داستان ترسناک وصیت ناتمام

داستان ترسناک وصیت ناتمام

داستان ترسناک وصیت ناتمام

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-11-02
  • 57 بازدید
  • داستان ترسناک وصیت ناتمام

    سلام تا حالا به کسی این داستان رو نگفتم اما دوست دارم که شما هم در سایتتون بزارید . مادربزرگی داشتم که واقعا فرشته ای بود روی زمین که نه تنها نوه هاش و بچه هاش بلکه تمام مردم از مرگش سوختن . مادربزرگم وصیت کرده بود زمانی که فوت شد اون رو کنار قبر برادر جوان مرگش در امامزاده ای دفن کنن اما زمانی که فوت شد پدربزرگم این اجازه رو نداد و در قبرستان دیگه ای که نزدیک خونشون بود به خاطر اینکه براش سخت نباشه که هر روز به مزارش بره دفنش کرد. فردا شب مادربزرگم به خواب خواهرم رفت خواهرم میگفت من تا به امروز انقدر عصبانی ندیده بودمش چون همیشه خوش رو و مهربون بود . خواهرم موهای بلندی داره .

    میگفت مادرجون موهام رو تو دستش پیچیده بود و میگفت مگه من به شماها نگفته بودم که منو کجا دفن کنید؟ خواهرم ترسید و از خواب پرید . خوابش رو برای زنداییم تعریف کرد اما زنداییم گفت به کسی نگو که اگر بچه هاش بفهمن از غصه دق میکنن. همون شب که زنداییم این حرف رو زد دوباره رفت به خواب زنداییم و دقیقا دوباره همین رفتار رو با زنداییم کرد . خلاصه زنداییم روز هفتم با خانومی که اومده بود ختم انعام بخونه در میان گذاشت و اون خانم توصیه کرد که بهتره پدربزرگم بره روی قبر مادربزرگم و بهش بگه که چرا باعث شد که اونجا دفنش کنن.

    بعد از اینکه پدربزرگم اینکار رو کرد هفته بعدش مادربزرگم اومد به خواب مادرم و مادرم ازش پرسید که الان جات خوبه؟ مادربزرگم بهش گفت اره اومدن منو بردن. من حدود یک ماهه بعد خوابی دیدم که مزاری که مادربزرگم وصیت کرده بود هستم و یه قبر رو کندن یکی بهم گفت برو مادربزرگت اون پشته. وقتی داشتم میرفتم پشت خاک ها یه شیر نر خیلی بزرگ رو دیدم که داره از کنارم با غرور رد میشه و منو زیر چشمی نگاه میکنه .

    وقتی رسیدم پشت خاک ها دیدم مادر بزرگم با همون لباس های همیشگیش اونجاست عین یه بچه تو بعلم گرفتمش اونجا بهم گفتن حضرت علی شفاعت مادربزرگت رو کرد که مادربزرگت الان اینجاست . نمیدونم که اون شیر نر حصرت علی بود یا نه اما ای کاش ازش حاجتمو خواسته بودم . و جالب اینجاست که قبل از اینکه مادربزرگم فوت کنه همه ما خوابش رو دیدیم . من خواب دیده بودم که یک خانومی تو حیاط مادربزرگم هست که باهاش دعوا کردم و انقدر به سرش با سنگ کوبیدم تا مغزش در اومد . یا دخترداییم خواب دید که دو تا زن سیاهپوش اومدن گدایی و دخترداییم یه تیکه نون خشک زد تو سرشون اونا فرار کردن . حتی خود مادربزرگم خواب دید که روحش بادبادک شد رفت هوا . هفته بعدش مادربزرگم سکته مغزی کرد و بعد یک هفته از دنیا رفت و صد حیف که تمام صدقات ما جواب نداد.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫342 s