horror6

روح پدر بزرگ

این اتفاق برمیگرده به سالها پیش ,یعنی حدود ده سال پیش که من یه دخترنوجوان بودم که تازه پدربزرگ عزیزومهربانشواز دست داده بود وهمه درگیر مراسم پدربزرگم بودن ...چندروز اول برام خیلی سخت بود وبااینکه خیلی پدربزرگم دوست داشتم ولی اصلا نمیتونستم براش گریه کنم ومغزم هنگ کرده بودوشده بودم مثل یه آدم مات مبهوت,روز هفتم شده بود همه درگیرمراسم بودن یه خدمتکار و چهاروپنج تا از خانمهای فامیل وشوهرخالم دراشپزخانه بودن وگویا کف سالن اشپزخانه روموادشوینده ریخته بودن امامن متوجه نشدم ویه راست رفتم و امامن متوجه نشدم ویه راست رفتم وسط اشپزخونه سینی داغ چای وکاکایو رو که خیلی هم سنگین بود برداشتم که یه دفعه همه هم زمان گفتن مواظب باش اینجا لیزه...ولی چ فایده !چون درست چند ثانیه قبل از هشدار اونا من پام لیز خورد ...!


یادمه پام به سمت جلو لیز خورد وکمرم کاملا نوددرجه به عقب خم شدکه یه نفرازپشت سرم محکم بازوهامو گرفت وبه سمت جلو هولم داد نیرویی گرم وقوی!,جای انگشتاش رو میتونستم روی بازوهام حس کنم ...دو سه ثانیه بعد که به خودم اومدم سریع سرمو به سمت عقب چرخوندم تاازکسی که کمکم کرده تشکرکنم ولی هیچ کس نبود وفقط چهره های مات ومبهوت خانم ها رو میدم که بافاصله نسبتا زیاد ازمن وایساده بودن ومنو نگاه میکردن جالب اینجاست که سینی چای بااون بزرگی هنوز توی دستم بودوهیچ تکونی نخورده بود ,حتی یه قطره چای هم نریخته بودتوسینی و من سنگینی شواصلا حس نمیکردم .شوهرخالم که روبه روم وبافاصله درانتهای اشپزخونه ایستاده بودشروع کرد به صلوات فرستادن ,منم اروم وبااحتیاط درحالی که هنوز گیج بودم سینی رو روی میز گذاشتم وخواستم برگردم که ناگهان مادرم رو دیدم که سراسیمه به اشپزخانه آمد وباچشماش دنبال کسی میگشت ...
میگفت پدرمودیدم که داشته به سمت آشپزخونه میدویده

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Soorousha

راهب سیاه پوش پانتیفرکت

در دهه ۱۹۷۰، یک خانه معمولی در بازار-شهر پانتیفرکت واقع در انگلستان به ادعای برخی میزبان «خبیث ترین روح تاریخ اروپا» شده بود. این روح که به روح خبیث پانتیفرکت معروف بود، راهب سیاه پوش پانتریفکت نیز نامیده می شد چرا که مردم معتقد بودند او روح راهبی است که در قرن ۱۶ میلادی به قتل رسیده است.
کوی شرقی پلاک ۳۰ منزل خانواده پریچارد بود، جایی که جو و جین به همراه پسرشان فیلیپ و دخترشان دایان زندگی می کردند. این خانواده ادعا می کردند یک روح که خودشان نام او را «فرِد» گذاشته بودند به شکل های مختلف آن ها را اذیت می کند. «فرد» وسایل خانه آن ها را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد، اتاق ها را سرد می کرد، و در کف خانه گودال ایجاد می کرد. علاوه بر همه این ها به ساندویچ مربای خانواده هم ناخنک می زد و روی دستگیره در از خود لکه هایی بر جا می گذاشت. این روح بی قرار تخم مرغ ها را هم اتاق به اتاق جا به جا می کرد و بعد هم آن ها را می شکست.
البته خرابکاری های فرد به همین چیزها ختم نشد. یکی از وحشتناک ترین اتفاقاتی که برای این خانواده افتاد وقتی بود که روح خبیث دختر خانواده یعنی دایان را از گردنش گرفت و کشان کشان از پله ها به طبقه بالا برد. ظاهراً جای دست های روح روی گردن دایان باقی مانده بود. یک بار دیگر هم روح سعی کرده بود دایان را با سیم برق خفه کند. شهردار منطقه، پلیس، و چندین جن گیر و پژوهشگر ارواح از این خانه بازدید کرده اند.
یکی از افرادی که به دست بودن ماجرای روح پانتیفرکت اعتقاد داشت کارول فیلدهاوس، همسایه دیوار به دیوار خانواده پریچارد بود. کارول ادعا داشت که روح گاهی از دیوار رد شده به خانه اش سرک می کشد. وی حتی مدعی شد که فرِد را دیده و با او حرف زده است، هرچند که خود روح بیشتر اوقات همان جا می ایستاده و نگاههای تهدیدآمیز به او می کرده است. او می گوید قد این روح تقریباً ۱ متر و ۶۵ سانتی متر بوده است.
خانه پلاک ۳۰ هم اکنون خالی است و راهب سیاه پوش از این موضوع راضی است. کارول می گوید: «او همیشه به ما می گفت هر کسی که به این خانه اسباب کشی کند به ۱۲ ماه نرسیده فرار خواهد کرد».

SOOROUSHA 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

evil

خادم مسجد

این داستان از زبون دایی مادرمه که برای ماها تعریف کرده توی الموت داییم یه خونه و باغ داره توی شهرم یه خونه داشت اون موقعه هم ولی وضعه خوبی نداشتن باغشون هیچ چیزی رشد نمیکرد کنار جاده خاکی که به باغش میرسید یه جوی ابی بود که تابستونا بچه ها توی اون اب بازی میکردن و خانم ها ظرف میشستن یه روز که زن داییم با بچه هاش توی شهر بودن و دایی وسایل خونرو جمع میکرده ساعت حدودا ۷/۳۰اون حدودا بوده صدای بچه ها یا زنی نمیومده مشکوک میشه و میره بیرون میبینه یه پیرزنی کنار جوی نشسته و داییم چند باری صداش میکنه ولی جواب نمیده بعد چند ثانیه که داییم داره برمیگرده صداش میکنه ..اسد از اینجا برو برو برو ... داییم برمیگرده ولی کسی نبود میره همونجایی که نشسته بود میبینه یه کیسه کوچیک توش چند تا تیکه طلاس اونارو برمیداره میاد شهر میفروشه و میره خونش چند روزی میگزره از داهات خبر میرسه که بعد از رفتن دایی باغ و خونه بخاطر یه بشکه نفت که معلوم نی ماله کیه اتیش گرفته و کامل سوخته دایی مادرم هم اون پولو میره داهات و یه زمین بزرگ و حاصل خیز میخره و بعد اون پول رو پولش میاد

شما عضو وبگاه نیستید!

0

evil

دعا نویس

سلام وخسته نباشید,یک مطلبی را خواستم تعریف کنم ترسناک نیست بیشتر قصدم این بود که نظراتتان را بدانم,من با چهارتا از دوستام رفتیم پیش فالگیر,فال قهوه میگرفت ,قبلا هم رفته بودم حرفاش درست در اومد ه بود,وقتی فالهای مارو گرفت به آخرین نفر که رسید عینکش وبرداشت وسرش وانداخت پایین و یک چیزی زمزمه میکرد ,گفت دوستتان دعا داره الانم یکی بغلش ایستاده یک سایه سیاه,گفت من قدرت تشخیص هاله دارم ,دوستتان هالش سیاهه ,هروقت برمیگشت سمت دوستم عینکش وبرمیداشت وسریع به ما نگاه میکرد(خانم فالگیره ارمنی بود)گفت به نام حضرت موسی عیسی محمد بسم الله بگید ,همه گفتید یک تکانی خورد وگفت رفت,بعدش گفت دوستتان وطلسم کردن ویک چیزی همیشه باهاشه که میخواد بهش آسیب برسانه,حالا به نظر شما حقیقت داره,چجوری میشه از شر اون سایه سیاه خلاص شد؟بعد که اینارو گفت دوستم خیلی ناراحت بود بردیشم پیش یکی سرکتاب باز میکرد اونم گفت دوستتان همزاد داره,ولی چیزی درباره طلسم ودعا نگفت,

شما عضو وبگاه نیستید!

0

evil

کتک خوردن

با سلام ، حقایقی رو که میخوام بگم داستان نیست و  واقعیته و میخوام اتفاقهایی رو که برام پیش اومده رو هر شب برای شما بنویسم ، من چند ساله درگیر چنین مسائل وحشتناکی هستم . دیشب با کانال شما اشنا شدم وخیلی خوشم اومد تقریبا حوادثی که برای خیلیها پیش اومده رو من چند ساله تجربه کرده ام امیدوارم اجازه بدین تا هر شب انها را برایتان بازگو کنم . (ف.ن)

باسلام ، ماجرایی رو که وقتی نوجوون بودم و براتون تعریف کنم حقیقت داره و تا سه ماه پیش هم ادامه داشت ، برای اولین بار که این اتفاق برام افتاد شب بود و نمیدونم چه ساعتی ولی من بیدار بودم و کتاب میخوندم و پاهام و دراز کرده بودم یه خواهر و برادر دارم که اونا خواب بودن و پدر ومادرم داشتن فیلم میدیدن و منم تنهایی یه گوشه ای نشسته بودم یکدفعه ضربه خیلی محکمی به مچ پای راستم خورد و از ترس کتاب و به هوا پرت کردم مثل این بود که یه وزنه صد کیلویی رو کوبیده باشن ، پدرومادرم متوجه نشدن و منم بهشون چیزی نگفتم ، چند روز بعد درست یادم هست قبل از ظهر بود و مادرم تو اشپز خونه بود و ناهار درست میکرد و خواهر وبرادرم توی حیاط مشغول بازی بودن و منم از پنجره اتاق دولا شده بودم و اونا رو نگاه میکردم که بازهم مثل همون ضربه ایندفعه به پشتم خورد و من دادم به هوا رفت و مادرم باعجله رفت تو حیاط و فکر کرده بود واسه خواهروبرادرم که تو حیاطن اتفاقی افتاده ولی وقتی دید من ازترس میلرزم و زبونم بند اومده خیلی ترسید و ظهر که بابام خونه اومد یواشکی تو گوشش گفت و منم فهمیدم چی رو بهش گفت ، هر شب کابوسهای وحشتناک میدیدم و با جیغ و داد از خواب میپریدم و همه رو زابراه میکردم چند دفعه هم گربه ای رو بالای سرم میدیدم که خور خور میکنه و منم ازترس گریم میگرفت و همه رو با فریادم بیدارمیکردم ، خیلی شبها هم صدای گربه هایی که توی حیاطمون میومدن خیلی ازارم میداد صداهای وحشتناکی از خودشون در میاوردن ولی یک شب که خیلی ترسیده بودم پدرومادرم و بیدارکردم و بهشون گفتم ولی اونا سکوت کردن و حرفی نزدن ، ولی یکروز که پدر ومادرم داشتن باهام حرف میزدن شنیدم که پدرم به مادرم میگفت چند شبه چندتا از اجنه ها رو تو بیداری میبینه که مثل اسبهای وحشی میتازن و به اینور و اونور میرن و اذیتش میکنن ، ولی با اینحال ماجرا به اینجا ختم نمیشه و چند ساله مدام و جور دیگری برام اتفاق میفته که بازهم خواهم گفت ...

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Soorousha

گرند کنیون

 

در سال ۱۹۲۸ «بسی» (Bessie) و «گلن هاید» (Glenn Hyde) برای گذراندن ماه عسل به «گرند کنیون» رفته بودند و قصد داشتند طول رودخانه‌ی «کلرادو» را با قایق بپیمایند. اگر این کار را می‌کردند «بسی» اولین زنی می‌شد که این کار را کرده و مواقعی که از تصمیمش پشیمان می‌شد «گلن» او را تشویق می‌کرد. چندین ماه بعد، قایق آن‌ها دست نخورده و درحالی‌که تمام تجهیزاتشان در داخل آن بود پیدا شد. اما دیگر هیچ کس خود آن‌ها را ندید. نظریه‌های گوناگونی پیرامون سرنوشت آن‌ها وجود دارد. آیا با یک‌دیگر درگیر شدند و کار به خشونت کشیده شده؟ آیا در میان راه تصمیم گرفتند که به کوهنوردی دونفره بروند؟ یا آن‌‌ها را ربوده‌اند؟

 

 

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

horror6

پنجه در گیسو

این اتفاق برای چند سال پیشه ، زمانی که ۱۳سالم بود .پدرم فت کرده . من شبا کناره مامانم میخوابیدم ، مامانم ارایشگر بود هر روز صبح قبل از اینکه من بیدار بشم میرف ارایشگاه . اون شبم مثه شبای دیگه کنارش خوابیدم . صبح چشام نیمه باز بود که متوجه شدم مامانم بلند شد و اماده شد ، پیشونیمو بوسید و رفت ارایشگاه ، بعدش خوابم برد حدودا فک کنم دو ساعت بعدش دره اتاقم باز شد ، من روم به طرفه دیوار بود و چیزی نمیدیدم ، در پشته سرم بود ، چشامو نمیمه باز کردم سایه یه زنی رو روی دیوار دیدم که اومد سمتم پتو رو کشید روم و موهام و نوازش کرد ، همچنان از لای پلکام سایش رو میدیدم ،حرکاتش تند تر میشد و موهام تند تر نوازش میکرد بعدش به موهام چنگی انداخت و سریع از اتاق رفت بیرون و درو محکم بست ، مطعن بودم مامانمه ، ولی خیلی عجیب بود واسم که از ارایشگاه برگشته و اومده تا پتو رو بکشه روم اخه تاحالا همچن کاری نکرده بود ، شب که مامانم اومد خونه ازش پرسیدم مامان چرا امروز این کار و کردی ؟؟چشاش چهارتا شد و با تعجب گف چی میگی ؟؟اصلا امروز وقته سرخاروندن نداشت چه برسه به اینکه بخواد برگرده خونه .... واقعا شوکه شده بودم ... مامانم یکمی ترسیده بود ولی به روی خودش نمیاورد ، از اون به بعد وقتایی که مامانم میرف سره کار خوابم نمیبرد .. راستش میترسیدم .. مامانم گفت حتما خواب دیدی ولی مطمعنم بیدار بودم ..یعنی اون زن کی بود ؟؟؟

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Soorousha

چهره‌هایی بر آب

در ماه دسامبر سال ( 1924جیمز کورتنی) و (مایکل میهان) دو تن از خدمه‌های کشتی (اس. واتر تاون) در همان حالی که کشتی به سوی کانال پاناما درحرکت بود داشتند تانکر نفتکش را تمیز می‌کردند ولی متاسفانه در اثر استنشاق گاز درون تانکر جان خود را از دست دادند. در آن زمان رسم بود جسد ملوانانی که در حال سفر از دنیا می‌رفتند را درون دریا می‌انداختند جسد این دو ملوان نیز به دریا انداخته شد ولی این آخرین باری نبود که ملوانان جیمز و مایکل بد اقبال را می‌دیدند. روز بعد و همینطور چند روز پس از آن چهره روح مانند آن دو بر روی آبهای اطراف کشتی دیده می‌شد. شاید اگر کاپیتان کشتی عکس این چهر‌های درون آب را نمی‌گرفت و به همراه خود نمی‌‌آورد هیچکس این داستان را باور نمی‌کرد.

شما عضو وبگاه نیستید!

0

jaber

ملاحضات

لطف میکنید ب ما یاد اوری میکنید که مشکلات سایت رو برطرف کنیم بعضی عزیزان از تکرار شدن بعضی از محتوا ها گلایه داشتند که ما فعلا در حال بررسی هستیم ک حذف شن یا باقی بمونن همچنین بخش های مختلف سایت روز و شب بروز و ویرایش میشه به هیچ وجه اینجا رو ول نکردیم و نمیکنیم 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Soorousha

Teddy

تد باندی یکی از عجیب ترین قاتلان سریالی تاریخ است. اون دست کم ۲۰ زن را به قتل رسانده،یک کودک را از غرق شدن نجات داده ، کیف دزدیده شده زنی را به وی بازگردانده و در یک برنامه ی تلفنی از خودکشی افراد جلوگیری میکرد! 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

evil

پیرزن سیاه پوست

میخوام بگم که این داستان واقعی من در شهرستان لامرد فارسم وقتی ۶سالم بود خونه عمم دعوت بودیم همگی بعد همه تو پذیرایی بودن منو دختر عمم تو آشپز یهو زلزله زد میخواستم فرار کنم که لباسم به در یخچال گیر کرد دختر عمم منو نجات داد تو حیاط که رسیدیم گریه کردم مامانم رونمیدیدم همینطور که تو حیاط بودم یه نفر از پشت شونه هامو گرفت و ماساژ داد صداش مثل یه پیرزن بود که خونه عمم هیچ پیرزنی نبود!این بهم میگفت اروم اروم دخترم اروم گریه نکن و منو برد جلو در مامانم که دیدم رفتم سمتش ولی اون پیرزن هیچ‌وقت ندیدم موقعی که ماساژ میداد برگشتم نگا کردم اما صورتش سیاه بود!اصلا معلوم نبود !!! یه داستان دیگه که مادربزرگم تعریف میکرد وقتی جون بوده تو علفا دست کرده که واس گاو ها برداره یکی دستشو حس کزده که گرفته !! چند روز بعد حادثه ایی بزاش رخ میده تو گاوداریمون. که طی اون دست مامان بزرگم قسمت شصتش کنده شده و قطع میشه یعنی الان یه بند انگشتش نیست!! مادربزرگم تو بچگی تو صحرا یه اسکلت دیده که آتیش میگرفته و تکون میخورده سه روز بعدش خیلی مریض میشه که تو منطقه ما میگن فردی که سه روز بعد مریض بشه (بعد دیدن جن) مطمئن جن دیده و تخیل نبوده

شما عضو وبگاه نیستید!

1

2020-05-19 04:19:33

TINA

بعد اینک گفتی زلزله زد تا تموم شدنش ۶۰ مین طول کشید موندم چرا نموندی زیر اورا؟فک کنم در یخچال نجاتت داده

شما عضو وبگاه نیستید!

evil

شیطان پشت در

یکی از نزدیکانمون که مثل خودم زیاد اعتقادی ب دعا نویسا و جن و اینچیزا نداشت اتفاقی براش می‌افته سر یه سری کار ها یکی از آشناها که یه دعا نویس بسیار عوضی هست تصمیم به اذیت کردنش میگیره میگم عوضی چون کارش طلسم کردن و اذیت کردن مردمه و هیچ دین و ایمانی هم نداره Ali:
پریشب خونه خواب بود میبینه یکی زنگ خونه رو میزنه یه سره داره اولش فک میکنه بعدازظهره آیفونو میگیره طرف میگه بیا دمدر صداش شبیه همسایشون بود که تازه از اونجا رفت شوهرشم خونه نبود میره که بیرون بره دمدر میبینه تو تاریکی یه نفر ایستاده سیاهه قدش اینقد بلنده سرش از دیوار زده بالا اینو میبینه میخنده بعد فرار میکنه که بیاد تو اولش در اتاق باز نمیشد بعدش باز میکنه میره تو میبینه یه زنه خیلی قد بلند بالشت دستشه بلند میخنده بعدشم ایقد جیغ میزنه اون فرار میکنه شب بعدشم میگه صدای جیغ سوت میشنوه و چند روزه که خیلی مریض شده اینو از زبون کسی میگم که واقعا تا قبل از این اتفاق هیچ اعتقادی به این چیزا نداشت با این حال واس خودمم غیر قابل حضمه...

شما عضو وبگاه نیستید!

0

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام



User Ranking

1398

jaber

525

Amin-Mehdipour

513

horror6

167

666MAX999

98

bigfox

90

cgaron_iv

82

evil

79

Soorousha

60

Azita

53

food

47

ScaryLand

46

Dark

43

foodforwolf

24

rezasezarap

23

johnRIP

15

Demon

13

SAR

12

mr_deepweb

11

Amir

10

mamad_1999

Magic

11 نیاز به رتبه

font Lora_on

13 نیاز به رتبه

font Anton_on

نیاز به رتبه 16

font Mukta_on

نیاز به رتبه 20

font Cairo_on

نیاز به رتبه 24

font Almarai_on

نیاز به رتبه 32

font Stylish_on

نیاز به رتبه 40

font Nosifer_on
راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو