داستان ترسناک شب هنگام

داستان ترسناک شب هنگام

داستان ترسناک شب هنگام

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-20
  • 37 بازدید
  • داستان ترسناک شب هنگام

    horror6: مدتی بود که به خاطر مشکلات مالی زمین رو سپردم به برادرمو برای کار راهی خوزستان شدم محیط کاری جدید و یه خونه کوچیک جدید با آدمای جدید که به هیچکدوم عادت نداشتم کار ما هم جوری بود که دو نفر دو نفر شبونه باید میرفتیم ماموریتو بار جا به جا میکردیم کنارش یه سری کارای تعمیراتی هم میکردیم خلاصه که کار سنگین بود و تایمش هم اصلا دست ما نبود اما ناچار بودم خودم رو با شرایط جدید وفق بدم. روزهای اول همه‌چ همه چی خوب بود و با یکی از بچه های اونجا به اسم رضا حسابی اخت شدم طوری که قرار گذاشتیم ماموریت های شبونه و کارارو باهم دیگه بریم ‌انجام بدیم رضا هم مثل من جدید اومده بود.

    اولاش تو کارگاه زیاد با ما صمیمی نبودن و ماهم هنوز ماموریت شبونه نداشتیم تا اینکه یه شب بحث از جاده شد (اسم جادرو نمیارم ولی خوزستانیا حتما میشناسن) که میگفتن اون جاده نحسه و جن داره و شبونه نباید رفتو از اینجور حرفا. ما هم که واسه درامد رفته بودیم اصلا گوشمون بدهکار نبود به این حرفا. چند شب گذشت تا یه شب که میخواستیم از از کارگاه بریم‌ سمت خونه از در که رفتیم بیرون دیدیم دو تا از بچه ها اونطرف تر نشستن دارن حرف میزننو رنگ یکیشون‌ حسابی پریده و معلوم بود که یه اتفاقی افتاده. من و رضا گفتیم بریم‌ ببینیم داستان از چه قراره که وقتی باهاشون صحبت کردیم طفره رفتن و تنها چیزی که از حرفاشون فهمیدیم این بود که قرار شد با سرپرست حرف بزنن که دیگه ماموریت شبونه نده بهشون. ما بازم ندیده گرفتیم ولی خب یکمی هم ترس به دلمون افتاده بود چون میدونستیم به زودی شیفت شب ما هم میرسه. اما‌نه من نه رضا هیچ حرفی راجع بش نزدیم.

    فردا شبش تو کارگاه دیدیم که اون همکارمون که شب قبل حال ناخوشی داشت نیومده و دوستش هم میگفت خبری نداره ازشو تا جایی که میدونه بیمارستانه و یکی از بستگانش پیششه. اون شب کارگاه جو سنگینی داشت انگار همه میدونستن یه اتفاقی افتاده ولی کسی به ما جدیدا نمیگفت چه خبره. خلاصه کمتر از یک هفته بعد نوبت شیفت من و رضا شد ما هم به سرپرست از قبل گفته بودیم شیفتا و کارای تعمیراتیو باهم میریم اونم قبول کرده بود. قبل از حرکت بار و بندیلو جمع کردیمو رضا هم قرآن جیبیشو ورداشتو با خودش آورد تو ماشین. حدود ۴۰ دقیقه..

    چهل دقیقه مسیر رفت بود چهل دقیقه هم مسیر برگشت. بارهارو بار نیسان کردیمو راه افتادیم جاده تاریکو خلوتی بود و بسیار ساکت. منم برای اینکه رضا پشت فرمون خوابش نگیره سر صحبتو باز کردمو حسابی گرم حرف زدن شدیم که چشم به هم زدیم دیدیم بارو تحویل دادیمو برگشتیم خونه. من دیگه خیالم کامل راحت شده بود که خبری از جن و اینا نیست ساعت حدود ۲ بود که خوابیدیم میدونستیم فردا شبم شیفت داریم. فردا شب کارمون تو کارگاه طول کشیدو کارای عقب موندرو داشتیم جمع و جور میکردیم که دیدیم ساعت یکو نیم شبه و هنوز نرفتیم بارو تحویل بدیم. سریع حرکت کردیم و افتادیم تو مسیر. بارو تحویل دادیمو برگشتنی من نشستم پشت فرمون چون رضا خوابش گرفته بود.

    حسابی تو فکرای خودم بودم که حس کردم حس کردم سیگار چقدر الان میچسبه و شیشرو دادم پایین که هم یه هوایی بخورم هم سیگارمو بکشمو اروم برم که رضا هم بخوابه تا میرسیم. ساعت شده بود سی و خورده ای شب که بیشتر راهو رفته بودم که یه چیزی توجهمو جلب کرد وقتی دقت کردم دیدم از اون سمت جاده یعنی از بیرون جاده که حالت بیابونی داشت یه آتیش روشنه و یه عده دورشن که وقتی ماشینو دیدن سر همشون چرخید سمت ماشینو حالت نیم خیز گرفتن کمرشون خم بود منم گفتم حتما آدمن دیگه و با فکر اینکه شاید راهزن باشن گازشو گرفتم و رفتم اما‌ پیش خودم میدونستم غیر عادی بود چیزی که دیدم. یه نگاه به رضا کردم دیدم خواب خوابه هنوز که جلومو نگاه کردم دیدم همون آدما از بیایون دارن با سرعت خیلی زیادی میان سمت جاده فقط ترمز کردمو بلنو گفتم یا امیرالمونین. که رضا از صدای من بیدار شد. چیزی که میدیدیم باورمون نمیشد حدود پانزده تا از اون آدما با کمرهای خمیده از این سمت بیابونی جاده از جاده رد شدن رفتن اون سمت جاده. فاصلشون با ما کمتر از ده متر بود و صداشونو میشنیدیم که با یه زبون عجیبی حرف میزدنو معلوم بود عصبینو عجله دارن.

    چندتاشون با یه حالت خشمی به ما نگاه کردن جوری که هرلحظه میخواستیم سکته کنیم حتی‌نمیتونستیم باهم حرف بزنیم رسما لال شده بودیم انگار. قیافه های کریحی داشتن با قدای خیلی بلندتر از آدمیزاد که از فاصله نزدیک فهمیدیم اینو چون بار اول از دور بود نفهمیدم. و از همه بدتر صداشونو حرف زدنشون. اونا رد شدن رفتنو ما بعد چند دقیقه به خودمون اومدیم و گازشو گرفتیم رفتیم و تو کل مسیر یه کلمه هم حرف نزدیم. من کارو ول کردمو برگشتم شهرمون ولی رضا موند و متاسفانه بعد از دو ماه خبر فوتشو شنیدم که به یکی از همکارا شیفت شب بودنو علت مرگشون سکته اعلام شده بود و دقیقا هم
    همون جاده این اتفاق افتاده بود براشون. برای شادی روحش صلوات بفرستید امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫380 s