمون نیومدن دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه

horror6

موبایل

سلام ، این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برای خودم اتفاق افتاده ،
خونه ما یک خواب داره ، شبا همه خانواده تو پذیرایی میخوابیدن منم تو اتاق کوچیکه ،
یه شب تقریبا ساعتای یک یا دو نصف شب بود دراز کشیده بودم که یکدفعه دیدم صحفه نمایش گوشی که رو کمده روبروم بود خود به خود روشن شد . ترس برم داشت با خودم گفتم حتما پیامک بوده تو همین فکرا بودم که چند دقیقه ای گذشت ، دوباره صحفه نمایش گوشی روشن شد ، این دفعه صدای فشار دادن دکمه گووشی هم اومد ، کل بدنم یخ کرد چسبیده بودم به زمین داشتم از ترس سکته میکردم ، مونده بودم چیکار کنم . پاشدم فرار کردم و رفتم تو اون یکی اتاق دراز کشیدم و تا صبح از ترسم نخوابیدم تا وقتی هوا روشن شد خوابم برد وقتی بیدار شدم رفتم اون اتاق گوشی چک کنم ببینم چرا اینطوری شد ، گوشی رو که برداشتم دیدم صفحه نمایشش روشن شد و هشدار داد باتری ضعیف است و یه صدای ضعیف هشدار هم داد ، صدای گوشی رو هم یک نفر کم کرده بود از اون فاصله شبیه صدای فشار دادن دکمه گوشی بود ? ولی تو این همه سالی که از خدا عمر گرفتم ترس اون شب جزو ترسناکترین تجربه های عمرم بود

horror6

کنترل خواب

سلام . این داستان مال شخصیه به اسم مرتضی که رویابینی انجام داده بود که براتون میفرستم .
اولین بار که توی خوابم متوجه شدم که خواب میبینم همونجا توی خواب میخواستم به یه نفری ثابت کنم که دارم خواب میبینم و چند کار عجیب و خارق العاده انجام دادم ولی آنقدر برای اون فرد معمولی به نظر میاومد که .... از جزئیات عبور میکنم و کل اون کنترل خواب شاید پنج دقیقه بود .
دومین بار و سومین بار و چند بار دیگر نیز به صورت پرشی یا قطعه قطعه خوابم رو کنترل میکردم ، هر چقدر که بیشتر متوجه میشدم خواب میبینم بیشتر شبیه واقعیت میشد ( این به خاطر عملکرد مغز انسان است ) .
تا اینکه یه مدتی در حالی که فکر میکردم نمیتونم مثل قبل خوابم رو کنترل کنم متوجه شدم دارم خواب میبینم ( اینجا بود که فهمیدم دارم برای دومین بار خوابم رو کنترل میکنم ) شاید هم سومین بار یا چهارمین بار یا حتی بیشتر ،
به یه نفر گفتم که دارم خواب میبینم و این چیزی که توشم خوابه کمی شک داشتم کمی فکر میکردم دیوانه شده ام ...
و دوستانم فکر میکردند دیوانه شدم ... اوایل با شک دادن به خودم و فریاد کشیدن در خوابهایم بیدار میشدم ، ولی آخرین بیدار شدنم بعد از درمان در خواب بخاطر بیماری روانی و بستری شدن در آن خواب که به علت مرگ ناگهانی مجدد بیدار شدم ( یعنی بعد از اینکه دو سال در بیمارستان روانی بستری بودم و متوجه ام کردند که بیدارم مجددا بیدار شدم ) ، بعدش باز من حدود پنج یا شش مرتبه خودم را کشتم و باز بیدار شدم و الان حدود پنج یا شش مرتبه خودم را کشتم و باز بیدار شدم و الان حدود سه سال است که میدونم خوابم ولی با کسی در این مورد صحبت نمیکنم ...
حرف من اینه که هرگز با خوابهاتون بازی نکنید

horror6

رویت شیطان

سلام من یک خاطره دارم از رویت جن یا شیطان نمیدونم چی بود به هر حال از وقتی بچه بودم خوابای ترسناک زیاد میدیدم ازجن هایی که منو تو اتاق با نیروی کشش می کشوندن ولی همیشه ازشون در میرفتم حتی الان هم که بیست و چهار سالمه بازم خوابشون رو میبینم ولی کمتر .
یک شب حدود ساعت سه شب بود که داشتم آهنگ گوش میدادم که رسید به آهنگی که ازش خوشم نمیومد منم خواستم عوضش کنم در ضمن کاملا هوشیار بودم وقتی چشمامو باز کردم دیدم یک موجودی از سقف با چشمای درشت سبز و ابروی پر مشکی با اخم زیاد بهم نگاه میکنه فقط چشم ابروش مشخص بود ، من خشکم زده بود . بهش نگاه میکردم که دیدم داره از سقف ارتفاعشو کم میکنه و با یک اخم وحشتناک پایین تر میاد ، من فقط خشکم زده بود تا اینکه به فاصله ی چند سانتی صورتم رسید . فقط تونستم چشمامو ببندم و جیغ بزنم از ته دلم پشت سر هم که صدای خونوادمو شنیدم ، وقتی چشمامو باز کردم اون موجود رفته بود .
من قبلا خیلی رمان ترسناک میخوندم ولی ترکش کردم . نماز قران همیشه میخونم ولی به شدت وحشت کردم امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد .
لطفا اسم ازم برده نشه ممنون .
اگه کسی دونست که چی بوده اون موجود خوشحال میشم که راهنماییم کنید.
بعدا از عموم که ادم معتقدی هست سوال کردم گفت که شیطان بوده حتی توی مسافرت وقتی کسی خونه نبود رفتم حموم که به شدت فضا سنگین شد ، قرآن زیاد خوندم با سرعت از حموم اومدم بیرون و رفتم تو محوطه منتظر برگشت بقیه بودم که من باهاشون نرفته بودم . روز بعدش هر دو پام از زانو به پایین کبوده کبود شده بود و این خیلیمنو ترسوند .
پایان

horror6

نفس کشیدن

سلام دوستان این داستانی که میخوام براتون بیان کنم مال چند روزه پیشه . عصر نشسته بودیم بزرگای خونه رفته بودن بیرون فقط منو دو تا دختر عمه هام مونده بودیم . دوره هم نشسته بودیم داشتیم پفک میخوردیم یه دفعه حرفمون کشیده شد به طرف جن ها داشتیم از اونا حرف میزدیم ،چون من سابقه ی دیدنشو داشتم . با هر کلمه بدنم به لرزش میفتاد ،دختر عمم که از جن های خونه ی قبلیشون میگفتن . تو اون حس و حال ترس بودیم که برقا رفت تو بهت بودیم هر سه تامون . من زود از جام بلند شدم و گفتم پاشین بریم حیاط اونام بلند شدن و دنبالم اومدن . رفتم کناره در دختر عمم که پشت سره من بود صدام کرد . برشتم تا دستشو بگیرم دیدم چراغه یکی از اتاقا روشنه ،در حالی که همه جا تو تاریکی فرو رفته بود .
با بهت به نوری که از اتاق به کف سالن بود خیره شده بودم .
دختر عمه هام که دیدن که بی صدا ایستادم اومدن پشته من قایم شدن ،همینجور داشتم نگاه میکردم که یه سایه ای تو اتاق رد شد . چشمام اندازه ی بشقاب شده بود . جیغ کشیدم و با یه قدم به عقب رفتن هر سه تامون خوردیم زمین . دختر عمه هامم با من جیغ کشیدن ،دستمو بلند کردم تا بلند شدم یکی دستمو گرفت فک کردم اون دختر عممه . بلند شدم صدای نفس کشیدنش رو کناره گوشم حس میکردم ولی توجه نکردم . گفتم دریا کناره گوشم نفس نکش ،دختر عمم که شوکه شده بود گفت چی میگی . گفتم کناره گوشم نفس نکش . گفت من که هنوز رو زمینم چجوری کناره گوش تو نفس میکشم . خودمو زدم به اون راه و گفتم آتینا تو بودی ؟ اونم گفت نه منم هنوز رو زمینم ،دیگه داشتم سکته میکردم سره جام خشکم زده بود .
دختر عمه هام بلند شدن و هی تکونم میدادن ولی من نمیتونستم تکون بخورم . با خوردنه یه سیلی به خودم اومدم و نزاشتم حرفی بزنن ،دستشونو گرفتم و از خونه زدم بیرون تا اینکه بزرگا بیان . تو کوچه نشسته بودیم . دختر عمه هان هی پرسیدن اونیکه کناره گوشت نفس کشید واقعی بود یا داشتی شوخی میکردی . نخواستم بترسن و گفتم شوخی میکردم .
پایان

horror6

آزار و اذیت

من یه داستان براتون میخوام تعریف کنم که از نه سالگی برام اتفاق افتاد یه روز من و داداشام خونه بودیم بابام اینا رفته بودن بیرون . داستان از اینجا شروع شد من به سمت آشپزخونه میرفتم . همش حس میکردم یکی پشت سرمه اولش فکر کردم داداشمه یهو برگشتم دیدم نیست و اون صدای پا قطع شد و همین که وارد آشپزخونه شدم باهاش روبه رو شدم . اینو که الان دارم میگم باور کنید ترسیدم . قدش فکر کنم صدو هشتاد بود و بدنی پر از موهای به هم ریخته و چشم های درشت و قرمزی داشت . من یه لحظه دیدمش دیگه از حال رفتم .
تا چشمامو باز کردم مامانمو بالا سرم دیدم . مادرم بهم گفت چی شده منم جریان رو بهش تعریف کردم . ولی اونا باور نمیکردن و میگفتن بچه است و خیالاتی شده .
چند شب بعدش تو حیاط بودیم دیدمش از رو زمین دو متری فاصله داشت . خیلی شوکه شدم به بابام اینا گفتم . گفت کسی نیست و باز دچار توهم شدی . همون شب وقتی که رفتم بخوابم دوباره باز هم دیدمش پشت پرده بود . وای خیلی ترسناک بود آخه هیچ کس حرفم رو باور نمیکرد . خلاصه همینجوری اذیتم میکرد تا همین پارسال تابستون خواب بودم تو خونه خودم . نصفه شب بود داشتم تلویزیون تماشا میکردم حس کردم یکی پشت سرمه و زیاد اهمیت ندادم چند دقیقه بعدش صدای نفس کشیدنشو شنیدم . واقعا ترسناک بود منم از خونه رفتم بیرون چون کلافه ام کرده بود .
همون شب که از بیرون اومدم . رفتم حموم وای یادم میوفته ترس وجودمو میگیره . تو حموم خیلی یواش صدام کرد دروغ برای چی همون لحظه گریه ام گرفت چون راهی نداشتم تو خونه تنها و تو اون لحظه چیکار باید میکردم واقعا سخت بود خب بعدش خودمو زدم به بیخیالی و اومدم بیرون تو خونه نمیتونستم بمونم .
با ماشین رفتم بیرون تا صبح پیش دوستم بودم .
شب بعدش خواب بودم یکی پامو کشید بعدش یهو بیدار شدم و تند تند نفس میکشیدم . صدای راه رفتنشو میشنیدم که تو خونه بود. ای کاش دیگه نبینمش چون اذیتم میکنه و بعضی از لوازم خونه ام یهو ناپدید میشن و هنوز که هنوزه حس میکنم باهامه . با تشکر از شما

horror6

داستان ترسناک خوابگاه وحشت


خاهرمن توی دانشگاه ساوه درس میخوند....ازاینجابه بعدداستانوازبون خواهرم میگم..
یه روزبعدکلاس رفتم خوابگاه و خیلی خسته بودم واولای دانشگاه بودوباید اتاق توی خوابگاهم پیدامیکردیم که من اخریه اتاق پیداکردم که سرش خیلی دعوابودو باهرسختی ک بود بالاخره مستقرشدم تواتاق و وسایلموجابه جا کردم که دیدم شب شده و هنو شام نخوردم ازاتاق زدم بیرون و چون خوابگاه روتازه عووض کرده بودن یکم سخت بودتا پیداکنم آشپزخونه و بالاخره راهی شدم وازیه نفرپرسیدم تاتونسم پیداکنم‌..خوابگاه تاریک و خلوتی بودوفقط ازاتاقاصدامیومد بالاخره پیداکردم و غذارودرست کردم و توهمون اشپزخونم خوردم وداشتم میرفتم اتاق که دیدم ازپشت ینفرصدام کرد برگشتم ولی کسی نبودوفکرکردم شایدتوهم زدم برگشتم و بالاخره رسیدم اتاق لامپوخاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم دیدم خوابم نمیبره گوشیمو ورداشتمویکم ور رفتم باهاش و بعدگذاشتم کنارم و چشمام داشت گرم خواب میشد که یهو ینفرانگا باسه تاانگشت رو درمیزد اول یکم ضعیف بودصدایهوتندتند شد زودی رفتم دم درولی کسی پشت درنبود وفکرکردم شایدمسئول خوابگاه بوده باشه چون داشت ازکناراتاقارد میشد صداش کردم و ازش پرسیدم که اونم گفت نه من تازه اومدم دارم سرمیزنم گفت مشکلی پیش اومده که گفتم نه چیزی نیست و شب بخیرگفتم و دروبستم اومدم بخابم داشتم اماده میشدم برای خاب که حس کردم ینفرداره تواتاق راه میره ترسیده بودم وزیرپتوقایم شده بودم
صبح شدوتصمیم گرفتم اتاقموعوض کنم باچندتاازدخترا وبامسئول خوابگاه حرف زدم وقرترشدکه وسایلموجمع کنم و به اونام خبربده تااتاقو عوض کنیم ساعت دو ظهربودکه اتاقموبالاخره عوض کردم و همه چی مرتب بود که پس فردای همون روز یکی ازدخترارودیدم که رنگش پریده بودودوستاش کنارشون سمتشون رفتم وگفتم چیزی شده که یکیشوگفت توکه قبلاتواون اتاق بودی چیزعجیبی ندیدی؟
تعجب کرده بودم فک نمیکردم اینام حس کنن که براشون تعریف کردم و اونی که حالش خیلی بدبودگفت روزی که رفتیم تواون اتاق همه چی خوب بود ولی ازشب بعدی شروع شدوقتی میخوابیدیم حس میکردم ینفرپتوروازم روم ازتخت پایین میکشه همش بلندمیشدم وبادوستم دعوامبکردم که چرا اذیت میکنی واونم قسم میخورد که کاراون نیست و یبارم که یهودرزده میشده میرفتیم کسی نبود و..یکیشون میگفت صبح بودداشتم بالب تاپ ورمیرفتم که حس کردم ینفرکه مشکی بود کنارچارچوب درنگام میکنه وتاسرموبالاکردم دیدم نیست ولی دربازبودوتکون میخورد تندتند
اونروزم گذشت وتصمبم گرفتیم که به مسئول خوابگاه گذارش بدیم...
واتاقاشونوعوض کردن...
پایان

horror6

روح پدر بزرگ

این اتفاق برمیگرده به سالها پیش ,یعنی حدود ده سال پیش که من یه دخترنوجوان بودم که تازه پدربزرگ عزیزومهربانشواز دست داده بود وهمه درگیر مراسم پدربزرگم بودن ...چندروز اول برام خیلی سخت بود وبااینکه خیلی پدربزرگم دوست داشتم ولی اصلا نمیتونستم براش گریه کنم ومغزم هنگ کرده بودوشده بودم مثل یه آدم مات مبهوت,روز هفتم شده بود همه درگیرمراسم بودن یه خدمتکار و چهاروپنج تا از خانمهای فامیل وشوهرخالم دراشپزخانه بودن وگویا کف سالن اشپزخانه روموادشوینده ریخته بودن امامن متوجه نشدم ویه راست رفتم و امامن متوجه نشدم ویه راست رفتم وسط اشپزخونه سینی داغ چای وکاکایو رو که خیلی هم سنگین بود برداشتم که یه دفعه همه هم زمان گفتن مواظب باش اینجا لیزه...ولی چ فایده !چون درست چند ثانیه قبل از هشدار اونا من پام لیز خورد ...!


یادمه پام به سمت جلو لیز خورد وکمرم کاملا نوددرجه به عقب خم شدکه یه نفرازپشت سرم محکم بازوهامو گرفت وبه سمت جلو هولم داد نیرویی گرم وقوی!,جای انگشتاش رو میتونستم روی بازوهام حس کنم ...دو سه ثانیه بعد که به خودم اومدم سریع سرمو به سمت عقب چرخوندم تاازکسی که کمکم کرده تشکرکنم ولی هیچ کس نبود وفقط چهره های مات ومبهوت خانم ها رو میدم که بافاصله نسبتا زیاد ازمن وایساده بودن ومنو نگاه میکردن جالب اینجاست که سینی چای بااون بزرگی هنوز توی دستم بودوهیچ تکونی نخورده بود ,حتی یه قطره چای هم نریخته بودتوسینی و من سنگینی شواصلا حس نمیکردم .شوهرخالم که روبه روم وبافاصله درانتهای اشپزخونه ایستاده بودشروع کرد به صلوات فرستادن ,منم اروم وبااحتیاط درحالی که هنوز گیج بودم سینی رو روی میز گذاشتم وخواستم برگردم که ناگهان مادرم رو دیدم که سراسیمه به اشپزخانه آمد وباچشماش دنبال کسی میگشت ...
میگفت پدرمودیدم که داشته به سمت آشپزخونه میدویده

horror6

پنجه در گیسو

این اتفاق برای چند سال پیشه ، زمانی که ۱۳سالم بود .پدرم فت کرده . من شبا کناره مامانم میخوابیدم ، مامانم ارایشگر بود هر روز صبح قبل از اینکه من بیدار بشم میرف ارایشگاه . اون شبم مثه شبای دیگه کنارش خوابیدم . صبح چشام نیمه باز بود که متوجه شدم مامانم بلند شد و اماده شد ، پیشونیمو بوسید و رفت ارایشگاه ، بعدش خوابم برد حدودا فک کنم دو ساعت بعدش دره اتاقم باز شد ، من روم به طرفه دیوار بود و چیزی نمیدیدم ، در پشته سرم بود ، چشامو نمیمه باز کردم سایه یه زنی رو روی دیوار دیدم که اومد سمتم پتو رو کشید روم و موهام و نوازش کرد ، همچنان از لای پلکام سایش رو میدیدم ،حرکاتش تند تر میشد و موهام تند تر نوازش میکرد بعدش به موهام چنگی انداخت و سریع از اتاق رفت بیرون و درو محکم بست ، مطعن بودم مامانمه ، ولی خیلی عجیب بود واسم که از ارایشگاه برگشته و اومده تا پتو رو بکشه روم اخه تاحالا همچن کاری نکرده بود ، شب که مامانم اومد خونه ازش پرسیدم مامان چرا امروز این کار و کردی ؟؟چشاش چهارتا شد و با تعجب گف چی میگی ؟؟اصلا امروز وقته سرخاروندن نداشت چه برسه به اینکه بخواد برگرده خونه .... واقعا شوکه شده بودم ... مامانم یکمی ترسیده بود ولی به روی خودش نمیاورد ، از اون به بعد وقتایی که مامانم میرف سره کار خوابم نمیبرد .. راستش میترسیدم .. مامانم گفت حتما خواب دیدی ولی مطمعنم بیدار بودم ..یعنی اون زن کی بود ؟؟؟

horror6

ساختمان جن زده تبریز

سلام. این عکس ساختمان در تبریز که گفته میشه جن زده هست سالها قبل ابتدا یکی از طبقات دچار مشکل مزاحمت جن شده (تمام وسایلش بهم ریخته میشد) که اون خانواده تخلیه میکنن و پنجره ها رو هم با چوب مسدود میکنن. اما بعدا تمام ساختمان مجبور به تخلیه میشن و چوب ها هم شکسته میشه! این هم که گفته میشه بحث وارث ساختمان هست و.. حرفیه که احتمالا برای کتمان حقیقت طرح کردن وگرنه شواهد امر چیز دیگری نشان میده.
کدوم ساختمانی رو بخاطر اختلاف وراث اینطور سالها بی صاحب و به امان خدا ول میکنن

 

 

horror6

داستان جن در تبریز

شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و حسابی نمیشناختم به هرحال منم دنبال یه خونه بودم برای اجاره که توی یه بنگاه ملک خونه ایده آل رو پیدا کردم ؛(یه خونه ویلایی با یه باغ بزرگ در اطرافش)به هرحال با املاکیه رفتیم به اون خونه.از ظاهر که خونه خوبی بود واز خونهه خوشم آمد و اجارهش کردیم. با عیال و دوتا پسرم اسباب و اثاثیه رو بردیم به این خونهه.خونه بزرگی با دو تا اتاق خواب و یه حال بزرگ که اتاق ها و حال ، پنجره زیادی داشتند که باغ رو میشد از پنجره حال کامل دید اما ندا،همسرم بهونه میاورد که از باغش شبا ممکنه بترسم اما کو گوش شنوا ولی اون میگفت تو که همیشه خونه نیستی من باید صبح تا شب توی این خونه بمونم و شروع کرد به غرغر کردنو که منم حوصلم نگرفت و از طرفی دیدم گرسنمه رفتم از بقالی سر کوچه یه چیزی بگیرم تا بخورم . وارد مغازه که شدم یه کم کالباس با خرت و پرت گرفتم که بعد از خرید ، بقالیه به هم گفت تازه اومدید به این محل .منم ماجرای اجاره ی این خونه و ورود تازه ی ما به این محل رو گفتم که سر آخری به هم گفت مواظب خودتو وخانواده ات باش که این خونه ی سنگینیه .به حرفاش گوش نکردم چون من از این خرافات بدم میومد و قبول نداشتم و گفتم حتمأ باغش برای بعضی ها ترسناکه.رفتم خونه و با هم غذا رو خوردیم که بعد از اون پاشدیم که وسایل رو بچینیم .با هزار بدبختی و سختگیری ندا خانوم در چیدن وسایل داشت اعصابم به هم می ریخت .تا غروب داشتیم خودمونو جر میدادیم با این چیدن. شب رو با خوردن شام که بازهم غذای سبکی بود سپری کردیم و حالا موقع خواب بود که دیدم همه یه گوشه خوابیدن .منم دیدم که حوصلم سر میره رفتم تلویزیون رو روشن کنم یه لحظه متوجه شدم که آنتن تلویزیون رو نصب نکردم.با حالت عصبانی درها رو کلیدشون کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 30/11دقیقست رفتم رختخوابو پهن کردم و داشت خوابم می برد

که یه صدایی اومد که یه دفعه از خواب بیدار شدم که دیدم پنجره ی حال که رو به باغه ، کاملاً باز شده اول فکر کردم که بادِ . پا شدم رفتم پنجره رو بستم که باز رفتم بخوابم . داشت خوابم می برد که باز صدایی مثل صدای قبل اومد ، چشمام رو باز کردم ولی هیچ خبری نبود حالو خوب وارسی کردم ولی باز هم خبری نبود ،به اتاق ها رفتم شاید اونجا پنجرش باز باشه که دیدم پنجره یکی از اتاق ها بازه ، به خودم گفتم که شاید این هم باز بوده که باد این رو باز کرده ، پنجره رو بستم و همه پنجره ها رو هم خوب وارسی کردم که شاید اونا هم باز باشند که دیدم اوناهم بسته اند ، رفتم بخوابم . نیم ساعت نگذشته بود که دیدم صدایی وحشتناک اومد اما این بار صدای باز شدن پنجره به حدی بود که ندا هم با من بیدار شد اما من به خانومم گفتم که بادِ که گرفت خوابید اما خودم می دونستم که باد نیست چون نیم ساعت پیش، همه ی در و پنجره ها رو چک کرده بودم که مبادا باز باشند و به خاطر همین اتفاق بد جوری ترس ورم داشت که داشتم خدا خدا میکردم که کی صبح بشه تا از این مخمصه بیرون بیام ،گفتم شاید کسی ما رو اذیت میکنه یا میخواد ما از اینجا بریم و هزار فکر اومد سرم، به هر حال هر چه گذشت اون شب به صبح رسید . صبح بعد از خوردن صبحونه راهی بانکی شدم که در اون مأموریت داشتم به هرحال کارم رو کردم و باز به خونه اومدم،نهار رو خوردم که ندا گفت : دیشب باد تندی میخورد که پنجره رو باز کرد؟ منم گفتم شاید اما یه لحظه به خودم گفتم که دیشب اصلا بادی نمیخورد. بعد از صرف نهار یه کم خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت 30/5 بعدازظهر بود که گفتم تا وقت دارم برم پشت بوم تا آنتن تلویزیون رو درست کنم ،تا بالا رفتم که ناگهان ترس لعنتی سراغم اومد و یاد اتفاق دیشب افتادم که نمیدونم چه طوری آنتنو نصب و تنظیم کردم،با تموم شدن کارم پایین اومدم ولی به روی خودم نیاوردم که ترسیدم “غروب همش به این فکر بودم که باز امشب باز اون اتفاق دیشب برام تکرار میشه؟ دلهره داشتم اما به ندا و پسرا نگفتم تا اونا رو ترس بگیره ، وقتی شام رو خوردیم بعد از خوردن میوه پسرا رفتند که بخوابند توی اتاقشان اما من بجای اونا میترسیدم . شب منو و ندا توی حال خوابیدیم،ندا خوابش برد اما من مگه خوابم میومد ؟دیوونه شده بودم که خوابم برد اما نیم ساعت نگذشته بود که صدا بازم اومد که چشمم رو باز کردم دیدم که پنجره ی حال بازم کاملأ بازه ،داشتم از ترس میمردم که پاشدم برم پنجره رو ببندم که از ترس نمی دونم چطوری این کارو کردم. دوباره برگشتم به رختخواب ،کم کم داشت خوابم می برد که صدایی اومد که کمی چشمو باز کردم دیدم دستگیره در رو به پایین اومدنه و در داره کم کم باز میشه ولی پشت در کسی نبود انگاری روحی بود ،نفسم به شمارش افتاده بود که انگار یه چیز سنگینو روی قلبم گذاشته بودند، با هزار مکافات و ترس رفتم درو ببندم که پنجره ناگهان باز شد ،داشتم خودمو خیس میکردم(با عرض پوزش) نفسم بند اومده بود یواش یواش به طرف پنجره رفتم داشتم پنجره رو می بستم که ناگهان چشمم به داخل باغ افتاد ؛ وسط باغ یه نفر با قدی بلند با موهای بلند با صورتی ژولیده که معلوم نبود مرد هست یا زن،با دندونی نیش بلند ،چشم های از حلقه افتاده و با گوشی تیز شده رو به من داره با انگشتش اشاره میکنه که بیا داخل باغ !زبونم بند اومده بود، کل بدنم سست شده و توان حرکت نداشتم، داشتم سکته میکردم خودمو با زحمت به زمین انداختم که ناگهان به حالت غشی رفتم ،بعد از چند ساعت به خودم اومدم ؛توان حرکت نداشتم،از ترس احساس تشنگی می کردم،گیج و دیوونه وار داشتم دور و اطراف حالو نگاه میکردم وقتی که پنجره رو باز دیدم باز ترس ورم داشت

که نتونستم پنجره رو ببندم یا حتی ندا رو بیدار کنم ،تو همون حالت باز به حالت نیمه خواب رفتم ولی صدایی رو از راهرو میشنیدم ؛صدایی شبیه کسی که چیزی رو روی زمین میکشاند دیگه حتی از ترس توان گوش کردن رو هم نداشتم که به خواب رفتم. صبح دیگه توان بیدار شدن رو هم نداشتم که با صدای خانومم بیدار شدم ، اعصابم به هم ریخته بود ،حال درست و حسابی نداشتم ،خسته بودم انگاری یک سال تمام نخوابیده بودم که خانومم به من گفت:حسین ،چرا دمقی؟با هزار مکافات بهش حالی کردم که ماجرا چیه .هر دومون داشتیم از خونه لعنتی می ترسیدیم، گفتم تا دیر نشده بار و بندیل رو جمع کن تا از اینجا بریم،منم رفتم یه آژانس املاک دیگه تا یه خونه دیگه رو اجاره کنیم و همون روز با اصرار من از اون محل رفتیم .بعد از مدتی تنهایی راهم خورد به سوپری سر کوچه اون محل.وقتی وارد اون مغازه شدم مرده به من گفت “شما رو هم اذیت کرد ؟ گفتم آره و ماجرا رو هم براش توضیح دادم که سر آخری رو به من کرد گفت “اون شخص روح صاحب خونست که پنج سال پیش نا حق به قتل رسیده و کسایی رو که وارد اون خونه میشن ،اذیت میکنه ،تا حالا حدود هفده-هجده خانوار تو این خونه ساکن شدن اما همه اونا سر دو روز نشده از این محل رفتن، بهش گفتم ولی من اون رو جن تصور میکردم ولی اون گفت شاید به چشم تو به این شکل اومده ولی در اصل روحه.از اون خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم و برای بار آخر همون خونه رو از بیرون نگاه کردم و به خودم گفتم که غلط کنم دیگه به این خونه نزدیک شم و از اونجا رد بشوم.

horror6

ژانر تاریک

گاسپر نوئه، کارگردان آرژانتینی، در بیش از یک دهه اخیر برای خود نامی در صنعت سینما دست و پا کرده است. بیش از هر کارگردان دیگری در این لیست، نوئه از تجربیات و کنجکاوی شخصی خود برای شوکه کردن و تکان دادن مخاطب استفاده کرده است. او همان کسی است که با خشونت مفرط و آشکار و البته روایت رو به عقب داستان فیلم «برگشت‌ناپذیر» (Irreversible) که مخاطب را از لحاظ عاطفی شکنجه می‌دهد، مرز‌های ایجاد ترس و اضطراب در مخاطب را جابجا کرد. اما به نظر می‌رسد که نوئه در سومین فیلم خود یک سفر مغزی متفاوت برای خود و مخاطبانش در نظر داشت و اینجاست که «به خلأ وارد شو» (Enter the Void)، درامی توهمی و شبه پس از مرگی وارد می‌شود. نوئه داستان فیلم خود را با معامله خرید و فروش مواد مخدر یک مرد فرانسوی و توهماتی وحشیانه که




با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام

پربازدید ترین ها

اتاق قرمز یا رد روم

اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما)

فیلم هزار پای انسانی (بدترین فیلم های تاریخ سینما) فیلم هزار پای انسانی The Human Centipede یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینماست که در سال 2009 برای اولین بار ساخته شد اما به دلیل س?

فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

داستان ترسناک یک حمام معمولی

داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

لیست فیلم های ممنوعه جهان

لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

راز عدد 241543903

?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

شعر نفرین شده جهنم تومینو

شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp

سایت راز آلود و عجیبی به نام sentimentalcorp eMp: سایت شرکت احساسی sentimentalcorp یک وب سایت راز آلود است که توسط سرور خود در اسپانیا کنترل می شود این سایت متعلق به رندی پروزاک بوده و حالتی راز

فیلمی از عروسک لولیتا

فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

خانه اجنه در کلاردشت

خانه اجنه در کلاردشت horror6: ویلای متروکه در کلاردشت که تمامی پنجره های آن با یکدیگر متفاوت هست و ساکنین می گویند که این خانه ارواح یک شبه ساخته شده است درب این ویلای متروکه در کلا?

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

کتاب ال عزازیل نوشته ابن جوهاش

کتاب ممنوعه! کتاب all-azazel کتاب 500 صفحه‌ای است که بطور کلی توسط موجودی ماورایی نوشته شده است! و حاوی نکات بسیاری درمورد این موجودات است! نام این کتاب "کتاب شیطان" است و در 500 بعداز می

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها

تئوری عجیب انیمیشن توپولو ها انیمیشن توپولو ها (Teletubbies) مجموعه برنامه کودکی بود که در 120 کشور به نمایش درومد و به بیش از 45 زبان دوبله شد که در ایران با نام توپولوها شناخته میشه، ب?

معرفی سایت های دارک وب

معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

چند طلسم تبدیل شدن ب خون اشام

ومپایر(خون اشام)??‍♂️ ام در افسانه‌ها و فرهنگ فولکلوریک مردم اروپا . آسیا و امریکا موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون انسان ها مے‌

مسترس و اسلیو چیست؟

مسترس و اسلیو چیست؟ میسترس (Mistress) كه مونث كلمه ی میستر (Mister) است به معنای ارباب یا الهه خانم به كار می رود. میسترش خانمی است كه تمایل به آزار و اذیت دیگر انسان ها و بخصوص مردان دارد

درگاه دارک وب

کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

سرنوشت دیگو آلوز قاتل

سرنوشت دیگو آلوز قاتل قاتلان سریالی ، افرادی که قتل انسان جزء لذت های زندگی آنها گردیده این افراد هیچ قلبی در سینه ندارند و تنها چیزی که آنها را به اوج هیجان می رساند و باعث می ش