داستان ترسناک شیطان و نگهبان

داستان ترسناک شیطان و نگهبان

داستان ترسناک شیطان و نگهبان

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:491

بیوگرافی:

درتاریخ : 2020-01-14
  • 85 بازدید
  • داستان ترسناک شیطان و نگهبان

    من هیچموقع اعتقادی به جن و روح نداشتم به هیچ وجه. ولی اتفاقی که واسم دو سال پیش افتاد نظرم رو به کلی عوض کرد. من یه دختر بیست ساله ام توی کرج زندکی میکنم و وقتی هجده سالم بود این اتفاق برام افتاد. من یه دوستی داشتم به اسم هانیه که با مادرش دو تایی زندگی میکردن.

    خونه شون توی رشت (گیلان) بود و نه آنچنان جای پرتی بود نه هیچی. داخل شهر ولی توی یه کوچه ی خلوت طبقه ی اول ساختمون که توی هرطبقه فقط یک واحد بود یعنی همسایه ی بغلی نداشتن، هر طبقه فقط یک واحد بود. خلاصه. من همیشه هرازگاهی میرفتم خونه ی هانیه و چندروزی میموندم. مامانش خیلی پایه بود و سه تایی تا صبح میگفتیم میخندیدیم و قلیون میکشیدیم. اونشب ساعت حوالی ساعت دو نصف شب بود. نشسته بودیم قلیون میکشیدیم و یه عالمه چیپس و پفک و هله هوله های جور و واجور توی بشقاب های مختلف ریخته بودیم. تموم که شد من بلند شدم که بشقاب ها رو بذارم روی اوپن آشپزخونه.

    خونه شون جوری بودی که بعد از اوپن و ورودی آشپزخونه یه راهروی باریک و دراز بود، که دست چپش در دستشویی بود، دو سه متر جلوتر توی همون راهرو در حموم بود، و ته راهرو در اتاق بود. اونا روبروی در دستشویی تو همون راهروی باریک یه تخت کوچیک گذاشته بودن. منظورم تخت های چوبی مثل تخت های سفره خونه ها هستش. (نه تخت خواب!)
    من بلند شدم که بشقاب رو بذارم روی اوپن دوستم و مادرش هم دقیقا کنار پای من، پایین اوپن نشسته بودن و قلیون میکشیدن. بشقاب رو که گذاشتم یه دفعه نمیدونم چیشد چشمام سیاهی رفت و یه قدم برداشتم و دیدم دارم میفتم که خودمو انداختم روی همون تخت چوبی جلوی دستشویی.

    هیچی نمیفهمیدم فقط میدونستم دارم خفه میشم انگار یه چیزی داره گلوم و فشار میده و واقعا قصد کشتنم رو داره داشتن بیهوش میشدم و همه جارو انگار جوری که عینک آفتابی زده باشم تیره میدیدم. برای تقریبا چند ثانیه هیچی ندیدم نشنیدم و نفهمیدم تا اینکه تا اینکه انگاری یک دفعه آزاد شده باشم یهو به حالت خودم برگشتم به نصف ثانیه هم نکشید از جام پریدم رو خودمو پرت کردم تو دستشویی که روبروم بود و افتادم کف دستشویی و هرچیزی که خورده بودم رو با یه مقداری خون بالا آوردم. برام جا انداختن وسط حال پذیرایی و خوابیدیم.

    من نه حرفی میزدم نه هیچی. نمیدونستم چمه اصلا تو حال خودم نبودم. مادر دوستم اونور خوابید، دوستم وسط، و من کنار دوستم. یکم همینجور دراز کشیدیم و کم کم داشتم به خودم میومدم نمیتونستم بخوام تقریبا یک ساعتی میشد ..
    یک ساعتی میشد که از اون اتفاق گذشته بود. مادر دوستم خواب بود و من فکر میکردم که هانیه هم خوابیده. چون حتی جرعت نگاه کردن به اینور و اونور یا حتی بستن چشمام رو هم نداشتم با اینکه نمیدونستم چیشده بود ولی یه حس خیلی بدی داشتم. یک دفعه هانیه ازم پرسید خوبی؟ گفتم آره دارم کم کم بهتر میشم. مگه نخوابیدی؟ گفت نه نمیتونم میترسم. با یه لحن خاصی گفتم تو چرا میترسی دیگه؟

    گفت آنا یه چیزی بهت بگم قول میدی مسخرم نکنی یا نترسی؟ گفتم آره عزیزم بگو. گفت اون لحظه که حالت بد شد، من یه چیز سایه مانند سیاه وحشتناک رو دیدم که افتاده بود روت و داشت خفه ات میکرد. چند متر اونطرف تر هم یه چیزی دقیقا مثل همون رو دیدم که داشت با یه حالت پریشونی هی راه میرفت و دور خودش میچرخید انگار که خیلی عصبی یا نگران باشه تند تند قدم برمیداشت یکم کوتاه تر از آدمیزاد بود سیاه بود. بعد از چند ثانیه نمیدونم چیشد من جیغ زدم یه دفعه اون چیزی که داشت تورو خفه میکرد منو نگاه کرد.
    چشم هاش دو تا حلقه ی تو خالی سیاه بود ولی معلوم بود عصبانیه ولی اون یکی انگار آروم شده بود بعد از کمتر از یک ثانیه جفتشون یه دفعه ای غیب شدن. من ترسیدم و منم ماجرا رو بهش گفتم. خلاصه یکم حرف زدیم و با ترس و لرز خوابیدیم. فرداش مامان دوستم میگفت انگار یه چیزی داشت خفه ات میکرد گلوت گرفته بود و به زور نفس میکشیدی و خ خ خ میکردی. دور گردنم قرمز بود میدونستم یه چیزی بوده.

    که مادر دوستم زنگ زد به یه آقای سیدی که از دوستان خانوادگیشون بودن. اون اومد خونه شون. بعد از سلام و احوالپرسی یه دفعه ای گفت خیلی اذیتت کردن نه؟ ما نه چیزی بهش گفته بودیم نه اون خبری از چیزی داشت. وقتی هم مادر دوستم بهش زنگ زد جلوی ما بود فقط گفت بیا ما یه مشکلی برامون پیش اومده. وقتی دید هر سه تامون هنگ کردیم بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن که گفت یه نفر مونث یا همون یه خانمی که موکل داره و از تو خیلی بدش میاد و ازت متنفره یکی از موکل هاش رو فرستاده تا اذیتت کنن ولی دیشب یکی دیگه هم اونجا بود که میخواست نجاتت بده و خیلی هم نگرانت بود. اون موکل تو نیست، موکل یکی دیگه ست…

    اونی که نگرانت بود و میخواست نجاتت بده موکل تو نیست، موکل یه نفر دیگه ست، ولی فرستادنش که مواظب تو باشه. بعدش یه دعایی رو برام روی یه کاغذ که مثل این کاغذ قدیمی ها بود نوشت، توی یه پارچه که از جیبش دراورد پیچید و دادش دست من و گفت این تا آخر عمرت توی هرجا و هرمکانی تحت هرشرایطی دستت باید باشه وگرنه جونت در خطر میفته. بعدشم بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه خداحافظی کرد و رفت.

    بعد از اون اتفاق من تا دو سه هفته نمیتونستم تنها بمونم شب ها کابوس میدیدم از تاریکی به شدت میترسیدم و همش توهم چیز های وحشتناک رو میزدم تا اینکه کم کم بهتر شدم ولی دیگه نه من نه دوستم نه مادرش درمورد این موضوع هیچ حرفی نزدیم و اونا هم یه جوری که انگار از من ترسیده باشن به صورت خیلی تابلو رابطشون رو با من کمرنگ کردن تا اینکه به صورت کلی ارتباطمون قطع شد مه البته بهشون حق هم میدم. شاید اگر من هم بودم همین کار رو میکردم.

    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک شیطان و نگهبان

    1. Big Fish گفت:

      دختره جنی :/

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫276 s