رداستان ترسناک گنج شیطان

داستان ترسناک گنج شیطان

رداستان ترسناک گنج شیطان

نویسنده:horror6

لیست مطالب :

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-30
  • 19 بازدید
  • داستان ترسناک گنج شیطان

    horror6: اين داستان مربوط ميشه به يه پسر دانشجويى تو سال ٦٨ ك از ديارخودش براى ادامه تحصيل ميره يه شهره ديگه و بهتر بگم ميره تهران بقيه ماجرا از زبون خوده على نقل ميكنم: من بچه شهرستانى بودم ك در اصل از يه روستا نزديك ٦ سالى ميشد ك رفتيم شهر،يه خونه ى بافت قديمى بايه حياط خيلى بزرگ ك دسشويى و حموم ته حيات بود اجاره كرديم،پدرم نون خشكى داشت و٣تا خواهر و باخودم ٢برادريم مادرم بخاطر كمك خرج نظافت خونه هاميكرد هركدوم از خواهرام هم تو بسته بندى ميوه جات كارگرى ميكردن و يكى برادرم تو مكانيكى شاگردى ميكرد و من

    با شاگرد بنايى درامد داشتم همه خانواده درامدشون رو نصف ميكردن و ميدادن ب مادرم براى خرج خونه ولى من ازنصف نيمى از درامدم رو ميدادم و بقيه رو ب درسم خرج ميكردمو ابجيام براى جهازشون و برادرمم براى زن گرفتن پول جمع ميكردن ولى من اصلا ب اين زندگى قانع نبودم و ميخواستم بادرس خوندن يه شغل ابرومند مشغولشم و اصلا نميونستم و غرورم نميزاشت ب همچنين زندگى سرسازگارى داشته باشم خلاصه با كار و تلاش و لباس نخريدن و خرجاى اضافى نكردن خودمو ب دانشگا دولتى رسوندم وقتى وارد دانشگا شدم هم سن و سالامو ك ميديدم خجالت

    ميكشيدم و ب خودمو اميدوارميكردم ك مث بقيه لباس و ماشين و خونه ب دست ميارم با حرفه اى ك تو بنايى از اوستا ياد گرفتم تو همون شهر سريع كار پيدا كردم و حتى جاى خوابم نداشتم و شبها چون نه دوستى و غريب بودم ب سختى تو پاركا دو سه روز رو طى كردم و وقتى كار پيدا كردم كنارش نگهبان همون ساختمون شدم و جاخواب پيداكردم تو هفته ٤روز كلاس داشتم ك اون روزها رو نميرفتم بنايى و خيالم بابت حقوق ثابت نگهبانى غير از مزد كارگرى راحت بود خلاصه ك بگم تو اون ساختمون يه طبقه شرو يه چهارديوارى ك اندازه همين نگهبانى هاى

    الان حتما ديدين بود خب بدنبود ينى عالى بود براى من بدونه كرايه خونه جاخواب داشتم غذاهم با كنسرو و تخم مرغ و پنير سپرى ميكردم خيلى صرفه جويى ميكردم شبها غرق روياهاى ايندم ميخوابيدم ولى هوشيار بودم ك اتفاقى هم نيفته ك همين جاهم از دست بدم..خب بريم سراصل داستان:يه هفته اى ميشد ك شروع ب كارگرى و نگهبانى مشغول بودم چن تا دوست براى خودم پيداكردم ك همون كارگراى افغانى بودن و منزل داشتن و كم و بيش هوامو داشتن كم كم اين دوستيمون با نعمت و عبدالله ك برادر بودن و بزرگى زن و بچه داش ولى نعمت مجردبود و كنار…

    برادرش زندگى ميكرد ،بعضى شبا نعمت ميموند پيشم و هردو از وضعيت زندگى و بدبختيامون ميگفتيم نعمت بهم گف از افغانستان دعانويسانى اومدن ك خيلى نونشون تو روغنه وموفق شدن از راه دوستى با اجنه صاحب اموال شدن و يكيشون ب اسم نثار خيلى كارش درسته و همشو مديون بى بى و مادرشه ك اونا بداز خودشون اينو جانشين كردن و همه فوت و فن دعانويسى و اجنه هايى ك باهاش ارتباطشون رو با نثار اغشته كردن …من خيلى تحت تاثير حرفاى نعمت شدم ك يه دعانويسى نثار برابر با فقط مزد يه ماه كارگرى منه و بهش گفتم كاشمنم مثل نثارموقعيت داشتم نعمت گف اتفاقاچون هم ولايتى هستيم باهامون رفيقه و چن روز پيشتر دنبال كسى ميگشت پردل و جرات براى كارى ك ب هيچكس نميگه ولى ميگه خيلى پول توشه گفتم تو چرا نرفتى پيشش گف من هرچى التماسش ميكنم ميگه تو ب درد كارم نميخورى و تا حالا دو سه نفر ادم معتبرى ك قبولش داره گفته ك پيدا كنن و لى خودشون رو قبول نميكنه و همين حرفى ك ب من زد رو ب همونام گفته…من خيلى فكرم مشغول شد تا اينكه چن روزى ازون شب ميگذشت ك من ميديدم ك چقد جونمو عذاب ميدم و كارميكشم و تغذيه خوبم حداقل نميخورم ولى نثار جاى گرم و نرم

    نشسته و روزى يكى مشترى هم داشته باشه كافيه براش خيلى باخودم كلنجاررفتم تا اينكه يه شب تنها بودم و بلاخره يه تصميم گرفتم و منتظر فردا بودم ك صب بشه ،صب شد و با نعمت و داداشش و كارگراى ديگه اومدن و مشغول كار شديم اون روز دانشگا نداشتم تا پايان كار همش فكرم درگير تصميمم بود و وقتى كار تعطيل شد نزديك ٤/٥ بود همه ميرفتن ب نعمت گفتم بمون باهات كار دارم موند ناهار خورديم و چاى هم گذاشتيم ك شد ٦ عصرسرحرف بازكردم و تصميمم روبهش گفتم و اون يكم فكركرد و گفت من امشب زودتر ميرم و باهاش حرف ميزنم ك برى ب

    ديدنش ولى زيادم اميدوارنباش ولى خب ضرر ك نداره شانست رو امتحان كن و بعداز كمى حرف حدود ٩ شب بود ك رف تا بره بانثارحرف بزنه منم فقط دعاميكردم ك بزاره ب ديدنش برم وقبولم كنه انقد از فقر و بى پولى عاجزشده بودم ك حتى برام مهم نبود قراره پاتو چ كارى ميزارم و فقط هدفم پول و رفاه بود نزديك ١٢شب بود ك باهمين فكرا رو مثلا تخت ك در اصل ميزبلند بود ك براى خواب گذاشته بودن دراز كشيدم ك ديدم سر و كله نعمت پيدا شد و با خوشحالى گف ك قبول كردى برى ب ديدنش ولى گف فقط الان بياد نه فردا!!!منم تعجب كردم و گفتم

    اينجارو ك نميتونم تنها بزارم وبيام گف رفيق منو با موتور خدمتكارش يا نميدونم چى خطابش كنم اون مرد منشى نثاربود و كسايى ك وقت ميخواستن و با نظم وقت ميداد و همرا نميزاشت از حيات خونه بره داخلِ.با شخصى ك وقت گرفته و بايدتنها بره نظافت خونه و خريدارو ميكرد و با زنش تو يه اتاق كوچيك ته حيات در اختيارش گذاشته بود زندگى ميكرد منو اورده ك تورو ببره و من جات اينجا ميمونم تا برگردى چون وضعيتت روگفتم ك الان نميتونى اونم اين كارو كرد بهش گفتم حله رفتم وسوارموتور شدم همراه مرده رفتيم تو راه تنها حرفى ك بهم زد اين بود ك گف هيچ دروغى بهش نگم و هدفت رو مستقيم بگو و چاپلوسى نكن و بعد ازين حرفش تا دم خونه هيچ حرفى باهام نزد و سوالى هم ك ميپرسيدم ميگف سوالى ك از شخص بنده نباشه و از شخص ديگه باشه ب من

    مربوط نيس!!!دوبارى ك پرسيدم و اين رو گف ديگه سكوت كردم و دور بر نگاكردم و فكرمم شديد درگير موضوع بود حتى خدمتكارشم مرموز بود….رسيديم به يه در كوچيك و وارد ك شديم يه حياط نسبتا بزرگ بادرختاى بزرگ و چن تا هم انجير وجودداشت دم خونه رسيدم سر يه بز ك ب نظر واقعى ميومد سر در ورودى خونه گذاشته شده بود ،كفشامو دراوردم ك واردشدم مرده گف جوراباتو دربيار بدش گف پاكى يا غسل دارى؟گفتم عمو من زن ندارم تو همون نگهبانى زندگى ميكنم گف من فاميل تو نيستم منم ك خيلى ضايع شدم با حرص نگاش كردم ك واردشم يهو دستمو

    كشيد و توچشام زل زد و با اخم گف ب من با اخم نگاا نكنيا بدميبينى!!چشاش سرخ بود ب احترام سنش ك تقريبا ٥٠ سالش بود گفتم چشم و بلاخره واردخونه شدم تا واردشد خشكم زد چقد مجسمه هاى خيلى طبيعى حيووناى وحشى هرگوشع خونه بود كل وسيله ها شبيه نقره بود چون با اون خونه ب اون بزرگى ظرف بدل مسلما نبود مرده گف ب چى زل زدى پشت سرم بيا منم باهاش رفتم و ديدم وارد اتاق شديم ي در ديگه بود نزديك ١٦/١٧ تا پله بود ك درواقع زيرزمين بود خونه خيلى ساكت بودگف بروپايين ي لحظه ترس برم داش نكنه بكشنم و اعضاى بدنمو بفروشن يا

    بلاهاى ديگه سرم بياد و شك كردم ك نكنه نعمت باهام همدستن و اين دام بوده منو با اين شيوه كشوندن اينجا باصداى مرده ب خودم اومد بم گف اگه ميترسى برگرد برو اگه مايلى برو پايين يه لحظه نميدونم چرا قيدپول زدم گفتم برميگردم تا دم ورودى رفتم ولى پشيمون شدم وگفتم اگه همچين بود ك راحت نميگف برگرد پس برگشتم ك برم سمت اتاق يهو مردرو ديدم ك انقد نزديك پشتم وايساده ك وقتى برگشتم خوردم بهش و گفتم ببخشين چيزى نگف و دنبالش باز سمت اتاق رفتم اين سرى بدون هيچ فكرى از پله هارفتم پايين و رو ب روم يه اتاق يا محوطه يا…

    همون زيرزمين ك نميدونم چى ميگين بهش حدودا دوتا فرش دوازده مترى راحت پهن ميشد بوى مشك فضارو پركرده بود نور لامپ قرمز بود و ديوارش پراز چيز ميز فلزى قديمى بود و يه مردى با هيبت و جذبه ى خاصى با هيكلى چهارشونه و ريش بلند لباس سفيد پشتش يه پرده مانند پراز حروف و دوتا قمه و جلوش هيچ چيزى ديده نميشد قده يه سفره كوچيك پهن بود ك يه پارچه رو كشيده شده بود و نميشدبفهمى چيه رفتم جلو و گفتم سلام اون مرده هم پايين بود نثا سرى تكون داد منم همينجور وايساده بودم ك مرده گف بشين رو ب روى اقا منم بدون جواب نشستم

    فضاى اتاق خيلى سنگين بود خوابم گرفته بود اصن يه حس خاصى بود ك ادم بى اراده شل ميشد حس خواب دست ميداد نثار گف خب؟گفتم بله؟گف براچى اومدى؟من بهش تعريف كردم نعمت اومده و حرفاشو گفتم و در اخر از زندگى خودمم گفتم و گفتم من نميدونم چ كاريه ولى من شديدا ب اين كار احتياج دارم و هركارى باشه انجام ميدم جز خدايى نكرده ادم كشى!!بازم سرى تكون داد دستى ب ريشاش كرد و ب چشام خيره شد نميدونم چرا چشمام قفل شدو پلك نميتونستم بزنم و اصن يه لحظه همه چى برام متوفق شد حتى فكرمم خالى بود اصن قدرت هيچ عكس العملى نداشتم

    نميدونم چطو شد و ب مرده گف برام چايى بياره و بهم گف اول از همه ازكارت و درست بايد بگذرى چون ب قدرى پول نصيبت ميشه ك نيازى ب اينا ندارى و خانوادتم تامين ميكنى و در اسايش خواهى بود گفتم خب جا ندارم اگه نگهبانى نرم كجا بخوابم گف اولين قانونم اينه حرفى ك زدم جز انجام هيچ جوابى نداره گفتم ببخشيد اخه من نبايد بفهمم چه كاريه و منى ك جز لباس تنم چيزى ندارم كارم وجامو ول كنم بدش چيكاركنم؟گف نه مث اينكه واقعا هدفت پول هس و معلومه هركارى ميكنى ازين ب بعد تو اينجا ميمونى برو كاراتو بكن و فكراتم بكن و فردا

    تا ١٢ فرصت دارى يا ب همين كارت ادامه ميدى يا مياى اينجا و ب مرده گف منو برگردونه منم ديدم منطقيه ب اختيارخودم گذاشت و تشكركردم از فرصتش و خواستم خدافظى كنم ك پريد توحرفم و گف قانون دوم هيچوق ب من نگو خدافظ و بجاش بگو وسلام چون من وقتى ب كسى بگم خدافظ ينى ديگه منو نخواهد ديد و من با تعجب و اين رفتاراى عجيب گفتم وسلام و رفتم منو رسوند و مرده رفت نعمت خوابش برده بود با ورود من از خواب پاشد و جريانو پرسيد و بهم گف وقتى بت گفته كاراتو ول كنى ينى اينكه قبولت كرده و انقد ذوق كرده بود و هم افسوس ميخورد…

    ك جاى من نيس من بيشتر حس خوشانسى ميكردم خلاصه من كارامو كردم و ساك كوچيكم ك دو دست لباس و اينا بودبرداشتم با ادرسى ك بهم داده بود رفتم و مرده دروبازكرد و لبخندى از رضايت زد و سلام كردم و داخل شدم ولى اينبارنثار تو پذيرايى نشسته بود جالب بود ك خونه باغى ك داشت بافتش قديمى بود وتمام وسايل خونش سنتى بودحتى ب جاى مبل تخت بود براى نشستن رفتم جلوسلام كردم اونم گف مث اينكه تصميمت رو گرفتى گفتم بله ب مرده گف چاى بياره خوردم ومنو فرستادحموم يه دست لباس نو ولى خيلى ساده هم بم داد و منو برددم حموم و خودش

    رف سمت سالنى ك نثاربود وارد حموم شدم معمولى بود خلاصه درومدم و اومدم سالن ديدم رو زمين سفره چيندن و يه زن قدبلندولى سراپامشكى پوشيده و روبندهم داشت فقط چشماش معلوم بود ولى چ چشايى..درشت و مشكى و سرمه كشيده جالب بود غذاشون فقط گوشت بود توظرفاى نقره چهارنفرى غذا خورديم بدون حرف زدن و توسكوت مطلق نثارغذاشوخورد بدش گف على بده غذات بيا پايين ك كارو توضيح بدم منم از خداخواسته گشنگى يادم رف و پاشدم دنبالش رفتم وگفتم سيرم ..رفتيم پايين يه كاغذبزرگ لوله شده بازكرد كوروكى يه جايى كشيده شده بود و بعضى

    جاهاهم كلمات عجيب نوشته شده بود بى مقدمه گف الان تو كارو قبول كردى و اگه يه جايى حرف كارتو بزنى همونجور ك خودت ميدونى با چه قومى ارتباط دارم ميدم زبونتو خودت با دندون بجويى من جاخوردم وترسيدم و فقط سرمو تكون دادم بد بهم از رويه كاغذه نقشه يه مكانى پراز طلا رو ك طلسم شده بود وحتى اجنه ها هم نميتونن برن بردارن و خيلى خطرناكه ولى اگه طبق نقشه و كلمه ها و ورد وهمراه اجنه هاش قابل صاحب شدنه و ادامه داد اونوقت تو ميتونى هفت نسلت در رفاه باشن با ثروتت و من خيلى خوشحال شدم و فكرم رو فقط رو ب رسيدن طلاها

    متمركزكردم نثارحرفاشوزد و گفت اگه سوالى چيزى دارم بپرسم منم سوال كردم شما ك دارايى دارى چرا ميرى دنبال طلا گف براى اينكه ديگه نيازى ب دعانويسى نداشته باشم و برم تو يه جاى درندشت يه ويلاى بزرگ بگيرم و باخوشى زندگى كنيم!گفتم شما ك تنهايى چرا جم ميبندى خودت رو گف من زن وبچه دارم گفتم چرا پس اينجانيستن گف هستن و نيازى نى تو ببينيشون !!!!واينم جا انداختم ك بگم سرسفره همه تو يه مجمه غذاميخورديم و بشقاب نميزاشتن ولى همه ظروفاشو نقره بود،گفتم بله ببخشيد فضولى كردم گف امشب حركت ميكنيم فقط اگه دوستاى من…

    ك همراهمون هستن ازشون نترس و بدون اجازه حرف نزن و اگه مونث بودن ب هي عنوان نگاتو چشماشون نكن راستش ترسيده بودم مخصوصا از جنايى ك ميگف ولى ب ثروت ك فك ميكردم بهم شجاعت ميداد ،بداز اذان مغرب همه تو زيرزمين جم شدن نثار گف كنارم بشين و گف اين مهمونى براى بدرقه ماهس و گف بشين كنارم و ازجات تكون نخور هرچى من خوردم تو هم بخور و تا باهات حرف نزدم حرف نزن اولش غيراز من و اون مرده و زنه و نثار كسى نبود نثارگف جلال برو بيار خوردنيارو الان ميان ك فهميدم اسم مرده جلال هس!جلال پاشد رف چن ديقه اى گذشت

    ديدم ك دوتا موجود ب همراه يه بچه ك از همونا بود واردشدن خيلى بد بود من واقعا چه طورى نمردم،جرات نداشتم نگاشون كنم يكيش كنارم نشست و صورتشو نزديك اورد و بو ميكشيد منو نميتونم توصيفشون كنم فقط دعاميكنم ب چشم هيچكس نيان ولى پول منو اميدوارميكردو ب ترسم سعى ميكردم غلبه كنم هرچى بود مث زهرى بود ك اگه ميزد بالا من ميمردم…يهو همون بچه

    اومدرو كولم نشست و ميخنديدگوشامو ميكشيد من نميدونم چرا واقعاسكته نكردم تنهاكارى ك كردم اين بود ك چشماموبستم و اشك از گوشه چشمام ميريخت ياد خانوادم افتادم و گفتم خدايا منو برگردون ب همون روزام من غلطكردم ولى بى فايده بود بچه رف كنار و نثا باهاشون ب يه زبونى خاص حرف ميزدو ميخنديدن و خيلى هم راحت انگار ن انگار ك اينا اجنه هستن اون زنى ك مشكى پوشيده بود چشم ازم برنميداشت منم ك ديگه ديدم كارى ب كارم ندارن چشامو واكردم فقط ب اور نگا كردم نگاهش انگار ميفهميدحال منو جلال اومد خيلى كم ميوه و اينا اورد و

    تو يه سينى ديگه استخون و چن تيكه گوشت و خونالود انگار نشسته بود گذاش وسط اونا همه رفتن سر گوشت و ميوه ها فك كردم خيلى گشنه ان ولى دركمال ناباورى فقط بوميكردن خيلى رغبت انگيزبود..همون بچه ياهمون بچه جن يه تيكه گوشت خام اوردسمت من ك گفتم خدايا اگه اينو ب من بخورونه من همينجابالاميارم و منوميكشن ولى يك آن نثار ازش گرفت و با زبونه خودشون باهاش حرف زد بچه عصبانى شدو محكم زد ب بازوى من ك ديگه هيچى نفميدم چش بازكردم ديدم تو اتاق ديگه اى ك در زيرزمين بود تو رختخوابم و جالب بود ك تو اون خونه ساعت نبود ك..

    زمان رو بدونم و خيلى كلافه ميكرد ديدم جلال اومدگف ميخواستم بيدارت كنم پاشو ك وقت رفتنه پاشدم ك برم بازوم انقددرد ميكرد ك ياد اونا افتادم خلاصه اومديم منو نثار و اون زن و جلا تو ماشين نشستيم يه پيكان سفيد بود جلال پشت فرمون نثار و من عقب و زنه جلو تقريبا ديگه خارج شهربوديم از جاده جدا شديم و راه فرعى رفتيم وچن تا راه خاكى ديگه هم رد كرديم تا جايى ك ميشد باماشين رفتيم و تو دامنه كوه اينا پياده شديم بقيه ش رو پياده راه افتاديم خسته شديم و نميدونم ساعت چن بود هرچى بود خورشيد كامل بود و انگارظهربود

    نشستيم چيزى بخوريم چن تيكه گوشت سرخ شده استخون دار خورديم استخوناش رو تو ظرفى ريخ و چن تا زن ك لباس مشكى تنشون بود از پشت يه صخره مانند اومدن وبازم بو كردن و من نميدونم چرا ولى ب يكيشون خيلى نگاهم گره خورده بود با صداى نثار ب خودم اومدم ك گف كجايى!!!راه بيفت و اون زناهم نبودن!!حدودا چن كيلومترى رفتيم تا رسيديم ب يه چاه ك انگار حفارى شده بود وسايلارو گذاشتيم زمين و نثارگف اينجاس!!گفتم بريم داخل برداريم ديگه خنديدگف عجله نكن بچه!!!بهمون گف دوره چاه نشستيم يك در ميان مث ساعت مثلا من ١٢ اون زنه

    ٣ ،نثار ٩ و جلال رو ب روم همون ٦ نشستيم،ب من گف چشماتو ببند و گفت دست راستت رو بده من و دستمو گرفتم و چشمم بستن بود بايه چيز تيز كف دستم رو بريد خيلى دردم اومد چشمم واكردم دستمو كشيدم گفتم اين چ كاريه گف فقط خون تورو ميتونن تعذيه كنه !!گفتم براى چى؟گف قسمتى از طلسمه گفتم غير من و اين خانوم شما هم هستين چرا دست منو بريدى گف چون ما ناپاكيم!!!گفتم ينى چى؟گف ينى تو جن ندارى ولى ما همه جن داريم و من با دختر قبيله ازدواج كردم و اون بچه پسرمه جلالم ك جنى هس و اونم مث من دختريكى از قبيله هارو گرفته ك

    زن من دختر سرگروهشون و زن جلال زنه يكى از زيرگروههاى اوناس باتعجب گفتم مگه اين خانوم همسرجلال نيس؟گف نه !!گفتم كيه؟گف زن برادرمن عاشق اين دختر شده اومده بود ازم دعابخره و انقدكنجكاو بود ك دوس داش يكيشونو ببينه زن برادرمو احضاركردم ديدش و عاشق اين دختر شد و اون راضى ب وصلت نبود ولى بهتربود بازبون خوش بياد گفتم مگه زوربوده گف خودش بارضايتش خواس ببينه و عواقبشم بايدبپذيره و ب دختره گف رو بندت رو باز كن اونم باز كرد دركمال ناباورى ديدم از زيرچشمم تا فكش مث پيسى شده وسرشوانداخت پايين خيلى دلم براش…

    سوخت و يهونگا ب دستم كردم ديدم يه عالمه خون ازم تو كاسه رفته ودستمو كشيدم پيرهنمو پاره كنم و ببندمش ك نثارگف من اينهمه بيخودى سر چاه نشستم ك ب سوالاى چرتت جواب بدم واسه اين بود ك حواست پرته دستت بشه بدش ك ب طلارسيدى ازم بخاطر اين كارم تشكرميكنى و خودت اون دستتم ميدادى ميگفتى ببر!!!من بخاطر اون بخت دختره از نثارعصبانى بودم و تودلم گفتم پولدارك شدم اين كارش رو بى جواب نميذارم يه لحظه چشمم ب نثارافتاد باز مث حالت قبل چشم ب چشمم دوخت و من بازهم خالى از همه چى شدم و نميدونم چرا بد از چن ديقه ك چشمشو

    ازچشمم گرف تونستم پلك بزنم ديگه عصبانى نبودم و ب فكر طلابودم فقط ،نثارگف حرف كافيه بچه ها چشماتونو ببندين و در هرشرايطى هيچ نگين و پانشيد ك صدمه ميبينيد من چشمامو بستم و نفهميدم اوناهم بستن يا نه فقط ب صداى نثارگوش ميدادم ك ب همون زبون حرف ميزد و يه لحظه حس كردم اونا اومدن و صداى خرناسشون رو ب وضوح ميشنيدم ولى چشمام همچنان بسته بود و از اطرافم ك چيكارميكنن بى خبربودم كم كم خرناساشون بهم نزديك ميشد نزديكه نزديك تا اينكه منو بوميكردن اينو از نفساشون و فس فس دماغاشون فهميدم چون شب قبلشم ك تجربش

    كرده بودم چند لحظه اى گذشت نثار با دستش ب پام زد و گفت هى ينى ب من اسممو صدانزد چشماتو واكن واكردمو ديد بقيشون چشماشون بازه و از اونا نديدم خرناس هم نشنيدم بم گف اين كاسه خون رو بگير دستت و قبل ازينكه اسم پدرتو پدرشو و مادرتو وپدرش رو ب ترتيب بگو و خون رو بريز تو چاه خون اندازه يه ملاقه و اينا بيشترنبود و جاى زخم خيلى دردميكرد و ديگه خونش بنداومده بود ولى براى خودم ك خون خودم بود از يه قابلمه هم بيشتر ب چشمم ميومد و تو اخر حرفشم گف اينكاررو بكن بدش حرف بزن طلسم باطل شه اگه حرف بزنى از اول بايد

    شروع كنيم منم از ترس اينكه باز بم صدمه بزنه و خون ازم بگيره ب حرفش عمل كردم و نثار شبيه ب ورد چن بارخوند و ب روى من فوت كردو بدش باز چن بار خوند و يه كاغذ بسته بندى شده رو انداخت ته چاه و يه وردى خوند و فوت كرد تو چاه و بدش گف تموم شد بريم!!گفتم واا طلاهاچى؟گف طلسمو شكستم خطرناكه اينهمه طلا ببريم قبيله ى زنم برام ميارن و منم قبول كردم و مسيرى ك تا ماشين بود رو طى كرديم من روى دوشم سنگينى بدى رو حس ميكردم و انگار تو گوشم يكى نفسش ميخوره و ته نفسش خرناسى هس و انقد ضعف كرده بودم ك فقط دعاميكردم….

    زود برسيم ب ماشين و بريم خونه ،خلاصه رسيديم ب ماشين و من تا نشستم تو ماشين خوابم برد ولى تكوناى ماشين باعث ميشدبيدارخواب باشم هواتاريك بود و من از ساعت بى خبر!!يه مسافتى رفتيم و من چشام رو هم بودولى تو همون خواب و بيدار حرفاى نامفهومى ميشنيدم زنه ميگف خون بها و حالت نجواحرف ميزدن و من زياد اهميت ندادم ورسيديم خونه نشستيم تا چيزى بخوريم و استراحت كنيم گفتم نثاركى طلاهارو ميارن ك نصف كنيم و من برم ديار خودم و خانوادمو خوشحال كنم و زندگيمو سرو سامون بدم گف زنم گفته ٧ الى ١٣ روز طول ميكشه گفتم چقد

    دير ميارن اونا ك قدرت جا ب جايى تو چن ديقه دارن گف چقد كم طاقتى ب بدبختيات فك كن ك هميشه داشتى و ب اميدچن سال بد ك بجايى برسى كجا و اين چند روز كجا!!منطقى بود جوابش گفتم پس من خيلى خستم برم استراحت كنم گف برو و بدش بيا تا حرف بزنيم رفتم تو همون اتاقى ك همونجا بيدارشده بودم نثاراينارفتن زيرزمين يه نيم ساعتى شد ك من هنوز خوابم نبرده بود ولى چشمام بسته بود ك صداى خيلى ارومه جلال رو شنيدم ك ب زنه گف نثارگفته حلش ميكنم ومن. توجهى ب حرفاشون نكردم ولى تا يكم خوابم ميگرف بدنم سنگين ميشد و نميتونستم تكون

    بخورم و خشكم ميزد و حتى مردمك چشمم هم نميتونستم تكون بدم و جلوچشمام اونا ظاهرميشدن و بهم ميخنديدن چشام تار ميديد ولى جلال رو تشخيص ميدادم ك اومده بالاسرم اب ريخت رو شونه هامو و يكم تو سرم و با خنده رف و زنه اومد جلوم و روبندش رو ورداشت و بهم لبخندميزد يه سرنگ بدستش بود ك زدتو دستم و سوزشش ب كنار ولى وقتى اونو زد يه لحظه اتاق دور سرم چرخيد و فقط ي لحظه لرزش كل بدنم رو حس كردم و ديگه هيچى نفميدم…. نميدونم ساعت چن بود و شب يا روز بود بيدارشدم و ديدم كسى كنارم نى هيچى يادم نميومد رفتم سمت سالن هر سه شون نشسته بودن كنارهم تا منوديدن گفتن بيابشين ساعته خواب!!گفتم اصن چيزى يادم نمياد گف زياد فكرتو مشغول نكن بيا بشين چيزى بخور رنگ و روت زرده نشستم وچن لقمه غذا خوردم همينجور درحال لقمه گرفتن بودم حس كردم يه حس خيلى بد بهم داره نزديك ميشه وانگار اين حس رو ميدونستم و ميترسيدم ازش تا اينكه بازهم همونجا يه چيزاى جلوچشام حاضر ميشد ك عصبانى بودن وسمتم ميمومدن و من هيج عكس العملى نميتوستم بكنم نزديك و…

    نزديكتر شدن و حس كردم واردبدنم شدن و بازهم ديگه هوش ازسرم رف و اينكه نثاراينا چه عكس العملى بهم نشون دادن رو بخاطر نميارم بازم چشم باز كردم و بدنم خيلى كوفته بود ضعف كرده بودم و توان پاشدن نداشتم جلال رو صدا زدم ك ب جاش اون زنه ك اسمش رو هيچوقت نفهميدم اومدو سرنگ ب دست يادم اومد ك قبلا هم بهم زده ولى اينبارهوشياربودم گفتم اين چيه گف خون دادى ضعيف شدى تقويت كنند خوبه منم ك تا حلا امپول تقويتى نديده بودم اون زمان مريضم ميشديم بابام باچن پك ترياك خوبمون ميكرد!!زد بهم دوباره ي حالى شده نميدونستم چ

    حالى!!!هيچى ب خاطرنميارم ولى چن روز مدام بم امپول زد ك خوبشم منم چيزى نميگفتم پدرفقربسوزه ك امپول هم نميدونستم چى ب چيه!!!ب نثارگفتم پس كى طلارو ميارن ميگف ميارن حالا منم نميدونم چرا اينبار ديگه واقعا خسته شده بودم پس داد زدم و گفتم تو منو فريب ميدى طلاهارو بالاكشيدى و منو گول زدى ميرم باپليس ميام تا تكليفم روشن كنم خنديد گف هار نشو سگ!ب پليس بگى خودتم پات گيره ولى دنبال پليس بازى نميگردم پس مجبورم …با يه اشاره طناب اورد جلال ك منو بگيره ببنده داشتم جدال ميكردم م باز همون حس بدبهم نزديك شد و

    باز اون موجود اومدم تو بدنم و ديگه هيچى ونفهميدم….چشم بازكردم ديدم دست و پابسته افتادم رو زمين دور و برم نگا كردم فهميدم انباريه حس كلافگى شديد داشتممم بى قرار بودم ولى نميدونم بى قراره چى؟!سرو صداكردم جلال و زنه اومدن جلال منو با چوب چن تا ضربه زد بدش باز بهم زنه امپول زد…كمى گذشت بى قراريم رفت و ولى خوابم نگرف داشتم ب خودم لعنت ميفرستادم ك چي ب سرم اومده مرگ خودم رو حتمى ميديم

    هروز يكم اب و نون و پنير و اين چيزا و طرفاى عصر با امپول ميزبانم بودن يك هفته اى گذشت تا اينكه نثار اومد بالاسرم و سرنگ ب دست رو ب روم نشست گفت من نميخواستم ب اينجا بكشه ولى تو باهوش بودى گفتم من ك ديگه قراره بميرم هيچكسم ندارم ب دادم برسه همه چيوبهم بگو.خنديد و گف اره بزاربگم:من دعانويس خبره اى هستم و موكل دارم يه شخصى اومد پيشم براى باطل كردن يه طلسم ك در قبال كارم نون چرب و چيلى بهم ميداد وكسى نبود ك نده واسه اون طلسم بايد خون پاك ريخته ميشد و يه جسمى تحويل بديم ك بتونه ازش تغذيه كنه تاكمكم كنه اون طلسم رو نشون بده و باطل كنم منم دنبال كسى ميگشتم ك مث تو حرص پول داشته باشه و انقدبدبخت باشه ك توانايى دشمنى بامن نداشته باشه منم تورو هرجوربود كشوندمت اينجا ب كمك نعمت ك نوچه منه پولى دادمش گف پيداميكنم و حالا تو اينجايى هم جن تو بدنته و كم كم هم ازت تغذيه ميكنه وديوانه ميشى راحت ميشى از فكر پول و اينده و براى اطمينان ب اين سرنگه نياز بود ك راهتو كلا از خونه من جدا كنه و عوض من دنبال اين سرنگ برى و سرگرمشى خيلى خرج برام داشتى اينهمه پوله هروئين تو دادم اينم ميزنمو ازادى!!!
    من اون

    لحظه دنيارو سرم خراب شد و از خودم بيزارشدم ولى نميتونستم با سرنگ مقاومت كنم نيازداشتم بهش و اون وقتى سرنگ رو تو دستم ميزد من فقط اشك از چشام ميريخت و با نفرت ب كسى ك زندگيمو نابودكرد نگاميكردم …منو انداختن پشت ماشين و بد از مسافتى تو يه خيابونى ولم كردن من بودم و من!!!!كجا ميرفتم؟چيكار بايدميكردم؟كى و كجا بودم؟؟ساعت چن بود؟؟؟گوشه خيابون نشستم و زار زار باصداى بلند گريه كردم مردم بهم نگا ميكردن ونوچ نوچ ميكردن و رد ميشدن و دلشون ميسوخت پول خورد ميدادن تا ك يه اقايى اومدجلو و گف چرا گرريه ميكنى

    مرد ك گريه نميكنه منم فقط گفتم تو رو ب مردونگيت قسم فقط اندازه كرايه اتوبوس بده برم ديارخودم شهرخودتون مال خودتون تو مردباش من مردى نديدم!!اونم ب قدرى ناراحت شد داستانمو پرسيد قسمش دادم نپرسه اونم قبول كرد و تاكس گرف پولم بم داد ك برم ترمينال و ديارم رفتم و سواراتوبوس شدم چش دوخته بودم از شيشه ب بيابونا ك بازهم اون موجود ب چشمم خورد و وقتى چشم بازكردم ديدم مسافرا عقب اتوبوس منو خوابوندن و بهم ميگفتن غشى هس جنى هس بسم الله..بدبخت ب هوش اومد تشنجى هس..اين حرفا رو ميشنيدم و هيچى نميگفتم وضعم يادم

    رف باز بى قرارى ميكردم بدنم اذيتم ميكرد نميتونستم تحمل كنم شاگرد راننده متوجه شد گف داش دلت ب خود نمي سوزه حيف جوونيت نكردى؟ولى من فقط ميگفتم دارم ميميرم اونم يه قرص ترك اعتياد ك بخاطر جووناى پيج سمتش نره نميگم داد بهم تا حدودى خوب ش صب زود رسيدم ديارم و راه خونه رو ادرس دادم و رفتم خونه در زدم خواهرم دروباز كرد من خودمو انداختم بغلش و بى هوش شدم نميدونم كى ولى با اه وناله و درد بيدار شدم همه بالا سرم بودن وگريه ميكردن از قيافم ك زار ميزد فهميدن معتادم و ميشنيدم ك پدر و برادرم گفتن تركش بديم…خواهرم اينا گفتن بزار ببينيم چى بهش گذشته و چى مصرف ميكنه ازم خواستن تعريف كنم ولى من با التماس گفتم تورو خدا بهم هروئين بزنين گريه هاى مادر و خواهرم رواعصابم بود درد منو دوا نميكرد ب ناچار برادم رفت و بعد از نميدونم زمان كى بود اومد و ازم طريق مصرفم پرسيد باز رف سرنگ خريد و اومد زد كم كم حالم جا اومد و خلاصه همه رو ب خانوادم تعريف كردم همشون حتى پدرم گريع كرد مادرم منو بقل كرد امن ترين جاى دنيابود انگار بدش قران اورد بالاسرم ك من چنان دادى زدم سرش ولى نشست و بلند بلند خوندن ك از بدنم خارج شه

    ولى برعكس جواب دادو تشنج كردم و تا اينكه باز ب هوشم اوردن پول بسترى و بيمارستان نداشتيم اه در بساط نداشتيم خونه هم اجاره بود هرچى پول جم كرده بودن ازشون ميگرفتم وميرفتم موادميزدم ازترس عصبيم نميكردن ك غش نكنم بضى وقتا هم ميومدن ميديدن غش كردم ك بلاخره يه دعانويس پيدا كرديم و اونم پول گرف ولى انصاف داش اول منو باهر ضرب و ضوربى بود از شر اون موجود نجاتم داد و بدش همون پولى هم ك گرفته بود ب پدرم داد و پولاشونو روهم گذاشتن و منو بردن تركم دادن و برگشتم خونه دوروز از پاكيم ميگذشت روز سوم صب زود پاشدمهمراه پدر و برادرم ك همچنان ب شغلشون ادامه ميدادن بند كفشمو محكم بستم و رفتم پيش اوستام همراش ببره منو سركار پاموديگه تهران تا الان نزاشتم و درهمون شهرمون زندگى كردم و الان ابدارچى پير يه شركتم وسلام!!!نه خداحافظتون

     

    ایجاد مقاله

    گزارش تخلف





    R

    مخفف Restricted-Under 17(رتبه R به معنی فیلم حاوی کلمات رکیک، خشونت، روابط جنسی و نمایش استعمال مواد مخدر و دخانیات است. )

    PG-13

    مخفف Parents Strongly Cautioned(فقط حاوی مقداری صحنه عشقی (جنسی) معمول و مواد مخدر و دخانیات می‌باشند. )

    NC-17

    مخفف No One 17 and Under Admitted به معنی هیچ شخص 17 سال و زیر 17 سال قادر به مشاهده این نوع نوشته ها نمی‌باشد، ممکن است نوشته حاوی مناظر واضح جنسی یا کلمات ناخوشایند یا زیاد یا تمام موارد باشد. درجه NC-17 بر این دلالت ندارد که نوشته مستهجن و ضد اخلاقی است.

    خانه
    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک گنج شیطان

    1. رضا گفت:

      سلام. داستانت خیلی قشنگ بود .ولی انسان عاقل باید بدونه از افغانی مصب خیری به آدم نمیرسه. و هیچوقت دنبال گنج و اینجور چیزا نباشید. فقط به خدا توکل کن و قدرت بازوت. به جای وسلام. هم بگو. یا حق

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫398 s