91 total views, 1 views today

داستان ترسناک فوبیا

horror6: بچه که بودم یه روز سرد زمستون ازروی کلافگی وطبق عادت هرروزه دوچرخه ی قرمزم رو برداشتم و رفتم تو کوچه با بچه ها دوچرخه سواری یادمه تقریبا شش یا هفت ساله بودم و سومین سالگرد انقلاب بود خیابون مارو داربست بسته بودن و روی داربست رو پراز گل وتزئینات انقلابی کرده بودن ،جوونا با اورکت های سبز و ریش که اکثرا هم بچه های مسجد محل بودن.

هرکدوم مشغول یه کاری بودن من و چندتا دیگه از بچه ها ی هم محل هم با دوچرخه هامون کورس گذاشته بودیم و گاهی می ایستادیم و محو تماشای بسیجیا میشدیم که از داربستا اویزون بودن و
داشتن داربستو با گل و سبزه و عکس امام تزیین میکردن ،یه کم که گذشت بچه ها کم کم پراکنده شدن و هرکی رفت یه سمتی من ولی هنونجا روی دوچرخه ام نشستم و در حالی که جک دوچرخه رو مینداختم روی زمین ،ازتو کیف جلوی دوچرخه ام کمی بیسگوییت برداشتم و شروع کردم به خوردن و همچنان محو اون داربست و چراغای رنگی رنگی و بوی گلهای تازه و نوار کاغذی ها ی رنگاوارنگ شده بودم که یه دفعه با صدای جیغ و داد مردم یکه خوردم ،تا سر برگردوندم دیدم کلی زن و مردو پیر و جوون دارن از سراشیبیِ خیابونِ شریعتی به سرعت پایین میدَون و هرکی به یه سمتی فرار میکنه .

چشم که انداختم دیدم یه مرد با جثه ی خیلی بزرگ و پابرهنه در حالی که یه تخته ی چوب که کلی میخ بهش اویزون بود رو برداشته و نعره زنان دنبال مردم میکنه و با اون تخته ی پرمیخ که معلوم نبود از کجا کنده بود میکوبید تو سروکله ی مردم جوونای روی داربست خودشون رو انداختن رو زمین و بلند بلند دادمیزدن که یارو دیوونس
فرار کنید فرار کنید وقتی به خودم اومدم دیدم تنها ی تنها با دوچرخم روبروی اون مرد دیوونه قرار گرفتم واونم با سرعت هر چه تمامتر و با عربده های وحشتناک داره میادسمتم معطل نکردم و جک دوچرخه رو دادم بالا و سرِ دوچرخه رو کج کردم و به سمتِ پایین خیابون رکاب زدم گاه گاهی برمیگشتم و پشتمو نگاه میکردم و میدیدم که اون مرد دیوونه داره دنبالم میکنه از ترس زهله ترک شده بودم و فقط رکاب میزدم و جیغ میکشیدم ،اونم همه رو ول کرده بود و افتاده بودم ردِ من ،وحشت سرتاسر وجودمو گرفته بود ازترس گریه میکردم وقلبم مثل…گنجشک تند تند میزدکه دیدم زینِ دوچرخه ام دَر رفت پامو از رو رکاب برداشتم و چون سراشیبی بود دوچرخه خودش پایین میرفت وبه تهه خیابون که رسیدم و شیبِ خیابون که تموم شد دوچرخه از حرکت ایستاد،با دلهره برگشتم عقب رو نگاه کردم ودیدم که واویلا یارو چقد بهم نزدیک شده .

دوچرخه رو پرت کردم و پیاده شروع کردم عرض ِ خیابون رو دویدن ،چشمم افتاد به یه ساختمون نیمه کاره که جلوش ماشین سنگین بود و چندتا کارگر خودمو سریع پرت کردم رو پله های ساختمون و جلدی بالا رفتم بنده خدا کارگرای جلوی ساختمون تا دیدن موضوع از چه
قراره با بیل و کلنگ افتادن به جون اون مرد و جلوشو گرفتن بعدم یکی از اون راننده جرثقیل ها از ماشین پایین پرید ودست وپای یارو رو با زنجیر بست ،بعدم رفت از تو باجه ی تلفن به پلیس زنگ زد ،چند نفری که زخمی شده بودن خودشونو به اون مرد رسوندن و چندتا مشت و لگد حوالش کردن،کم کم جمعیت اطراف زیاد شدو هرکی میخواست انتقام کتکایی که خورده بود رو از اون مرد بگیره بعضیا سروصورتشون بعضی دیگه هم بدنشون خون الود شده بود ،صدای یکی از کارگرا روشنیدم که میگفت بابا م جان نزنید این بنده خدا دیوانس حالیش ‌که نیست ،یواش
یواش خودمو رسوندم پایین و اروم از کنار جمعیت رد شدم ودر حالی که صورتم خیس اشک شده بود چشمم افتاد به چشم اون مرد که از لای پاهای مردم زل زده بود تو چشمای من و مثل مار به خودش میپیچید و چنان چشماشو گشاد کرده بود که یه آن نفسم از ترس بند اومد جیغ بلندی کشیدم و ازترس پا به فرار گذاشتم و یه کله تا خونه دویدم ،ازاونموقع به بعد فوبیای ترس از ادم دیوونه داشتم تا به همین امروز که میانسال شدم هنوز تو کابوس هام اون مردو میبینم که داره دنبالم میکنه و من تو تاریکی که نمیدونم به کجا ختم میشه همچنان میدوم.

سالها از اون ماجرا گذشت و ترس از ادمای دیوانه تو وجودم مونده بود تا اینکه ازدواج کردم و بعد دوسال شرایطی جور شد که میتونستیم با وام و قرض و قوله خونه بخریم و ازاون شرایط مستاجری دربیاییم ،چند هفته ای طول کشید تا خونه ی مورد نظررو پیدا کردیم یه خونه ی دوطبقه ی کلنگی که ما ساکن طبقه ی دومش میشدیم روزی ‌که رفتیم محضر ،از صاحب خونه ی قبلی پرسیدم شما از خونه و محله و همسایه ها راضی هستید؟خانمش که زن مسنی بود کمی رو صندلی جابه جاشد و گفت:والا من چندساله که اینجا بودم مشکلی با کسی نداشتم فقط..پسر همسایه ی طبقه پایین یه کم مونگوله ،وگرنه خوده حاج خانم مدیر مدرسس که دوتا پسر داره که یکی مهندسه وی اون یکی متاسفانه یه کمی عقب موندس پدرشونم چندسال پیش عمرشو داد به شما،نوبت امضای من رسیده بود در حالی که دفترو امضا میکردم گفتم خوب اگه عقب موندس که مشکلی نیست اتفاقا بچه های (مونگولیسم)خیلی هم بانمک و مهربونن اینو گفتم و در حالی که انگشتمو میزدم به استند و محکم روی کاغذ فشار میدادم رو به اون خانم کردم و گفتم خداروشکر که دیوونه نیست اخه من از ادمای دیوونه خیلی میترسم فوبیای شدید دارم تو بچگییه شوک شدید داشتم گیر یکی از همین دیوونه ها افتادم و…هنوز حرفم تموم نشده بود که شوهرو دختر اون خانم برگشتن و خیره خیره به مادرشون نگاه کردن اون خانم هم انگار یه کاسه اب یخ ریخته باشی رو سرش ،رنگش شد مثل گچ دیوار،و به تته پته افتاد،با نگرانی پرسیدم چیزی شده؟

تا اومد حرف بزنه شوهرش پرید وسط حرف و گفت:دیگه تموم شد امضا زدیم و یه جور ملتمسانه ای زل زد تو چشم خانمش ،اونم سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد،گفتم:مشگلی پیش اومده ؟دخترش گفت نههههههه هیچ مشکلی وجودنداره انشالله خونه براتون اومد داشته باشه وبه سلامتی بزرگترشو بخرید رو به شوهرم کردم و اروم در گوشش گفتم :علی اینا یه چیزیشون میشه انگار خانمه میخواست یه چیزی بگه ها!علی سری ازروبی حوصلگی تکون دادو گفت :اه خانم ول کن این حرفا رو یه شکلات از روی میزبرداشت و گذاشت دهنم و گفت دهنتو شیرین کن نصف خونه هم که به نامت شد دیگه چی میخوای؟

نگران چی هستی مشکلی پیش نمیاد ، به این فکر کن که اول زندگیمون خونه دار شدیم ،فکرای منفی رو هم از سرت بریز دور .چندروزی گذشت و بعد از تخلیه ی صاحب قبلی خونه یه سر رفتیم اونجا تا برای پرده ها ی اونجا اندازه بزنیم .چیزی که دربدو ورود به اون خونه توجهمو جلب کرد ، درو دیوارای خونه بود که روز اولی که خواستیم خونه رو ببینیم بهش دقت نکرده بودم در طبقه ی اول کمی از لولا دراومده بود و لق میزد با هر بادی که میوزید از جای خودش تکون میخوردو قرچ قورچ صدا میداد وگچ های اطراف در تماما ریخته بود و گوشه های دیوار کلی ترک برداشته بود رو به علی کردم وگفتم:جدای از امنیت نداشتش ودزد خور بودنش اینا چرا خونشون به این روز افتاده ؟روی در اثار کوبیده شدن مشت کاملا مشخصه ،احساس خفگی شدیدی دارم تو این حسونداری؟…یه نگاهی بهم انداخت و گفت :

بریز دور این افکار منفی رو “گفتم اخه چرا تعمیرات نکردن ؟ علی همینجور که کلید مینداخت تودر خونمون گفت:چی بگم والا شاید براشون اهمیتی نداره ،در که باز شد سوز وحشتناکی به صورتم خورد جوری که تمام بدنم یخ کرد ویه حس سنگینی پیدا کردم سریع چراغارو روشن کردم و اینه و قران رو گذاشتم روی شومینه ،چند دقیقه ای گذشت ودرحال متر زدن پنجره هابودیم که با صدای کوبیده شدن یه جسم سنگین به در از جا پریدیم ،علی رفت دروباز کرد ولی کسی پشت در نبود،چندثانیه ی بعد صدای کوبیده شدن ممتدِمشت به درودیوار از طبقه ی پایین شروع شد و به دنبال اون صدای دویدن و کوبیده شدن یه جسم سنگین به زمین جوری که از شدت کوبیده شدن طبقه ی ما هم به لرزه دراومده بود،دلهره ی شدیدی گرفته بودم با ترس ولرز و نگرانی از اینکه برای همسایه ی طبقه پایین اتفاقی نیفتاده باشه رفتیم پایین و چندبار زنگ زدیم ولی کسی دروباز نکرد ،انچنان سکوتی حکمفرما شده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده .

علی گفت:اینا یه پسر مونگول داشتن لابد سدوصداها از اونه نگران نباش.چندروزی از اون اتفاق گذشت و روزاسباب کشی رسید با ذوق وشوق زیاد اسبابارو بار کامیون کردیم و راه افتادیم وقتی رسیدیم وازماشین پیاده شدیم ناخوداگاه چشمم افتاد به پنجره ی طبقه اول که کمی پرده اش کناررفته بود و یه نفر انگار داشت زیر زیرکی نگاه میکرد و تا متوجهه من شد پرده رو انداخت .اهمیتی ندادم و شروع کردیم به چیدن وسایل .

اسباب چیدنمون تا غروب طول کشید هم خسته بودیم و هم گرسنه ،خانواده هامون که برای کمک اومده بودن کم کم خدافظی کردن ورفتن مادرم اخرین نفری بود که داشت برای رفتن اماده میشد ،منو کشید یه طرف و اروم در گوشم گفت مادر یه قیچی و یه کاسه نمک بزار بالای تختت یادت نره ها با تعجب پرسیدم :چرا؟چیزی نگفت و فقط نگام کرد ولی نگاهش نگران بود با صدای علی به خودم اومدم که میگفت :من میرم یه بسته سیگار بخرم تو چیزی نمیخوای ؟گفتم دوتا ساندویجم بخر که خیلی گشنمه بعد با مادرم همراه شدن ورفتن ،منم یه سری وسیله رو که تو دست وپا بودو جمع کردم و بردم پایین تو انباری بزارم هنوز پام به جلوی در انباری نرسیده بود که برقا رفت ،از شانسم گوشیم تو جیب شلوارم بود در اوردم و چراغ قوه اش رو روشن کردم و وسایلو همونجا گذاشتم و برگشتم که بیام بالا که احساس کردم یه نفر تو پاگرد طبقه ی اول ایستاده ولی جوری جیرفت پشت نرده ها که نتونم ببینمش !شک کردم و نور گوشیو انداختم به سمت بالا و اروم اروم بالا رفتم با خودم گفتم لابد همسایس ،..همینجور که بالا میرفتم نور گوشیو انداختم رو صورتش ،دستشو گرفت جلوی چشماش یه مرد قدبلند وهیکلی که پشت دستاش پزاز زخم و کبودی بود تقریبا قدِ یه پله نزدیکش شده بودم نور گوشیو پایین تر گرفتم و گفتم ببخشید ،نور چشمتونو اذیت کرد؟من همسایه ی جدیدتونم اسمم هنوز حرفم تموم نشده بود که دستشو ازرو صورتش برداشت ،خداااای من باورم نمیشد سر جام میخکوب شده بودم .

واونچه که میدیدم رو باور نمیکردم اون مرد در حالی که زل زده بود به چشمام و میخندیدو هذیون میگفت وبه سختی اب دهنشو که از گوشه ی لباش پایین میریخت و کنترل میکرد روبه روی من یه ادم دیوانه بود تمام تنم یخ کرده بود از بسکه ترسیدم بودم سرجام خشکم زده بود نه راه پس داشتم نه راه پیش اگه میرفتم پایین دنبالم میکرد ازاونطرف بالا هم نمیتونستم برم جلوی راهمو سد کرده بود قلبم اینقد تند میزد که صداشو به وضوح میشنیدم چشمام ازترس گردشده بودو اشک از گوشه ی چشمام بدون وقفه سرازیر میشد با خودم گفتم این که مونگول نیست !دیوونس،شوکه شده بودم و تقریبا بی حرکت که با صدای دادش دو تا پله به عقب پرت شدم به سختی خودمو جمع و جور کردم ودر حالی که سعی میکردم راه فرار پیدا کنم به سمتم اومدوگفت:بیا تو مهمون دارم چایی بخور ابمیوه بخور ببین بابامو اونجا نشسته داره چایی میخوره تو تاریکی نگاهی به داخل انداختم ولی هیچکس خونه نبود در حالی که میلرزیدم گفتم ؛توروخدا بزار من برم بالا ،یه خیز بلندی برداشت و مشتتشو پرت کرد سمتم جا خالی دادم و ازکنارش مثل برق وباد پله هارو دوتا یکی رفتم بالا و با اخرین سرعت پریدم تو خونه ودروبستم .صدای کوبیده شدن در و مشت ولگد بود که از در ودیوار می اومد خودمو پرت کردم روزمین و شروع کردم گریه کردن ،تا اینکه علی اومد خونه وقتی درو باز کردو منو تو اون حال افتاده تو تاریکی دید یکه خورد و ساندویجا از دستش افتاد وبا دلهره اومد سمتم هنوز ازشوک اون حادثه بیرون نیومده بودم صدای کوبیده شدن و دادوفریاد تمام ساختمونو برداشته بود….وقتی علی از ماجرا خبردارشد زنگ زد به صاحب قبلی خونه که بگه چرا دروغ گفتن چرا مارو در جریان دیوونگیه پسر همسایه قرار ندادن چرا گفتن پسر همسایه مونگوله این چیزی که ما باهاش روبرو بودیم مونگول نبود بلکه یه ادم تمام عیار دیوانه بود.

ولی اونا تلفنشونو خاموش کرده بودن ،فردای اون روز مادر و برادر اون پسر که حالا فهمیده بودیم اسمش مهدی هستش رو دیدیم بعداز کلی معذرت خواهی ازمون خواستن که تحمل کنیم چون تحت هیچ شرایطی حاضر نیستن پسرشونو بزارن تیمارستان با تعجب رو به مادرش کردم و گفتم :شما از لحاظ قانونی هم حق ندارید همچین کاری بکنید پس حق وحقوق همسایه چی میشه ما که نمیتونیم با پسر دیوانه ی شما تو یه ساختمون زندگی کنیم ،مادرش رو به من کردوگفت :اگه بچه ی خودتم بود همین خرفو میزدی ؟با قاطعیت گفتم :بله .جای همچین ادمایی تو تیمارستانه نه خونه !با عصبانیت دست علی رو کشیدم و رفتیم به سمت در خروجی که با صدای بلند داد زدوگفت اگه میتونید بچمو از این خونه بیرون کنید قبل شما هم کسی نتونست این کارو بکنه !علی رو به اون خانم کردو با عصبانیت گفت:خواهیم دید!

ازبیرون رفتن منصرف شدیم و برگشتیم سمت پله ها علی پاشو کرده بود تو یه کفش که زنگ بزنه صدوده ،با کلی خواهش تمنا راضیش کردم که شر به پا نکنه تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم وقتی از پله ها بالا میرفتیم اون خانم با صدای مملو از حرص و خشم داد زدوگفت ؛ازالان شماره ی معکوس برای رفتنتون از این خونه شروع شد هر چی پیش بیاد عواقبش پای خودتون ،از امروز به بعد قرصای مهدی رو قطع میکنم من که صبح تا نیمه ی ظهر سرکارم شما میمونید و بدبختیایی که قراره سرتون بیاد ،پسر دیگه ی اون خانم که دانشجوهم بود سعی داشت مادرشو اروم کنه ولی انگار مادرش مثل اسفندروی اتیش شده بود جلیزوویلیز میکردو مارو نفرین میکرد مونده بودم این چه جور ادمیه که جای معذرت خواهی یه چیزی هم طلب کاره جوری حرف میزد که انگار ما یه خبطی کردیم ،نگاهی به پسرش انداختم و گفتم شما که تحصیل کرده ی این مملکتی قضاوت کن که الان تقصیر از ماس یا مادرتون ؟در حالی که مادرشو اروم میکرد با حرکات چشم وابرو بهمون فهموند که کوتاه بیاییم .

چندروزی ازاین ماجرا گذشت و شب وروز با سروصدا و فریادهای مهدی صبح رو شب میکردیم جالبیش اینجاست که از صبح که بیدار میشد جارو برقیو روشن میکردتا وقتی مادرش از سرکار برمیگشت صدای مخلوط کن و جارو برقی روهوا بود یه روز ازروی کنجکاوی روی پارکتها دراز کشیدم و گوشم رو چسبوندم به کف ..که ببینم این پسره چیکار میکنه و چه صداهایی از خونه میاد ،مدام صدای وسایل برقی به راه بود و غیر از صدای مهدی که گهگداری با خودش حرف میزد و راه میرفت و مشت به در ودیوار میکوبید صدای ادم دیگه ای نمیومد برام سوال بود که چرا اون پسر دانشحوی همسایه زیاد نمیاد به مادرش سربزنه ،دیگه کار به جایی رسیده بود که هندزفیری میذاشتم تو گوشم که صداهارو نشنوم روم نمیشد به علی بگم اینجارو بفروشیم بریم چون هم قرضو قوله کرده بودیم هم نمیخواستیم از اینا کم بیاریم کلی هم بدهی به مردم داشتیم .اونشب با علی کلی حرف زدیم قرار شد از اهل محل استشهاد جمع کنیم و وکیل بگیریم و از راه قانونی پوز اینارو به خاک بمالیم ،پیش خودمون فکر میکردیم پیروز میدونیم،ولی …….اتفاقات ناخوشایندی از اون شب کذایی شروع شد.

یادمه داشتم فیلم عروسیمون رو نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد و با صدای شدید برفک تلویزیون از خواب پریدم و خوابالو خوابالو تو تاریکی دنبال کنترل میگشتم که تلویزیون رو خاموش کنم تا سربلند کردم چشمم افتاد سمت اشپزخونه و علی رو دیدم که تو تاریکی وسط اشپزخونه ایستاده بدون اینکه حرکتی کنه و همینجور زل زده به من ،با تعجب گفتم علی !داری چیکار میکنی تو تاریکی چیزی میخوای؟علی!علی!چته چرا زل زدی به من !….
چرا جواب نمیدی ؟بلندتر دادزدم و گفتم علی علی!که یه دفعه با صدای علی که از تو اتاق خواب میومد به خودم اومدم که در جوابم میگفت :چیه چته هی نصفه شبی علی علی میکنی !واین درحالی بود که که صدای علی از اتاق خواب می اومد و من علی رو وسط اشپزخونه میدیدم با ترس ازروی مبلی که روش خوابم برده بود بلندشدم و پا به فرار گذاشتم ،برق اتاق رو روشن کردم و با کمال تعجب دیدم که علی روی تخت نیم خیز نشسته و با تعجب منو نگاه میکنه صدای برفک تلویزیون هنوز میومد علی با حالتی غضبناک نگام کردوگفت :خواب نما شدی؟گفتم من جرا رومبل خواب بودم؟علی گفت چون دیدم خوابت سنگین شده بود بیدارت نکردم گفتم پس اونی که تو اشپزخونس کیه؟علی با بی حوصلگی گفت :نمیخوای بری تلویزیونو خاموش کنی ؟دیوونه شدی نصفه شبی حتما خواب دیدی … ولی نه من خواب نبودم قسم میخورم که کاملا هوشیار بودم .

بعداینکه کل اشپزخونه و اتاقارو چک کرد و منو مطمئن کرد ‌که چیزی نیست دوباره برگشتیم تو تختخواب ،ولی چه خوابی!مگه تا صبح تونستم چشم رو چشم بزارم صبح که شد علی موقع رفتن گفت :عصری که از سرکار برگشتم حاضر باش بریم یه گشتی بزنیم که حال و هوامون عوض بشه تاعصر که علی برگرده سر خودمو به کارای مختلف گرم کردم و باوجود ترسی که داشتم سعی کردم بی اهمیت و خونس..سعی کردم بی اهمیت و خونسرد باشم عصر که شد علی اومد دنبالم و رفتیم بیرون
یه دور زدیم و زود برگشتیم خونه چون بازی فوتبال بود و میخواستیم برنامشو تماشا کنیم کلی مخلفات چیدیم رو میز و منتظر شروع بازی بودیم که سروصدای پسره شروع شد دوباره کوبیدن درو جارو برقی و مخلوط کن فهمیدیم که دوباره تو خونه تنهاس واحتمالا هم از خواب بیدار شده علی برای اینکه صداهااذیتمون نکنه تلویزیونو زیاد کردو بلند شد رفت دستشویی که دیدم یهو نرفته برگشت وگفت :

خون دماغ شدی؟گفتم نه جطور؟گفت اخه روشویی پراز خونه چند قطره خونم کف ریخته گفتم نه امکان نداره رفتم ونگاه کردم ،خیلی تعجب کردم وبهش گفتم برو ازتو حموم پودر شستشو بیار تا من اینجارو تمیز کنم چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که با صدای دادش دویدم به سمت حموم ودیدم که علی خشکش زده رو به من کردو گفت اینجام پراز خونه قطره های خون از چاه حموم تا روی وان ریخته بود علی گفت:

مطمئنی مریض نیستی ؟گفتم اره نه مریضم نه خون دماغ شدم تازه هردو با هم ازبیرون اومدیم من اصلا نه دسشویی رفتم نه حموم با غرولندگفت :یعنی چی!مگه میشه!از تگاهش فهمیدم که ترسیده گفتم :ولش کن حتما یه دلیلی داره بیا بریم فوتبال شروع شد بعدا میام اینارو تمیز میکنم راستش اصلا نفهمیدیم
فوتبال چی شد چون فکر هردومون درگیرشده بود سروصداهای اون پسره هم روح وروانمون رو بهم ریخته بود که دیگه همسرم کنترلش رو ازدست دادو با خشم زیاد رفت پایین و چندتا لگد به در خونهه کوبیدو گفت خفه خون بگیر دیگه مردک ِ دیوونه وبعد اومد بالا و لباسشو تنش کرد و رفت خونه ی همسایه بغلی منم از پنجره داشتم نگاش میکردم که یکی یکی زنگ همسایه های توی کوچه رو میزد و میگفت لطفا چندلحظه بیایین جلوی در در عرض پتج دقیقه کلی ادم دور هم جمع شدن وشروع کردن به صحبت کزدن از لابلای حرفاشون فهمیدم که سالهاس مردم از دست این….خانواده عاصی هستن و جالب اینکه هرکی میاد تواین خونه اتفاقای عجیب براش میفته علی گفت من از همه استشهاد میگیرم که بتونم شکایت کنم ،جای این جورادمای مریض تو تیمارستانه نه اینجا؛واین مادر به اصطلاح با فرهنگ باید اینو بفهمه .

اون شب هم گذشت و صبح علی قبل رفتن به سرکار گفت:میرم امروز سفارش یه در اهنی میدم برای اینجا که روزا که خونه نیستم دررو قفل بزنی و خیالت راحت باشه گفتم اره اینجوری بهتره .یه ساعتی از رفتن علی نگذشته بود که دوباره خوابم گرفت هنوز تو خواب وببداری بودم که با صدای پایی که از این اتاقبه اون اتاق میدوید از جا پریدم رفتم اتاقارو نگاه کردم ولی چیزی نبود فکر کردم خیالاتی شدم رفتم یه کتاب برداشتم و تو جام دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن چنددقیقه ای نگذشته بود که چشام سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد که احساس کردم از تو حموم صدای شرُشره اب میاد سعی کردم بلند بشم و برم شیرابو ببندم که دیدم مثل سنگ شدم نمیتونستم تکون بخورم همینطور که چشام بسته بود صدای شیر اب قطع شدو اب شروع کرد به چکه کردن و صداش تو سرم تکرار میشد ،کشوهای میزدراور از جادر میومدن و عطرای جلوی ایینه جابه جا میشدن وصدای کشیده شدن وجا به جاشدن وسایل یه لحظه قطع نمیشد هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو از این حالت فلج خواب بیدار کنم درهمین حین صدای پاها رو دوباره میشنیدم داشتم از ترس قبض روح میشدم پنجره ی اتاق با شدت به هم میخورد و صدای زوزه ی باد فضای اتاق رو پرکرده بود صدای پاها نزدیک و نزدیک تر شد تااینکه احساس کردم یکی بیخ گوشم نفس میکشه وزل زده تو صورتم تواون حالت چشام یه دفعه باز شد و صورت مهدی پسر همسایه ی پایینو دیدم که زل زده تو چشام و ریز ریز داره میخنده انگار صدای دادوفریادمو خودم میشنیدم وبس.

تنم مثل بید میلرزید که یه دفعه با صدای زنگ تلفن از اون حالت دراومدم بلندشدم و تو جام نشستم یه کمی نفس گرفتم هنوز پاهام ازترس داغ و بی حس بود بازور خودمو به گوشی رسوندم یه نگاه به اطراف انداختم همه جی سرجاش بود و حتی پنجره ها بسته بود پشت خط مادرم بود با بیحالی کمی باهاش حرف زدم و تلفن رو قطع کردم پنجره رو باز کردم تا یه کم هوا بخورم سرمو اوردم بیرون رو به حیاط که دیدم مهدی سرش برعکس رو به بالا از پنجره بیرونه وزل زده به من از ترس عقب رفتم و پنجره رو بستم سریع رفتم ودرو چک کردم ببینم قفله ..مبل تکی رو کشیدم پشت در و رفتم تو اشپزخونه که چای دم کنم صدای کوبیدن درو مخلوط کن وجارو برقی دوباره شروع شد ولی ایندفعه برخلاف همیشه زود صداها قطع شد رفتم کف هال دراز کشیدم و گوشمو چسبوندم به زمین صدای پسره میومد که داشت حرف میزد و گاهی دادمیزدو گاهی هم انگار کتک میخورد ملتمسانه میگفت ولم کنید خسته شدم پاهامو قلم کردید شاید اندازه ی دوسه دقیقه هم شدیدا گریه کردو بعددوباره شروع کرد به کوبیدن در و با مشت به درودیوار میکوبید و قهقهه میزد ،دوباره امرونهی میکردو …… به علی زنگ زدم و گفتمبه علی زنگ زدم و گفتم :تورو خدا دراهنی رو زودتر بگو درست کنن من اصلا تواین خونه احساس امنیت نمیکنم ،ازپشت پنجره نگاهی به کوچه انداختم و دیدم پسر ِ دانشگاهی خانم بهرامی داره میاد سمت خونه ،سریع لباسامو پوشیدم و رفتم پایین که باهاش حرف بزنم ودرمورد اوضاع این خونه و مشکلاتی که مادرش و مهدی درست کرده بودن صحبت کنم.

دیگه جایز نبود با وجود بارداری که تازه متوجهش شده بودم اینهمه استرس و فشاررو تحمل کنم دیگه فقط خودم نبودم بلکه نگران بچه ی تو شکمم بودم.

خیلی کم دیده بودمش گهگداری میومد سر میزدو میرفت جلوشو گرفتم و در مورد برادرش و مادرش شروع کردم به گله کردن دیدم نظرش کلا با نظر مادرش مخالفه و دلیل خونه نیومدنش هم به خاطر همین اختلاف نظرهاس و اینکه تو اون خونه خیلی اذیت میشه ازش پرسیدم چرا اینقد مهدی جاروبرقی و مخلوط کن رو روشن میکنه که گفت :وقتی جارو برقی روشن میکنه موقعیه که بهش حمله دست میده واینقد صدای جیغ وداد میشنوه که مجبور میشه جارو برقی رو روشن کنه و گوششو بچسبونه به لوله ی جارو برقی تا مثلا صدای اونارو نشنوه !گفتم اونا کین؟گفت:

همون از مابهترون که باعث ترس شدیدش میشن و به گفته ی خودش وقتی بدجنس میشن سرش دادوبیداد میکنن جوری که مجبوره جارو روشن کنه که صداشون رو نشنوه مخلوط کن رو به همین دلیل روشن میکنه ولی وقتی میخواد با اب میوه ازشون پذیرایی کنه و به اصطلاح کیفش کوکه و با اونا بازی میکنه البته همیشه اب میریزه تو مخلوط کن و روشنش میکنه گفتم در هرصورت ما نمیخواستیم کار به اینجا بکشه که مجبور بشیم شکایت کنیم ولی مادرتون با ما کنار نیومد سرش رو ازرو شرمندگی پایین انداخت و گفت:مادرم خودشو وقف این دیوونه کرده چون عزیز…دوردونه ی بابام بود و پدرم قبل مرگش وصیت کرد که برادرم رو تنها نزاریم و هواشو داشته باشیم به خاطر همین وابستگیه شدیده که مادرم حاضر نیست داداشمو بزاره تیمارستان زندگی منم نابود کرده خودشم داره ذره ذره اب میشه همسایه ها همه از ما ناراضین منم یه خودم تو خوابگاه میخوابم .ولی از من به شما نصیحت شکایتتون رو پس بگیرید تا شر نشده براتون،گذشت و شب به حاطر حالت تهوعی که به دلیل بارداری داشتم رفتم درمانگاه زیر سرم وقتی برگشتیم خونه هردومون از فرط خستگی سریع خوابمون برد.

هنوز خوابم سنگین نشده بود انگار
هنوز تو خواب وبیداری بودم که احساس کردم زلزله ی شدیدی اومد تا اومدم از جام بلند بشم دیدم دوباره فلجم و نمیتوتم تکون بخورم صدای بازوبسته شدن کشوها و زوزه ی باد ،چکه چکه کردن اب ،وصدای مبهم خنده و گریه ،دویدن با پای برهنه از بالای سرم تا توی هال و برعکس ویک آن حس ِ خفگی جوری که خِر خِر میکردم و تواون حالت ِ بد چشمام باز شدو مرد دیوونه ای که تو بچگی دیده بودم اینبار باهام چشم تو چشم بود سعی میکردم تفس بکشم دهنمو باز کردم که بتونم نفس بگیرم که انگشت کزد تو دهنم و یه تیکه ی بلند موی گوله شده رو از تودهنم کشید بیرون ودر حالی که میخندید دوباره سعی کرد همون گوله ی مورو بچپونه تو دهنم اینقد سنگین شده بودم که نمیتونستم از خودم دفاع کنم هیچ تقلایی نمیتونستم بکنم فقط گرمای اشکی که از گوشه ی چشمم سر میخوردو پایین میرفت رو حس میکردم باتمام توان سعی میکردم که جیغ بزنم اما صدا توی گلوم خفه شده بود.

پاهامو حس میکردم که به سمت پایین تخت کشیده میشد چشمم به چشم مهدی افتاد که سعی میکرد منو بکشه پایین تخت هم مهدی وهم اون مرد دیوونه ی بچگیام اومده بودن سروقتم همزمان صدای خنده های مرموزی هم از دور واطرافم
میشنیدم ولی توان حرکت دادن سرم رو نداشتم انگار اونجا عده ی زیادی جونور وحشتناک دور تختم جمع شده بودن و قصد کشتنم رو داشتن التماس میکردم و علی رو تو دلم صدا میزدم که بیدار بشه ولی صدام درنمیومد همه جا تاریک بود و از پنجره که روبه روم بود ماه رو میدیم که رنگ خون گرفته بود واسمون سیاه ظلمات بود دیگه داشتم از نفس می افتادم که خدارو به حالت تضرع و با تمام وجود صدازدم وکمک خواستم به وضوح صدای علی رو میشنیدم که میگفت بیدار شو ولی نمیتونستم بدنم قفل شده بود وتو یه لحظه مثل اینکه از زیر ابی که در حال…غرق شدنی بزنی بیرون نفسم برگشت و بدنم ازاد شد آه بلندی کشیدم و دیدم علی کنارم خوابه و اصلا متوجهه هیچ چیزی نشده ولی من تو خیالاتم فکر میکردم داره بیدارم میکنه اون خونه ی لعنتی و ساکنینش انگار همه از دم تسخیر شده بودن .

تا صبح بیدار نشستم و از ترس خوابم نبرد بیشتر ازهمه نگران بچه ی تو شکمم بودم وقتی علی رفت سرکارزنگ زدم به مادرم وسایلمو جمع کردم و یه نامه برای علی نوشتم وجسبوندم رو ایینه (من دیگه به این خونه برنمیگردم)دیگه کم اورده بودم وقتی مادرم اومد دنبالم همه چیزو براش تعریف کردم ودر کمال تعجبدیدم که مادرم میگه از همون روزی که اومدیم خونتون متوجه جو سنگین اینجا شدم خدا از این همسایه های بد نگذره خدا ازاون کسی که خونه رو با کلک ودروغ به شما فروخت نگذره خیر نبینن وقتی داشتم سوار ماشین مادرم میشدم وانت نیسان جلوی در توقف کرد که یه دراهنی رو بارزده بود تا مارو جلوی در دید بوق زدوگفت منزل اقای فردوست؟گفتم دیراومدید الانم زنگ بزنید به خود فردوست وباهاش هماهنگ کنید فعلا تااطلاع ثانوی کسی طبقه ی دوم زندگی نمیکنه وقتی سوار ماشین میشدم چشمم به پنجره ی طبقه ی خودمون افتاد که پرده اش کناررفته بود و دوتا سایه ی تاریک وشبح گونه ازپشت پنجره زل زده بودن به چشمام و رفتنم رو تماشا میکردن دیگه هیچوقت به اون خونه ی لعنتی و منفور برنگشتم حتی برای جمع کردن اسباب و اثاثیه .
(دیو+انه =کسی که دیو میبیند)

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.