داستان ترسناک سرنوشت نحس

داستان ترسناک سرنوشت نحس

داستان ترسناک سرنوشت نحس
date: 2019-07-14 19:35:21
  • view: 2680 today: 0
  • داستان ترسناک سرنوشت نحس
    داستان ترسناک سرنوشت نحس
    horror6: به نام اهورا مزدا سینه به سینه نقل شده هیچکس نمیتونه بگه آل منحصر به منطقه خاصی هستش و بقیه دارند دروغ میگند ولی تمام روایات از آل در نقاط مختلف ایران چندتا وجه مشترک داره که باتوجه به اون میشه اینگونه آل رو معرفی کرد که موجودی بوده با قدرتهای اهریمنی تواناییهای فراتر از توان انسان داشته بیشتر به شکل زنی قد بلند با سینه های بزرگ و آویزان و موهای بلند و ژولیده به رنگ قرمز و دندانهایی نیش مانند(مثل سگ سانان)و چشمانی قرمز رنگ و بدنی پرمو روایت شده که گاهی با لباس و گاهی برهنه یا نیمه برهنه رویت شده غذای مورد علاقه. آل و بچه هاش قلب و شش(جگر)زنان زائو هستش البته روایاتی هست از قدیم که مردی ،زنی قدبلند که تشتی بر سرداشته رو دیده و وقتی ازش پرسیده که داخل تشت چه چیزی رو حمل میکنه؟ گفته: جگر تازه هستش که غذای فرزندانمه باید واسشون ببرم گشنه هستن حقیقتاً هیچکس دقیقاً نمیدونه چرا آل که خودش مونث هستش دشمنی دیرینه با زنان داره و به چه دلیل جون بسیاری از زنان یا کودکان خرد سالشون رو گرفته نکته جالب اینه که آل از بین مادر و فرزند یکی رو برای شکار انتخاب میکنه و معمولاً از کشتن هردو پرهیز میکنه اگر به جنبه علمی قضیه نگاه کنیم خیلی ها وجود آل و ترس از آل رو به افسردگی بعد از زایمان خانومها نسبت میدن ولی به نظر شخصی خودم:"تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها" یک سری از محققان ریشه آل رو از زنان آمازون میدونن که قومی از زنان تندخو وحشی و جنگجو بودند که در سرزمینهای قفقاز و دریای سیاه و آذربایجان فعلی زندگی میکردن و عادت به هجوم و غارت همسایگان خود داشتند، پیشنهاد میکنم حتماً در مورد زنان آمازون در اینترنت و ویکی پدیا مطالعه بکنید چون توضیح کاملش از حوصله این داستان خارجه که چی شد که این زنها تبدیل به آل شدن از نظر محققان، خلاصش اینکه: برخی از این زنها به شکل آواره به سرزمینهای جنوبی پناهنده شدن و در حاشیه روستاها در بیابانها و جنگلها زندگی میکردند و برای گذران زندگی به دزدی کردن از روستاها میپرداختند و همچنین برای بقای نسل خودشون به دزدی نوزادان حتی دزدیدن جنین از شکم مادر رو آوردن و نوزادان پسر رو میکشتن و نوزادان دختر رو پیش خودشون میبردند و با آداب و رسوم خودشون بزرگ میکردند البته من به شخصه فکر میکنم آل موجودیه که هیچوقت به شکل یک انسان زندگی نکرده و زات و نهادی شیطانی داره بگذریم برسیم به داستانمون که اینبار از زبان نوزاد داستان قبلی که مادربزرگم سیمین بوده روایت میشه و این روایات از نوزادیش شروع شده و تا پایان عمرش ادامه پیدا میکنه، حالا ادامه داستان: تابستان برای مردم روستا فصل کار و تلاش بی وقفه هستش تلاشی که از صبح زود شروع میشه و گاهی با پایان روز هم به اتمام نمیرسه و خیلی ها مجبورن شب رو برای حفاظت از زراعت خودشون بیدار بمونن شعبانعلی همسرم هم امشب طبق نوبت باید سر زمین پدری نگهبانی میداد بعد از ازدواجمان این اولین شبی بود که باید در خانه تنها میماندم اما چون در روستای ما تنها گذاشتن نو عروس حامله در خانه امری نامبارک تلقی میشد و همچنین به خاطر سفارشهای مادرم صدف بانو، همسرم به منزل دختر خاله ام لیلا رفت و از او خواست که امشب به خانه ما بیاید تا من تنها نباشم.شعبانعلی کم کم محیای رفتن میشد من هم چند عدد سیب زمینی و تخم مرغ در قابلمه مسی گذاشتم تا آب پز شود و پس از آماده شدن در بقچه ای به همراه نان به همسرم دادم تا برای شام با خود ببرد شعبانعلی بقچه را زیر بغل زد و بیل را در دست گرفت ومحیای رفتن شد قبل از رفتن رو به من کرد و گفت سیمین نمیخوام جلوی مادرت شرمنده شم به لیلا گفتم قبل از تاریک شدن هوا بیاد پیشت اگر دیر کرد خودت برو دنبالش یه وقت شب تنها تو خونه نمونی دیگه سفارش نمیکنم به خدا سپردمت من هم به شعبانعلی گفتم خیالت جمع حتماً لیلا میاد و تنها نمیمونم خیرپیش. بعد از رفتن شعبانعلی به خانه برگشتم و در کنار سماور نفتی به پشتی تکیه دادم و نمیخواستم فکرم رو درگیر مسائل ترسناک کنم ولی ناخوآگاه غرق در فکر و خیال شدم و یاد وحشتناکترین روز زندگیم افتادم:روزی که با پدر و مادرم به منزل همسایه دیوار به دیوارمان کل رمضانعلی که مردی تندخو و اتآجی(گوشت تلخ)بود و گاهی رفتارهایی از خودش بروز میداد که انسان به عقل این مرد شک میکرد رفته بودیم من که کودکی ده ساله بودم علت ناراحتی و گریه و شیون. حضار رو نمیفهمیدم علت رو از مادرم جویا شدم او گفت سیمین جان آل زن کل رمضانعلی رو کشته و حالا رمضانعلی میخواد بچه اش رو قربانی زنش کنه من که متوجه منظور مادرم نشدم فقط خیره به منظره رو در رو شدم باد شدیدی میوزید و گردوخاک رو وارد چشمانم میکرد به سختی به کمک دستم میتوانستم جلوی خاک را بگیرم و بتوانم نگاه کنم اسبی سفید در حیاط خانه به تیرکی بسته شده بود پدرم از کل رمضانعلی خواست. که از خر شیطان پایین بیاید و تسلیم سرنوشت شود به او گفت این بچه چه گناهی کرده مرد خجالت بکش میبری بچه رو میزاری اونجا گرگی چیزی میاد بچه رو میبره و اونوقت جواب خدارو چی میخوای بدی ولی گوش رمضانعلی بدهکار نبود گفت من این بچه رو بدون مادر نمیتونم بزرگ کنم میخوام دنیا نباشه اگه زهرا نباشه و بچه را داخل قنداق گذاشت و با نردبان به پشت بام بردو در همانجا تنها گذاشت و برگشت پدرم خواست از نردبان بالا برود و بچه را برگرداند ولی کل رمضانعلی مانع شد و تشر بدی به پدرم زد و نردبان را به روی زمین انداخت. پدرم رو به مادرم کرد و گفت خانوم بیا بریم این مرد دیوانه شده پدر و مادرم به خانه رفتند تا رخت سیاه برتن کنند ولی من ماندم تا نظاره گر سرنوشت اون کودک بی گناه باشم رمضان علی داخل خانه در کنار جسد زنش گریه و زاری میکرد.بعد از گذشت دقایقی ناگهان اسب شروع به شیهه کشیدن و بی قراری کرد انگار میخواست از چیزی فرار کند چون پشت بام گود بود نوزاد دیده نمیشد ولی انگار حیوانی یا کسی بالای پشت بام بود این رو از بی قراری اسب میشد فهمید من به خانه دویدم و کل رمضانعلی رو صدا کردم و او سراسیمه به بیرون دوید و نردبان رو بلند کرد و شروع به بالا رفتن از آن کرد در همین لحظه طنابی که اسب با آن به تیرک چوبی بسته شده بود پاره شد و اسب چهارنعل به بیرون حیاط دوید و از جلوی دیدگانم محو شد و صدای گریه و شیون کل رمضانعلی بلند شد :بالامی آپاردی کول باشیمه اولدو(فرزندم رو برد خاک بر سرم شد). رمضانعلی گریان و دست خالی از نردبان پایین آمد و رو به من گفت دیدی تو یه روز هم بی زن شدم هم بچمو بردن وقتی به داخل خانه رفت فریاد بلندی زد من هم به داخل خانه دویدم و صحنه ای را که میدیدم برایم قابل باور نبود زهرا خانم چشمهایش را باز کرده بود و رمضانعلی با صدای بلند خدارو صدا میزد.در همین فکروخیال بودم که فشار مثانه ام منو به خودم آورد نمیدونم چند ساعت بود که غرق در فکر و خیال شده بودم حالا دیگه هوا تاریک شده بود ولی خبری از لیلا نبود نمیدانستم چکار بکنم؟دنبال لیلا بروم یا به حیاط پشتی برای قضای حاجت؟فاصله بین اتاق تا دستشویی خیلی زیاد بود معمولاً شبها به دستشویی نمیرفتم اگر هم مجبور میشدم چون همسرم در خانه بود ترسی ازین بابت نداشتم و با خیال راحت به حیاط پشتی میرفتم ولی اینبار دلشوره عجیبی داشتم نمیدانستم باید چکار کنم اصلاً چرا لیلا نیامده؟! این هم از بخت بد من بود ولی دیگر درنگ جایز نبود فشار کلیه هایم لحظه به لحظه بیشتر میشد پس ضامن در آهنی را باز کردم . وفانوس به دست از اتاق بیرون آمدم حیاط خانه ما حالت شیبدار داشت و هر دو اتاق اصلی و پشتی به علاوه طویله در گودی بود اما دستشویی در گوشه بالایی حیاط پشتی بود طوری که از این حیاط دیده نمیشد و فاصله زیادی با اتاق اصلی داشت آرام آرام از شیب بالا رفتم و وارد حیاط پشتی شدم دو سگمان هم مرا همراهی میکردن که این خودش قوت قلبی بزرگ برای من بود به جز صدای زوزه گرگها و پارس سگهای همسایه صدای دیگری در دل شب نمیامد بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمدم و پرده دستشویی را کشیدم. نگاهی به آسمان کردم که در این فصل سال مانند دامنی پر از نگینهای زیبا بود مانده بودم که به دنبال لیلا به منزلشان بروم یا برگردم به اتاق و اندکی دیگر صبر کنم، به هر حال اون بنده خداهم بچه و شوهر داشت و باید غذای آنهارو میداد و به آنها رسیدگی میکرد و سپس به منزل ما میامد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم و شام بخورم و بعد از شام اگر هنوز لیلا نیامده بود به دنبالش بروم وقتی وارد حیاط اصلی شدم ناگهان سگها انگار متوجه حضور چیزی یا کسی در گوشه پایینی حیاط شده بودند و جلوتر از من پارس کنان به سمت آن دویدند دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود هر قدم برایم انگار چند دقیقه طول میکشید نمیدانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد ناگهان به ذهنم خطور کرد که حتماً لیلا به خانه مان آمده و وقتی دیده من خانه نیستم مشغول گشتن در حیاط به دنبال من است. قسمت دوم..........ِ...ِِ هنوز دوبه شک بودم ولی برای اینکه به خودم قوت قلب بدهم قدمهایم رو تندتر کردم و به طرف حیاط اصلی با صدای بلند گفتم به به لیلا خانوم چه عجب بالاخره از شوهرت دل کندی و اومدی!!ولی جوابی نشنیدم وقتی وارد حیاط اصلی شدم کسی رو ندیدم فقط در پایین شیب حیاط هر دو سگ به سمت اتاقک کنار حوض که در آن انبار وتنور بود خیز برداشته بودند و پارس میکردند در تاریکی انتهای حیاط چیزی معلوم نبود پس به طرف سرپایینی حیاط روانه شدم. وقتی به نزدیکی سگها رسیدم فانوس رو بالا آوردم و در مقابل چشمانم قرار دادم تا بتوانم ببینم که چه حیوانی بالای پشت بام انبار باعث پارس کردن سگها شده در حالی که چشمم به دنبال نور فانوس میچرخید صحنه وحشتناکی جلوی چشمانم نمایان شد:یک زن با موهای پرپشت به قرمزی آتش در کنار تیرک سقف نشسته بود . و به طرف پایین خم شده بود طوری که موهای قرمز رنگش با بازتاب نور فانوس میدرخشید داد زدم تو کی هستی؟سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد صورتی وحشتناک با چشمانی از حدقه بیرون زده داشت دندانهایش شبیه حیوانات بود همین که شروع به خندیدن با صدایی وحشتناک کرد من نقش زمین شدم و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه با صدای لیلا به خودم اومدم.لیلا برایم تعریف کرد که وقتی به خانه ما آمده بود از سربالایی در خانه من را دیده بود که بروی زمین افتادم و سگها بالای سرم ایستاده اند و زوزه میکشند. با لیلا به داخل اتاق رفتیم سرم و کتفم خیلی درد میکرد برایم آب قند آورد و ماجرا رو برایش تعریف کردم لیلا گفت خیلی شانس آوردی احتمالاً آل بوده ولی اینکه چرا بعد از بیهوش شدنت سراغ تو نیامده شاید از ترس سگها بوده خلاصه فردا صبح که شعبانعلی به خانه آمد و مرا در بستر بیماری دید ماجرای عجیبی برایم تعریف کرد: گویا دیشب که شعبانعلی به باغ رفته بوده در هنگام صرف شام صدای جیک جیک جوجه هایی رو میشنود ناگهان به سرش میزند که این وقت شب در این بیابان مرغ و جوجه چکار میکند بهتره برم بگیرمشان و به خانه ببرم مقداری نان بر میدارد و به طرف صدا میرود میبیند یک مرغ سیاه و چند جوجه در حال نوک زدن به زمین هستن برایشان مقداری نان میریزد ولی آنها نمیخورند. و پا به فرار میگذارند شعبانعلی هم به دنبال آنها میدود به قصد گرفتنشان میگفت: وقتی به خودم آمدم، دیدم چند صد متر از اتاقک داخل باغ دور شده ام ولی هنوز نتونستم جوجه هارو بگیرم جالبش این بود که به محض اینکه من خسته میشدم و توقف میکردم جوجه ها هم صبر میکردند تا من نفسی چاق کنم و سپس به دنبالشان بروم نمیدانم چرا حرص و طمع جلوی چشمانم رو گرفته بود(با اینکه پدر بزرگم آدم نداری نبود و خیلی اهل نماز و روزه و حلال و حروم بود)وقتی به خودم آمدم فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست و این جوجه و مرغهای واقعی نیستن. وگرنه نمیتونستند از دست من در بروند اصلاً چرا میخوان منو از باغ دور کنن و هرجا که وایمیستم اوناهم منتظر من میمونن به محض اینکه فهمیدم پا به فرار گذاشتم و به خانه باغ برگشتم ولی تا خود صبح صدای جیک جیک جوجه ها از بیرون اتاق میومد انگار داشتن صدام میکردن بعد از این ماجرا من به سختی مریض شدم علی مجبور شد به دنبال مادر در روستای مجاور برود تا شبها تنها نباشم ولی حملات شدید عصبی بهم دست میداد دو هفته بعد نوزادم رو از دست دادم و سقط جنین کردم و علی مرا به شهر برای دوا و درمان برد تا کمی حالم بهتر شد.  

    ایجاد مقاله

    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    2020-05-19 04:19:33

    TINA


    اداممممششش کووووو


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد


    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    Confirmed By admin jaber

    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    27

    Room 6

    ناشناس

    IP: 2183

    عجیب

    ScaryLand

    ScaryLand

    ScaryLand

    ناشناس

    IP: 8657

    منم حدیث هستم منو اشتباه نگیرید اقا سروش داستان های جدید ایجاد کنید خوشم میاد از داستاناتون

    ناشناس

    IP: 86104

    خداحافظ

    ناشناس

    IP: 86104

    تو جنگل اطراف قبیله زندگی می کنن

    ناشناس

    IP: 86104

    lam sary

    ناشناس

    IP: 86104

    یه جورای خودشو به من نشون میده . اینجا ساری

    ناشناس

    IP: 86104

    بی ازاره

    ناشناس

    IP: 86104

    توی خونه قدیمی ما ج ن هست. و یه بار توی خواب دیدمش

    ناشناس

    IP: 86104

    سلام به همه

    ناشناس

    IP: 8657

    اقای2181نظر لطفته اقایون یکی شمارش2121بوو گفت دخترا گوه هستن دیگه چی بگم

    Soorousha

    بپرس

    ناشناس

    IP: 8657

    سلام سما هستم اشتب نگیرید

    DarkComment

    سلام یه سوال داشتم

    ناشناس

    IP: 64225

    وا

    ناشناس

    IP: 2181

    بعضی ها داستانا رو می خونن و بیخود می گن ما اعتقادی نداریم به این چیزا

    ناشناس

    IP: 2181

    دهکده جن ها عجب داستانی بود کرمانشاه

    ناشناس

    IP: 2179

    چکار کنیم ولک

    ناشناس

    IP: 2179

    ما نمی فهمیم چه فایده. پاپیتا عربی داریم

    valak

    س

    ScaryLand

    اره خوندم ک گذاشتم

    ناشناس

    IP: 2181

    اما داستاناشون خوندنیه واقعا

    ناشناس

    IP: 2181

    ما عربی نمی فهمیم

    ناشناس

    IP: 2181

    ترجمه کنید

    ناشناس

    IP: 2181

    داستان عربی چیه

    ناشناس

    IP: 2181

    سلام والسلام

    ناشناس

    IP: 2181

    8657سلام کسی توهین نکرده خانمها فرشتن

    ناشناس

    IP: 2181

    برو میدون توپخونه اسلحه بگیر

    ناشناس

    IP: 19242

    ناشناس

    IP: 19242

    کسی اسلحه میفروشه

    ناشناس

    IP: 5119

    عزیزم اینجا همه خوبن وکسی به کسی توهیننمیکنه

    ناشناس

    IP: 5119

    اینجا داستان میخونیم نظراتمونه میدیم میدم

    ناشناس

    IP: 5119

    8657کی بهت توهین کرده دیونه ایی شما

    ناشناس

    IP: 8657

    اقا تو میگی چرا من دخترم خدا منو دختر افریده چکار کنم چکار کنم

    ناشناس

    IP: 8657

    ترو خدا انقدر به من توهین نکنید

    Soorousha

    فکر کردی الکیه؟! با این وضعیت دلار میدونی چقدر باید پول بدی؟ اگه پولشم داری، حساب بین‌المللی داری که از طریق بیت کوین پول رو واریز کنی؟ و...

    ناشناس

    IP: 574

    من چطور میتونم برم رد روم یکی راهنمایی میکنه؟

    ناشناس

    IP: 574

    هی سلام چرا هیچکدوم از گزینه ها کار نمیکنن؟صفحه اصلیش کجاس؟

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom

    Best Views

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند)

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند) در سال 1983، یک گروه از دانشمندان در جستجوی ارتباط با خداوند بودند. برای این کار آنها یک آزمایش به نام دروازه ذهن را آغاز کردند. آنها پیشبینی ک?

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک)

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک) موزه ماورا الطبیعه اد و لورن وارن (occult museum) ،قدیمی ترین و تنها موزه از نوع خود است این موزه معروف، صدها هزار بازدید کننده از سراسر جهان را

    عروسک جنسی لولیتا

    عروسک جنسی لولیتا داستان عروسک لولیتا به سال ۱۹۹۵ و زمانی که ولادیمیر نوباکوف داستانی تحت عنوان لولیتا را منتشر کرد باز می گردد. داستان این رمان در مورد یک استاد دانشگاه است که

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)   ژانر : ترسناک زمان : 58 دقیقه زبان : انگلیسی / اسپانیایی / ایتالیایی محصول : ایتالیا کارگردان : Ruggero Deodato ستارگ

    Today Show#

    #درگاه دارک وب
    #راز عدد 241543903
    #فیلمی از عروسک لولیتا
    #فیلم ترسناک wrong turn 2003 (پیچ اشتباه)
    #داستان ترسناک احضار جن

    Related Posts

    داستان ترسناک ماه خانم

    داستان ترسناک ماه خانم horror6: سلام دوستان. یه اتفاق عجیب در مورد جوونیهای مادربزرگم رو میخوام براتون تعریف کنم. این داستان ترسناک نیست اما واقعیه.مادربزرگم سیزده سالش بود که ازد...

    داستان ترسناک عروسی شوم

    داستان ترسناک عروسی شوم:   این داستانى که میخوام بگم براى یکى از اقوام هست که از زبون خودش میگم: من وقتى جوون بودم حدوداً بیست و خورده اى سن داشتم، تو یه ده اطراف زابل زندگ...

    داستان ترسناک دلهره خانه روستایی

    داستان ترسناک دلهره خانه روستایی horror6: من دوران کودکیم رو تو یک روستای کوچیک در استان خراسان رضوی گذروندم.خونه ای که ما خریدیم یه خونه سه خوابه بود بایک راهروی باریک و یک حیاط خی...

    داستان ترسناک راه پله ها

    داستان ترسناک راه پله ها horror6: سلام . من خیلی از این چیزا میترسم سعی میکنم نترسم ولی با اینکه فیلم ترسناک میبینم و داستان میخونم بازم ته دلم ترسه من دخترم و ۲۲ سالمه این ماجرا مرب...

    داستان ترسناک همزاد جن

    داستان ترسناک همزاد جن horror6: داستان کوتاهی میخوام تعریف کنم ولی کاملا واقعیه و سه سال پیش اتفاق افتاده اون زمان خونه داییم نزدیک خونه ما بود و مادرم گاه گاهی سرزده میرفت خونشون ...

    داستان ترسناک بی شخصیت

    ساعت ٣:٠٠ شب بود و من درحال بازی کردن بازی محبوبم تو کنسول روبروی تلوزیون بودم و اون شب خوشحال بودم که کسی نیست تا بگه صدای تلوزیون رو کم کن و به راحتی میتونستم تا خود صبح بازی کنم...

    داستان ترسناک بچه کش

    داستان ترسناک بچه کش horror6: این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای یکی از دوستای صمیمیم اتفاق افتاده البته خیلی ترسناک نیست ولی خوب جالبه و ناراحت کننده دوستان واقعا وجود ج...

    داستان ترسناک گربه سخنگو

    ?ارتمان یک هم کلاسی و یک همدرسه ای داشتم با اونها قرار میگذاشتیم که بعداز ظهرها بریم پار قدم بزنیم یا برای خرید به بازار بریم یک روز وقتی با دوستهام به پارک رفته بودیم روی صندلی نشسته بودیم که یکهو احساس کردم صدای چیزی لای بوته های شمشاد شنفته میشه با دوستان رفتیم دیدیم یدونه بچه گربه ی سفید و خاکستری خشجل (خوشگل ) لای درختچه ها خوابیده و با چشمای قشنگش منو نگاه میکرد تا گربه کوچولو رو دیدم برداشتم و گفتم نسرین این گربه مال من شد میخوام ببرم خونمون ازش نگهداری کنم نسرین هم گفت اگه مادرت اجازه میده . بلاخره من گربه رو بردم خونه چند روز یواشکی تو اتاقم ازش نگهداری کردم تا این که مادرم از صدای گربه فهمید من گربه بردم خونه مادرم اول خیلی اصرار کرد که گربه رو ببرم بیرون ولش کنم وقتی با اصرار و گریه های من مواجه شد کم کم کوتاه امد و راضی شد که گربه رو توی خونه نگهداری کنم . چند روز از نگهداری گربه که اسمشو میشلا گذاشته بودم میگذشت تو این چند روز برای میشلا یک لونه گرم و نرم درست کرده بودم و هر روز باهم غذا میخوردیم و شبها روی تخت من میخوابید میشلا روز به روز بزرگتر میشد اون کم کم دیگه خودش به تنهایی میرفت محیط ساختمان برای خودش گردش میکرد و خودش بر میگشت همه ی کارهاش رو خودش انجام میداد هر وقت هم که کاری داشت میو میو کنان من یا مادرم رو باخبر میکرد یک شب وقتی برای خواب اماده شده بودم تقریبا تو خواب و بیداری سیر میکردم دیدم میشلا وارد اتاق من شد و مثل هر شب پرید رو تختم اینبار خیلی خرناس میکرد و مدام سعی میکرد ملافه رو از کنار صورتم بزنه کنار ولی من خیلی خوابم میومد و بهش اهمیت ندادم ناگهان دیدم او به اسم منو صدا کرد اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی باز اسم رو صدا کرد من خیلی ترسیده بودم اونشب هیچ عکس العملی از خودم نشان ندادم . بعد از چند شب دیگه همین اتفاق دوباره تکرار شد اونشب من داشتم میخوابیدم که یهو احساس کردم یکی از توی بالکن منو صدا میکنه چشم باز کردم دیدم یک گربه دقیقا شکل میشگا ولی با جثه ی دو برابرمیشگا توی بالکن نشسته و به من چشم دوخته هر بار که چشمم رو بر میگردوندم اون گربه من رو صدا میکرد دیگه طاقت نیاوردم و سریع از اتاقم رفتم بیرون و کنار مادرم نشستم میشگا هم اون موقع کنار تلویزیون نشسته بود دیگه میترسیدم به میشگا نگاه کنم مادرم از من پرسید چی شده و من هم پس از مکث کوتاهی منم پس از مکث کوتاهی تمام ماجرا را به مادرم گفتم مادرمم پس از شنیدن حرفهام برگشت و رو به من گفت پس منم خیالاتی نشده بودم با این حرف مادرم خیلی خیلی ترسیدم اونشب میشگا رو داخل اتاقم گذاشتم و فردادی ان روز مادرم به بابام گفت که گربه رو از خونه بیرون ببرد و یک جای دور ازاد کند و پدرمم این کار رو کرد پس از مدتی از این ماجراها از یکی از دوستام در مورد اتفاقهایی که برایم پیش امده بود صحبت کردم و او در جواب گفت با بیرون انداختن میشگا اشتباه بزرگی کردم چون اون کسی که اسم من و مادرم رو صدا میکرد میشگا نبود بلکه جن بوده اند انها میشگا رو مزاحم خود میدیدند و بخاطر همین جنیان برای رانندن مزاحم خود دست به بدنام کردن میشگا کردند و شما هم از همه جا بی خبر همه چیز رو تقصیر میشگا انداختید و با نبود میشگا جنیان خیلی راحتر توی منزل شما رفت و امد میکنند با شنیدن حرفهای دوستم خیلی ناراحت شدم و دلم برای میشگا تنگ میشود بعد از اون ماجرا حدودا چند ماهی میشود که سایه های عجیب و غریب تو اتاقم میبینم و بعضی وقتها هم وسایل خونه گم میشه و خود به خود جاهای دیگه ی خونه پیدا میشه. ...

    Categories

    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    جنایت کاران (جنایت های جهان)
    اعدام ها (بدترین شکنجه ها)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    هیتلر و نازی ها (جنایات فاشیست ها)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    پرونده های ترسناک (پرونده هایی مرتبط با رخداد های ترسناک)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    مقتولان (اجساد)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (مطالبی که حاوی ویدئویی برای پخش باشد)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    دیپ وب (شبکه مخفی اینترنت)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)

    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو