داستان ترسناک کتری سیاه

داستان ترسناک کتری سیاه

داستان ترسناک کتری سیاه

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-17
  • 28 بازدید
  • داستان ترسناک کتری سیاه

    horror6: این داستان هم از زبان پیرمردی هستش که الان به علت کهولت سن زیاد قادر به راه رفتن نیست و در اتاقی از اتاق های خانه اش به همراه پسر کوچک و عروس و نوه هایش زندگی میکند بنده نیز این داستان رو تا جایی که تونستم سعی کردم از زبان ایشان نگارش کنم تا داستان شکل واقعی خودش رو حفظ کنه، ” اوایل زندگی متاهلی بود و من نیز چون پدرم را در کودکی از دست داده بودم و یتیم بزرگ شده بودم از مال دنیا زیاد بهره مند نبودم و مجبور بودم برای تامین مخارج زندگی خودم و گلی “همسرم”بیشتر بکوشم برای همین هرکاری انجام میدادم.

    از تمیز کردن زاغه و طویله های مردم تا درو کردن و آبیاری محصول مردم و رسیدگی به احشام و دام مردم و گرم کردن خزانه دهات و خلاصه هرکاری که در دهات انجام میشد بنده برای تامین مخارج زندگی انجام میدادم، یه روز گرم و داغ تابستون که برای شیخ علی گندم درو میکردم که نزدیکای ظهر بود که دیدم شیخ علی که پیرمرد تند مزاج و عصبی بود سوار الاغش هی کنان میومد و دهاتیا رو مورد عنایت فحش و ناسزا قرار میداد رسید سر زمین و به من گفت بی پدر مادر از صب خوردی و خوابیدی چیزی درونکردی منم که عادت کرده بودم به غر زدنای شیخ علی خندیدم و چیزی نگفتم چون مرد خوبی بود و برخلاف زبون تندش قلب مهربونی داشت.

    شیخ علی در حالی که از خورجین الاغش خمره ماست و بقچه فتیر رو در میاورد با لحن جدی گف اکبر غروب برگشتنی هواست باشه و سعی کن زودتر بیای دهات و از راه آدار”مسیر تپه ای دهات تا جنگل راه جن” نیا جوونی اتفاقی برات میفته گلی میمونه، ولی من اهمیت ندادم و مشغول کار شدم و بی توجه به گذر زمان که دیدم نزدیکای غروبه و آفتاب یکی دوساعته دیگه غروب میکنه پس گفتم یه چایی درست کنم و بخورم برم خونه جلدی آتیش درست کردم و کتری سوخته رو پر کردم و گذاشتم رو آتیش خودمم تا جوش اومدن کتری دراز کشیدم که نمیدونم کی خوابم برد که یهو با صدایی که خودمم نمیدونم چی بود بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده و آتیش تبدیل به زغال شده ولی کتری که یه مقدار آب داخلش مونده بود در حال جوش بود ،زودی وسایلامو جمع کردم تو..

    .خورجین و آب کتری رو هم همونجا ریختم رو زمین که یهو احساس کردم هوا سرد شد انگار که چله زمستون بود و یهو باد تندی وزید منم بی اعتنا وسایلامو جمع کردم و از راه جنگ راه جن که مسیر کوتاه تر بود حرکت کردم به سمت دهات که وسطای راه بود که احساس کردم بین درختا یک نفر یا چند نفر پا به پای من دارن میان و صدای پاهاشون رو به وضوح میشنیدم ولی اعتنا نکردم مسیر زیادی نیومده بودم که احساس کردم از بین درختا همون یک نفر یا چند نفر دارن به من نزدیک میشن که یهو خود به خود شروع کردم به دویدن و اوناهم پا به پای من ولی
    ایندفعه به وضوح میدیدم.

    از بین درختا از من جلو میزدن و دوباره از همون جا پا به پای من میدویدن و مثل زنا هله هله میکردن و کل میکشیدن و هر از گاهی انگار صدای گریه ای هم میومد منم که عین اسب رم کرده فقط میدویدم و هر ازگاهی پشتم رو نگاه میکردم که ادمایی که انگار از آدمیزاد کوتاه تر بودن به صورت زیگ زاگ از اینور جنگل به اونور جنگل میدویدن که دیدم رسیدم به اول کوچه باغ که مسیر بین قبرستان و دهات تا جنگل بود ، همین که رسیدم احساس کردم دیگه نیومدن واس همین سرعتمو کم کردم تا نفس بگیرم که یهو احساس کردم کنارم و پشت سرم چند موجود که مث گاو و گوسفند چهار دست و پا میومدن و کلشون نسبت به بدنشون بزرگتر بود با من میدوییدن ولی کاری به کارم نداشتن ولی ول کنم نبودم که یهو چشمم افتاد .

    به یکیشون ک صورتش زشت تر از هرچیزی بود که تا حالا دیده بودم با چشمای ترسناک و دندون های بزرگ که با دیدن من صورتشو به من نزدیک تر میکرد و وحشت من هم بیشتر که نزدیک بود سکته کنم که رسیدم آخرای دهات که دیدم هیچ اثری ازشون نیس و منم بدو بدو خودم رو رسوندم جلوی در خونه و با قدرت هرچه تمام خودمو کوبیدم به در چوبی و چهار دست و پا در میزدم که گلی درو باز کرد و گفت مرد مگه جنی شدی که داری درو میشکونی ک زود وارد حیاط شدم و دست گلی رو گرفتم و رفتیم داخل اتاق و درو از پشت بستم و گلی با ترس پرسید چیشده که با انگشتمو گذاشتم رو لبم و نفس زنان گفتم هیچی نشده جامو بنداز من بخوابم که گفت شام آمادس تا دستاتو بشوری منم سفره رو انداختم که گفتم من گرسنه نیستم زود جامو بنداز بخوابیم که گلی هم هاج و واج اورد جامو انداخت و من دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابیدم که نصف شب بود که یهو از خواب بیدار شدم و احساس کردم تو حیاط چند نفر دارن باهم حرف میزنن و بحث میکنن چند دقیقه گوش کردم ولی نفهمیدم از جام بلند شدم برم سرک بکشم.

    که اومدم جلوی پنجره چوبی که شیشه هاشم کدر بود سرمو یکم خم کردم بردم جلو که تو حیاطو نگاه کنم که یهو همون موجود سرشو چسبوند به شیشه که با یه یا اباالفضل خودمو انداختم کف اتاق که گلی با صدای من بیدار شد و تا لامپا”چراغ دستی که با نفت روشن میشد” رو روشن کرد و اومد پیش من گفت چیشده همون موجود رو دیدم که رفت داخل انباری مخروبه که از زمان پدرم مونده بود و من ازش به عنوان آدونوخ که فضولات دام هارو به شکل های مستطیل و مربع قالب میزدیم و خشک میکردیم تا زمستون داخل تنور ازشون استفاده کنیم ، داخل شد و دیگه هیچی نفهمیدم و چند روز تو تب بودم و به گلی هم هیچی نمیگفتم تا نترسه و خدای نکرده آسیبی بهش نرسه ، چند روز خونه نشین شدم و مریض نتونستم برم سرکار و سر زمین بعد چند روز به گلی گفتم کمکم کن برم حموم که گلی زودی رفت و دیگ مسی که توحموم بودرو پر آب کرد و من از بیرون زیر دیگه رو به حالت اجاق درست کرده بودم تا زیرش آتیش درست کنیم و آب دیگ رو گرم کنیم ، یکی دوساعت دیگه گلی اومد گفت آب گرم شده و میتونی بری حموم و اومد بهم کمک کرد تا حموم زیر بغلم رو گرفت و اورد تا دخمه حموم تا لباس هامو دراوردم گلی هم گفت من میرم کاری داشتی صدام بزن.

    گفتم باشه و رفتم جلو یه آینه شکسته که چسبونده بودمش به دیوار دخمه و داشتم صورتمو نگاه میکردم و چند دقیقه از رفتن گلی نگذشته بود که داخل حموم شدم که دیدم یه موجود سیاه پشمالو داخل حمومه اولش فکر کردم بز مش اصغره که همسایه دیوار به دیوار ما بود، همین که دستمو به طرفش دراز کردم و خواستم هی کنم بره بیرون که یهو با سرعت سرشو چرخوند طرف من و دیدم همون موجوده وحشتناکه که یهو اومد سمت من بعدش رو نفهمیدم و وقتی به خودم اومدم دیدم سید تاج الدین باسرمه و گلی و چن نفر از همسایه ها یکم اونور تر نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن که تا منو دیدن گفتن خدارو شکر به هوش اومد سریع مش اصغر پرسید چیشد اکبر که اینجوری شدی که سید تاج الدین گفت چیزی نیس من میدونم و سرشو آورد نزدیک من و گفت تو با آب جوش یکی از بچه های اونارو سوزوندی آوردنت که اینجا اوناهم اومدن ولی من قسمشون دادم به دختر امام حسین حضرت رقیه که دیگه باهات کاری نداشته باشن اوناهم قبول کردن ولی سعی کن دیگه هیچ وقت تنها یا شب تو اون مسیر نباشی،منم گفتم چشم سید جان دستم به دامنت خلاصم کن که چند تا دعا نوشت یکیشو با سنجاق قفلی زد به زیر یقه لباسم و دوتا دیگه رو هم داد به گلی بعد از اون روز چند ماه طول کشید تا خوب شم ولی هنوزم یه ترس خفیف همیشه تو وجودم هست که هیچ وقت از بین نمیره”.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک کتری سیاه

    1. خانم م گفت:

      یا حضرت رقیه به ما هم نظری کن بی بی جان……. فدای اسم قشنگت بشم دختر امام حسین …. ما هم در پناه خودت بگیر بی بی جان
      یا علی

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 2٫799 s