کامیاب

کوسر


سلام، محمد هستم ۲۶ سالمه ،
میخوام براتون از یه اتفاقی بگم که تو سن ۱۳ سالگی برام افتاد،
شرح موضوع اینه که ما روستایی داریم در الموت قزوین به نام کلین،
که هفته ای یکبار برای ابیاری و رسیدگی به درختا به اونجا میریم،
دهات ما از نظر وسعت بزرگه ولی جمعیتش خیلی کمه حدود ۱۰۰ نفر.
یه روز من با برادر کوچیکم برای ریختن کود شیمیایی زیر درختا به باغ رفتیم
مشغول کار که بودیم متوجه شدیم که پای هر درختی که کود میریزیم بعد چند دقیقه کودا دیگه نیستند
اول فکر کردم داداشم داره دروغ میگه بعد خودم تک به تک همه درختارو کود دادم و بازم همه از بین رفتند،
دیگه از اینکار خسته بودم که کیسه کودو گذاشتم زمین، نمیدونستم باید چیکار کنم، هم ترسیده بودم هم باورم نمیشد که جلوی چشم خودم کیسه کود غیب شد از ترس با داداشم دویدیم سمت خونه ،
تو راه دیدم کیسه خالی کنار رودخونه است و همه کودو ریختند توی اب، دیگه واقعا وحشت کردم از طرفی داداشمم هی جیغ میزد و گریه میکرد ، با این که چند نفر نزدیکمون بودند صدامونو نمیشنیدند.
به داداشم گفتم بیا بدوییم سمت خونه شروع به دویدن کردیم من یکم عقب افتادم تا جایی که پشت پیچ دیگه داداشمو نمیدیدم یهو صدای بلند جیغش اومد زود رفتم دنبالش اما پیداش نکردم،
بعد چند ساعت دیگه از دنبالش گشتن خسته شدم و خیلی ام ترسیدم، گفتم برم به مامان و بابام بگم وقتی رفتم خونه دیدم داداشم اونجاست و به همه گفته ما درختارو کود دادیم ،
اصلا یادش نبود که چیشده،
فکر میکرد وقتی کار تموم شده من با دوستام بازی کردم و اونم رفته خونه،
همش میترسیدم بابام بره باغ ببینه کود ندادیم فکر کنه دروغ گفتیم
بعد معلوم شد که همه درختا زیرشون کود بوده،
تا چند وقت شبا خوابم نمیبرد و اگه میخوابیدم کابوس میدیدم
تا اینکه به مادر بزرگم گفتم چیشده اونم به شدت تعجب کرد و گفت فکر میکنم کار جن بوده ، یه جنی به اسم کوسر( کو، سر) که از قدیم میومده بچهای کوچیک که تنها میرفتند باغ میترسونده قد کوتاهی داره و از ترس و جیغ بچه ها تغزیه میکنه، اما عجیب این بود که داداشم همه چیو یادش رفت،
این تازه شروع اتفاق بود بازم براتون مینویسم از ادامه اش.
 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

بهزاد

همزاد

بزار منم یکی از اتفاقات ماورایی که برام رخ داده رو براتون باز گو کنم. تو این دنیا و عوالم ديگه خدا موجودات زیادی و با توانایی های خاص آفریده که شاید ما ها تو یک مقطعی یا زمان خاصی اونا رو درک کنیم. یکی از جریانهای منم اینطور بودش که: يه شب خونه بابام اينا بودیم.من واسه نماز مغرب و عشاء رفتم تو یکی از اتاقها و درو واسه تمرکز بیشتر بستم. رکعت دوم بودم که یهو. از پنجره سمت چپ اتاق که به حیاط خلوتم راه داشت يه شبحی شفاف که انگار يه ملافه نامریی روش انداخته سمت من شناور اومد جلو. من زیر چشمی داشتم. نگاش میکردم. موهای بدنم سیخ شده بود و از ترس الان بود که نمازمو بشکونم و پا بزارم بفرار. که اومد تا پشت سرم وبعدش نه انگار که اتفاقی افتاد. اصلا ترسم کلا ریخت. نمازمو تموم کردم و دورو برم رو گشتم چیزی نبود. گفتم خدایا این جسم شفاف چی بود؟ چه پیامی داشت؟ وتا امروز که چهار پنج سال میگذره نفهمیدمش و نه ديگه ديدمش. ماجرای دوم هم ازين قرار بود که يه روز گرم تابستون تو استان بوشهر ساعت یک و نیم بود و من تا ساعت دو ميبايست سر کارم بودم.

همون روز خودم تنها توی قسمتمون بودم و همکارام زودتر رفته بودن.بیرون تو محوطه رو نگاه کردم همه شعبات تو قسمتهاشون بودن بخودم گفتم تا ساعت دو نیم ساعتی چرتی بزنیم. در دفتر رو بستم صندلی ها رو روبروی کولر گذاشتم و روشون دراز کشیدم.همینطور که دستم روی چشام بود احساس کردم همون شخص فرضی که همیشه حسش میکنم بالا سرم ایستاده.تو دلم بهش گفتم يه کاری واسم انجام بده تا حدسم به یقین تبدیل بشه. اگه راست میگی و چیزی هستی این در رو واسم باز کن.همینطور تو ذهنم که باهاش حرف ميزدم خوابم برد. بلند شدم تا ساعت دو هست. برقا و کولر رو خاموش کردم اومدم تا پیش در خشکم زد، دیدم در نیم لا بازه.با خودم مرور کردم دیدم نه من درو از داخل بستم و حتی کولون آهنیه درو هم زدم.تو خواب هم که راه نميرم که بگم خودم بازش کردم.اونجا بود که گفتم به خودم ای بخشکی شانس، آخه در باز کردنم چيزه که ازش خواستی؟درو که خودمم نیم ساعتی نيگاش میکردم با تله پاتی باز ميشد. لا اقل يه قدرتی، يه نقشه گنجی، اصلا يه صندوقه جواهراتی ازش میخواستی. که نشد که نشد. آخه آدم هم میترسه هم هول میکنه. بعد از اینکه واسه کسانی تعریف کردم بعد اون ديگه زیاد حسش نمیکنم. از يه آقا سیدی سوال کردم گفتش همزادت بوده و همه دارن. بعضيا حسش میکنن بعضيا هم نه ولی رو هم رفته نباید چیزی ازشون بخوای که در عوض برا اونا هم باید چیزی بدی مثله عقلت رو ميگيرن.خوب گنج بدون عقل بچه درد میخوره؟ پس بی خیال شتر دیدی ندیدی. اسم داستانم هم میزارم همزاد بی ضرر. موفق باشيد

شما عضو وبگاه نیستید!

0

بهزاد

بچه همزاد

اول اینو بگم که منم شهروند بوشهر هستم و اینکه تو بعضی کامنتا دیدم که میگن همش بوشهریا این اتفاقا واسشون میوفته،دلیلش رو منم نمیدونم خودمون میگیم درختای کنار و نخل و بافت قدیمی شهر و استانه که اینجوریه ولی بعضیا باور های دیگه ای دارن و میگن دریا جن یا روح رو با خودش میاره البته هیچکدوم دلیل قانع کننده ای نیست. داستانی که میگم برای زن داییم اتفاق افتاده.چن وقت بعد از به دنیا اومدن پسر داییم،زن داییم و مادرش و داییم و پسر دایی نوزادم تو حیاط میخوابن زیر درخت.دقیق نمیدونم درخت کنار بوده یا نخل.نصفه شب مادر زنداییم بیدارش میکنه و میگه پاشو پسرت داره گریه میکنه و شیر میخواد.زنداییم بیدار میشه و میبینه یه نوزاد مثل پسرداییم پایین پتو هست و داره گریه میکنه.زنداییم مامانشو بلند میکنه و میگه مامان این بچه کیه که بچه هه غیب میشه زنداییم میگه بچه هه همزاد پسرداییم بوده و یبار دیگه هم مامان خودم وقتی بچه بوده توی خونه تنها بوده و درس میخونده که صدای پا میشنوه فکر میکنه مامان بزرگم از بیرون برگشته و اهمیتی نمیده بعد از چند دقیقه کنار گوشش صدای خرناس میاد.مامانم فرار میکنه و میره تو حیاط و تا اومدن مامان بزرگم صبر میکنه.وقتی هم که مامان بزرگم میرسه به مامانم میگه که جن بوده و کاریت نداشته چون جد ما با جنا معامله کردن که کاریمون نداشته باشن ..

شما عضو وبگاه نیستید!

0

بهزاد

ماجرای پریزاد

این داستان رو از دوست صمیمی ام شنیدم.: ميگفت که: ما در روستای قلعه از توابع استان شیراز زندگی میکنیم. اون زمان که جوان بودم و مجرد سرم سوت میکشید واسه ماجرا جویی، اهالی محل هم يه لقب بهم داده بودن واسه همین کارام. پدرم اونجا باغ داره و مسلما برای نگهداریه باغها باید حسابی عیال وار بود مخصوصا فرزند پسر. بگذریم. يه شب که نوبت آبیاری باغ ما بود و نوبت برادر ديگه ام بود بهانه آورد که حالم خوش نيس و نرفت. بابام رو کرد به من گفتش اصغر تو برو، منم با اینکه خسته بودم قبول کردم. يادمه شب سردی هم بود. خلاصه شال و کلاه کردم و چراغ قوه کوچکی رو که داشتم برداشتم و رفتم که باغ رو آبیاری کنم ، باغ زیاد دور نبود پیاده راه افتادم. اینم بگم که من نترس بودم و از هیچی نمیترسیدم.

خلاصه رسیدم به باغ با بیل راه مسیر جوی آبی رو که از رودخونه ميومد تو باغ همسایه بغلی رو بستم و مسیر آب باغ خودمونو باز کردم، چراغ قوه رو گذاشتم تو دهانم تا بتونم بیل رو تو دستام بگیرم همینطور که داشتم زیر درختای میوه رو راه باز میکردم شنیدم که صدای شلاپ شالاپ آب مياد. گفتم شايد روباهی، چیزی باشه اهمیت ندادم و بکارم مشغول شدم ولی دیدم نه.! انگاری صداش بیشتر شد. مثه کسی که با دستاش میکوبه رو آب؟ تو باغمون يه حوضه سه در چهار بود که بغلش يه کلبه کوچیک هم بابام ساخته بود واسه استراحت.همینطور که چراغ قوه تو دهنم بود سرم رو سمت صدا که از توی حوض شنیده ميشد برگردوندم نور چراغ رو حوض افتاد خشکم زد مثه اینکه برق هزار ولت بگيره و ولت نکنه. ديدم يه زن سفید رو با موهای بلند طلایی توی حوض نشسته و با دستاش هی ميزنه رو آب، هنگ کرده بودم که اين خانومه زیبا کیه چون اصلا تصوری از این موجودات تو ذهنم نداشتم. يه لحظه اونم سرشو سمت من برگردوند، چشم در چشم هم شديم، که دیدم چشماش سرخه و مثه چشم گریه میدرخشه، اون ازين طرف جیغ زد و فرار منم ازين ور جیغ و فرار نفهميدم که این مسیر یک کیلومتریه باغ تا خونه رو چطور اومدم راهه در باغو گم کردم از رو دیوار که تمام خارو خاشاک روشه پریده بودم و خودمو به خونه رسوندم. تا دو سه روز زبونم بند اومده بود. الانم وقتی که یادش میوفتم موهای بدنم سیخ ميشه. بعدا فهمیدم که پری بوده چون زیبا بود. منتظر داستانهای ديگه ام باشین.

شما عضو وبگاه نیستید!

0

بهزاد

ماجرای بز

یه خاطره وحشتناک همراه با طنز براتون بگم که:امروز صب یه جناب سرهنگی هست که کارای وکالتی انجام میده.و اصالت لاهیجانی داره.صحبت جن شد یه چیزی گفت که تا الان داریم میخندیم تعریف میکرد که یه روز داشتم از جنگل رد میشدم دیدم یه بز عجیب که رنگای عجیبی داشت توی جنگله رفتم بغلش کردم دیدم چه بیضه های گنده و آویزونی داره بعد گفتم به به چه تخمایی داره که بزه برگشت گفت قابل نداره بعد غش کردم و چند ساعت بعد از خیسی بارون به هوش اومدم دیدم تمام تنم خیسه آب شده
خلاصه از صب همش میگیم قابل نداره و میخندیم

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Demon

عفریته

خواستم اتفاقی که پدربزرگم برامون تعریف کرده بودروبراتون بفرستم که اگربراتون جالب بودتوپیجتون بذارین راستش سال هشتادوچهارپدربزرگم فوت کردسال قبلش هم مادربزرگم فوت کرده بودمادربزرگ من سالهای سال قابله روستاشون بودروستاییکه امکانات خیلی کمی داشته وبانزدیکترین شهرتقریبایک یادوساعتی فاصله داشته وهنوزهم امکاناتی دراونجانیست وتوریستیه حتی یک مغازه هم توش نداره برگردیم به داستانمون پدربزرگم تعریف میکردکه هربارزن حامله ای وضع حملش شروع میشدمیومدن ومادربزرگمومیبردن که برحسب اتفاق اون سال ودریک روز دوخانم درروستای ماباهم دردزایمانشون شروع میشه که مادربزرگم میره وتمام شبانه روزدرگیراون دوتاخانم بوده وبایدبه هردوتامنزل میرفته که حال یکیشون اینقدربدمیشه که مادربزرگم تآکیدمیکنه حتمابایدبرسوننش بیمارستان وخودش کنارخانم دوم میمونه وبهش رسیدگی میکنه ودرهمین حین ودرگیری پدربزرگم که درمنزل خودشون بوده

میبینه یک خانم قدبلندبالباس مشکی یکدست ولباسیکه بهش سکه دوخته شده بوده که باهرقدم این خانم سروصدامیکرده میادکنارپدربزرگم که داشته علفهاروباچنگک جابجامیکرده وپدربزرگموبه اسم صدامیزنه ومیپرسه توروستاکی زایمان کرده پدربزرگم نمیگه هرچی اون خانم تهدیدمیکنه ومیگه گفتم بگوکی زایمان داره پدربزرگم زیربارنمیره حتی فحشش میده که این خانم درحالیکه به پدربزگم خط ونشون میکشیده میره چنددقیقه بیشترنگذشته بوده که ازطویله صدای ترسناکی میشنوه که وقتی میره داخل طویله میبینه گوسفندباردارشون دل ورودش پخش شده وسط طویله وگوسفندبدبخت داره جون میده امیدوارم خوشتون اومده باشه تمام این داستان واقعیت محض بوده برای خودم هم اتفاقها یی افتاده که توقسمتای بعدبراتون میفرستم

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Demon

داستان خانه جن زده

سلام،من اهوازى هستم و ماجرايى كه ميخوام تعريف كنم مربوط ميشه به خونه ى پدريم تو اهواز. خونه ى ما يه خونه ى ويلايىِ قديمى ساخت بود هميشه اتفاقاى عجيبى ميوفتاد ولى زياد اهميت نميداديم، تا اينكه يه شب من و خواهرم تو اتاقمون داشتيم غيبت ميكرديم صحبتمون به درازا كشيد و تقريبا تا دم دماى صبح بيدار بوديم،يهو يه صداى شنيديم مثل اينكه كسى خميازه كشيد،خواهرم كه خيلى ترسو هم هست ازم پرسيد صداى چى بود ؟منم كه ميترسيدم راستشو بگم فرار كنه و منو تنها بزاره گفتم من خميازه كشيدم. دوباره شروع كرديم به صحبت كردن، يهو يه صدايى مثل كشيدن صندلى روى موزائيك شنيديم،دوباره خواهرم پرسيد اين چى بود،منم باز يه چيزى ساختمو خواهرمو قانع كردم كه چيز مهمى نيست، ولى داشتم از ترس سكته ميكردم، باز خواهرم خواست شروع كنه به حرف زدن كه اين دفعه خيلى واضح و خيلى نزديك جورى كه انگار كسى بغل گوشمون نشسته صداى مچاله كردن كاغذو شنيديم،اين بار خواهرم نپرسيد صداى چى بود دويد به سمت در و از اتاق خارج شد،منم كه خيلى ترسيده بودم و تنها مونده بودم از ترس نميتونستم تكون بخورم.

همين جور روي تخت نشستم و به ديوار تكيه زدم،از ترس دستامو ميجويدم. بعد يهو كشوى ميز باز شد و به شدت بسته شد صداى بسته شدن در كشو به قدرى بلند بود كه مامانم با صدا از خواب پريد و اومد تو اتاق،وقتى چراغو روشن كرد من از شدت ترس نميتونستم حرف بزنم فقط گريه ميكردم، ماجرا اينجا تمام نشده بود اين فقط ماجرايى بود كه من ديدم،خواهرم وقتى از اطاق رفته بود تو راه رو خواهر كوچيكمو ديده بود كه داره بهش ميخنده ، فكر كرده بود حتما اين اتفاقا كار اون هستش،همين كه خواسته بره و ادبش كنه يادش اومد كه خواهرم رفته اردو واصلا خونه نيست،بنده خدا از ترس تو راه رو غش كرده بود ، وقتى رفتيم بالا سرش فقط اسم خواهرمو ميگفت و گريه ميكرد. بعد از اين ماجرا رفتيم پيشِ يه سيد سرشناس تو اهواز ،سيد گفت خونتون جن داره اونا كنار شما راحتن و هيچ وقت اين خونه رو نفروشيد اگر بفروشيد عذابتون ميدن و يكى ازتون ميكشن،حالا من نميدونم گفته ى سيد تا چه اندازه صحت داشت ولى وقتى خونمونو فروختيم دقيقا يك هفته ى بعد مامانم فوت شد، و هيچ وقت بعد از اون خونه رنگ خوشى نديديم.

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Demon

داستان همسفر جنی

اينو مادرم برام تعريف كرد براى پسر خاله اش پيش اومده بود چندين سال پيش از زبون پسرخاله ى مامانم ميگم:
حدود ٥.٦ سال پيش تاكسى كار ميكردم تا نيمه هاى شب اينايى كه اهوازى ان ميدونن جاده ى سمت بقايى قبلا قبرستون بوده يه شب كه حدود ساعت ١:٣٠ بود داشتم از سركار برميگشتم توى اين جاده بودم كه هيچكس نبود هيچكس پرنده هم پر نميزد يهو احساس كردم جو سنگين شده و دارم خفه ميشم تو ايينه نگا كردم ديدم يه موتورى پشت سرمه در حالى كه هيچكس توى اون جاده نبود مطمئن بودم خلاصه پياده ميشم ببينم موتوريه كيه فكركردم ماموره پياده كه شدم ديدم موتور نيست يكم ترسيدم اما بعدش گفتم شايد توهم زدم سوار شدم راه افتادم دوباره موتوريه رو ديدم پشت سرم دوباره به همين روال پياده شدم موتور غيب ميشد چندين مرتبه تكرار شد اين حالت تا اينكه دفه اخر از ماشينم فاصله زيادى گرفتم تا ببينم موتور كجاس اما پيداش نكردم وقتى برگشتم تو ماشين يه زن خيلى خيلى خوشكل تو ماشين بود از ترس بلند داد زدم بسم الله تو از كجا اومدى و چى ميخواى هيچى نميگفت فقط لبخند وحشتناكى ميزد تا اينكه بيهوش شدم به هوش كه اومدم بيمارستان بودم تا دوماه نميتونستم حرف بزنم
پايان

شما عضو وبگاه نیستید!

0

horror6

ساختمان جن زده تبریز

سلام. این عکس ساختمان در تبریز که گفته میشه جن زده هست سالها قبل ابتدا یکی از طبقات دچار مشکل مزاحمت جن شده (تمام وسایلش بهم ریخته میشد) که اون خانواده تخلیه میکنن و پنجره ها رو هم با چوب مسدود میکنن. اما بعدا تمام ساختمان مجبور به تخلیه میشن و چوب ها هم شکسته میشه! این هم که گفته میشه بحث وارث ساختمان هست و.. حرفیه که احتمالا برای کتمان حقیقت طرح کردن وگرنه شواهد امر چیز دیگری نشان میده.
کدوم ساختمانی رو بخاطر اختلاف وراث اینطور سالها بی صاحب و به امان خدا ول میکنن

 

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

horror6

داستان جن در تبریز

شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و حسابی نمیشناختم به هرحال منم دنبال یه خونه بودم برای اجاره که توی یه بنگاه ملک خونه ایده آل رو پیدا کردم ؛(یه خونه ویلایی با یه باغ بزرگ در اطرافش)به هرحال با املاکیه رفتیم به اون خونه.از ظاهر که خونه خوبی بود واز خونهه خوشم آمد و اجارهش کردیم. با عیال و دوتا پسرم اسباب و اثاثیه رو بردیم به این خونهه.خونه بزرگی با دو تا اتاق خواب و یه حال بزرگ که اتاق ها و حال ، پنجره زیادی داشتند که باغ رو میشد از پنجره حال کامل دید اما ندا،همسرم بهونه میاورد که از باغش شبا ممکنه بترسم اما کو گوش شنوا ولی اون میگفت تو که همیشه خونه نیستی من باید صبح تا شب توی این خونه بمونم و شروع کرد به غرغر کردنو که منم حوصلم نگرفت و از طرفی دیدم گرسنمه رفتم از بقالی سر کوچه یه چیزی بگیرم تا بخورم . وارد مغازه که شدم یه کم کالباس با خرت و پرت گرفتم که بعد از خرید ، بقالیه به هم گفت تازه اومدید به این محل .منم ماجرای اجاره ی این خونه و ورود تازه ی ما به این محل رو گفتم که سر آخری به هم گفت مواظب خودتو وخانواده ات باش که این خونه ی سنگینیه .به حرفاش گوش نکردم چون من از این خرافات بدم میومد و قبول نداشتم و گفتم حتمأ باغش برای بعضی ها ترسناکه.رفتم خونه و با هم غذا رو خوردیم که بعد از اون پاشدیم که وسایل رو بچینیم .با هزار بدبختی و سختگیری ندا خانوم در چیدن وسایل داشت اعصابم به هم می ریخت .تا غروب داشتیم خودمونو جر میدادیم با این چیدن. شب رو با خوردن شام که بازهم غذای سبکی بود سپری کردیم و حالا موقع خواب بود که دیدم همه یه گوشه خوابیدن .منم دیدم که حوصلم سر میره رفتم تلویزیون رو روشن کنم یه لحظه متوجه شدم که آنتن تلویزیون رو نصب نکردم.با حالت عصبانی درها رو کلیدشون کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 30/11دقیقست رفتم رختخوابو پهن کردم و داشت خوابم می برد

که یه صدایی اومد که یه دفعه از خواب بیدار شدم که دیدم پنجره ی حال که رو به باغه ، کاملاً باز شده اول فکر کردم که بادِ . پا شدم رفتم پنجره رو بستم که باز رفتم بخوابم . داشت خوابم می برد که باز صدایی مثل صدای قبل اومد ، چشمام رو باز کردم ولی هیچ خبری نبود حالو خوب وارسی کردم ولی باز هم خبری نبود ،به اتاق ها رفتم شاید اونجا پنجرش باز باشه که دیدم پنجره یکی از اتاق ها بازه ، به خودم گفتم که شاید این هم باز بوده که باد این رو باز کرده ، پنجره رو بستم و همه پنجره ها رو هم خوب وارسی کردم که شاید اونا هم باز باشند که دیدم اوناهم بسته اند ، رفتم بخوابم . نیم ساعت نگذشته بود که دیدم صدایی وحشتناک اومد اما این بار صدای باز شدن پنجره به حدی بود که ندا هم با من بیدار شد اما من به خانومم گفتم که بادِ که گرفت خوابید اما خودم می دونستم که باد نیست چون نیم ساعت پیش، همه ی در و پنجره ها رو چک کرده بودم که مبادا باز باشند و به خاطر همین اتفاق بد جوری ترس ورم داشت که داشتم خدا خدا میکردم که کی صبح بشه تا از این مخمصه بیرون بیام ،گفتم شاید کسی ما رو اذیت میکنه یا میخواد ما از اینجا بریم و هزار فکر اومد سرم، به هر حال هر چه گذشت اون شب به صبح رسید . صبح بعد از خوردن صبحونه راهی بانکی شدم که در اون مأموریت داشتم به هرحال کارم رو کردم و باز به خونه اومدم،نهار رو خوردم که ندا گفت : دیشب باد تندی میخورد که پنجره رو باز کرد؟ منم گفتم شاید اما یه لحظه به خودم گفتم که دیشب اصلا بادی نمیخورد. بعد از صرف نهار یه کم خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت 30/5 بعدازظهر بود که گفتم تا وقت دارم برم پشت بوم تا آنتن تلویزیون رو درست کنم ،تا بالا رفتم که ناگهان ترس لعنتی سراغم اومد و یاد اتفاق دیشب افتادم که نمیدونم چه طوری آنتنو نصب و تنظیم کردم،با تموم شدن کارم پایین اومدم ولی به روی خودم نیاوردم که ترسیدم “غروب همش به این فکر بودم که باز امشب باز اون اتفاق دیشب برام تکرار میشه؟ دلهره داشتم اما به ندا و پسرا نگفتم تا اونا رو ترس بگیره ، وقتی شام رو خوردیم بعد از خوردن میوه پسرا رفتند که بخوابند توی اتاقشان اما من بجای اونا میترسیدم . شب منو و ندا توی حال خوابیدیم،ندا خوابش برد اما من مگه خوابم میومد ؟دیوونه شده بودم که خوابم برد اما نیم ساعت نگذشته بود که صدا بازم اومد که چشمم رو باز کردم دیدم که پنجره ی حال بازم کاملأ بازه ،داشتم از ترس میمردم که پاشدم برم پنجره رو ببندم که از ترس نمی دونم چطوری این کارو کردم. دوباره برگشتم به رختخواب ،کم کم داشت خوابم می برد که صدایی اومد که کمی چشمو باز کردم دیدم دستگیره در رو به پایین اومدنه و در داره کم کم باز میشه ولی پشت در کسی نبود انگاری روحی بود ،نفسم به شمارش افتاده بود که انگار یه چیز سنگینو روی قلبم گذاشته بودند، با هزار مکافات و ترس رفتم درو ببندم که پنجره ناگهان باز شد ،داشتم خودمو خیس میکردم(با عرض پوزش) نفسم بند اومده بود یواش یواش به طرف پنجره رفتم داشتم پنجره رو می بستم که ناگهان چشمم به داخل باغ افتاد ؛ وسط باغ یه نفر با قدی بلند با موهای بلند با صورتی ژولیده که معلوم نبود مرد هست یا زن،با دندونی نیش بلند ،چشم های از حلقه افتاده و با گوشی تیز شده رو به من داره با انگشتش اشاره میکنه که بیا داخل باغ !زبونم بند اومده بود، کل بدنم سست شده و توان حرکت نداشتم، داشتم سکته میکردم خودمو با زحمت به زمین انداختم که ناگهان به حالت غشی رفتم ،بعد از چند ساعت به خودم اومدم ؛توان حرکت نداشتم،از ترس احساس تشنگی می کردم،گیج و دیوونه وار داشتم دور و اطراف حالو نگاه میکردم وقتی که پنجره رو باز دیدم باز ترس ورم داشت

که نتونستم پنجره رو ببندم یا حتی ندا رو بیدار کنم ،تو همون حالت باز به حالت نیمه خواب رفتم ولی صدایی رو از راهرو میشنیدم ؛صدایی شبیه کسی که چیزی رو روی زمین میکشاند دیگه حتی از ترس توان گوش کردن رو هم نداشتم که به خواب رفتم. صبح دیگه توان بیدار شدن رو هم نداشتم که با صدای خانومم بیدار شدم ، اعصابم به هم ریخته بود ،حال درست و حسابی نداشتم ،خسته بودم انگاری یک سال تمام نخوابیده بودم که خانومم به من گفت:حسین ،چرا دمقی؟با هزار مکافات بهش حالی کردم که ماجرا چیه .هر دومون داشتیم از خونه لعنتی می ترسیدیم، گفتم تا دیر نشده بار و بندیل رو جمع کن تا از اینجا بریم،منم رفتم یه آژانس املاک دیگه تا یه خونه دیگه رو اجاره کنیم و همون روز با اصرار من از اون محل رفتیم .بعد از مدتی تنهایی راهم خورد به سوپری سر کوچه اون محل.وقتی وارد اون مغازه شدم مرده به من گفت “شما رو هم اذیت کرد ؟ گفتم آره و ماجرا رو هم براش توضیح دادم که سر آخری رو به من کرد گفت “اون شخص روح صاحب خونست که پنج سال پیش نا حق به قتل رسیده و کسایی رو که وارد اون خونه میشن ،اذیت میکنه ،تا حالا حدود هفده-هجده خانوار تو این خونه ساکن شدن اما همه اونا سر دو روز نشده از این محل رفتن، بهش گفتم ولی من اون رو جن تصور میکردم ولی اون گفت شاید به چشم تو به این شکل اومده ولی در اصل روحه.از اون خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم و برای بار آخر همون خونه رو از بیرون نگاه کردم و به خودم گفتم که غلط کنم دیگه به این خونه نزدیک شم و از اونجا رد بشوم.

شما عضو وبگاه نیستید!

0

666MAX999

تصاویر متعجب کننده گوگل ارث

آب خون‌آلودی که در شهر صدر عراق پیدا شد را ببینید. تصویر این آب خون‌آلود اولین بار سال 2007 در اینترنت منتشر شد و توجه زیادی به خود جلب کرد و بسیاری درموردش گمانه‌زنی کردند و فرضیه‌های زیادی مطرح شد. وحشتناک‌ترین فرضیه، علت قرمزی آب را پسماند خون سلاخ‌خانه‌ای که در نزدیکی این رود است می‌داند، اما هنوز هیچ توضیح رسمی از جانب مقامات داده نشده است.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

2. به نظر می‌رسد نشانه‌هایی که نزدیک Mesa Huerfanita در نیومکزیکو پیدا شد، کار موجودات فضایی باشد. اما در واقع کار گروه مذهبی ساینتولوجیست‌ها است. واشنگتن‌پست درمورد این نشانه‌ها توضیح می‌دهد:

این نشانه مشخص‌کننده‌ی «نقطه بازگشت» است تا اعضای وفادار هر زمان و از هرجای دنیا که سفر کردند بتوانند محل پایه‌گذار مذهب ساینتولوجی را پیدا کنند.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

3. این مورد امروز دیگر قابل مشاهده نیست. S.S. Jassim روزی بزرگترین لاشه‌ی کشتی قابل مشاهده از گوگل‌ارت بود. کشتی باری بولیویایی بعد از اینکه در دسامبر 2003 در ساحل سودان غرق شد کارش تمام شد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

4. این خط‌های عجیب در صحرای گُبی چین موجب حدس و گمان‌های زیادی شده‌اند. بعضی‌ها می‌گویند این خطوط متعلق به مجموعه آنتن‌های شاخه‌ای است که برای دنبال کردن وضعیت آب‌وهوا جهت تحقیقات جوی به کار می‌رود.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

5. این چیز اعجاب‌انگیز جغرافیایی که نزدیک مدیسن هت در جنوب شرقی آلبرتای کانادا واقع شده، شبیه تقلیدی از صورت‌های مصریان باستان از زاویه‌ی هوایی است. این سنگ‌ها کاملا طبیعی هستند و ساخته‌ی انسان نیستند و نگهبانان Badland نامیده می‌شوند.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

6. تصویر ماهواره‌ای از گورستان هواپیماها قطعا جالب توجه است. پایگاه نیروی هوایی دیویس مونتان بیرون از توکسان آریزونا قرار دارد و از هواپیماهای بازنشسته در آن‌جا نگهداری می‌شود. این هواپیماها یا فقط انبار می‌شوند یا قطعاتشان را برای استفاده و فروش مجدد جدا می‌کنند. این تصویر فوق‌العاده عجیب به‌نظر می‌رسد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

7. مخاطبان کنجکاو گوگل‌ارت متوجه شده‌اند این ساختار لپ‌های انسان را تداعی می‌کند. این شکل لب‌مانند از دو کوه سنگی که یک کیلومتر طول دارند تشکیل شده و در غرب دارفور در سودان قرار گرفته‌اند.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

8. این مارپیچ در صحرای مصر این تصور را ایجاد می‌کند که کار فرا زمینی‌ها یا کار دست یک مصری باستانی است. اما در واقع این قطعه توسط سه هنرمند زن مصری در مارس 1997 خلق شده و مساحتی به اندازه‌ی 10 هکتار دارد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

9. گانگستر و قاتل جانی اسکاتلندی، جیمی بویل این مجسمه را زمانی که هنوز در زندان بود خلق کرد. این ساختار 30 متری در هانترز هال پارک در کریگمیلر اسکاتلند قرار داشته و هیبتی هراس انگیز دارد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

10. وقتی این تصویر هوایی از خلیج Bay در شمال شرقی نیوزیلند گرفته شد، علامت ماری‌شکل حرف و حدیث‌هایی در باب هیولای دریایی را سر زبان‌ها انداخت. اما اگر از روی نقطه‌ای دورتر زوم شود قایقی پیدا است و ما را به این نتیجه می‌رساند که این نوار فقط مسیر قایق است.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

11. این عکس بسیار شیطانی به‌نظر می‌رسد اما در حقیقت فقط رد آب است. پس از اینکه مردم چیزی را که شبیه رد خون منتهی به جسد بود دیدند، اسکله‌ی بئاتریکس پارک در هلند بسیار معروف شد. البته چیزی که در واقعیت اتفاق افتاده این بود: سگ خیسی که عاشق شنا کردن بود از اسکله بالا و پایین رفته و ردی از آب به‌جای گذاشته که شکل وحشتناکی روی چوب خشک ایجاد کرده است.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

12. شخصی که کارهای استفان هاوکینگ را زیرورو کرده متوجه این چاله‌ی سیاه شد! کانگتگا قله‌ی کوهی در هیمالیا در کشور نپال است که 6782 متر بلندی دارد. این لکه سیاه‌رنگ در واقع نوک قله است و هیچ‌کس نمی‌داند چرا در عکس‌های گوگل‌ارت به این شکل نمایش داده می‌شود.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

13. اگر از بالا به آب‌های شط‌‌‌العرب در بصره عراق نگاه کنید تعداد زیادی کشتی غرق شده می‌بینید. به گفته‌ی niqash.org، شرکت مرکزی بندرهای عراق، تخمین زده می‌شود حدود 36 کشتی غرق شده در این منطقه باشند.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

14. این چاله در صحرای آریزونا 1200 متر قطر و 170 متر عمق دارد. با دیدن این چاله از آسمان به خوبی متوجه بزرگی آن می‌شوید.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

15. این عکس زیبا متعلق به بزرگترین دریاچه‌ی آب گرم آمریکا است. این دریاچه‌ی بزرگ رنگارنگ در Midway Geyser Basin پارک ملی یلواستون قرار دارد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

16. این منظره‌ی عجیب متعلق به قلعه‌ی بورتانگ است که در سال 1593 در روستای بورتانگ در گرونیگن هلند ساخته شد. این قلعه اکنون تبدیل به موزه شده اما از نمای بالا بسیار جذاب و وهم‌آور به نظر می‌رسد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

17. خطوط نازکا در جنوب پرو مجموعه‌ای از خط‌ها روی زمین هستند که فقط از آسمان دید خوبی دارند. بلندی بزرگ‌ترین نقش این خطوط به 370 متر می‌رسد و احتمالا بین 500 سال پیش از مسیح تا 500 سال پس از مسیح ایجاد شده‌اند. هدف و چگونگی ایجاد استادانه‌ی این اشکال در قرن‌های گذشته همچنان به شکل راز باقی مانده است.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

18. این مورد از روی زمین به هیچ‌وجه غیرعادی نیست اما یک کاربر Imgur این بخش از صخره‌ها را از گوگل‌مپ اسکرین‌شات گرفت و نشان داد آب اقیانوس طوری به‌نظر می‌رسد که انگار می‌خواهد روی زمین بریزد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

19. اصلا و ابدا نباید پشت این جت‌های جنگنده بایستید. فضای زمین پشت این جت‌ها با گاز سمی و خیلی داغ‌شان ساییده شده است.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

20. گوگل‌ارت درست به موقع برای چرخ زدن بالای شهر میشیگان آمد و توانست تصویری از صحنه‌ی این تصادف وحشتناک بگیرد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

21. کالج آلما، مدرسه‌ی خصوصی دخترانه در سنت توماس که در انتاریوی کانادا در سال 1878 ساخته شد، در اتش‌سوزی سال 2008 نابود شد و بسیاری از مردم درمورد چگونگی شروع آتش‌سوزی کنجکاو هستند. در واقع دو پسر نوجوان دستگیر و به ایجاد حریق عمدی محکوم شدند. ماهواره‌های گوگل نابودی ساختمان و میزان آسیب را ثبت کردند.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

22. این تصویری از یکی از مشهورترین کشتی‌های غرق شده است. ژانویه 2002 کاستا کنکوردیا در بندر Isola del Giglio در ایتالیا غرق شد. کشتی کروز کنکوردیا بعد از برخورد با تخته سنگی پنهان واژگون و غرق شد.

22 تصویر ترسناک از گوگل ارث

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

jaber

تغییر در ساختار

عجیبه که برخی از ما توان ارتباط سازنده رو نداریم و جز فحش و بد و بیراه چیزی برای دیدگاه کردن ، نظر دادن و خطاب قراردادن دیگران نداریم باعث تاسف ، اما در صدد هستیم سیستمی رو راه اندازی کنیم که بی احترامی در سایت رو به حداقل برسونیم همچنین در این راستا بخش لیست سیاه رو راه اندازی کردیم که هر کاربری توان و تحمل نظرات ، مطالب و پیام های دیگری رو نداره با قرار دادنش در لیست سیاه ب این بی احترامی پایان بده همچنین بنده همیشه تیکت های ارسالی به پروفایلم رو چک میکنم با گزارش این موارد به حرکت رو به جلو ما کمک کنید ممنون.

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام



User Ranking

1398

jaber

525

Amin-Mehdipour

513

horror6

167

666MAX999

98

bigfox

90

cgaron_iv

82

evil

79

Soorousha

60

Azita

53

food

47

ScaryLand

46

Dark

43

foodforwolf

24

rezasezarap

23

johnRIP

15

Demon

13

SAR

12

mr_deepweb

11

Amir

10

mamad_1999

Magic

11 نیاز به رتبه

font Lora_on

13 نیاز به رتبه

font Anton_on

نیاز به رتبه 16

font Mukta_on

نیاز به رتبه 20

font Cairo_on

نیاز به رتبه 24

font Almarai_on

نیاز به رتبه 32

font Stylish_on

نیاز به رتبه 40

font Nosifer_on
راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو