133 total views, 1 views today

داستان ترسناک مرگ ناگهانی

horror6: سلام، این داستان رو یکی از آشناها از زبون داییش تعریف کرد، برام جالب بود گفتم برای شما هم تعریف کنم.
این دوست ما داییش لکنت زبان داره، البته به گفته خودش نداشته طی این داستان که براتون میگم دچارش میشه و هنوزم برطرف نشده بعد بیست سال.

داستان از این قراره که پدر بزرگ این دوست ما مرده شور بوده(تو یه شهر کوچیک) ….یه روز پدرش آخر وقت بوده ۳ تا جنازه میارن میزاره تو حیاط خونه(مثل اینکه خونه و مرده شور خونه چسبیده بودند به هم) بعدش پدر و مادرش براشون يک کاری پیش میاد میرن بیرون و این پسر تنها میمونه، قبل رفتن باباش بهش میگه به هیچ وجه سمت جنازه های بیرون نرو، برقم روشن نکن… خلاصه اینکه این پسر نوجوون گوش نمیده و بعد چند دقیقه از ترس میره و برق های حیاطو روشن میکنه تا به حياط دید داشته باشه و از تو پنجره ایوون نگاه میکنه…یکی دو ساعت میگذره میبینه یکی از جنازه ها که توی فرش پیچیده شده بوده تکون میخوره…و کم کم داره فرشو باز میکنه…یکی از جنازه هام که ظاهرا یه خانوم بوده، یه دفعه سر جاش میشینه…

پسره از ترس از هوش میره..بعد همون لحظه پدر و مادرش می‌رسند و پدرش اینو میبره تو اتاق بهش آب قند و اینا میدن که حالش خوب بشه…پدرش برق بالای سر جنازه ها رو خاموش میکنه و شروع میکنه یه سوره رو بالای سر جنازه ها میخونه.. پدرش بعدا بهش گفته بوده که وقتی کسی میمیره روحش میره بالا و جسم خالیش میمونه، برا همینه که میگن جنازه نباید رو زمین بمونه…چون شیطون یا یه جن دیگه میره تو کالبدش…و وقتی قرآن براش بخونی از اون کالبد فرار میکنه…..
و اینکه من به خاطر آشنائیت و شناختی که از ایشون و خانوادشون دارم این داستان رو باور میکنم..

 

ایجاد مقاله

با ورود به بخش ایجاد مقاله قادر به ثبت و انتشار مطالب ترسناک خود خواهید بود (ضوابط سایت کاربر محور)

در صورتی که این مقاله را مخالف با قوانین جمهوری اسلامی می دانید به ما گزارش دهید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.