27 total views, 1 views today

داستان ترسناک کابوس لعنتی

horror6: تقریبا یکسالی هست خوابای عجیب میبینم مسافرت که رفته بودم تو شهر کاشان مادرم کنار من خوابیده بود حس کردم مامانم از جاش بلند شد اومد رو گردنم پاگذاشت داشت خفم میکرد هرچی بسم الله میگفتم عصبی ترمیشد یهو ندیدمش. نگاه کردم مادرم دیدم کنارم خوابه من که دیگه خوابم نبرد تا یه ساعت سنگینی بدنش روم حس میشد خوابهایی زیادی دیدم مثلا تو خواب بسم الله میگفتم یا تو همون خوابم سوره توحید میخوندم جدیدا دوتا خواب دیدم یه بچه کوچیک بود گف باهام دوس میشی من باز تو خوابم گفتم نه و شروع کردم بسم الله گفتن توی خواب گوشیم زنگ خورد.

پشت خط یکی گف اتفاقات بدی در راهه باز دوسه شب پیش خواب دیدم تو یه اتاق وسط یه حیاط بزرگ هستم طوفان وحشتناکیی یکی داره در میزنه میرم سراغ در یه صدا از پشت در میگه منتظر ما باش و من باز تو خواب شروع به بسم الله گفتن میکنم و از خواب میپرم یا باز خواب دیدم تو یه کوچه بن بستی ام حس میکنم فضا سنگینه و با جیغ و بسم الله ازون کوچه دور میشم و از خواب بیدار میشم .یا بارها شده با صداهایی مانند اذان بیدار شم شایدم اذان نبود نمیدونم چون موقع اذان نبود یا مثلا صداهای عجیب اما اکثرا خواب میبینم و توی خوابم با بسم الله بیدار میشم خواب های عجیب زیاد دیدم ک تو خواب با بسم الله و سوره توحید میپرم اما همش یادم نیست.

 

ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.