داستان ترسناک یک حمام معمولی

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-19
  • 370 بازدید
  • داستان ترسناک یک حمام معمولی

    horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم این اتفاقات بعد از دور شدنم از محیط زندگی سابقمه وقرار گرفتن تو روستایی که پر از این مسائل هسته تا چندشب پیش که دوباره چند داستان این پیج و خوندم وناخوداگاه یاد گذشته های دور افتادام واین که کم کم متوجه شدم که چه اتفاقاتی باعث این مشکلات شده من تو بچگی یعنی از سن ده سالگی دچار افسردگی شدم همیشه تومسیر مدرسه ما یه حمام خیلی قدیمی بود که وقتی از کنارش رد میشدم ناخودآگاه میترسیدم تقریباً دوسال از رفت وامد من تو آون مسیر مدرسه وحمام میگذشت که تابستان شروع شد.

    من سیزده سالگی رو همراه با یه بلوغ زودرس خطرناک شروع کردم از بچگی جز پسرای خیلی خوشگل بودم جوری که خیلی ها فکر میکردن من دخترم وهمیشه هرکس من ومیدید میگفت چه چشمای گربه ای خوشگلی داری،بگذریم یه روز ظهر که همه خونه خوا ب بودن یه نایلکس برداشتم وبا یه مقدار وسایل حمام یه پیرمرد که مسئول اونجا بود بدجور من ونگاه میکرد چون توشهر کوچک ما کم میشد یه بچه با اون سروشکل تنها بره حمام اما چیزی نگفت ازمن پول گرفت وگفت زیاد آب وباز نذار من رفتم قسمت عمومی با همه ترسم از اون حمام رفتم داخل که هیچ کس نبود یه حمام قدیمی که از دیوارهاش گیاه سبز شده بود وتاریک بود چند دقه که زیر آب ایستاده بودم که یه پسر حدوده بیست ساله اومد داخل که اولین بار بود آون ومیدیدم، اخه تو شهرهای خیلی کوچک همه همدیگرو میشناسن یا به قیافه میشناسن من واسه حمام اونجا نرفته بودم.

    یه انرژی من اونجا کشیده بود وجالب که آون پسره هم مثل من فقط زیر آب بود و وسایل حمام مثل من زیاد نداشت یک ساعتی فقط همدیگر و نگاه میکردیم که من اومدم بیرون ورفتم خونه تقریباً تا یک ماهر روز همون موقع من میرفتم حمام واو هم می اومد البته خیلی وقتا کسای دیگه مثل پیرمردها محل اونجا میدیدم اما بخاطر شهرستان خیلی کوچیک که همه خونه هاحمام داشتن دیگه کسی حمام بیرون نمیرفت، یادمه همون موقعها بود یه گربه سیاه بزرگ تو خونه ما پیدا شده بود که هروقت تنها بودم می اومد سردیوار با چشماش بهمزل میزد ومن شروع میکردم باهاش حرف زدن وا…ازش سوال میپرسیدم با جمع کردن چشماش جوابم میداد مدتی با نگاهش بهم میگفت خودتو بکش شاید باور نکنید من الان سی یک سالمه الان که به آون روزا فکر میکنم باورم نمیشه که من آون روزاروپشت سر گذاشتم، آخر تابستان بود که با خانواده رفتیم شمال یه روز که من وچندتا از دامادامون همراه پسرای فامیل رفتیم پلاژ محمودآباد چندروز بمونیم هروقت میرفتیم.

    تو قسمت طرح ساحلی که اطراف قسمت شنا میله زده بودن ومثل استخر شلوغ میشد مشغول آبتنی میشدیم که یه روز همون پسره که تو حمام شهرمون میدیدم اومد جلوم داشتم سکته میکردم اما ا مثل جادو دهنم بسته بودن که چیزی بگم،گیج بودم اومد از زیر آب دستم وگرفت گفت تاحالا تو عمق شنا کردی گفتم نه شروع کرد صحبت کردن وجالب بود انگار اولین باره من ومیبینه مرتب میگفت عاشق چشماتم پسر حتی از زیر آب جوری به بدنم دست میزد که داشت من وتحریک جنسی میکرد ومیگفت بیا بریم توعمق دستم وگرفته بود ومیکشیدم که یه مرتبه صدای شوت غریق نجات ها به صدا دراومد وشوهرخواهرم سریع اومد کنارم من. وکششید سمت خودش تا به خودم اومدم دیدم چقدر از ساحل دورم وداشتم غرق میشدم.

    یک آن دیدم هیچکس نیست هرچه به شوهر خواهرم ودیگران میگفتم با دوست ام بودم همشهری خودمونه گفت مواظبتم دعوام میکردن که کو کی نشون بده یک ساعت تمام ساحل گشتیم انگار هیچکس نبود،اما من دیدم،من کلی بااو حرف زدم،حتی هنوزم بعد هفده سال قسم جان عزیزم میخورم که کنارم بود با اینکه هردوپسر بودیم آون حرف عاشقانه میزد من بچه بودم وتاحالا تجربه این مسائل ونداشتم وتو عالم دیگه ای بودم،من چند ماه هروز تو آون حمام میدیدمش،آون گربه رو میدیدم که هردو یه حس به من میدادن تو آون سن کم وعالم بچگی فقط به خودکشی فکرمیکردم، شب که تو ساحل تنهارویه تخت نشسته بودم دوباره اومد این دفعه یکی دیگه همراهش بود آون رفت کنار ساحل ایستاد وخودش اومد من وگرفت تو بغل گفت تو داداش منی وتا اخرعمر باید کنارم باشی با موهام بازی میکردمنتو اوج بلوغ بودم نمیدونستم این حس یعنی چه حتی معنی سکس وارضا وعشق نمیدونستم،هم دوره ما خیلی محدود بودیم راهنما نداشتیم امکانات نبود چی بگم که خودمم نمیدونم تو کدوم دنبا وکی بودم،پدر وم مرده بود برادر نداشتم که معنی این چیزارو بپرسم الان که دارم مینویسم بعد هفده سال جای دستاش رو کمرم مورمور میشه،از مسافرت برگشتیم ومدرسه ها شروع شد من دیگه.

    حمام نمیرفتم،مدرسه ام عوض شد تا یه روز فهمیدم آون حمامو آتش زدن اهل محل میگفتن جن داره، هنوزم آون حمام هست، همه چیز از زندگی من رفت جز گربه ای که باچشماش که رنگ چشمای خودم بود وبا نگاهش با من حرف میزد،وسط سال بود که یه روز ربه رو رو دیوار مدرسه دیدم وسط کلاس درس بهترین دوستم که نیمکت کناریم بود رو گرفتم تاحد مرگ زدم جوری که از مشت هام ا نگشتم. شکست یه موجودی شده بودم که هیچکس ونمیشناختم بعد فرارکردم اومدم خونه رفتم توحیاط پشت باغچه یه ظرف پراز سم رو بر داشتم تولیوان حل کردم آون گربه کنارم بود ا ازش میپرسیدم بخورم چشماش وجمع میکرد لیوان وسر کشیدم یه تیغ برداشتم ومچ دستم ومثل دیونه ها میدریدم من هنوز چهارده سالم نشده بود بچه بودم،گربه تا چشمش به خون دستم افتاد رفت،که رفت چشم باز کردم دیدم بیمارستانم همه بودن هیچکس چاره نمیکرد .

    بگیرنم که لوله هارو داخل بینی ومعده ا ام کنن،در هرصورت گذشت ومادر بزرگم من وبر پیش یه دعا نویس، حالم بدترشد آون پسره رو کنارم احساس میکردم،نزدیک ده بار رگ دستم زدم جوری که الان جای تیغ وبخیه ها مثل سوختگی شده،من خیلی زیبا بودم خدا شاهده هرکس من ومیدید محوزیباییم میشد،به قرآن تعریف از خودم نیست اونم واسه پسر اما من تو.شهر به زیبایی شهرت داشتم،اما انگار روزگارم سیاه شده بود،مدرسه نرفتم،خوابوندنم تیمارستان، اینقدر کم سن وسال وکوچیک وزیبا بودم که پرستارا دلشون نمی اومد بهم ارامبخش بزنن گریه میکردن،به خانواده ام میگفتن از اینجا ببرینش، چی بگم الان داره یادم میاد چرا هیچ وقت آرامش نداشتم همیشه با مرگ ودرد زندگی میکردم همه از بیرون فکر میکردن خیلی خوشبختم اما نبودم،همه ادمهای دورو برم من واسه همه چیز میخواستن جز خودم،ازدواج کردم زنم از همه بیشتربدبختم کرد من الان دارم میفهمم که خیلی بچه بودم که جن زده شدم،که چون شبیه دخترا بودم یه جن پسراذیتم میکرد وهنوزم درمان نشدم فقط با کمک دعاها ازمن دور شدن،هنوزم فکر میکنم باید خودکشی کنم انگا بعد مرگ کسی کنارم میاد که آرامش دارم،من مثل بقیه نمیگم سالم هستم نه من بیمارم،جنزده هستم،بهم میگن..

    باهمه با ارانش ومتانت رفتار کن اما خودتو بکش زجربده، هنوز ساعدم جای تیغ ها میسوزه خون میاد،مثل مازوخیسم ها از خون.لذت میبرم، همش دنبال یکی میگردم توتاریکی باهم خون بازی کنیم،عاش خون بازیم،من از ده سالکی شایدم کمتردرگیر شدم دلم میخواهد برم سیستان بلوچستان اونجا جن زیاده همینطور آدمهایی مثل خودم…

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫293 s