داستان ترسناک کتاب جن ها

داستان ترسناک کتاب جن ها

داستان ترسناک کتاب جن ها

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-11-01
  • 75 بازدید
  • داستان ترسناک کتاب جن ها

    این داستان که میخوام براتون تعریف کنم واقعیته خب داستان از اونجا شروع شد که پدربزرگم آخرین لحظه ها همه دورش جمع بودن اشاره کرد به من که برو اون کتاب رو از تو طاقچه بیار بعد در گوشم گفت خیلی از موجودات دنبال این کتابن هیچوقت نخونش فقط مراقبش باش (چون نوه بزرگ بودم بهم داد) منم گفتم باشه خونه پدربزرگم قدیمی ساز بود تو شهرستان ظاهرا دویست و پنجاه سال که میگفتن تو این خونه جن داشته که تا وقتی که پدربزرگم زنده بوده کاری به بقیه نداشتن ولی بعدش دیگه خبری ازشون نشد چند روز بعد پدر و مادرم برای کاری یک ماه رفته بودن جنوب خونه ما هم که تهرانه خواهرم هم خارج درس میخونه من تنها تو خونه بودم حوصلم سر رفت زنگ زدم به رفیقام که جمع کنیم بریم شمال خلاصه آماده رفتن شدیم که یادم افتاد نمیشه کتاب رو تنها تو خونه بزارم کتاب رو هم آوردیمچون جاده ترافیک بود ترافیک تا یک ساعت باز نمیشد.

    پیاده شدم رفتم لبه کوه یهو انگار یه نفر دستمو کشید که من مقاومت کردم دیدم یک سایه سیاه از جلوم پر کشید و در رفت من فقط با تعجب نگاه کردم و واکنش خاصی نشون ندادم وقتی رسیدیم ویلا هوا تاریک و گرگ و میش بود خلاصه بساط جوجه کباب رو آماده کردیم هرچی آتیش روشن میکردیم خاموش میشد بعد سایه یه نفر رو پشت دیوار دیدم تفنگ شکاری رو برداشتم بقیه هم شوکر و اسپری فلفل (یکی از رفیام سپاهی بود) نزدیک شدیم دیدیم خروسه من که مردم از خنده دیدم خروسه دور تر میشد بزرگتر مشید و یهو شکل آدم شد اسلحه رو گزاشتم رو شونم و فرار کردم هی نزدیک تر میشد میگفت کتاب رو بده به من منم اسلحه رو گرفتم سمتش یهو غیب شد شب موقع خوابیدن صدای قهقه شیطانی نمیزاشت بخوابیم سایه یک خانوم رو تو حیاط دیدم رفتم سمتش(منم آدم نترسی بودم) دیدم شبیه خواهرمه من اولش باورم شده بود.

    ولی یادم افتاد خواهرم اون سر دنیاست یکم ترسیدم تا رفیقامو صدا زدم غیب شد شب رو به سختی صبح کردیم صبح رفتیم ماهیگیری از یک رودخونه ای رودخونه آروم بود یه نفر از اون سمت رود خونه قدم میزد اومد یکم آب ریخت رو صورتش که یهو آب جریانش سریع شد من تعجب کردم دیدم یه گربه داره میاد سمت کوله پشتیم(کتاب توش بود) با لگد پرتش کردم اونطرف دست بردار نبود بدو اومد سمتم جاخالی دادم رفت تو آب شب که شد دوباره جریانات شروع شد ساعت سه صبح یهو بلند شدم دیدم….

    یه سایه ای افتاده روم داره خفم میکنه که همه زورمو زدم از جام بلند شدم دیدم دست و پام کبوده از دهنم خون میاد رفتم بیمارستان دکتره گفت امکان نداره تو از کسی ضربه ای نخوردی ولی این بلا سرت اومده هرچی قرص و آمپول و اینا تاثیری نداشت برگشتیم تهران جریان رو برای خونوادم تعریف کردن میگفتن چرا دروغ میگی تو میری دعوا میکنی بعد میندازی گردن اجنه هرچی میگفتم باور نمیکردن من نمیدونستم باید به کی بگم مشکلمو حل کنه رفتم به پلیس گفتم منو بردن پیش سیدی گفت تو با اجنه زیاد سرو کار داری؟

    گفتمش نه و جریان کتابو براش توضیح دادم کتاب رو گرفت خوند اسرار اجنه تو این کتابه و اونا به شدت به این کتاب احتیاج دارن به خصوص اجنه بد و گفت اونا از تو کینه ای شدن به خاطر اینکه مقاومت کردی در برابرشون یه دعایی داد گفت همیشه باهات باشه کتاب رو هم تویه یه محفظه چوبی تو خونه پدربزرگم گزاشتن ممکن باور نکنین ولی همچین کتابی و همچین موجوداتی وجود دارند متاسفانه نمیتونم اسم کتاب رو بهتون بگم مگرنه اگر بخواید تهیه اش بکنید اول اینکه پیدا نمیشه دو اینه اکه براتون شر درست میشه ببخشید طولانی شد.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)

    مطالب مرتبط

    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫299 s