72 total views, 1 views today

داستان ترسناک همزاد من

horror6: سلام این ماجرا از اقوام هست، که تابستون سال هفتادو سه هست که مادربزرگم،و دو تا از دومادهاشون رفته بودن مشهد واسه زیارت،که گرفتار اتفاقی میشن،ماجرا از این قراره که چون داییم،فرهنگی و معلم هست،بهش اجازه اینو میدن،که تو هر شهری،توی یه مدرسه،اقامت کنه،و چند روزی. رو اونجا مهمون باشه،خلاصه اینا ساعت دوازده شب میرسن مشهد،و تو یه مدرسه ای تو جنوب شهر مشهد،ساکن میشن،

و چون خسته هم بودن،سریع خوابشون میبره،
نزدیک اذان،یکی از شوهر خاله هام،که اسمش حسین بوده بیداره میشه،که هم بره دستشویی و هم وضو بگیره دستشویی هم تو انتهای حیاط بزرگ مدرسه بوده،خلاصه وقتی از دستشویی میاد بیرون،
میبینه اون یکی باجناقش،که اسمش محسن بوده،هم اومده و داره اونجا وضو میگیره،

خلاصه خودش هم مشغول وضو گرفتن میشه،و به باجناقش میگه،باید بریم این اطراف،مغازه ای ،پیدا کنیم،و واسه صبحانه،چیزی بخریم،
باجناقش هم فقط سرتکون میده، و لبخند میزنه،
حسین هم میاد بیرون، و‌میره تو همون کلاسی که چادر زده بودن،
و میبینه،که باجناقش،سرجاش خوابیده،ترس برش میداره،و سریع بیدارش میکنه،و ماجرا رو بهش میگه،

اونم میگه، من،خواب بودم،و جایی نرفت
خلاصه،حسین،تو همون کلاس،سجادشو پهن میکنه،و شروع میکنه به نماز خوندن،که هنوز چند رکعت نخونده بود،دید که باجناقش از در ،وارد کلاس شد،

اینم،شروع به داد و فریاد کردن، و سریع میره،تو چادر رو نگاه میکنه و‌ میبینه کسی نیست،
خلاصه همه رو بیدار میکنه،و جریان رو میگه،که اینجور اتفاقی افتاده،

اینا هم همون صبح جمع میکنن،و میرن هتل،

ناگفته نمونه،
که بعدا مشخص شده،بود،که محسن،همزاد داره،
و به دفعات،خانواده و ‌اقوام محسن،
همزاد محسن رو دیدن،
در خالی که خودش جای دیگری بود.

 

5.0
01
ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.