229 total views, 1 views today

داستان ترسناک لالایی در شب

horror6: این ماجرا پارسال اتفاق افتاد،با خانواده به یکی از جاهای بکر استان فارس رفته بودیم در یکی از کوه ها کباب کردیم و بعد از نهار خوردن من و دو برادرم به بالای کوه رفتیم؛حدودا ساعت چهار بود که به بالای کوه رسیدیم و با کلی شوخی و بگو مگو پایین اومدیم خورشید درحال غروب کردن بود و منظره قشنگ با آسمون نارنجی درست شده بود،من هم چون گاهی وقتا سیگار میکشم همیشه فندک توی جیبم بود؛فندکو در اوردم و یه بوته خشک را آتیش زدم بوته بدجور شعله ور شد و زبانه های آتیش به بالا میرفت به همین دلیل بوته های اطرافش هم درحال سوختن بودند من اضطراب کل جسم و روحمو تسخیر کرد چون با خودم میگفتم هر آن که اهالی روستای پایین یا چوپان ها زنگ بزنن جنگل بانی و من خودمو بیچاره کردم،ولی به طرز خیلی باور نکردنی بوته هایی که اطراف درحال سوختن بودند خاموش شدن و صدای همهمه اومد؛گذاشتم پای صدای باد.

بعدش اروم اروم اون بوته ای که اتیشش زده بودم هم خاموش شد من فقط داشتم شکر میکردم و توی دلم عروسی بود (که همه چی خودش جور شده و …)داشتیم پایین میومدیم و به ماشین نزدیک میشدیم؛من هم نفر آخر بودم وقتی از کنار یه تخت سنگ مربعی بزرگ(هفت/هشت متر ارتفاع) رد شدم که یه ترک باریک وسطش خورده بود؛صدایی شنیدم برگشتم و سرمو،گوشمو هم راستا با اون شکاف قرار دادم؛صدای لالایی از توی شکافه میومد جالب تر این بود که اگه حتی چند سانت سرمو عقب یا جلو میبردم صدا دیگه شنیده نمیشد. آنچنان صدای قشنگ و آواز با ریتم بغض آور وخواب آور بود که هرکس را مجذوب خودش میکرد،به برادر هام گفتم تا محض احتیاط اوناهم بشنون تا بفهمم توهم نیست هردوشون با تعجب و رنگ پریده حرفمو تایید کردن،من کاملا به جن اعتقاد داشتم و دارم هم اینکه میترسم ولی اون حس درونیم که از بچگی باهامه اون حس کنجکاوی و ارتباط داشتن با جن منو در برابر ترس و فرار دو هیچ جلو انداخت بعد من روبه سنگ پرسیدم تو کی هستی؟اصلا انگار نشنید و اون لالایی دلنشینشو میخوند مجدد پرسیدم تو کی هستی؟ یکم مکث کرد و دوباره شروع به خوندن کرد.

دفعه سوم هم پرسیدم تو کی هستی ریتم خوندنش تند تر شد یه حالت دعوا ولی هنوزم واسه من صداش قشنگ بود میدونستم نباید دیگه ادامه بدم و رامو بگیرم برم ولی خب میخواستم ارتباط برقرار کنم دفعه چهارم پرسیدم تو کی هستی که از بالای اون تخته سنگ بزرگ چندتا سنگ بزرگ و کوچیک به همراه پشم و موی گوله پایین ریخت داشتیم از ترس به همدیگه نگاه میکردیم که چندتا سنگ به طرفمون پرت شد ولی بهمون نخورد فقط از کنار سرمون رفت تا به خودم اومدم دیدم برادر هام بیست متر جلوتر دارن میدون من هم دوتا پا داشتم دوتا دیگه غرض کردم و از اونجا دور شدیم بعد از اون روز فکر و ذکر من شده بود اون نغمه دلنشین یه روز توی حموم داشتم با اون ریتم میخوندم و روی چهار پایه نشسته بودم که یهو یکی از پایه های چهار پایه شکست و صندلی نشست به پام و رگ پام را برید و به تاندوم اسیب رسوند ولی خطر بزرگی پیش نیومد بعد از اون هروقت ادای صداشو در میارم یا داستان را واسه کسی تعریف میکنم امکان نداره حادثه بدی واسم پیش نیاد؛امروز هم که اینو واسه شما گفتم از زندگی سیر شدم.

 

One thought on “داستان ترسناک لالایی در شب

  1. سلام
    جالب بود
    لالایی همیشه یه جذابیتی داره، مخصوصا اگه جنوبیا بخوننش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.