داستان ترسناک کمینگاه تاریکی

داستان ترسناک کمینگاه تاریکی

داستان ترسناک کمینگاه تاریکی

نویسنده:horror6

لیست مطالب :

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-28
  • 14 بازدید
  • داستان ترسناک کمینگاه تاریکی

    horror6: اين اتفاق كه ميخوام براتون تعريف كنم چند سال پيش براي من اتفاق افتاد . من أهل نماز و قران هستم ولي تو حال هواي خودم هستم و هميشه تو خلوت دوست دارم عبادت كنم و معمولا كسي از ظاهر من فكر نميكنه اينجوري باشم . مگر دوستاي نزديكم كه هميشه حرف ميزنيم با هم و من بهشون پيشنهاد ميكنم كه نمازشون و بخونن و اينا …. يه روز يكي از اين دوستاي من بهم زنگ زد كه ميخواد منو زود ببينه و با من صحبت كنه . اين دوستم با برادرش تنها تو يه خونه بزرگ زندگي ميكنن و پدر و مادرش تو بندر عباس شركت حمل و نقل داشتن و براي همين اونجا زندگي ميكردن و ماهي يكي دوبار ميومدن به اينها سر ميزدن .

    من رفتم خونه دوستم، بين در ورودي و سالن يه در بود كه روي در هم يك آينه بزرگ نسب بود . ما طوري نشستيم كه روي من به در بود و اون پشتش به در بود …. دوستم شروع به صحبت كرد و من استرس و ميتونستم تو چهره اش ببينم . اون گفت : حدود يك ماه هست كه وقتي شبها ميخوابه يه مرد سياه مثل يك سايه مثل اينكه يك كلاه شاپو سياه هم سرش هست مياد توي اتاقم و به من نگاه ميكنه و من روي تخت نميتونم هيچ حركتي كنم.

    و فقط وحشت بينهايتي رو تجربه ميكنم . أوائل هر سه يا چهار شب يه بار ميومد ولي الان يك هفته هست كه هر شب مياد و هر بار نزديك تَر مي ايسته …. همينطور كه دوستم داشت حرف ميزد من ديدم دري كه روبروي من بود داره باز ميشه . با خودم فكر كردم شايد باد داره از جايي مياد و در و باز ميكنه …. به دوستم گفتم من نميدونم چكار ميشه كرد ولي اون چيزي كه از دست من بر مياد اين هست كه يه سوره هايي از قران بايد خونده بشه و من اينكار رو ميكنم و اميدوارم خدا كمك كنه .

    .. موقع رفتن وقتي ميخواستم از در سالن به سمت در ورودي رد بشم در و هل دادم كه بازتر بشه كه بتونم رد بشم كه ديدم در خيلي سفته و گفتم اين در چقدر سخت حركت ميكنه و دوستم گفت از وقتي كف خونه و سراميك كرديم در به زمين گير ميكنه و بايد درستش كنيم . من فهميدم كه اون موجود همون دور وبراست و لي چيزي نگفتم . شب بهم زنگ زد و گفت ميتوني امشب بياي پيشم ؟ منم گفتم ميام و رفتم اونجا . يكم نشستيم كه من گفتم من بايد نماز بخونم و اونم گفت من يه هفته است نخوابيدم و ميخوابم … من نمازم و خوندم و قرانم و خوندم و رفتم تو سالن …من خيلي شجاع بودم و ترسي نداشتم ولي اون شب كامل ميشد سنگيني فضا رو حس كرد جوري كه ته دلم يه كم ميلرزيد . ولي رفتم تو سالن و با صداي بلند شروع به خوندن سوره هاي قران و چهار قل و آيه الكرسي و …. كردم نميدونم چقدر طول كشيد ولي شايد فقط پنجاه باز چهار قل و خوندم و حس ميكردم اطرافم نا آرومه خيلي واضح يه حسي داشتم مثل اينكه هواي اطرافم جابجا ميشه . بعد يه مدت رفتم پيش دوستم تو اتاق و خوابيدم .

    صبح از خواب بيدار شدم . ديدم دوستم زودتر از من بيدار شده و داره صبحانه اماده ميكنه تو آشپزخونه . تا من و ديد گفت ديشب خواب ديدم توي نور مطلق هستم و حس بي نظيري داشتم كه هيجوقت تا حالا نداشتم و كلي أزين حرفها كه خيلي اينجا رو طولاني نميكنم و خلاصه اون سايه ديگه نبود و من اومدم خونه تا يك هفته بعدش هم پرس و جو كردم گفت همه چيز خوبه و آرومه تا اينكه يكي ديگه از دوستام زنگ زد به من و گفت ميخوام يه فيلم ترسناك بدم بهت كه ببيني . ( اسم فيلم و نميگم) و من گفتم علاقه اي ندارم و دوباره يكي ديگه از دوستام زنگ زد و همون فيلم و ميخواست بهم بده كه من دوباره گفتم نميخوام . دوباره يكي ديگه …. انگار همه بسيج شده بودن كه من اين فيلم و ببينم تا اينكه يه شب از اتاقم اومدم بيرون ديدم خواهرم داره فيلم ميبينه ، اسم فيلم و پرسيدم هموني بود كه همه ميخواستن من ببينم . فيلم حالت مستند داشت .

    بعد از فيلم من تقريبا ميخكوب شده بودم . چنان ترسي وجودم و گرفته بود كه نميتونستم برم تو اتاقم بالاخره رفتم نمازم و بخونم ، چند بار وسط نماز برگشتم پشت سرم و ديدم و اصلا بينيتا نماز شدم . ديگه نميتونستم قرانم برادارم و بخونم تا قران باز ميكردم تمام بدنم آشوب ميشد و هيچي نميفهميدم . يك هفته تمام از شب فيلم نخوابيدم و چنان ترسي و فكر نميكنم كسي تجربه كرده باشه . اگر مامانم تو آشپزخونه بود من ميرفتم كنارش حتي نميتونستم ده دقيقه تو اتاقم تنها بمونم . مطمئنم فيلم نبود انگار يه چيزي خيلي قوي داشت دور من راه ميرفت مدام حس ميكردم . ديگه قران و نماز خوندن يادم رفته بود . يعني نميتونستم بخونم وحشت عجيبي داشتم موقع نماز و قران .

    تا اينكه شروع شد اتفاقهاي بدتر . يه شب با صداي مشت و لگد و فرياد از خواب پريدم فكر كردم چند نَفَر دارن دعوا ميكنن تو خونه و دويدم بيرون ولي همه خوابيده بودن .هر شب با نور چراغ بيدار ميشدم چراغ و خاموش ميكردم و دوباره روشن ميشد . بعد چند شب تصميم گرفتم با چراغ روشن بخوابم بعد انگار يكي لگد به تخت ميكوبيد از لرزش تختم بيدار شدم ديدم چراغ خاموش شده . رفتم چراغ روشن كنم روشن نشد فكر كردم لانپ سوخته رفتم بيرون برگشتم ديدم چراغ روشنه . و مامانم ميگفت خيالاتي شدي و اصلان اين چيزا نيست و … تا اينكه يه شب وقتي رفتم بخوابم تا دراز كشيدم يه چيزي چنگ زد تو پهلوم با جيغ و گريه من مامانم اومد تو اتاق و گفت اينكارا چيه ميكني و داشت ميگفت كه خيالاتي شدي كه لباسم زدم بالا و جاي سه تا خط از پهلو تا كمرم قرمز و متورم شده بود …

    حرفهاي مامانم قطع شد و گفت از امشب بيا پيش من بخواب ولي از شبي كه پيشش خوابيدم به محض اينكه خوابم ميبود حس ميكردم يكي پاهام و ميگيره و پاهام مور مور ميشد . اين داستانا شش ماه ادامه داشت و من شروع كردم به تلقين كردن به خودم كه اينا تفكرات منه و اصلا هيچ چيزي پاهام و نميگيره و من چون ميترسم خيالاتي ميشم . فرداي اون روز دختر دختر خاله مامانم بهم زنگ زد . من اين خانوم و دوازده سال بود نديده بودم و اصلا رفت و آمد نداشتم .

    بهم گفت خواب ديده كه من دارم ميگم يكي ميخواد پاهاي منو بگيره و ببره ولي همه ميگن خيالاتي شدي و يهو ديده بود يكي كه نميتونست ببينه پاهاشو گرفته بود و ميخواست بكشه تو دريا ولي آخرش اون فرار ميكنه و مياد به من ميگه كه تو خيالاتي نشدي مواظب باش و اونا ميخوان….. خلاصه و اين اتفاقها ادامه داشت تا اينكه ما خونمون و عوض كرديم ولي هيچ فايده اي نداشت .

    يه روز تو خونه جديد با خواهرم نشسته بودم جلوي تلوزيون كه يهو ديديم كه از توي اتاق من كتابها دارن يكي يكي پرت ميشن بيرون و من رفتم تو اتاق ديدم بيشتر كتابها همه جاي اتاق افتادن و دوتا قرانهام جلدشون كنده شده و يهو با صداي خواهرم كه من و صدا كرد اومدم بيرون ديدم در خونه كاملا باز شده و تا من اومدم بيرون با شدت بسته شد . شبها وقتي ميخواستم بخوابم با اينكه پنجره به بيرون داشتم ولي فضاي اتاق كاملا سياه و تاريك ميشد جوري كه حس ميكردم سقف تا جلوي صورتم پايين اومده . يكسال گذشته بود با اين اتفاقات و هنوز من جوري ترس داشتم كه حتي روز تنها تو خونه نميموندم مثلا چندبار از بيرون اومدم خونه و ديدم كسي خونه نيست رفتم بيرون تا خواهرم اومد و من باهاش رفتم تو..تا اينكه يه روز كه ديگه خيلي حالم بد بود از خدا خواستم كمكم كنه و از خدا پرسيدم اين چيزا واقعيه؟ من بايد چيكار كنم ،؟ و قران و باز كردم و اين آيه اومد : وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ﴿۹۷﴾ و بگو پروردگارا از وسوسه ‏هاى شيطانها به تو پناه مى برم (۹۷) وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ ﴿۹۸﴾ و پروردگارا از اينكه [آنها] به پيش من حاضر شوند به تو پناه مى برم (۹۸)
    من اين آيه ها رو شروع كردم خوندن و رفتم يه سي دي قران خريدم و گذاشتم تو خونه و مدام از شب تا صبح و از صبح تا شب ميخوند . شبها صداش و كم ميكردم و حتي وقتي كسي خونه نبود او آيه ها خونده ميشدن و منم ذكرم و ميگفتم . بعد از يك هفته انگار همه اون كابوسها تمام شد . بعد يكسال ديگه هيچ اثري ازشون باقي نبود ازشون حتي ميتونم بگم انگار من يادم رفته بود كه چه زندگي وحشتناكي داشتم تو اين يكسال .

    طوري همه چيز آروم شده بود كه من تک تنها ميموندم تو خونه . يه روز يكي از دوستام بهم زنگ زد و گفت شوهر من هر شب خواب ميبينه يه سايه با كلاه شاپو هر شب مياد بالاي سرش و وقتي داره داد ميزنه من بيدارش ميكنم و چند روز بعدش دختر خاله ام زنگ زد و گفت هر شب يه مرد با كلاه شاپو مياد بالاي سرش و نگاهش ميكنه ولي من ديگه تو كار مرد سياه با كلاه سياه شاپو دخالت نكردم . تا اينكه ازدواج كردم و يه شب ديدم شوهرم تو خواب داره داد ميزنه بيدارش كردم و گفت يه مرد سياه با كلاه شاپو اومده بود و بهش نگاه ميكرد و بيشتر شبها من بيدارش ميكردم تا زماني كه پسرم به دنيا اومد و اون گفت ديگه مرد سياه و نديده .
    شما چطور تا حالا يه مرد سياه با كلاه شاپو نيومده بهتون نگاه كنه؟ من كه ديگه تو كارش دخالت نميكنم .

     

    ایجاد مقاله

    گزارش تخلف





    R

    مخفف Restricted-Under 17(رتبه R به معنی فیلم حاوی کلمات رکیک، خشونت، روابط جنسی و نمایش استعمال مواد مخدر و دخانیات است. )

    PG-13

    مخفف Parents Strongly Cautioned(فقط حاوی مقداری صحنه عشقی (جنسی) معمول و مواد مخدر و دخانیات می‌باشند. )

    NC-17

    مخفف No One 17 and Under Admitted به معنی هیچ شخص 17 سال و زیر 17 سال قادر به مشاهده این نوع نوشته ها نمی‌باشد، ممکن است نوشته حاوی مناظر واضح جنسی یا کلمات ناخوشایند یا زیاد یا تمام موارد باشد. درجه NC-17 بر این دلالت ندارد که نوشته مستهجن و ضد اخلاقی است.

    خانه
    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫888 s