70 total views, 2 views today

داستان ترسناک ویلا قدیمی

horror6: ببخشید اگ نگارشم خوب نیست. ب بزرگی خودتون ببخشید🌸🌷🌷🌸 ما اهل شاهرود هستم زمانی که ۱۳یا۱۴ سالم بود به یه خونه قدیمی ک به مرکز شهر نزدیک بود نقل مکان کردیم .خونه یه حیاط نصبتن بزرگی داشت. و ۲تا باغچه هم داشت وسط باغچه ها ی حوض هم بود۲تا اتاق تودرتو ک۲تادرداشت بداخل حیاط و ی اتاق تکی اونطرف حیاط ک ۳تاپله میخورد تابرسی ب اتاق وزیراین اتاق تکی یه زیرزمین بود ک دودکش گشاد و ترسناکی داشت ماازاین زیرزمین ب عنوان آشپزخونه استفاده میکردیم.

ماکلن ۴ تا بچه بودیم ک ۱برادرو س تاخاهر باپدرومارمون۵ نفر بودیم.ابجی بزرگم ازدواج کرده بود ولی داداش بزرگم باما زندگی میکرد توی همون اتاق تکی اونطرف حیاط چن ماه اول از اومدنمون میگذشت همه چی روال بود تا اینک یک شب خاهر بزرگم با خاهرزادم ک ۲یا۳ماهش بود اومدن خونه ما ک شب بمونن. پدرم بخاطر شغلش ک توی معدن بود اکثرشبا خونه نبود.

اونشب ک خاهربزرگم و بچش اومدن خونمون همگی رفتیم توی اتاق داداشم(همون اتاق تکی ک اونطرف حیاط بود) چون ماهواره تو اتاق داداشم بود رفتیم فیلم ببینیم ابجیم بچشو توی توی یکی از اتاقای تودرتو خابوند و رفتیم اتاق داداشم.

ک یهو باجیغهای گوشخراش خاهرزادم ازجا پریدیم. و همگی رفتیم توی اتاقی ک خاهرزادم خواب بود بااینک هوا گرم بود و تابستون بود توی اتاق سرمای عجیبی بود وسنگینی هوا رو ب وضوح میشد حس کرد.ابجیم تا چراغ و روشن کرد همه شوک شدیم طفلی بچه ابجیم چشماش ازحدقه زده بود بیرون و توی صورتش پراز چنگهای های بزرگ بود اونشب با ترس و لرز سپری شد فردای اونروز خاهرمو بچش بامادره خدابیامرزم رفتن پیش دعانویس و دعانویس ی دعا داد و گف بچه و ب هیچ عنوان تنها نذاریدش چون همزادش اذیتش میکنه. البته من شخصن ب دعانویس اعتقادی ندارم.. چن ماه ازاون اتفاق گذشت.

شب نمیدونم ساعت چن بود منو آبجی کوچیکم و مامانم خابیدیم و داداشم توی اتاق خودش. ک با صدای فریادهای داداشم بیدار شدیم ک مدام صدامون میزد میگف مامان آبجی بیاین آبجی کوچیکم ۵سالش بود بیدارنشد من و مادرم رفتیم توی اتاق داداشم دیدیم قالی و داده بالا و گوشش و چسبونده ب زمین دقیقن همون جایی ک دودکش آبگرمکن بود و دودکش گشاد و ترسناکی شکل تنوره های قدیمی داش. صدای دلخراش ی زن میومد و یه صدای نامفهموم کلفت و مبهم. ک انگار ی نفر با تمام توان زنه و کتک میزد حدودنیم ساعت شایدم بیشتر گوش دادیم ب صدا ک خودمون خسته شدیم.

فک کردیم همسایه پشتی مون بازنش دعواش شده داداشم چون خیلی نترسه گرف تو همون اتاق خابید .همیشه منو آبجی کوچیکم مامانم هم توی یکی از اتاقای تودرتومیخابیدیم .خلاصه صبح شد مث اینک باد زده بود دیش ماهواره تکون خورده بود صبح من رفتم روی پشتبوم تا ماهواره و تنظیم کنم زیرش اجربذارم صفت بشه دیدم اونجاک پشت دیوار اتاق خاب داداش بزرگمه فقط حیاط همسایمونه و کمی اونورتر همwcشون بود وختی ک برای داداشم و مامانم تعریف کردم بیشتر ترسیدیم. چون صدا از زیرزمین میومد ن از دیوارخونه همسایه.

بناب دلایلی توانایشو نداشتیم ک خونه و عوض کنیم چون اجارش کم بود. خلاصه یکی دوسال با اتفاقات ریزودرشت گذشت ولی هیشکدوم مون جز داداشم شب تواون خونه قدیمی تنها نمیخابیدیم .بعد یکی دو سال داداشم تهران یه کارپیدا کرد و رف تهران. یک روز پسرخالم ک اسمش سعید اومدخونمون و قرارشد شب خونه مابخابه شب ک شد شام و خوردیم بترتیب من ابجی کوچیکم و مامانم و پشت مامانم ک درگاهی در بود پسرخالم خابید دقیقن وسط درگاهی .هرچقد مامانم گف توی درگاهی نخاب خطرناکه گوش نکرد. حدود ساعت۱۱ماخابیدیم.

حالا از زبون پسرخالم بعد از اینک خالم اینا خابیدن منم نیم ساعت بعد tvرو خاموش کردم ک بخابم هر کار کردم خابم نبرد. گمونم یک ساعتی شد رفته بودم تو فکر ک یهو جلوی در اتاقی ک خالم و دختراش خابیده بودن(چون تابستون بود درای اتاقارو بازگذاشته بودیم).یک مردقد بلند ک سرش تا نزدیکی های سقف می رسید باموها و ریشهای بلند و بدن پرازمو و صورتش سیاه بود دیده نمیشد. چون جلوی در وایستاده بود زیرنورمهتاب یکم میشد دیدش.

از ترس شوک شده بودم مخم قفل کرده بود انگار یکی نگاهم و دوخته بود ب اون موجود عجیب. دیدم دستش و بصورت اشاره آورد…
بالا و با دستش اشاره میکرد ک بیابیرون. تو اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود ک فرار کنم. ک ایکاش نمیکردم. بسختی آب دهنمو قورت دادم و بسمت در دیگ پابفرار گذاشتم شاید ب ثانیه نرسید تا پام رسیدم تو حیاط ۴/۵ تا مث همون موجود قدبلند دورم و گرفتن ک شروع کردن ب کتک زدن منم دست و پامیزدم ک از بینشون خودمو نجات بدم همینجور ک سعی میکردم نذارم اوناببرنم صدای کلفتشون و ک انگار ازتوی دودکش یاقابلمه میومد میشنیدم ک میگفتن هیس هیچی نگو فقط بامابیا.

چن بار این جمله رو شنیدم. هرکاری میکردم ک ع دستشون فرارکنم نمیشد قدرت عجیب و غیرقابل توصیفی داشتن. منو کتک زنون ب سمت اتاقی ک قبلن مال پسرخالم بود میبردن. از زبون خودم.

خاب بودم ک باصدای تالاپ تلوپ های شدیدی ازخاب پریدم ک همزمان مادرم هم بیدار شد و دیدیم سعید درحالی ک عربده میزنه و سعی میکنه فرارکنه ولی چن تا دست نامرئی زیربغل سعیدو گرفته بودن طوری ک چین افتاده بود لباسش ولی کسی و نمیدیدیم. چهاردستوپا نیم متری میشد میبردنش بالا و میکوبوندنش زمین. نمیدونم بخاطر جیغ ودادهای ما بود یا چیز دیگه ک سعیدو ولش کردن .و سعید چهاردستوپا درحالی که سیاهی چشماش رفته بود و چشماش ازحدقه زده بود بیرون و رنگش مث گچ دیوار سفید شده بود خودشو از وسط حیاط پرت کرد روی رختخاب ما هرچی مامانم میگف چیشده لام تاکام حرف نمیزد مث جن زده ها به یه گوشه خیره شده بود و دستاش و پاهاش و صورتش جای چنگ بود و صبح کبودی های بدنش معلوم شد .

خلاصه تاصبح بیداربودیم صبح مامانم ب خالم زنگ زد و گفت که چه اتفاقی افتاده واسه سعید خالم هم اومد دنبال سعید و بردش. فرداش خالم و مامانم سعید و بردن پیش دعانویس ک گف نباید توی درگاه در میخابیدی چون جن ها از اونجا تردد میکنن.

و ی دعا ک نمیدونم چیبود واسش نوشت بعد حدود یک ماه سعید تونس حرف بزنه و ماوقع رو بگه ک من براتون نوشتم.ما۱۲ سال توی اون خونه زندگی کردیم ک توی این ۱۲ سال سعید شب اصن خونه ما نمیخابید.

 

5.0
01
ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.