43 total views, 2 views today

داستان ترسناک فضای تاریک

horror6: من 24سالمه .راستش داستان هارو میخونم وقلبا اعتقاد دارم به جن من وقتی 13سالم بود شبا تو خاب بختک میومد سراغم جوری بود که تو عمق خواب یهو حس میکردم روحم از نوک پام شروع میکنه به در اومدن تا سرم، به سرم که میرسه دیگه نمیتونم نفس بکشم اصلانمیتونستم پتو رو تکون بدم دیگه نفسهای اخر که داشتم میکشیدمو به مرز جون دادن میرسیدم یک ان پتو رو میزدم کنار از اینا که بگذریم دو سه سال گریبان گیرم بود بعد هجده سالم شد تو یه کارخونه ریسندگی تازه تاسیس شده مشغول ب کار شدم تمام نیروها سر جمع دوازده نفر بیشتر نبودیم سه شیفت شیف شب که میشد واقعا دوست نداشتم برم چون سرو صدا زیاد بود وما چهار نفر بیشتر توی سوله نیودیم و شبا نگهبانی وجود نداشت وقتی کارمیکردم جلوی چشمم سیاهی رد میشد فک میکردم چشمام ضعیف شده یا اینکه یکی از پشت سرم صدام میکردبرمیگشتم عقبو نگاه میکردم کسی نبود بارها این اتفاق می افتد اوایل میترسیدم و به یقین رسیدم .

که اینا توهمای من نیس دارن سر ب سرم میزارن دیگه زیاد توجه نمیکردم اسممو که زیاد میزدن تو اون سرو صدا دیگه بر نمیگشتم نگاه کنمو سوره میخوندم دوباره بعد دو سه ماه دعا نویس گفتم کسی اذیتم میکنه یه دعا داد گفت همیشه همراهت باشه خلاصه تا ازدواج کردمو اخرین بارمم که اتفاق عیجب که افتاد زمانی بود که بچمو به دنیا اوردم از بیمارستان که اومدم خونه شب اول گفتن تا سه شب نباید با بچه تنها بمونی و پیشم موندن یه قرانم بالا سر بچم گذاشتم شب چهارم کسی نبودهمه مهمونا رفتن دیگه با شوهرم بودیمو صبحم شوهرم رفت سر کار بعد از خواب که بلند شدم دیدم عجیب بوی حنا میاد کف پامو که نگاه کردم دیدم کف همه رنگ حنا شده دیگه دوباره رفتیم پیش دعا نویس پرسیدم گفت جنا اگه که کسیو خیلی دوست داشته باشن براش جشن میگیرن گفت که حنا زدن جن برا طرف شگون داره .از اون روزم دیگه اذیتم نکردن.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.