داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:491

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-08-22
  • 121 بازدید
  • داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

    horror6: ما تو يكى از شهرستانهاى نزديك تهران زندگى ميكنيم كه قدمت زيادى داره. هميشه از پدربزرگ و مادربزرگم داستانهاى زيادى درباره جن ها شنيدم. مادربزرگ همسرم تو يكى از محله هاى قديمى زندگى ميكرد كه با قبرستان يه محله فاصله داره. يه خونه اى با سقف گنبدى كاهگلى و يه حياط كه با يه در قديمى جدا كرده بودنش. مادربزرگ شوهرم بالاى ٨٠ سال سن داشت ولى حافظه اش حرف نداشت. محال بود چيزى يادش بره تا اينكه خونه كناريشون كه اونم خيلى قديمى بود خراب كردن و بجاش آپارتمان ساختن.

    از اون به بعد اين پيرزن شروع كرد به صحبت راجع به يه سرى اشخاصى كه فقط خودش ميديد. به پدر شوهرم كه سرهنگ بازنشسته ارتشه مدام غر ميزد كه تو نميتونى اين همسايه هاى مزاحم رو كه شب تا صبح روى پشت بوم راه ميرن رو بندازى بيرون پسرشم ميرفت اونجا ميخوابيد تا ثابت كنه خيالات ميكنه ولى مادرش ميگفت صداى تو رو كه ميشنون ميرن. همه فكر ميكردن توهم ميزنه ولى زمستون همون سال مزاحمت ها بيشتر شد. ميگفت به پسرش بيا اينا رو از خونم بنداز بيرون چون سردشون شده بقچه به دست با بچه هاشون شب تا صبح ميان تو كنار بخارى من. بعد از اون سال كم كم از پا افتاد و زمين گير شد. يادمه يه بار شوهرم گفت رفته بوده به مادربزرگش سر بزنه اونم گفته ديشب اينا روى پشت بوم مهمونى گرفته بودن همه لباسهاى سفيد با ريش بلند فانوس بدست روى پشت بام شادى ميكردن.

    مادربزرگش به عمرش تلوزيون نگاه نكرده بود فقط يه راديوى قديمى داشت كه بزور روشن ميشد. اون شب كه شوهرم اين موضوع رو تعريف كرد من داشتم تلوزيون ميديدم و يهو با جيغ گفتم واى امشب شب كريسمسه!!!!! انقدر ترسيده بودم كه نگو چون فهميدم چيزى كه مادربزرگش توصيف كرده مثل بابانوول بوده. ديگه حاضر نشدم برم بهش سر بزنم چون ميترسيدم. براش هر پرستارى ميگرفتن دو روزه فرار ميكرد. ميگفتن اين پيرزن با يكى بجز ما حرف ميزنه. يبار به يكيشون گفته بود مراقب باش تو حياط ميرى اينا عصبانين يه وقت از پشت با چوب ميزنن تو سرت!..يه روز صبح زود به ما خبر دادن خونش آتيش گرفته ولى ما كه رسيديم دخترش از وسط آتيشها كشيده بودش بيرون آتش نشان گفته بود خودش رفته بخارى رو برگردونده روى فرش. اون بعد اين ماجرا ديگه حرف هم نميزد.

    خونش رو تعمير كردن و برگشت همونجا ولى يه روز پدرشوهرم با عجله زنگ زد به شوهر من كه خودت رو برسون خونه ى مادربزرگت. شوهرم ميگفت بعد از ظهر مرداد ماه تو اون گرماى كشنده اين بدبخت نشسته بوده وسط حياط انگار چند ساعت اونجا بوده چون آب بدنش خشك شده بود. اتاقش تا حياط چند تا پله داشت ولى اين بنده خدا حتى نميتونست از جاش بلند بشه چه برسه كه خودش برهتو حياط وقتى آوردنش تو يه پارچ آب رو سركشيد و تا شب فوت كرد. من فكر ميكنم با آتيش زدن خونه ميخواست اون جن هارو بيرون كنه و اونا كه حس كردن ميخواد بهشون صدمه بزنه انداختنش وسط گرما تا بميره. بعدا خونش خراب كردن ولى من هنوز با ترس از اون محل رد ميشم.

     

    دیدگاه

    2 thoughts on “داستان ترسناک مادر بزرگ و اجنه

    1. کرو گفت:

      بعضی از داستانها جالبه ادم براش وقت بزاره ولی جدیدا مد شده بعضی از سایتها پول میدن بعضیا یه چیزی سرهم کنن فقط امار سایتشون بالا بره

    2. الهام گفت:

      چه مادربزرگ کنسی خب چه اشکال داشته بیان کنار بخاریت بشینن ؟!!!
      یا همش با حالت بد و توهین آمیزی میگفته به پسرش که اینا رو بنداز بیرون .خب بده دیگه .
      حقش بود انداختنش تو حیاط.

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫278 s