43 total views, 1 views today

داستان ترسناک چرا من

horror6: روایتی از اتفاقی که تو خونه ی ما اتفاق افتاده رو براتون شرح بدمبرادر بزرگ ترم خیلی به باغچه و کاشت گیاه علاقمند بود رشته ی تحصیلی مهندسی کشاورزی میخوند. یه باغچه ی کوچیک توی حیاط خونه ی دو طبقمون که با عموم مشترک هستیم درست کرده بود و با ذوق نهال و گل از بیرون میخرید و میاورد میکاشت و حسابی خودش رو مشغول کرده بود
یه روز در حال زیر و رو کردن خاک باغچه به یه قفل و دعایی برخورد و یک دفه دختر عموم از خونشون اومد بیرون و گفت به اون دست نزن به اون دست نزن.

مال منه بزارش سر جاش برادرم هم قفل و دعا رو تحویلش داد و گفت ببر جای دیگه خاکش کناز اون روز ماجرا های عجیب غریبی در نیم طبقه ی ساخته شده توی پشت بام که اتاق برادرم بود اتفاق میوفتادشب های زیادی برادرم خیلی سریع پله هارو میومد پایین و با اون سن(بیست و چهار) تو بغل مادرم فرو میرفت و میگفت دست از سرم برنمیدارن تو اتاقم هستن
من هم اون موقع چهارده سال سن داشتم و زیاد جدی نمیگرفتم.

یک سال گذشت و برادرم به قصد مهاجرت از کشور خارج شد و اون اتاق دیگه اتاق من بود
حس خوبی داشتم یه اتاق تو یه طبقه جدا.. حس زندگی مستقل اما این حس های خوب خیلی کوتاه بود برام
یه هفته بعد وقتی شب تو اتاق میخوابیدم ساعت سه،سه و نیم نصفه شب از خواب میپریدم صدای نفس نفس زدن  هایی تو اتاق به گوشم میخورد اوایل فقط همین بود اما رفته رفته شدید تر میشد صدای راه رفتن برخورد با وسایل اتاق جالبیش این بود که با صدای اذان صبح دیگه این فعالیت ها قطع میشد و اتفاق دیگه ای نمیوفتاد دیگه عادت  کرده بودم بهشون یه شب که خواب بودم از خواب خود به خود بیدار شدم و روی تخت این پهلو اون پهلو شدم و ساعت گوشی رو چک کردم و باز چشمامو بستم.

ولی خوابم نمیبرد باز صدای نفس نفس زدن ها و راه رفتن ها اومد به روی خودم نیاوردم گفتم باز مثل همیشه اس لابد
اما یهو دیدم پایین پام فنر تخت رفت پایین انگار کسی نشست روی تخت چشامو از ترس باز نمیکردم و با چشمای بسته برادر کوچک ترمو صدا کردم و گفتم تویی؟ دیدم جوابی نیومد و فنر تخت به حالت اولیه برگشت و باز صدای قدم لرزش همه بدنمو گرفته بود فکر میکردم بالای سرمه اروم لای چشمامو باز کردم و دیدم کسی نیست نشستم رو تخت نفس نفس میزدم و دستام میلرزید و یخ بود حس کردم فضا سنگین شد سرمو چرخوندم سمت میز توالت..خشکم زد.

یه دختر با پوستی خیلی خیلی سیاه و موهای بلندی که تا زمین میرسید و خیلی کرک و ژولیده بود با یه پیرهن سفید و چروک و پاره پاره و وصله دار تا بالای زانو نشسته بود رو صندلیه جلوی میز و داشت نگاهم میکرد گلوم خشک شده بود حتی توان نداشتم بلند شم و فرار کنم یا حتی فریاد بکشم همونطور حالت نشسته مونده بودم و صدای قلبم گوشمو کرد میکرد نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی با پخش صدای اذان از مسجد محل سنگینی فضا از بین رفت اون دختر محو شد از اون شب به بعد حتی یک شب تنها تو اون اتاق نخوابیدم.

مدت شش سال گذشت و من نامزد کردم و بعدش عقد بجز شب هایی ک نامزدم خونمون بود جرات تنها خوابیدن تو اون اتاق رو نداشتمهر وقت کسی پیشم بود موقع خواب از اون دختر و سر و صداهاش خبری نمیشدخیلی خوشحال بودم که دیگه نیست اما باز هم…. یه شب که نامزدم اومد خونمون شب رفتیم که بخوابیم من انگشتر و حلقه و ساعتمو دراوردم و رو میز توالت گذاشتم و خوابیدیمفردا صبحش بیدار شدم که برم سر کار هر چی گشتم انگشتر نقرمو که کنار حلقم مینداختم پیدا نکردمگفتم حتما یجایی افتاده حالا پیدا میشه کم کم به این نتیجه رسیده بودبعد از پرس و جو فهمیدیم اون دعایی که تو باغچه بود دعا برای راضی کردن مادر دوست پسرش برای ازدواجشون بود.

 

ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.