داستان ترسناک ماهیگیری

داستان ترسناک ماهیگیری

داستان ترسناک ماهیگیری

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-08-15
  • 51 بازدید
  • داستان ترسناک ماهیگیری

    horror6: سلام این ماجرایی که میخام براتون تعریف کنم ،مربوط به حدودسه هفته پیش یعنی اواخر شهریور امسال هستش وعین واقعیته..‌. به پیشنهاد برادر شوهرم واسه ماهیگیری رفتیم پشت سد زاینده رود ،البته من علاقه به ماهیگیری یا رفتن به اونجا نداشتم ولی بخاطر اینکه حوصلم سررفته بود پیشنهادشو‌قبول کردیم وباشوهرو پسرم راهی اون منطقه شدیم .اینو هم بگم که پشت سد یه منطقه وسیع، زمین بدون درخته که قبلا همه اون مناطق زیر آب بوده ولی بخاطر خشکسالی سالهای اخیر سطح آب خییلی پایین اومده بود وکیلومترها زمین خشک وریگزار از زیر آب به بیرون سردرآورده بودند.به گفته برادر شوهرم اخر هفته ها عده زیادی ماهیگیر به اون منطقه میرفتند ولی چون ما وسط هفته رفته بودیم به جز یکی دوتا خانواده که هرکدوم یک کیلومتر با ما فاصله داشتن واز دور معلوم بودن کسی اونجا نبود .

    سکوت آرامش بخشی داشت وانواع پرندگان آبی مث مرغابیها ولک لک و چند جور دیگه پرنده اونجا توی آرامش پرواز میکردند وگاهی توی اب فرود می امدند .اونجایی که ما کنار رودخونه چادر زدیم حدود بیست کیلومتری با جاده اصلی فاصله داشت ومایه مسیر سنگلاخ و پراز تپه وپستی وبلندیو پشت سر گذاشتیم تا به محل مورد نظر رسیدیم.وقتی رسیدیم، حدود ساعت ۶ بعداز ظهر بود ،برادرشوهرم سریع غلابهای ماهیگیریشو بکار انداخت وشوهرمم به دنبال هیزم وچوب خشک به اطراف رفت .منو پسرم هم اطراف چادر مشغول بازیو صحبت و نگاه کردن اطراف بودیم تا اینکه شب شد .احساس میکردم اونجا فضای سنگینی داره؛سکوت به قدری بود که افرادی که یک کیلوتر اونطرفتر باهم صحبت میکردن صداشون شنیده میشد .بیرون چادر با اینکه آتش روشن بود وچراغ روشنایی هم داشتیم تا شعاع دوسه متری رو بیشتر روشن نمیکرد .برادر شوهرم خیلی نترسه تنهایی کنار رودخونه وکنار غلابهاش گوش به زنگ بود که یه ماهی به دامش بیوفته وخییلی کم میومد سمت ما .

    بعد از شام من وپسرم رفتیم داخل چادر که بخوابیم .پسرم بخاطر تحرک زیادی که قبلش داشت خسته بود وسریع خوابش برد ولی من یه حالی دارم که اگه جام یا بالشتم تغییر کنه به سختی خوابم میبره” بیداربودم که شوهرم اومد توی چادر دراز کشید و باگوشیش مشغول بازی شد.منم چشمامو بستمو سعی کردم بخوابم ولی تو فکر میرفتمو خوابم نمیبرد .شوهرمم خوابش نمیبرد پاشد از چادر رفت بیرون “من همچنان چشمام بسته بود ولی متوجه شدم که شوهرم رفت بیرون وزیپ چادرو بالا کشید .به محض اینکه شوهرم بیرون رفت یهو فضای داخل چادر به صورت محسوسی سنگین شد” بطوریکه خیلی واضح حضور یکی دیگه رو داخل چادر حس کرد نمیدونم چطور توضیح بدم ولی یه …شبیه اینکه گوش آدم بگیره وهمزمان فشار زیادی به بدن وارد بشه .میدونستم که خواب نیستم میخاستم چشمامو باز کنم ولی هرچقدر تلاش میکردم بی فایده بود حتی نمیتونستم بدنم یا دستمو تکون بدم . من به روی پهلو خوابیده بودم ولی سنگینی موجودیو روی بازوها وپهلوی خودم وحتی تو گوش خودم حس میکردم .ترسیده بودم ولی نمیتونستم حتی کلمه بسم الله الرحمن الرحیمو بگم .

    جالبیش اینجا بود که همزمان به خاطر سکوت اونجا من صدای صحبت شوهرم با برادرشو بطور واضح میشنیدم که راجع به ماهی گرفتن حرف میزدن .با یه سختی تونستم بسم الله بگم تا گفتم حس کردم سبک شدم ولی به محض اینکه گفتن کلمه بسم الله تمام میشد باز میوفتاد روم .دقیق یادمه دوسه مرتبه تونستم با زحمت بگم بسم الله ولی هر دفعه انگار نیم متر پرت میشد عقبو باز بر میگشت .حس کردم نیروی بیشتری دارم پیدا میکنم وسعی داشتم دستو پامو تکون بدم یا حتی چشمامو باز کنم ولی نمیشد یهو صدای شوهرم وبرادرشو شنیدم که داشتن میومدن سمت چادر و یه دفعه برادر شوهرم عطسه بلندی کرد ویهو فضای چادر سبک شد ومن تونستم بلند بشمو بشینم ودیدم کسی نیس ولی خیلی خوب حس کردم که با نزدیک شدن شوهرو برادر شوهرم به چادر یا حتی صدای اون عطسه اون نیرو یا موجود نامریی خییلی دور شد .با اینکه خیلی ترسیدم چیزی به روی خودم نیاوردم .چون اگه چیزی هم میگفتم” میگفتن توهمه وخیاله واینکه تو اون تاریکی دراون منطقه دور افتاده به هیچ جایی دسترسی نداشتیم که بتونیم کاری کنیم و فقط با گفتن من شاید اوناهم میترسیدن وجو بدی درست میشد .

    خلاصه بیخیال گفتن قضیه شدم .شوهرم اومد تو چادر وپرسید چرا نشستی ومن فقط گفتم :خوابم نمیبره توهم بیا تو چادر ومن ازفضای اینجا خوشم نمیاد “شوهرم اومد خوابید ومنم احساس امنیت بیشتری کردم وپتو را کشیدم رو صورتمو خوابم بردنمیدونم چندساعتی خواب بودم “که حس کردم ینفر هی پتو رو از روی صورتم میکشه پایین ومن هر دفه باز صورتمو میبردم زیر پتو توی عالم خواب اول فکر کردم پسرم که کنارم خوابه غلطت میزنه وباعث میشه هی پتو از رو صورتم کشیده بشه ولی وقتی چند بار تکرار شدوکاملا هوشیار شدم ،متوجه شدم که پسرم تکون نمیخوره وانگار یه نیرویی پتو رو هی از روی صورتم میکشه خییلی ترسیدم یادم به اتفاق قبل افتاد وتند….تند شروع کردم به خوندن آیت الکرسی وچهار قل “شب بیخودی شده بود برام “هم میترسیدم هم نمیتونستم به بقیه بگم، چون تو همین پیج وتوی کامنت بعضی از دوستان خونده بودم که نباید ترسید یا به روی خود آورد چون جنها از ترسوندن آدما خوششون میاد ووقتی ینفر بترسه بدتر میکنن .

    خواب از سرم پریده بود واز شدت ترس دستشوییم گرفته بود” میخاستم بیخیال بشم تا صب ولی نمیشد .شوهرمو بیدار کردم وازش خواستم دنبالم بیاد بیرون واسه اجابت مزاج .بیدار شد وهمراهم اومد بیرون” برادر شوهرم تو ماشین خوابیده بود هوا تاریک بود وشوهرم چراغی که به باطری ماشین وصل بودو روشن کرد وتا شعاع یکی دومتری روشن شد یکم از چادر فاصله گرفتیم ومن بخاطر اینکه واقعا میترسیدم ،نخاستم زیاد دور بشم “همونجا سریع مثانمو خالی کردموبلند شدم ” شوهرم یکم اونطرف تر از من داشت گوشیشو چک میکرد ببینه ساعت چنده که من یهو یه موجود سرتا پاسفید به اندازه تقریبا یه متر شاید یکم بیشترو پشت سرش دیدم حدود سه چهارثانیه بیشتر طول نکشید ولی میتونم قسم بخورم که دیدم و وهم یا خیال نبود “صورت وقیافش اصلا معلوم ومشخص نبود ولی سرتا پا سفید بود مث یه توده بخار یا دود سفید که هیبت انسانی با قد کوتاه داشته باشه یکم که بهش خیره شدم غیب شد .نمیدونم چرا زیاد نترسیدم وجیغ نزدم یا حتی به سمت چادر یا شوهرم نرفتم فقط خیره شدم به همون نقطه ببینم چی بود واینکه باز میتونم ببینمش یا نه که شوهرم یهو گفت ساعت ۳هست چیو نگاه میکنی چیزی دیدی؟؟بخودم اومدمو گفتم نه ورفتیم تو چادر و خوابیدیم .

    ولی خدا میدونه دیگه خوابم نمیبرد صدای نفسای شوهرمو پسرم که خواب بودنو تو سکوت چادر میشنیدم ازونطرفم هم صدای راه رفتن ینفرو که مدام نزدیک چادرمیشدو دور میشد یا قدم میزد میشنیدم مطمئنم صدای پای شغال یا روباه وحتی سگ نبود چون این حیوانات به قدری نرم وسریع قدم برمیدارن که حرکتشون صدایی نداره ولی صدای راه رفتنی که من میشنیدم دقیقا مث راه رفتن یه موجود دوپا مثل ادم بودمطمئن بودم برادر شوهرم نیس چون اونوقت شب تو ماشین خواب بود ودلیلی نداشت تو اون تاریکی هی بیاد سمت چادر وبرگرده .باهزار دعا وسوره و صلوات نزدیکای صب بود که خوابم برد ووقتی بیدار شدم تقریبا ساعت ۸ونیم صبح بود وهمه چی عادی بنظر میرسید تا بعد صبحونه من از اتفاقات شب حرفی نزدم بعدش تمام اتفاقات شب رو به شوهر وبرادر شوهرم گفتم .

    برادر شوهرمم گفت اتفاقا دیشب وقتی لب آب کنار غلابهاش نشسته بود همش احساس میکرده ینفر پشت سرشه ونزدیک یا دور میشه وحتی صدای نفسشو نزدیک گوشش شنیده بود میترسه ومیره تو ماشین ..ومیره تو ماشین وپتو رو میپیچیه دورشو تا خود صبح خواب بود …وسایلو جمع کردیمو دریغ از یه ماهی کوچولو که بتونن بگیرن برگشتیم خونه….هنوزم بعد از گذشت چند هفته بارها اون جسم شبه مانند واتفاقات اون شب کذاییو پیش خودم تجسم وتصور کردم و مطمئنم که همش واقعی بود وتوهم یا خواب وخیال نبود…ببخشیداگه زیاد شد.خاستم با شما در میون بزارم ونظرتونو بدونم.

     

    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک ماهیگیری

    1. کرو گفت:

      شما دچار فلج خواب شدی بقیه ماجرا هم توهم زدی

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫650 s