داستان ترسناک پادگان

داستان ترسناک پادگان

داستان ترسناک پادگان

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-11
  • 66 بازدید
  • داستان ترسناک پادگان

    horror6: اين ماجرا براى يكى از دوستان پدرم كه افسر ارتش در زمان شاه بود اتفاق افتاده. از زبان خودش: تازه منتقلم كرده بودن خوزستان و پادگان تا شهر خيلى فاصله داشت. يك خونه در شهر اجاره كردم كه خانوادم نزديكم باشن و هر روز صبح با جيپ ميرفتم پادگان. گماشته يا راننده درخواست نكردم چون خونه اى كه گرفته بودم اونقدر بزرگ نبود كه جاى خواب براشون داشته باشه. اولين روز قبل از روشن شدن هوا راه افتادم به سمت پادگان. وقتى نزديك ميشدم بايد يك سمت پادگان رو كامل دور ميزدم تا به در ورودى برسم. اونروز هم از كنار ديوار پادگان ميرفتم كه از دور ديدم يكى كنار ديوار ايستاده.

    چون هوا هنوز نيمه تاريك بود دقيق نميديدمش ولى وقتى نزديكتر رسيدم ديدم دو قدم رفت عقب و انگار رفت داخل ديوار. به همون نقطه كه رسيدم و ديدم هيچكس نيست خيلى تعجب كردم چون ديوار پادگان سراسرى بود و هيچ درى يا جاى مخفى نداشت كه بگم از اونجا رفته داخل. ولى با خودم فكر كردم احتمالا به خاطر تاريكى هوا توهم زدم و اصلا كسى نبوده. دو سه روز بعد دوباره ديدمش. اينبار با سرعت رفتم كه ببينم كيه كه همون جريان تكرار شد و رفت داخل ديوار.از چند تا از دوستانم در پادگان پرسيدم كه ببينم اونام چنين چيزى ديدن كه گفتن تا حالا مسيرشون از اون سمت پادگان نبوده يا در طول روز اونجا رفتن و چيزى نديدن. گفتن احتمالا صبح زود چون هوا هنوز تاريكه توهم بوده.

    خودمم به همين نتيجه رسيده بودم ولى اين جريان هر چند روز يكبار تكرار ميشد طورى كه وقتى نزديك اون نقطه ميرسيدم ديگه منتظر ديدنش بودم و هر بار تا نزديك ميشدم ميرفت داخل ديوار. تا اينكه يكروز نزديك كه رفتم عقب نرفت و همونجا ايستاد. واقعا ترسيده بودم چون هر لحظه بهش نزديكتر ميشدم و واضح تر ميديدمش. چند بار خواستم سريع دور بزنم و فرار كنم اما از يك طرف كنجكاوى و از طرف ديگه غرورم اجازه نميداد كه قبول كنم كه ترسيدم. به فاصله دو مترى رسيدم و ديدم يك جوون حدودا بيست و چند ساله خيلى غمگين به من نگاه ميكرد و بعد نشست روى زمين و خاك رو با دستش لمس كرد. سرعتمو زياد كردم و فرار كردم اما اينبار ميدونستم كه ديدنش حتما دليلى داره. وقتى رسيدم پادگان، بعد از مراسم صبحگاه چند تا از سرباز ها رو برداشتم و گفتم با خودتون بيل بيارين و پياده رفتيم همونجا كه هميشه ميديمش. گفتم زمين رو بكنيد.

    در كمال تعجب خيلى سريع به يك پتو رسيديم كه يك دست تقريبا اسكلت شده از كنارش ديده ميشد. سربازها از ترس بيلها رو انداختن و فرار كردن. خودم هم حالم از سربازها بدتر بود و تا پادگان يك نفس دويدم. ماجرا خيلى سريع پخش شد و زنگ زديم پليس و گزارش داديم.

    اومدن و جنازه اى رو كه داخل پتو پيچيده شده بود رو از زير خاك آوردن بيرون. اون زمان جمعيت مثل الان زياد نبود و سريع از روى لباسهاش شناسايى شد و خانوادش پيدا شدن. ظاهرا اين پسر عاشق دخترى بوده و رقيب عشقى داشته كه يكروز به بهانه اى اين بنده خدا رو ميبره يك جاى خلوت و با ضربه ناغافل به پشت سر، به قتل ميرسونه و بعد هم جنازه رو در پتو ميپيچه و فكر ميكنه كه اين قسمت پادگان هيچ رفت و آمدى نيست و همونجا دفنش ميكنه. قاتل هم با كمك خانواده اون دختر زود شناسايى شد. ظاهرا بعد از قتل رقيب، به خواستگارى دختر رفته و جواب رد ميشنوه چون اون دختر هم عاشق مقتول بخت برگشته بوده. تا دو سال كسى از سرنوشت پسر مفقود شده خبر نداشته.

    هنوزم نميدونم چطور دو سال بالاى سر جسدش مونده بود و خودشو به من نشون داد كه محل جسدش كشف بشه!بعد از تدفين جنازه، تا يك سال كه اونجا خدمت ميكردم بارها همون مسير رو تا پادگان رفتم ولى ديگه نديدمش. با تشكر از وقتى كه گذاشتيد.

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫295 s