horror6

داستان ترسناک خوابگاه وحشت


خاهرمن توی دانشگاه ساوه درس میخوند....ازاینجابه بعدداستانوازبون خواهرم میگم..
یه روزبعدکلاس رفتم خوابگاه و خیلی خسته بودم واولای دانشگاه بودوباید اتاق توی خوابگاهم پیدامیکردیم که من اخریه اتاق پیداکردم که سرش خیلی دعوابودو باهرسختی ک بود بالاخره مستقرشدم تواتاق و وسایلموجابه جا کردم که دیدم شب شده و هنو شام نخوردم ازاتاق زدم بیرون و چون خوابگاه روتازه عووض کرده بودن یکم سخت بودتا پیداکنم آشپزخونه و بالاخره راهی شدم وازیه نفرپرسیدم تاتونسم پیداکنم‌..خوابگاه تاریک و خلوتی بودوفقط ازاتاقاصدامیومد بالاخره پیداکردم و غذارودرست کردم و توهمون اشپزخونم خوردم وداشتم میرفتم اتاق که دیدم ازپشت ینفرصدام کرد برگشتم ولی کسی نبودوفکرکردم شایدتوهم زدم برگشتم و بالاخره رسیدم اتاق لامپوخاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم دیدم خوابم نمیبره گوشیمو ورداشتمویکم ور رفتم باهاش و بعدگذاشتم کنارم و چشمام داشت گرم خواب میشد که یهو ینفرانگا باسه تاانگشت رو درمیزد اول یکم ضعیف بودصدایهوتندتند شد زودی رفتم دم درولی کسی پشت درنبود وفکرکردم شایدمسئول خوابگاه بوده باشه چون داشت ازکناراتاقارد میشد صداش کردم و ازش پرسیدم که اونم گفت نه من تازه اومدم دارم سرمیزنم گفت مشکلی پیش اومده که گفتم نه چیزی نیست و شب بخیرگفتم و دروبستم اومدم بخابم داشتم اماده میشدم برای خاب که حس کردم ینفرداره تواتاق راه میره ترسیده بودم وزیرپتوقایم شده بودم
صبح شدوتصمیم گرفتم اتاقموعوض کنم باچندتاازدخترا وبامسئول خوابگاه حرف زدم وقرترشدکه وسایلموجمع کنم و به اونام خبربده تااتاقو عوض کنیم ساعت دو ظهربودکه اتاقموبالاخره عوض کردم و همه چی مرتب بود که پس فردای همون روز یکی ازدخترارودیدم که رنگش پریده بودودوستاش کنارشون سمتشون رفتم وگفتم چیزی شده که یکیشوگفت توکه قبلاتواون اتاق بودی چیزعجیبی ندیدی؟
تعجب کرده بودم فک نمیکردم اینام حس کنن که براشون تعریف کردم و اونی که حالش خیلی بدبودگفت روزی که رفتیم تواون اتاق همه چی خوب بود ولی ازشب بعدی شروع شدوقتی میخوابیدیم حس میکردم ینفرپتوروازم روم ازتخت پایین میکشه همش بلندمیشدم وبادوستم دعوامبکردم که چرا اذیت میکنی واونم قسم میخورد که کاراون نیست و یبارم که یهودرزده میشده میرفتیم کسی نبود و..یکیشون میگفت صبح بودداشتم بالب تاپ ورمیرفتم که حس کردم ینفرکه مشکی بود کنارچارچوب درنگام میکنه وتاسرموبالاکردم دیدم نیست ولی دربازبودوتکون میخورد تندتند
اونروزم گذشت وتصمبم گرفتیم که به مسئول خوابگاه گذارش بدیم...
واتاقاشونوعوض کردن...
پایان

شما عضو وبگاه نیستید!

0
.

Soorousha

نوزاد دو سر

مادر هندی نوزاد دو سر زایید,هر چند پذیرفتن نوزاد ناقص الخلقه برای خانواده ها دلگیر کننده است اما هستند مادرانی که به مادر بودن خود افتخار می نمایند و هنگامی که خنده ملیحانه نوزاد ناقص الخلقه خود را می بینند به رضای خدا امیدوارند و ان را بهترین هدیه خداوند می دانند.  مادر هندی 21 ساله نوزاد دوسر عجیب بدنیا اورد.ماما ماماتا می گوید شغل من و شوهرم کشاورزی است.پل زیادی نداریم که صرف هزینه درمان و جراحی فرزندمان نماییم.همه چیزمان را فروخته ایم.وی می افزاید بابت درمان فرزندش طلا و جواهرات خود را فروخته است. ماماتا می افزاید راضی به رضای خداوندیم.مادر بودن بهترین هدیه از جانب خداوند است.از اینکه خداوند با دادن این فرزند ما را مورد رحمت خود قرار داده است وی را سپاسگزاریم. ماهش پراجاپات 28 ساله شوهر خانم می گوید هنگامی که خبر تولد فرزند را به من دادند شوکه شدم.اما هنگامی که خنده های ملیحانه اندو را دیدم تمام خستگی و سختیهای زندگی را فراموش کردم.  دکتر رامش بوهرا می گوید در طول 40 سال خدمت در نظام پزشکی خود تا کنون شاهد چنین تولدی نبوده است.وی می افزاید فرزند صاحب دو سر اما دارای یک تن می باشند.عمل جراحی انها متضمن پروسه های زیادی است.زنده ماندن کودکانی که با چنین عارضه ای بدنیا می ایند بسیار کم است .

.

.

.

SOOROUSHA

.

 

شما عضو وبگاه نیستید!

0
.

Soorousha

کوهستان ادیراندک

 در سال ۱۹۷۱ «داگلاس لگ» (Douglas Legg) هشت ساله به همراه خانواده‌اش به تعطیلاتی در «کوهستان‌ ادیراندک» (Adirondack Mountains) رفته بود. زمانی که خانواده‌ی او به کوهنوردی رفتند، عمویش به او گفت که به خانه برگردد و شلواری مخصوص برای کوهنوردی بپوشد.

او مسیر کوتاه خانه را پیاده رفت اما دیگر بازنگشت. خانواده‌ی او اقدامات فراوانی برای یافتن او انجام دادند. مانند استفاده از دوربین‌های حرارتی و استخدام تیم جست‌وجو و نجات «سیرا مادره» (Sierra Madre). اما متأسفانه هیچ اثری از او یافت نشد. 

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

همزاد در خانه


سلام.میخوام تجربه همزاد تازه عروس رو براتون تعریف کنم و بپرسم آیا واقعا همچین چیزی برای بقیه هم پیش اومده؟جریان اینه که من عید سال95 تازه عروس بودم و اومده بودم سر خونه زندگیم.از ماه رمضان بود که جریانات عجیب شروع شد.یه شب که خوابیده بودیم احساس کردم کسی نگام میکنه.چشمام رو باز کردم دیدم یه نفر به شکل همسرم که کمی تار به نظر میومد بالا سرم وایساده.برگشتم سمتی که همسرم میخوابید و در کمال تعحب همسرم سرجاش خواب بود! و دیگه اثری از اون فرد قبلی نبود. روز بعد همسرم در حالی که تی شرت سفید تنش بود پای تلویزیون تخمه میشکست.منم تو اتاق خواب بودم.صدای تخمه شکستتش همچنان میومد که من یه نفر به شکل همسرم دیدم که با لباس سورمه ای همسرم رفت تو اتاق روبرویی.دویدم دنبالش و در کمال تعجب کسی تو اتاق نبود!و همسرم همچنان پای فوتبال نشسته بود. یکبار دیگه که همسرم حموم بود بازم یکی به شکل خودش در حال تردد تو خونه دیدم.در بیداری کامل هم بودم.رفتم موضوع رو با مادرم درمیون گذاشتم که گفت قدیمی ها از اینجور ماجرایی صحبت میکردن و میگفتن اگه همزاد داشته باشی موقع ازدواج ازیتت میکنه.یکی از دوستامم گفت خاله اش همچین مشکلی داشته اول ازدواج و رفته پیش دعانویس تا از شر همزاد راحت شه وحشتناک ترین تجربه من برمیگرده به یه شب که تو خواب دیدم یه موجود نامرئی دائم در کمد اتاق رو به هم میکوبه و میگه اینجا خونه ماست ازینجا برو...و نمیدونم چقد گذشت که با ضربات متعدد یه دست به کمرم بیدار شدم.تقریبا صبح بود.وحشت زده از خواب پریدم.من روم به همسرم که توخوابه بود و اون ضربات از پشت به کمرم خورده بود!!!با وحشت همسرمو بیدار کردم و گفتم توروخدا بگو که خودت بودی...اما طفلک تو عالم خواب گفت نه من نزدم و دوباره خوابید
جالب اینجاست که همه اتفاقای عجیب هنگام حضور شوهرم تو خونه رخ میداد.با تموم شدن رمضان خوشبختانه این اتفاقات عجیب هم تموم شد.تنها برداشتی که از این ماجرا دارم اینه که اون فرد همزاد شوهرم بود چون شکل اون بود و حضور همیشگی من کنار شوهرم ناراحت بود...اگه تجربه ای در این رابطه دارین ممنون میشم بگین

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

زنده در گور


ماجرای آل برمیگرده به سالهای دور زمانی که خاله مادرم،یعنی خواهر مادر بزرگم تازه زایمان کرده بود.بچه رو سالم به دنیا اورده بود و توی خونه کنار بچه خوابیده بود.مادر بزرگم میگفت دورش شلوغ بوده.یهو خواهر مادربزرگ از جا میپره و میگه یه گرگ داره میاد منو ببره،کمکم کنین!بقیه هنوز عکس العملی انجام نداده بودن که اون خانم افتاد سرجاش و علائم حیاتی رو از دست داد.اطرافیان به خیال اینکه مرده اونو میبرن واسه کفن و دفن.توی غسالخانه ظاهرا یکی شهادت داده که مرده پلک هاش تکون میخورده کسی اهمیت نمیده چون اون خانم هنوز علائم حیات نداشته و میذارن به حساب دلتنگی و اینکه نمیخواد باور کنه که خانم مرده.شب بعد که مرده دفن شده بود دخترعمه خانم مرحوم تو خواب مرحوم رو می بینه که میگه من زندم به دادم برس و نشون به اون نشون که یه نامه به نام حضرت فاطمه (س)روی طاقچه خونه گذاشتم.دخترعمه بیدار میشه و در کمال ناباوری روی طاقچه خونه یه برگه پیدا میکنه که اسم حضرت فاطمه روش نوشته شده دخترعمه سعی میکنه همسرشو متقاعد کنه که اون خانم زنده دفن شده ولی اون زمان مردم بسیار سنتی بودن و همسرش تشر میزنه که اگه زنده نبود چی آبرومون میره تو این شهر کوچیک و اصلا حرفشو نزن من مسئولیت این کارو قبول نمیکنم.زمان گذشت و بعد از چند سال شوهر دخترعمه خانم به حج رفت.قسم میخورد که خانم رو با لباس احرام اونجا دیده و نمیدونسته درست می بینه یا تشابه چهره هستش.بنابراین یه اسکناس هزارتومانی جلو خانم میگیره به نشانه اینکه آیا ایرانی هستی یانه.و خانم سرشو با تاسف تکون میده و تو جمعیت جلو چشم اون آقا ناپدید میشه

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

تجربه بختک


یه تجربه شخصی از بختک و یه ماجرای موثق از آل هم دارم.براتون میفرستم که اگه دوس داشتین تو پیج بذارین من از ده سالگی تا الان خیلی با بختک مواجه شدم و دیگه تقریبا برام چیز عادی شده.اما دی ماه سال هشتاد و هفت که سال دوم دبیرستان بودم تجربه واقعا وحشتناکی داشتم.توی خواب بودم و می دیدم که پدربزرگ مرحومم توی یه باغ سرسبز کنارمه.اما یهو باد شدیدی وزید و من بیدار شدم.اما چه بیداری!نه تکون میتونستم بخورم نه حرف بزنم.اون باد شدید تو اتاقم می وزید و پرده های اتاق رو به داخل اتاق می کشید.تخت چوبی قدیمی که روش خوابیده بودم و پایه هاش صدا می داد شروع به چرق چرق کرد و از جاش بلند شد توی این حالت که بشدت ترسیده بودم و تقلا میکردم که پاشم دوتا دست بسیار لطیف انکشت کوچیکای دستم و کشیدن و منو نیم خیز کردن.چشمم به دستام که سفت گرفته شده بودن افتاد که دستام شکل دست نبود بلکه فقط چند تا حباب می دیدم .انگار روحم رو نیم خیز کرده بودن.شروع کردن به حرف زدن.منو میکشیدن به طرف آینه اتاق و میگفتن برو جلو آینه ببین با روحت چیکار کردی.انگار با تله پاتی باهام حرف میزدن چون صداشون مستقیم به مغزم میرسید.منم وحشت کردم که یعنی چی چه گناهی کردم که چهره روحم کریه شده و میخوان منو ببرن جلو آینه بعد از حدود سی ثانبه تقلا انگار نشد پاهامو ار جسمم جدا کنن.یه چیز سیاهی روی چشمام افتاد و پرت شدم سرجام.چشمامو کامل باز کردم(تو حالت بختک چشما فقط تا نیمه باز میشن)و با تمام وجود دویدم پیش مادرم.بهش گفتم چی شده.مادرم باور کرد و بابام وقتی از سرکار اومد براش تعریف کردم.بابام آدم خاصی هست و اصلا اعتقادی به این چیزا نداره.ولی از اینکه ترسیده بودم نگران شد چون حاضر نبودم دیگه تو اتاقم برم حتی چیزی میخواستم میگفتم بقیه برام از اتاق بیارن .بابام چند شب توی اتاقم خوابید تا کم کم به خودم اومدم دقیقا شیش ماه بعد کل این ماجرا رو دوباره با جرئیات توی خوابم دیدم.و بعد از اون چند تا صحنه از زندگی معمولی دیدم که روز بعد دقیقا همه اون صحنه ها رو تو عالم واقعیت دیدم.مثلا یه کاروان عروسی که ماشین عروس کمری بود و یه الاکلنگ زرد که بچه های فامیل باهاش بازی میکردن این تجربه رو همون سال توی وبلاگم ثبت کردم.

شما عضو وبگاه نیستید!

1

2020-03-02 01:21:34

Soorousha

اتفاق جالب و ترسناکی بود،

شما عضو وبگاه نیستید!

Dark

معشوقه جنی


سلام
اسمم عسله ٢٤ سالمه .١٧ سالگي ازدواج كردم و ٢٠ سالگي جدا شدم
عاشق يك پسري شدم و چندماهي باهم دوست بوديم و بهترين لحظات زندگيم بود
بعد چندماه ب طور خيلي مسخره ك حتي نفهميدم دليلش چيه رابطمون بهم خورد . دو سال بعد ازدواج كردم اوايل خوب بود ولي كم كم اعصابم متشنج ميشد و سرچيزهاي بيخود باهمسرم مشكل داشتم
حضور كسي رو حس ميكردم صداي دوش حموم
كبودي روي پاهام
و حتي تو مواقع خطر هيچ اسيبي بهم نميرسيد حتي از قبل تو دلم ميوفته ك خبري در راهه.پيش يك دعا نويس معتبر رفتم يك هفته بعد گفتن همزاد دارم و همه رابطه هامو بهم ميزنه
همزادم مرده و نميذاره خوشبخت باشم
از طرفي عاشقمه و نميذاره اسيبي ببينم
حس ميكنم چشم دنبال زندگيمه حتي خودمم خودمو چشم ميزنم چ برسه ديگران
اينكه يكي ميگه ناخنات چ قشنگه زود ميشكنه يا بگن صورتت صافه سريع جوش ميزنه تاااا غيره
نميدونم چيكار كنم فقط خواهشم اينه اگر تو پيجتون كسي هست ك ميتونه كمكم كنه خواهشا كمك كنه من واقعا زندگيم ب مشكل برخورده راستش هنوزم بعضي وقتا ك ي مهمون مياد خونمون تو اتاق خوابم نميخوابه ميگه حس ميكنم يكي هست
دوستم ي شب خونمون بود تو اتاقم خواب بود
اومد صدام كرد ك برم بخوابم فرداش تعريف ميكرد ميگفت وقتي صدات كردم اومدم تو اتاق ديدم روي بالش خيسه انگار يكي با موي خيس بخوابه
بعد نصف شبم از بالا پايين شدن تخت از خواب پريده انگار يكي پا گذاشته باشه رو تخت
اغا من واقعا ميترسم خونمون قران و ايه و اينا هست نمازم ك خونده ميشه و ميدونم جن نيست چون خودمم هميشه ذكرم ايت الكرسيه

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

راه شب

سلام اسم من فربده و ساکن شهر قزوین هستم من خیلی از دوچرخه استفاده میکنم و با سرعت زیاد هم راه میرم اگر با سرعت کم برم اعصابم خورد میشه
یه شب تابستونی بود هوا هم گرم داخل یه راه انحرافی بودم ک هیشکی نبود سر شب بود
یه دفعه که داشتم با دوچرخه میرمتم نمایشگر سرعت دوچرخه رو هم ۳۰تا رونشون میداد‌یهو احساس کردم یه نفر صدام زد گفت فربددددد من سریع زدم رو ترمز یهو‌یه پ،پژو که داشت با ‌سرعت بالا از تو کوچه در اومد و از پیشم مویی رد کرد اگر من اونجا ترمز نمیگرفتم حتما اسیب خیلی شدیدی میدیدم بعد من وقتی یه اتفاق بد مثل تصادف یا...برام رخ میده یه جلوی چشمم اتفاق میوفته اون زمان همچی برای صحنه اهسته میشه.

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

ساسکواچ در ایران


ساسکواچ در ایران
یه شب اتفاقی یکی از دوستامو دیدم که نفس نفس زنان برام یه داستان تعریف کرد گفت : دیشب من به همراه یکی از دوستام تو بیابونای اطراف شهر با یه موتور می رفتیم که یه هو یه موجود بزرگ پشمالو و سیاه رنگو دیدیم که از پشت داره میره جلو.مو به تن ما سیخ شد و از ترس فریاد کشیدیم و از موتور زمین خوردبم بعد که بلند شدیم فقط جا پاهای گحده دیدیم و هر چی گشتیم اثری از اون جونور ندیدیم....دوستم در حال تعریف کردن این اتفاق بدنش می لرزید از ترس.من هم شدیدن حیرت کرده بودم اما بلافاصله به یاد یتی/ساسکواچ/یا مرد گوریل نما افتادم چون قبلن درباره ی او و اینکه در تبت و سایر نقاط کوهستانی و بیابانی دنیا دیده شده شنیده بودم.بلافاصله سرچ کردم تو گوگل و عکسشو به دوستم نشون دادم بهش گفتم همین نیست : جا خورد و گفت خودشه.خیلی برام جالب و عجیب بود مشاهده ی ساسکواچ در ایران و اون هم در یکی از بیابونای کاشان. بعد تر که صفحه ی شما رو دیدم گزارشی شبیه به این خوندم و بیشتر در این باره یقین کردم.

شما عضو وبگاه نیستید!

0

Dark

خانه نفرین شده

داستانی که براتون میفرستم مربوط میشه به خانواده پدر بزرگم که مدت ها پیش در آذربایجان شرقی، شهرستان جلفا ،دهستان شجاع ساکن بودند و از مشکلاتی رنج میبردند مثل سنگ زدن به در خانه در ساعات ۳ بامداد یا دیدن سایه روی دیوار ،صدای رفت و آمد در پشت بام.پدر بزرگ بنده شک کرده بود که احتمالا کار همسایه ها باشه ارتفاع دیوار های منزلش رو تا حدود سه متر کرد و شبانه اطراف منزل سرک میکشید ولی هیچ موردی ندیده بود . بعد از چند مدتی که انجا بودند آزار ها بیشتر شد مثل خفکی بچه هایش که عمو های بنده هستند و احساس فلجی در خواب و یا صدا زدن به اسم با اینکه همه خواب بودن و سنگ انداختن های شدید تر و راه رفتن روی پشت بام . پدر بزرگم وقتی دید مشکلات زیاد شده نقشه ای کشید که علت مسئله را پیدا کند برای همین با یکی از پسرانش پشت در خانه منتظر صدای سنگ زدن بوده که وقتی اولین سنگ به در برخورد میکنه سریعا در رو باز میکنن و به سمت بیرون میدوند در این حال میبینن که روبروی در که خرمن بوده بوته ها از هم جدا میشن و یه چیزی که دیده نمیشه رد میشه انگار یه انسان نامرئی . بعد از اون اتفاق پدر بزرگم ناچار به فروش اون خونه شد و با خیلی ضرر اون خونه رو فروخت و اومد به داخل شهر و هیچ مزاحمتی بعد از ترک اون خونه به سراغشان نیامد .

شما عضو وبگاه نیستید!

0

evil

اب جوش پای درخت

ما تازه رفته بوديم بوشهر و من تازه از عشقم جدا شده بودم و وضعيت روحي نابساماني داشتم
از خونه بيرون نميرفتم و هميشه تو اتاقم تنها بودم همسايمون كلي اصرار كرد ك شما اينجا هميشه تنهاييد من برادرم از مكه اومده بياين بريم اونجا تنها نموندي تو ساختمون من ك قبول نكردم مامانمم گفت نميام دلم براش سوخت اون چ گناهي داشت ،خلاصه ما رفتيم اونجا و شامو خورديم دقيقا چهارشنبه سوري بود يعني اخرين چهارشنبه ٩٤ يكي دوهفته بعد اون برادرزاده همون همسايمون خاستگارم شده بود از طرف اون اقا شنيدم مادرشون اون شب پاي يه درخت ابجوش برنجو خالي ميكنه يادش نبوده ك بسم الله بگه همون لحظه از حال ميره همين همسايمون ك خواهر شوهرش ميشه مياد ك صداش كنه ميبينه پاي درخت افتاده صداش ميكنه فقط ميگه اب بده جيگرمو كشيدن بيرون ميبرنش بيمارستان شوهرش تا مياد خودشو برسونه بيمارستان ك بگه بهش سوزن نزنيد كار ميگذره و بهش سرم وصل ميكنم (نميدونم ميدونيد يا نه ولي جنوب خيلي جن داره و بطبع جنگيرم زياده و تنها چيزي ك همشون ميگن سوزن ب بدن جن زده نخوره چون جن تو بدنش اسيرميشه )مادرشوهرم ديگه نميتونه راه بره و كم كم فلج ميشه و يك ماه بعد با تمام مراقبتا و تشك مخصوص و اين چيزا باز زخم بستر ميگيره اين رويه دوسال طول كشيد و حال مادر شوهرمم خيلي خراب تر ميشه
فقط يادمه من يبار ب يه دعا نويس ك از اقوامه ميگفتم نميدونم چرا حس ميكنم مادرجون سال ديگه رو نميبينه اونم ميگفت ميدونم ولي نگو بهشون و حتي يبارم ك بردنش بيمارستان كنار تختش ي هاله سياه ديدم يجورايي عادي بود برام ولي خب حس بد رو داشت برام هيچ وقت از محيط اون اتاق خوشم نميومد چون ب شدت سنگينه
و اينكه شبي ك مادرجون فوت كردت يعني ١٢سال 94 چندين نفر از روستاهاي اطراف ميگفتن خواب مادرجونو ديدن ك تو صحن حرم امام حسينه با چادر سفيد و تسبيح تو دستش و خيلي خوشحاله (مادرشوهرم خادم مراسمات امام حسين بود)خب يكم عجيبه ك خوابا همه مشابه بود و ي چيز عجيب ديگه هروقت شوهرم از چيزي ناراحته يكي دوروز بعد خواهروهرام زنگ ميزنن ميگن توروخدا مشكلت چيه دي اومده تو خوابمون سيت گريه كرده (بوشهرين)
خيلي زن با خدايي بود دوسال بدترين دردارو تحمل كرد يكبار نديدم غر بزنه يا اخ بگه خدارحمتش كنه
ببخشيد طولاني شد خواستم با جزييات بگم

شما عضو وبگاه نیستید!

0
.

Soorousha

رودخانه مرگ

این که یک کشتی در اقیانوس‌های وسیع، ژرف و مه‌آلود گم شود عجیب به نظر نمی‌رسد و قابل پذیرش است ولی چطور ممکن است یک کشتی در یک رودخانه ناپدید شود و دیگر هیچ اثری از آن بر جای نماند؟ در ژوئن سال 1872 کشتی بخار (آیرون ماونتین) با بار پنبه و بشکه‌های ماسه‌ آهک از بندر (ویکس برگ) در رودخانه (می‌سی‌سی‌پی) به راه افتاد و رو به شمال رودخانه به مقصد بندر (پتیزبورو) حرکت کرد. تعدادی الوار نیز از پشت کشتی با طناب کشیده می‌شد. اواخر آن روز کشتی بخار دیگری به نام (ایروکیس چیف) الوارها را سرگردان بر روی رودخانه یافت. طناب آنها بریده شده بود. خدمه (ایروکیس چیف) الوارها را از آب گرفتند و صبر کردند تا کشتی (آیرون ماونتین) برسد و دوباره آنها را به خود ببندد. ولی آن کشتی هرگز نیامد. پس از آن دیگر هیچکس آیرون ماونتین و خدمه آن را ندید. هیچ اثری از آن کشتی بزرگ رودخانه می‌سی‌سی‌پی کشف و حتی تکه‌ای از بدنه آن هم یافت نشد.

SOOROUSHA 

 

شما عضو وبگاه نیستید!

1

2020-03-17 02:22:51

666MAX999

عجبا

شما عضو وبگاه نیستید!

با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

ثبت نام



User Ranking

1398

jaber

525

Amin-Mehdipour

513

horror6

167

666MAX999

98

bigfox

90

cgaron_iv

82

evil

79

Soorousha

60

Azita

53

food

47

ScaryLand

46

Dark

43

foodforwolf

24

rezasezarap

23

johnRIP

15

Demon

13

SAR

12

mr_deepweb

11

Amir

10

mamad_1999

Magic

11 نیاز به رتبه

font Lora_on

13 نیاز به رتبه

font Anton_on

نیاز به رتبه 16

font Mukta_on

نیاز به رتبه 20

font Cairo_on

نیاز به رتبه 24

font Almarai_on

نیاز به رتبه 32

font Stylish_on

نیاز به رتبه 40

font Nosifer_on
راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو