داستان ترسناک مکان شوم

داستان ترسناک مکان شوم

داستان ترسناک مکان شوم

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-14
  • 42 بازدید
  • داستان ترسناک مکان شوم

    horror6: سلام ماجرایی که میخوام تعریف کنم راجب زندگی داداشمه که تحت تاثیر جادو قرار گرفت البته این نظر منه، میخواستم با تعریف کردن ماجراش نظر کسانی که تو این علم سررشته دارنو بدونم.

    من یه پسرعمو دارم که اسمش علیه ۱۸ یا ۱۹ سالشه چون روستا زندگی میکنن باباش یه شب میفرستتش سر زمین ابیاری،لب رودخونه بوده با چند تا از پسرای محل که همسن خودشم هستن دعواش میشه سر آب، اونجا تا تونستن کتکش زدن علی اون شب حسابی ترسیده بوده بعد اونشب از تاریکی میترسیده شب تنهایی حتی تو حیاطم نمیتونسته بره کلا اخلاقو شخصیتش خیلی تغییر کرده بوده خیلی ترسو شده بود یه ادم گیجو منگ،کلا هر کی میدید فکر میکرد.

    شیرین عقله،مثلا وقتی تو مهمونی بهش تعارف میزدن علی غذا بخور یا میوه بخور به بغل دستش نگاه میکرد میگف بخورم؟از شخصی که وجود نداشت اجازه میگرفته یا به بغل دستش اشاره میکرده میگفته این میگه نخور ! حتی یه بار تو ماشین بودیم زن عموم که اسمشم احترامه داشت حرف میزد دستاشو از زیر چادر آورد بیرون علی داد زد سرش دستاتو ببر توو، از دستهای مامانش میترسید یا وقتی مامانش میخندید از دندونای مامانشم میترسید انگار مامانشو به یه شکل دیگه میدید.

    حالا قبل این ماجراها هم حتی قبل کتک خوردنش که حالش بدتر شده بود همچین نرمال نبود مثلا یه بار مامانش با باباش دعواش شده بوده قهر کرده بود رفته بود، علی هم همه رو از چشم فامیل میدید فکر میکرد هیشکی مامانشو دوس نداره چون انتظار داشت عموهاش برن دنبال مامانش، اینم خونه همه عموهاش از جمله بابای من اومد همه رو به فحش بست داداشام میخواستن کتکش بزنن که بابام گف ولش کنین انگار این بچه نرمال نیس یه اتفاقی براش بیوفته مامانش از چشم ما میبینه عمو کوچیکم که با بابا م اینا همسایه هم هس وقتی فحشهای علیو که نثار بابامو فامیل میکرده رو میشنوه میاد گردن علیو میگیره بهش میگه دهنتو ببند گم شو برو خونت وگرنه حرف اضافی بزنی گردنتو میشکنم اونم صداشو بریدو رف خونشون..
    علی بعد اینکه شب سر چشمه کتک خورده بود دیگه اون ادم سابق که حتی عصبی میشدو فحش میدادم نبود، شده بود یه ادم ترسو گیجو منگ، به خاطر همین یه مدت اوردنش تهران پیش روانپزشک که فقط با داروها ساکتو گوشه گیر شده بود به خاطر همین زن عموم رفت پیش دعا نویس (این زن عموی بنده خودش خود خوده شیطانه با ماهم اصلا میونه خوبی نداره چون یه دختر داشت دوس داشت یکی از دادشای من باهاش ازدواج کنه داداش من هم هیچ حسی به دختره نداش در کل اصلا خودمونم راضی نبودیم چون به خاطر اخلاقای بدی که زن عموی بنده داره.

    هیشکی حاضر نبود با دخترش ازدواج کنه داداش منم با یه دختره از فامیلای دورمون ازدواج کرد دخترعموم هم با یه پسره از یه محل دیگه، در کل دومادش اصلا باب میلش نیس)بعد اینکه دعا گرفته بود یه دعا داده بود به دختر ناتنیش که اسمش پریوشه که رابطشم با ما خیلی خوبه بهش گفته بوده دعارو حیاط خونه مامانم چال کنه مامانم تعریف میکرد پریوش اومد خونمون گف: زن عمو، احترام گفته(زن بابای پریوش) دعارو حیاط شما چال کنم چون علی اینجا ترسیده(مثلا همون موقع که عمو کوچیکم گردنشو گرفته بود، البته این بهونه احترام بود که دعارو بیاره حیاط ما وگرنه علی سر چشمه که دوستاش کتکش زده بودن ترسیده بود) چون زن عموم آدم شری هم هسش مامانم قبول میکنه میگه باشه اگه با اینکار حال علی خوب میشه چالش کن اونموقع زنداداشم که تازه عروس بود .

    تو خونه مامانم اینا بود با اونا زندگی میکرد مامانم میگف دعایی که پریوش اورده بود شامل( مو ناخن و یه چیزی هم بود شبیه ذغال که روش دعا نوشته بودن) که دفنش کرد بعد هی تکرار میکرد میگف شرش اینجا بمونه خوبیش اونجا ، بعد هی پریوش عذرخواهی میکرده میگفته زن عمو ببخش مجبورم اینارو بگم احترام گفته وقتی دعارو گذاشتم اینارو هم بگم مامانم یه خورده ناراحتم شده تو دلش میگه واسه چی شرش بمونه برا ما !!! مامانم میگف راحله (زنداداشم)مث بید داشت میلرزید چشم غره میومده به مامانم میگفته نذار اینجا بذاره دعارو، بعد رفتن پریوش راحله به مامانم میگه دعارو بردار بنداز بره من میترسم دعا اینجاست مامانم بیل میاره دعارو با خاکش بلند میکنه میبره میندازه بیرون از حیاط یه جای پرت، غروبم بوده راحله از اون همون جا که دعارو چال کرده بودن رد میشه میره حموم که دوش بگیره (مامانم اینا یه حموم تو خونه دارن یه حمومم تو حیاط که راحله اون روز حموم حیاط میره) ولی از همون شب سردردهای راحله شروع میشه که به شدت عصبی میشده.

    خیلی بددهن شده بوده اصلا احترام بزرگتری کوچکتری حالیش نبوده با داداشم با مامانم دعوا میکرده میرفته خونه باباش حتی مامان بابای خودشم خیلی ناراحت بودن از این وضع حتی مامانش رفت واسشون دعای محبت نوشت دوروز خوب میشدن بعد چن روز دوباره دعواشون میشد قهر میکرد میرف خونه باباش طوری شده بود که همه به طلاق راضی شده بودن حتی به شدت از دعا ترس داشت که مبادا براش دعا بنویسن مامانش قایمکی بدون اینکه راحله بفهمه براش دعا میگرف ،حتی فامیلای خودشم که پادرمیونی میکردن فحاشی میکرده حالش بد میشده یهو غش میکرده میوفتاده زمین، پیش روانپزشک بردنش اوناهم احتمال افسردگیو میدادن چون همش در حال گریه بوده من خودم وقتی حالاتشو دیدم به نظر خودم دچار جن زدگی شده بود چون تا حرفی میزدی سرشو میکوبید دیوار حالش بد میشد میوفتاد زمین خلاصه بعد چن ماه این دوتا طلاق گرفتن دختره صدو هشتاد درجه رفتارو اخلاقش تغییر کرده بود حتی فامیلای خودشون میگفتن این دختره دیوونس طلاقشو بدین به نظر من اثر همون دعایی بود که تو حیاطمون چالش کردن ولی اگه واقعا زندگیش به خاطر اون دعا نابود شده باشه خدا زندگی باعثو بانیش یا حتی اون جادوگرایی که دعای شیطانی مینویسنو نابود کنه که باعث بدبختی دختر مردم شدن.

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫298 s