175 total views, 1 views today

داستان ترسناک ویلای تسخیر شده

horror6: داستانی که امروز میخام بگم برای یکی از آشنایان اتفاق افتاده واز زبون خودش میگم
تابستون شده بود ودلم هوای دریا رو کرده بود به یکی از رفیقام زنگ زدم وپیشنهاد دادم اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد ازش خاستم به دوتا از رفیقامونم خبر بده ووسایل رو محیا کنن ،بعد یک ساعتی دوستم زنگ زد وگفت دوتا از بچه هاهستن میان ولی یکیشون که رامین بود رفته بودویلاشون تو سرعین واز ما خواسته بود ماهم بریم اونجا آبگرم وفرداش همه باهم بریم طرف انزلی،منم که یه جای مفت گیرم اومده بود قبول کردم گفتم باشه وسایل و آماده کنید صبح زود میام دنبالتون،صبح سرراه بچه هارو سوار کردم ‌وگاز دادم طرف سرعین،تقریبا بعدازظهر رسیدیم ویلای لوکسی بود.

حیاطش پراز گل وگیاه ودرخت،قرارشد شب رو اونجا بمونیم فرداشم بریم آبگرم و بعدازظهرش راه بیوفتیم طرف انزلی،بعداز خوردن شام و کلی شوخی ‌خنده ،من پیشنهاد دادم زود بخوابیم چون کل راه رو رانندگی کرده بودم وخیلی خسته بودم بچه ها قبول کردن وتشک ولحاف آوردیم توی ایوان بخوابیم،نیمه های شب بود که دیدم گلوم خشک شده ،بلند شدم واز پله ها رفتم پایین تا از آشپزخونه آب بردارم،همینطور که داشتم آب میخوردم چشمم به حیاط ویلا افتاد چون آشپزخونه پنجره بزرگی به طرف حیاط داشت،یه اتاقک کوچیک قدیمی ته حیاط بود که دیدم یه نفر که پشتش به من هستش وسرش کاملا تاسه دستاش رو حلقه کرده دور پاهاش وبه اتاقک نگاه میکنه ،احساس کردم خواب میبینم یا توهم میزنم ولی نه اینو وقتی فهمیدم که برگشت وبا چشمای بی رنگ وبدون مردمکش به من نگاه کرد سریع لیوانو پرت کردم واز پله ها دویدم بالا سرم رو بردم زیر پتو وبه هر طریقی بود خوابم برد.

صبح ساعت نه بود که از خواب بیدارشدم دیدم یکی از رفیقام پیشم خوابیده رفتم پایین دیدم یکی از رفیقام دوش گرفته از حموم دراومده واون یکی یعنی رامین که صاحب ویلا بود رفته بیرون برای صبحانه وسایل بگیره،قضیه دیشب رو واسه دوستم تعریف کردم یه کم تو فکر رفت بعد گفت خواب دیدی چون منم دیشب خواب‌های بد ‌عجیبی دیدم حتما بخاطر غذای زیادی بود که خوردیم،رامین اومد وبساط صبحونه رو آماده کرد ونشستیم سر میز،که همون دوستم برگشت به بقیه قضیه دیشب منو تعریف کرد،رامین برگشت گفت نه بابا حتما توهم زدی اینجا تازه ساخته شده واز این چیزا نداره.

ساعت یازده یا دوازده بود که بچه ها تصمیم گرفتن برن آبگرم ولی من بخاطر مشکلی که داشتم نرفتم ‌قرار شد من ساکهارو بذارم تو ماشین وماشین رو چک کنم تا اونا بیان وراه بیوفتیم،بچه ها رفتن ومن رفتم از اتاق ساکهارو بیارم با ساکها اومدم پشت در ورودی تا درو باز کنم ولی درکمال تعجب دیدم در باز نمیشه انگار قفله،ساکهارو گذاشتم زمین وبا گوشیم به رامین زنگ زدم ‌گفتم چرا در رو قفل کردین من تو خونه گیر کردم،رامین گفت اون در یه کم گیر داره و مشکل باز میشه گوشی رو قطع کردم ‌اینبار با فشار زیاد روی دستگیره اونو بالا ‌پایین کردم.

تا شاید باز بشه ولی فایده ای نداشت اعصابم خرد شد ورفتم خودم روپرت کردم روی کاناپه یهو یاد برنامه دیشب افتادم باخودم فکر کردم باز برم وسعی کنم دروبازکنم هرچی به دستگیره فشار میاوردم فایده نداشت انگار یکی از پشت دستگیره رو نگه داشته بود من که درگیر دستگیره در بودم آیفون رو زدن خوشحال شدم گفتم رفیقام هستن حتما اومدن درو باز کنن آی‌فون رو برداشتم هرچی گفتم کیه کسی جواب نداد،آی‌فون رو سرجاش گذاشتم گفتم شاید کسی اشتباه کرده که باز زنگ خورد آی‌فون رو برداشتم اینبار با صدای بلندتری گفتم کیه چون آی‌فون هم تصویری بود کسی رو ندیدم ولی یه صدای خر خر مثل صدای گربه رو شنیدم از ترسم آی‌فون رو کوبوندم سر جاش ،گریم گرفته بود با خودم میگفتم عجب غلطی کردم ،یهو یه فکر تو ذهنم جرقه زد یاد پنجره آشپزخونه افتادم که بزرگ و کشویی بود گفتم از اونجا میرم بیرون،سریع رفتم طرف آشپزخونه پنجره رو کشیدم یهو اونو دیدم(نمیدونم زن بود یا مرد).

باچیزی که دیشب دیدم فرق داشت یه هیکل خیلی وحشتناک که پشتش به من بود قلبم داشت تند تند میزداومدم پنجره رو ببندم که با سرعت باد عقب عقب اومد طرف من ،یه لحظه چشمم سیاهی رفت واز پشت محکم به زمین خوردم حتی احساس درد شدیدی تو سرم شدم وبیهوش شدم،چشمامو که باز کردم دیدم رفیقام دارن منو تکون میدن وآب به سروصورت من میزنن،با گریه خودمو انداختم بغل یکیشون ،رامین که پدرش صاحب اون ویلای لعنتی بود به بچه ها گفت برید وسایل و ساکهارو بذارید تو ماشین بریم بعد اومد کنارم ،گفتم رامین بخدا به پیر به پیغمبر باز اونو دیدم خیلی وحشتناک بود اون صحنه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ،که رامین شروع کرد به گفتن واقعیت ،اون گفت داداش من همون شب که گفتی اون اتفاق افتاده باور کردم گفتم ببین بدنم کلا سیاه و کبود شده اون اومد منو بزنه اینم مدرکش ،گفتم تو هم اونو دیدی گفت آره آره دیدم ولی تا بحال به من آسیبی نرسونده،نه به من نه به هیچکدوم از اعضای خانوادم،وشروع کرد به تعریف کردن..

رامین گفت اون اتاقک رو که میبینی مال بابابزرگ من بوده که قبلا اونجا زندگی میکرده وکارش دعانویسی و رمالی بوده وحتی جنگیری هم میکرده ،تا اینکه یه شب بدون دلیل فوت میکنه دکترا هم علت مرگش رو سکته قلبی وترس ناگهانی اعلام میکنن،ازقضا این زمین که الان ویلا داخلش هست به پدرم ارث میرسه،ما هم چون تهران زندگی میکنیم پدرم اینجارو که قبلا یه خونه کوچیک ونقلی بوده رو بازسازی میکنه ‌میده اجاره که کمک خرجمون هم باشه ولی به هرکی اجاره داد تا یک سال نشده اینجارو تخلیه کردن پدرم هم تصمیم میگیره اینجا رو بکوبه و یه ویلا بسازه تا خودمون تابستونا یا تعطیلات بیایم اینجا،یه شب خواب پدربزرگم‌ رو میبینه که بهش میگه هر کار میکنی بکن ولی اون اتاقک رو خراب نکن واصلا هم نه خودت ونه کس دیگه ای طرف اون اتاقک نرید ،حرفهای. رامین که تموم شد پا شدم یه دوش گرفتم ولباسام رو عوض کردم وبه یکی از دوستام گفتم رانندگی کنه چون اصلا حالم خوب نبود ،چهارتایی سوار ماشین شدیم وراه افتادیم از خونه که دور میشدیم برگشتم وبه خونه نگاه کردم حس کردم یه نفر پشت در ایوان واستاده اما ما دیگه دور شدیم ‌احتمالا جون سالم بدر بردیم ومن که خسته بودم ‌بدنم کوفته بود چشمامو بستم تا بخوابم.

 

One thought on “داستان ترسناک ویلای تسخیر شده

  1. داستان 90 % ایرانیها نصف شب بلند شدم اب بخورم جن دیدم جن هم بیکاره همیشه نصف شبها میاد ادم های که اب میخورن رو بترسونه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.