192 total views, 6 views today

داستان ترسناک گربه ترسناک

horror6: این اتفاق مال ۱۰ ۱۲ سال پیشه زمانی که من دوم یا سوم راهنمایی بودم. ما همراه با یه خانواده دیگه که دوستمون بودن مسافرت رفته بودیم کیش و یکی از تفریحات منو امین( دوست و هم بازیم که‌هم سن هم بودیم) کرایه کردن دوچرخه و چرخیدن با دوچرخه دور تا دور هتل بود.

تا اینکه یه شب همینطوری که میچرخیدیم چشممون خورد به چندتا بچه گربه ی خیلی خیلی کوچیک. کاملا مشخص بود که چندروز بیشتر نیست که به دنیا اومدن. خلاصه ما وایسادیم یکم اینارو نگاه کردیمو باهاشون بازی‌کردیمو رفتیم.

ساعت حدود ۱۱ شب بود که امین گفت من میرم سوییت که برم دستشویی. امین رفتو منم به دوچرخه سواریمو گشت زدنم ادامه دادم تا اینکه بعد از چند دقیقه صدای دوچرخه ی امینو شنیدم که با سرعت داره نزدیکم میشه. صورتش پره اشک بودو نمیتونست حرف بزنه وقتی آروم شد شروع کرد به تعریف کردن… _وقتی داشتم از سوییت برمیگشتم یه گربه ی کور سر راهم دیدم‌ که ۲تا چشمش خالی بودو چشم نداشت. سرعتمو کم کردم نگام کرد بهم گفت با بچه هام کاری نداشته باشید. اینارو میگفتو گریه میکرد. منم هاج و واج نگاش میکردم. خلاصه اروم تر شد و ما رفتیم شامو خوردیمو دوباره برگشتیم واسه دوچرخه سواری که به پیشنهاد من یه مقدار از غذا رو نگه داشتیم که ببریم برای گربه های هتل. رفتیم جایی که بچه گربه ها بودن.

صحنه ای که دیدیم باورمون‌نمیشد. همون گربه ی کور داشت به اونا شیر میداد! ما با ترس و لرز غذا رو واسش گذاشتیمو.برگشتیم سمت سوییت…البته اینم بگم که اون گربه سیاه نبود و رنگش طوسی بود. بالاخره از اون اتفاق چندین سال گذشته و تبدیل به یه خاطره جالب شده واسمون.

 

5.0
01
ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

One thought on “داستان ترسناک گربه ترسناک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.