داستان ترسناک جوهر

داستان ترسناک جوهر

داستان ترسناک جوهر

نویسنده: imankhan

دنبال کردن:

تعداد مقاله:3

بیوگرافی:

درتاریخ : 2017-10-01
  • 187 بازدید
  • داستان ترسناک جوهر

    سینا: باور کنید اینکه تجربه این احساسات به قدری گیج کننده و باور نکردنی هست که فقط تصویر تو ذهن میمونه ! من گفته بودم هفتم ماه مهر یک چیزی مانند جوهر سیاه و دود دیدم پشت حیاط خونمون و دوماه بعد یک هاله سیاه دیدم از آینه ها رد شد و در آخر که موجود سیاه پوش با موهای خیلی بلند که در حال شانه زدن وسط اتاق بود و اینکه بچه گربه هام مردن ! این داستان دوماه پیش تمام شد و من به زندگی عادی ادامه دادم تا اینکه دقیقا دو ماه بعد نصفه شب ساعت سه انگار که در حال غرق شدن در اتاق خواب بودم نمی تونستم نفس بکشم اصلا نمیتونستم.

    انگار دونفر دستهامو محکم کوبیدن زمین و من سرم بالا و نمی تونم چشمامو باز کنم صدای حرف زدن میشنیدم مثل دعوا و اینکه شلوغ بود دور و برم هرکاری میکردم نه چشمام باز میشد و نه میتونستم نفس بکشم که یکدفه صدای باز شدن محکم در اومد و من بیدار شدم و همه چی آروم بود فقط من به قدری عرق کرده بودم تمام بدنم خیس بود! اهمیت ندادم خانه ما قدیمی است رفتم داخل حیاط به آسمان شب نگاه کردم نفس کشیدم داخل آینه دستشویی صورتمو نگاه کردم و موهامو که کاملا بهم ریخته بود کاملا مشخص بود کسی با دست موهامو کشیده گیس موهام نیمه باز بود صورتمو شستم و آب خوردم و برگشتم و دوباره سبک خوابیدم خواب راحت و یادم نمیاد خواب چی دیدم!

    و اینکه انگار یک هفته بعد که دیشب بود میون خواب و بیداری چشمام باز بود هوشیار بودم حس کردم نمی تونم نفس بکشم دستمو محکم فشار دادم زیر سینه ام انگار تنفسم قطع شده بود از بینی من هوا رد نمیشد دهنم هم قفل شده بود ! توی دلم انگار صدای خودمو میشنیدم خدامو صدا میزدم یک دفعه حس کردم دو گربه هام بالای پشت بوم هستن صدای اونا کمک کرد من بتونم تکون بخورم بلند و صدا دار نفس کشیدم قلبم شروع به تپیدن کرد دستم گذاشتم رو سینم طوری شکمم بالا و پایین میشد که نفس بکشم! از رختخواب اومدم بیرون رفتم پشت پنجره گربه خودمو دیدم بدون توجه به من یک سمتی رو نگاه میکرد ازش پرسیدم چته چرا نمیخوابی کجا رو نگاه میکنی! با چشماش سرشو برگردوند و پشت سرشو نگاه کرد منم نگاه کردم دیدم یک گربه چاق سیاه کامل سیاه با چشمهای درشت و براق و سبز روشن !گفتم کیشته برو برو گمشو رفتم دمپایی رو پرت کنم سمتش دیدم خیز گرفت بپره بره این چیزی که دیدم هنوز گیجم تو پاهای عقبی گربه چیزی پاش بود و اینکه پرید رو دوش صاحبش که صداش کرد یک مرد موهای بلند مشکی صورت سفید وانگار چشماش کاملا سیاه بود نفهمیدم انگار با زبان خاصی با کسی حرف میزد !تا خواستم دقت کنم نفهمیدم کدوم طرف رفت من هنوز قلبم در حال تپیدنه از ترس ! نفسم درست در نمیاد ! بین باور کردن و نکردن گیج و ماتم !

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    2 thoughts on “داستان ترسناک جوهر

    1. Hi there to every one, the contents present at this site are
      really awesome for people knowledge, well, keep up the nice work
      fellows.

    2. Greetings! Very useful advice in this particular post!
      It’s the little changes which will make the most important changes.
      Many thanks for sharing!

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫467 s