70 total views, 1 views today

داستان ترسناک ماجرای عمارت

horror6: سلام این داستانی که میخام بگم از زبون داداشمه …ایشون تو یه مجموعه تفریحی بزرگ و مجهز که شامل یه باغ چند هکتاری وکافه ورستوران وسالن بازی و ورزشگاه واستخر واینچیزاس مامور انتظامات بود … تعریف میکرد که میگن قدمت این باغ بر میگرده به دوران قاجار و مال یکی از شاهزادگان قجر بوده وحتی یه عمارت قدیمی هم انتهای باغ هست که قفل وبند شده …

خییلی از کارکنان و مخصوصا کسایی که مسئول نگهبانی یا فضای سبز هستن میگفتن انتهای باغ و نزدیک عمارت جن داره وشبا کسی جرات نداره تنهایی بره اونطرف…من اوایل فکر میکردم شاید برای ترسوندن من میگن یا میخان منو بزارن تو کار انجام شده که واسه رو کم کنی شبا خودم اون اطرافو چک کنم کسی نباشه .یه شب با اینکه وظیفه ی من نبود قبول کردم خودم به اون اطراف سر کشی کنم .سوار موتور شدم وتنهایی رفتم اون سمت؛ اون طرف هم کم وبیش نور داشت ولی نه زیاد با موتور یه تابی دور عمارت زدم وجز یه شغال که فرار کرد چیزی ندیدم

برگشتم و بقیه رو مسخره کردم که ترسشون بیمورده .تصمیم گرفتم حتی شبای دیگه هم خودم برم اونجا سرکشی کنم .دوسه شب دیگه هم رفتم خبر خاصی نبود .یه شب با یکی از همکارام که اونم دل وجرات پیدا کرده بود واعتقاد داشت اونحرفا چرتو پرته تصمیم گرفتیم بریم اونجا رفتیم وکنار ایوون عمارت نشستیم به صحبت ؛چند دقه ای نگذشته بود که دوستم گفت اینجا خییلی خوب ودنجه بریم حداقل فلاکس چایی رو بیاریم یکی دوساعتی همینجا باشیم .من گفتم میمونم خودت برو وبیا گف باشه ورفت یه دقه نگذشته بود سرمو تکیه دادم به ستون عمارت وچشامو

بستم یهو حس کردم دور وبرم شلوغه چشامو باز کردم دیدم اطرافم یه عده در حال رفتو آمدن و از تو عمارت صدای ساز و رقص وپای کوبی وکل کشیدن زن میاد نمیدونستم دارم خواب میبینم یا بیدارم همش به خودم تلقین میکردم که اینا همه خوابه ؛کساییو میدیدم که همشون شبیه آدما بودن ولی تا راه میرفتن صدای تق تق میداد راه رفتنشون جرات نمیکردم به پاهاشون نگاه کنم میترسیدم ولی به بالا تنشون که نگاه میکردم عین ماها بودن یکشون اومد سمتم سلام علیک گرمی کرد وگفت خوشحال میشیم بیاید به جشن ما ومن به دنبالش وارد..
. یه جایی شدم که نمیدونم توی عمارت بود یا جای دیگه زن ومرد

میرقصیدن وشاد بودن اونی که بهم خوشامدگویی کردگفت از هیچی نترس تو مهمان مایی وخوش باش ورفت …من مات وحیرون محو تماشای اونهمه زرق وبرق وشادی اونا بودم یهو یه زن ومردی وارد شدن که مشخص شد عروس ودامادن عروس بینهایت زیبا بود ولی چشتون روز بد نبینه داماد برعکس خییلی زشت وترسناک بود انگار استخون و یه روکش سیاه بود خیلی استخونی و دراز بود از نگاه کردن بهش میترسیدم؛ هر طرفو نگاه میکردم چراغونی بود وصدای تق تق صم اونا رو واضح میشنیدم که رو زمین

راه میرفتن و میرقصیدن وصدای همهمه میومد ولی متوجه نمیشدم چی میگن یه زن زیبا اومد سمتم با یه ظرف تعارف کرد وخوشامد گویی کرد وگفت شما رضا هستی میشناسمت خوش اومدی گفتم ممنون چندتا نقل از ظرف برداشتم ولی نخوردم وتو دستم نگه داشتم همینجور محو دیدن جشنو پایکوبی بودم که نمیدونم چی شد یهو همه چی محو شد و من بخودم اومدم دیدم همکارم ویکی دیگه از بچه ها بالای سرم هستن وهی صدام میکنن بیچارها خییلی ترسیده بودن ..همکارم میگفت اصن ده دقیقه بیشتر نشد رفت وبا یکی از بچه ها فلاکسو آورد ..دیده بودن من بیهوش

زیر درخت افتادم هرچی صدام میزنن من بیدار نمیشدم دیگه از ترس ودلهره همکارم شروع میکنه هی چهار قل وآیت الکرسیو بالا سر من میخونه وبهم فوت میکنه که بلاخره بهوش میام…من خودم فکر میکردم کم کمش دوساعتی پیش اونا بودم ولی دوستام گفتن تمام اون مدتی که بیهوش بودی شاید بیس دقیقه هم نشده جالبش اینجا بود که اون نقلایی که برداشته بودم دستمو محکم بسته بودم بهوش اومدم بازم دستم همونجوری محکم بسته بود ولی از نقل خبری نبود؛ماجرا رو برای همکارام تعریف کردم همه معتقد بودن اونا جن بودن ومنو راه دادن تو عروسیشون ..

احساس جالبی بود بین خواب وواقعیتش مونده بودم دلم میخاست باز تجربش کنم ولی همه گفتن نباید خودتو قاطی دنیای اونا بکنی وگرنه ممکنه مشکلات بدی برات پیش بیاد .دیگه شبا تنهایی اون اطراف نرفتم تا حدود چهار ماه بعد یه شب حسابی بدنم کوفته بود وپاهام درد میکرد مرخصی ساعتی گرفتم ورفتم استخر باغ چون نصف شب بود خییلی خلوت بود وبه جز یکی دونفر کسی تو استخر نبود نیمساعتی شنا کردمو وبعد رفتم قسمت جکوزی وبعد سونا همونجا دراز کشیدم وتو حالت خواب وبیداری یهو دیدم باز همون زنه که تو عروسی جنا دیده بودمش اومد…و سلام علیک کردو من مات ومبهوت زبونم بند اومده بود که این زن اینجا چکار میکنه حتی نمیتونستم تکون بخورم ؛

زنه با مهربونی گفت نترس من بهت صدمه نمیزنم ما تو رو دوست داریم حتی اسممو هم میدونست بعد گفت من میتونم دردو از بدنت خارج کنم ولی وقتی عرق میکنی آب یخ نخور برات بده من حتی یه کلمه هم نتونستم حرف بزنم یا حتی تکون بخورم .زنه موهای بلند و خرمایی رنگ روشن داشت و زیبایی خاصی داشت همینکه دستشو گذاشت روی مچ پام بدنم سر شد هیچ دردیو حس نمیکردم زنه حرف میزد ولی صداش مث موسیقی تو گوشم بودمتوجه نمیشدم چی

میگه ولی با صداش مث لالایی تو‌گوشم میپیچید ودیگه نفهمیدم چی شد به خواب سنگینی رفتم جوریکه که هیچوقت به اون خوبی نخوابیده بودم سبک سبک شده بودمهیچ دردیو حس نمیکردم نمیدونم چی بود ولی انگار به حالت بی هوشی درومده بودم ؛بازم مث اتفاق قبل دوسه تا از همکارام میبینن غیبتم طولانی شده میان دنبالم

بعد از جستجو منو تو قسمت سونا پیدا کرده بودن انقد ضربان قلبم کند شده بودو تنفسم آهسته بود که بنده خداها فک کرده بودن منو دم گرفته و ایست قلبی کردم با هر سختی بود من بهوش میام ومیبینم همکارام اطرافم هستن ودوتاشون به شدت گریه میکردن فک‌کرده بودن مردم…بهشون ماجرا رو گفتم و اینکه از بدن درد وکوفتگی هیچ خبری در من نبود به اصرار یکی از دوستان رفتیم پیش یه دعا نویس که ازین چیزا سر در میاورد…دعانویسه گفت ای زنهن یه جن مسلمان هست

دوستت داره وبهت آسیبی فعلا نمیزنه سعی کن ازش دوری کنی و باهاش ارتباط برقرار نکن و وارد دنیاشون نشو چون اگه علاقش بهت زیاد بشه ممکنه حتی بهت اسیب جدی بزنه وازت توقعاتی داشته باشه یه دعا واسم نوشت وداد که همراهم باشه ..تا اونمدتیکه اونجا مشغول بکار بودم دیگه تنهایی جاهای پرت باغ یا استخر نمیرفتم بعد چند ماهم به قسمت اداری منتقل شدمو دیگه خبری نشدفقط هنوزم گاهی حضور یکیو کنارم حس میکنم همین …شاید بنظر یه عده باور کردنی نباشه ولی عین حقیقت بود.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.