داستان ترسناک فال قهوه

داستان ترسناک فال قهوه

داستان ترسناک فال قهوه

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:459

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-06-20
  • 45 بازدید
  • داستان ترسناک فال قهوه

    horror6: داستانی که میخوام براتون تعریف کنم از اونجایی شروع میشه که توی اینستاگرام با یه خانم آشنا شدم که فال قهوه میگرفت و اهل شاهین شهر بود یک شب که توی خونه تنها بودم، باهاش صحبت کردم و قرار شد که یه فال برام بگیره تا اون بره قهوه بذاره منم رفتم توی اتاقم و بی صبرانه و کنجکاوانه منتظر بودم تا برام فالم رو تعریف کنه.

    تقریباً ده دقیقه طول کشید و بعدش توی تلگرام پیام داد ، اول عکس از ظرف قهوه و شکل و شمایلی که….. افتاده بود رو برام فرستاد و بعدشم برام تعبیرش رو گفت
    اول از چیزایی که اکثر فالگیرها میگن که مثلاً با فلانی و فلانی دعوا داری یا معامله کردی و اینا رو گفت،البته تموم چیزایی که میگفت درست بود ولی جالبترین و ترسناکترین چیزی که گفت این بود که ازم پرسید: وقتی که تنهایی حس نمیکنی کسی پشت سرت باشه یا اینکه صدایی بشنوی!؟!؟

    منم یه کم ترسیدم ، دور و برم رو نگاهی انداختم و بهش پیام دادم که : نه فکر نمیکنم،اگر هم بوده تا حالا اینجوری که تو بهم گفتی توجه نمیکردم ولی الان که گفتی یه کم ترس انداختی تو جونم!… بهم گفت: نمیخواد بترسی….تو یه همزاد جن داری، البته کاری باهات نداره و بیشتر مواظب تو هست که کسی اذیتت نکنه یا اینکه اگه کسی اذیتت کنه اون میره و تلافی میکنه…و مشخصاتش هم اینه…(بعد میگم مشخصاتش رو)

    خلاصه که اونشب با این فالی که برام گرفت کلی فکر انداخت توی سر من… نمیدونستم از این چیزی که گفت خوشحال باشم یا اینکه بترسم ، کلا همه چیزهایی که تو فالم گفت رو فراموش کردم و فقط همین موضوع همزاد توی ذهنم بود و مدام بهش فکر میکردم.

    اونشب خانمم بیرون بود وقتی اومد اصلأ در مورد این قضیه چیزی بهش….. بهش نگفتم و رفتیم خوابیدیم، البته من همین طور ذهنم درگیر بود و دیر خوابم برد
    صبح که بیدار شدم یادم افتاد به یه جریانی که یک سال قبلش توی زمانی که با خانمم عقد بودیم اتفاق افتاده بود!!

    جریان این بود : یه شب تابستانی توی خونه پدری همه جمع بودیم اخر شب همه رفتند روی پشت بام گرفتند خوابیدن….من و دامادمون توی آشپزخونه قلیون چاق کردیم داشتیم میکشیدیم و گرم تعریف بودیم خانمم هم جلوی تلویزیون روی مبل لم داده بود.

    تقریباً یه نیم ساعتی قلیون کشیدیم جمع کردیم بریم بخوابیم…اومدم بیرون از آشپزخونه…دیدم خانمم نیست تو اتاقا دنبالش گشتم نبود رفتم تو اتاق پایین دیدم مثل حالتی که غش کرده روی زمین افتاده…کلی صداش زدم و تکونش دادم ولی بیدار نشد دوتا سیلی یواش زدم تو گوشش بازم بیدار نشد داشتم میترسیدم ، هول هم کرده بودم یه لیوان اب ریختم رو صورتش و یه سیلی محکم زدم تو گوشش که از خواب پرید بالاخره
    یه کم آرومش کردم و گفتم چت شده ، کی اومدی اینجا….

    بنده خدا خودشم ترسیده بود گفت من جلو تلویزیون بودم تو خواب و بیداری یه نفر هی صدام زد اومدم در رو باز کردم پایین پله ها توی پنجره یه نفر که….. حالت سایه داشت نشسته بود …سیزده تا پله برام شمرد منم اومدم پایین که یه دفعه یه نفر هل داد منو و افتادم و دیگه چیزی یادم نمیاد!!!!
    با کلی تعجب بلندش کردم رفتیم طبقه پایین که بخوابیم…جامون رو انداختیم و چراغ رو خاموش کردم  و دراز کشیدیم…همین که دراز کشیدیم خانمم شروع کرد به جیغ زدن و هی از من میپرسید این چیه، این چیه؟!!!!!

    منم سریع بسم الله بسم الله کنان بلند شدم چراغ رو روشن کردم، چیزی نمیدیدم و خانمم شروع کرد گریه کردن…ازش میپرسیدم چی شده؟؟ می‌گفت یه نفر اینجا روبرومون نشسته بود …. بود بد قیافه داشت نگاهمون میکرد….. اونجایی که میگفت رو نگاه کردم دیدم یه پتو افتاده یه کم لُک شده بود، پیش خودم گفتم احتمالا بد خواب شده و این پتو رو شکل کسی دیده که ترسیده…

    خلاصه اونشب از ترس رفتیم بالا پشت بام خوابیدیم… این همون جریانی بود که توی دوران عقدمون اتفاق افتاده بود

    حالا برگردیم سر ادامه داستان اصلی
    اون روز صبح که بیدار شدم یاد این داستان افتادم

    از خانومم پرسیدم که یادته اون شب که خیلی ترسیدی تو خونه بابام اینا چی دیدی؟
    گفت: اره یادمه… جن دیدم..
    گفتم: یادته چه شکلی بود؟ گفت: اره…قد کوتاهی داشت.. موهای خیلی کم پُشت…چشمای ورقلمبیده و قرمز….و روی دوتا پاهاش نشسته بود داشت نگاه میکرد!!!!
    اینو که گفت من موهای تنم سیخ شد…

    دقیقا همون مشخصاتی رو گفت که اون خانم توی فالم بهم گفته بود!!!!
    اون خانم بهم گفته بود که همیشه روی دوتا پاهاش میشینه و بهت زل میزنه…
    من نمیدونم واقعا این چیه که همراهمه و قصد و هدفش چیه…از چند نفر که دست به قلم هستن و ادعا میکنن پرسیدم…ولی هرکدوم یه چیزی میگن یا از جواب دادن خودداری میکنن…تنها چیزی که میدونم و مطمئن هستم اینه که……

    مطمئن هستم اینه که این موجود تو خونه و زندگی من هست و تا حالا چند بار همسرم اون رو دیده و دیگه ازش نمیترسه چون هم براش تعریف کردم داستان رو و هم اینکه بعد از چندبار دیدنش براش عادی شده..

    به حدی که یه بار دراز کشیده بودم ،همسرم هم کنارم بود بهم گفت یه چیز بهت بگم نمیترسی…گفتم نه… گفت تو آشپزخونه نشسته!!من به روی خودم نیاوردم ولی ترسیدم….و با این حال که میترسم خیلی دلم میخواد که بتونم ببینمش.

     

    ایجاد مقاله

    گزارش تخلف





    R

    مخفف Restricted-Under 17(رتبه R به معنی فیلم حاوی کلمات رکیک، خشونت، روابط جنسی و نمایش استعمال مواد مخدر و دخانیات است. )

    PG-13

    مخفف Parents Strongly Cautioned(فقط حاوی مقداری صحنه عشقی (جنسی) معمول و مواد مخدر و دخانیات می‌باشند. )

    NC-17

    مخفف No One 17 and Under Admitted به معنی هیچ شخص 17 سال و زیر 17 سال قادر به مشاهده این نوع نوشته ها نمی‌باشد، ممکن است نوشته حاوی مناظر واضح جنسی یا کلمات ناخوشایند یا زیاد یا تمام موارد باشد. درجه NC-17 بر این دلالت ندارد که نوشته مستهجن و ضد اخلاقی است.

    خانه
    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫345 s