داستان ترسناک سرنوشت نحس

داستان ترسناک سرنوشت نحس

داستان ترسناک سرنوشت نحس

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-14
  • 21 بازدید
  • داستان ترسناک سرنوشت نحس

    horror6: به نام اهورا مزدا
    سینه به سینه نقل شده هیچکس نمیتونه بگه آل منحصر به منطقه خاصی هستش و بقیه دارند دروغ میگند ولی تمام روایات از آل در نقاط مختلف ایران چندتا وجه مشترک داره که باتوجه به اون میشه اینگونه آل رو معرفی کرد که موجودی بوده با قدرتهای اهریمنی تواناییهای فراتر از توان انسان داشته بیشتر به شکل زنی قد بلند با سینه های بزرگ و آویزان و موهای بلند و ژولیده به رنگ قرمز و دندانهایی نیش مانند(مثل سگ سانان)و چشمانی قرمز رنگ و بدنی پرمو روایت شده که گاهی با لباس و گاهی برهنه یا نیمه برهنه رویت شده غذای مورد علاقه.

    آل و بچه هاش قلب و شش(جگر)زنان زائو هستش البته روایاتی هست از قدیم که مردی ،زنی قدبلند که تشتی بر سرداشته رو دیده و وقتی ازش پرسیده که داخل تشت چه چیزی رو حمل میکنه؟ گفته: جگر تازه هستش که غذای فرزندانمه باید واسشون ببرم گشنه هستن حقیقتاً هیچکس دقیقاً نمیدونه چرا آل که خودش مونث هستش دشمنی دیرینه با زنان داره و به چه دلیل جون بسیاری از زنان یا کودکان خرد سالشون رو گرفته نکته جالب اینه که آل از بین مادر و فرزند یکی رو برای شکار انتخاب میکنه و معمولاً از کشتن هردو پرهیز میکنه اگر به جنبه علمی قضیه نگاه کنیم خیلی ها وجود آل و ترس از آل رو به افسردگی بعد از زایمان خانومها نسبت میدن ولی به نظر شخصی خودم:”تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها” یک سری از محققان ریشه آل رو از زنان آمازون میدونن که قومی از زنان تندخو وحشی و جنگجو بودند که در سرزمینهای قفقاز و دریای سیاه و آذربایجان فعلی زندگی

    میکردن و عادت به هجوم و غارت همسایگان خود داشتند، پیشنهاد میکنم حتماً در مورد زنان آمازون در اینترنت و ویکی پدیا مطالعه بکنید چون توضیح کاملش از حوصله این داستان خارجه که چی شد که این زنها تبدیل به آل شدن از نظر محققان، خلاصش اینکه: برخی از این زنها به شکل آواره به سرزمینهای جنوبی پناهنده شدن و در حاشیه روستاها در بیابانها و جنگلها زندگی میکردند و برای گذران زندگی به دزدی کردن از روستاها میپرداختند و همچنین برای بقای نسل خودشون به دزدی نوزادان حتی دزدیدن

    جنین از شکم مادر رو آوردن و نوزادان پسر رو میکشتن و نوزادان دختر رو پیش خودشون میبردند و با آداب و رسوم خودشون بزرگ میکردند البته من به شخصه فکر میکنم آل موجودیه که هیچوقت به شکل یک انسان زندگی نکرده و زات و نهادی شیطانی داره بگذریم برسیم به داستانمون که اینبار از زبان نوزاد داستان قبلی که مادربزرگم سیمین بوده روایت میشه و این روایات از نوزادیش شروع شده و تا پایان عمرش ادامه پیدا میکنه، حالا ادامه داستان:

    تابستان برای مردم روستا فصل کار و تلاش بی وقفه هستش تلاشی که از صبح زود شروع میشه و گاهی با پایان روز هم به اتمام نمیرسه و خیلی ها مجبورن شب رو برای حفاظت از زراعت خودشون بیدار بمونن شعبانعلی همسرم هم امشب طبق نوبت باید سر زمین پدری نگهبانی میداد بعد از ازدواجمان این اولین شبی بود که باید در خانه تنها میماندم اما چون در روستای ما تنها گذاشتن نو عروس حامله در خانه امری نامبارک تلقی میشد و همچنین به خاطر سفارشهای مادرم صدف بانو، همسرم به منزل دختر خاله ام لیلا رفت و از او خواست که امشب به خانه ما بیاید تا من تنها نباشم.شعبانعلی کم کم محیای رفتن میشد من هم چند عدد سیب زمینی و تخم مرغ

    در قابلمه مسی گذاشتم تا آب پز شود و پس از آماده شدن در بقچه ای به همراه نان به همسرم دادم تا برای شام با خود ببرد شعبانعلی بقچه را زیر بغل زد و بیل را در دست گرفت ومحیای رفتن شد قبل از رفتن رو به من کرد و گفت سیمین نمیخوام جلوی مادرت شرمنده شم به لیلا گفتم قبل از تاریک شدن هوا بیاد پیشت اگر دیر کرد خودت برو دنبالش یه وقت شب تنها تو خونه نمونی دیگه سفارش نمیکنم به خدا سپردمت من هم به شعبانعلی گفتم خیالت جمع حتماً لیلا میاد و تنها نمیمونم خیرپیش.

    بعد از رفتن شعبانعلی به خانه برگشتم و در کنار سماور نفتی به پشتی تکیه دادم و نمیخواستم فکرم رو درگیر مسائل ترسناک کنم ولی ناخوآگاه غرق در فکر و خیال شدم و یاد وحشتناکترین روز زندگیم افتادم:روزی که با پدر و مادرم به منزل همسایه دیوار به دیوارمان کل رمضانعلی که مردی تندخو و اتآجی(گوشت تلخ)بود و گاهی رفتارهایی از خودش بروز میداد که انسان به عقل این مرد شک میکرد رفته بودیم من که کودکی ده ساله بودم علت ناراحتی و گریه و شیون.

    حضار رو نمیفهمیدم علت رو از مادرم جویا شدم او گفت سیمین جان آل زن کل رمضانعلی رو کشته و حالا رمضانعلی میخواد بچه اش رو قربانی زنش کنه من که متوجه منظور مادرم نشدم فقط خیره به منظره رو در رو شدم باد شدیدی میوزید و گردوخاک رو وارد چشمانم میکرد به سختی به کمک دستم میتوانستم جلوی خاک را بگیرم و بتوانم نگاه کنم اسبی سفید در حیاط خانه به تیرکی بسته شده بود پدرم از کل رمضانعلی خواست.

    که از خر شیطان پایین بیاید و تسلیم سرنوشت شود به او گفت این بچه چه گناهی کرده مرد خجالت بکش میبری بچه رو میزاری اونجا گرگی چیزی میاد بچه رو میبره و اونوقت جواب خدارو چی میخوای بدی ولی گوش رمضانعلی بدهکار نبود گفت من این بچه رو بدون مادر نمیتونم بزرگ کنم میخوام دنیا نباشه اگه زهرا نباشه و بچه را داخل قنداق گذاشت و با نردبان به پشت بام بردو در همانجا تنها گذاشت و برگشت پدرم خواست از نردبان بالا برود و بچه را برگرداند ولی کل رمضانعلی مانع شد و تشر بدی به پدرم زد و نردبان را به روی زمین انداخت.

    پدرم رو به مادرم کرد و گفت خانوم بیا بریم این مرد دیوانه شده پدر و مادرم به خانه رفتند تا رخت سیاه برتن کنند ولی من ماندم تا نظاره گر سرنوشت اون کودک بی گناه باشم رمضان علی داخل خانه در کنار جسد زنش گریه و زاری میکرد.بعد از گذشت دقایقی ناگهان اسب شروع به شیهه کشیدن و بی قراری کرد انگار میخواست از چیزی فرار کند چون پشت بام گود بود نوزاد دیده نمیشد ولی انگار

    حیوانی یا کسی بالای پشت بام بود این رو از بی قراری اسب میشد فهمید من به خانه دویدم و کل رمضانعلی رو صدا کردم و او سراسیمه به بیرون دوید و نردبان رو بلند کرد و شروع به بالا رفتن از آن کرد در همین لحظه طنابی که اسب با آن به تیرک چوبی بسته شده بود پاره شد و اسب چهارنعل به بیرون حیاط دوید و از جلوی دیدگانم محو شد و صدای گریه و شیون کل رمضانعلی بلند شد :بالامی آپاردی کول باشیمه اولدو(فرزندم رو برد خاک بر سرم شد).

    رمضانعلی گریان و دست خالی از نردبان پایین آمد و رو به من گفت دیدی تو یه روز هم بی زن شدم هم بچمو بردن وقتی به داخل خانه رفت فریاد بلندی زد من هم به داخل خانه دویدم و صحنه ای را که میدیدم برایم قابل باور نبود زهرا خانم چشمهایش را باز کرده بود و رمضانعلی با صدای بلند خدارو صدا میزد.در همین فکروخیال بودم که فشار مثانه ام منو به خودم آورد نمیدونم چند ساعت بود که غرق در فکر و خیال شده بودم حالا دیگه هوا تاریک شده بود ولی خبری از لیلا نبود نمیدانستم چکار بکنم؟دنبال لیلا بروم یا به حیاط پشتی برای قضای حاجت؟فاصله بین اتاق تا دستشویی خیلی زیاد بود معمولاً شبها به دستشویی نمیرفتم اگر هم مجبور میشدم چون همسرم در خانه بود ترسی ازین بابت نداشتم و با خیال راحت به حیاط پشتی میرفتم ولی اینبار دلشوره عجیبی داشتم نمیدانستم باید چکار کنم اصلاً چرا لیلا نیامده؟! این هم از بخت بد من بود ولی دیگر درنگ جایز نبود فشار کلیه هایم لحظه به لحظه بیشتر میشد پس ضامن در آهنی را باز کردم .

    وفانوس به دست از اتاق بیرون آمدم حیاط خانه ما حالت شیبدار داشت و هر دو اتاق اصلی و پشتی به علاوه طویله در گودی بود اما دستشویی در گوشه بالایی حیاط پشتی بود طوری که از این حیاط دیده نمیشد و فاصله زیادی با اتاق اصلی داشت آرام آرام از شیب بالا رفتم و وارد حیاط پشتی شدم دو سگمان هم مرا همراهی میکردن که این خودش قوت قلبی بزرگ برای من بود به جز صدای زوزه گرگها و پارس سگهای همسایه صدای دیگری در دل شب نمیامد بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمدم و پرده دستشویی را کشیدم.

    نگاهی به آسمان کردم که در این فصل سال مانند دامنی پر از نگینهای زیبا بود مانده بودم که به دنبال لیلا به منزلشان بروم یا برگردم به اتاق و اندکی دیگر صبر کنم، به هر حال اون بنده خداهم بچه و شوهر داشت و باید غذای آنهارو میداد و به آنها رسیدگی میکرد و سپس به منزل ما میامد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم و شام بخورم و بعد از شام اگر هنوز لیلا نیامده بود به دنبالش بروم وقتی وارد حیاط اصلی شدم ناگهان سگها انگار متوجه حضور چیزی یا کسی در گوشه پایینی حیاط شده بودند و جلوتر از من پارس کنان به سمت آن دویدند دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود هر قدم برایم انگار چند دقیقه طول میکشید نمیدانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد ناگهان به ذهنم خطور کرد که حتماً لیلا به خانه مان آمده و وقتی دیده من خانه نیستم مشغول گشتن در حیاط به دنبال من است.

    قسمت دوم……….ِ…ِِ

    هنوز دوبه شک بودم ولی برای اینکه به خودم قوت قلب بدهم قدمهایم رو تندتر کردم و به طرف حیاط اصلی با صدای بلند گفتم به به لیلا خانوم چه عجب بالاخره از شوهرت دل کندی و اومدی!!ولی جوابی نشنیدم وقتی وارد حیاط اصلی شدم کسی رو ندیدم فقط در پایین شیب حیاط هر دو سگ به سمت اتاقک کنار حوض که در آن انبار وتنور بود خیز برداشته بودند و پارس میکردند در تاریکی انتهای حیاط چیزی معلوم نبود پس به طرف سرپایینی حیاط روانه شدم.

    وقتی به نزدیکی سگها رسیدم فانوس رو بالا آوردم و در مقابل چشمانم قرار دادم تا بتوانم ببینم که چه حیوانی بالای پشت بام انبار باعث پارس کردن سگها شده در حالی که چشمم به دنبال نور فانوس میچرخید صحنه وحشتناکی جلوی چشمانم نمایان شد:یک زن با موهای پرپشت به قرمزی آتش در کنار تیرک سقف نشسته بود .

    و به طرف پایین خم شده بود طوری که موهای قرمز رنگش با بازتاب نور فانوس میدرخشید داد زدم تو کی هستی؟سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد صورتی وحشتناک با چشمانی از حدقه بیرون زده داشت دندانهایش شبیه حیوانات بود همین که شروع به خندیدن با صدایی وحشتناک کرد من نقش زمین شدم و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه با صدای لیلا به خودم اومدم.لیلا برایم تعریف کرد که وقتی به خانه ما آمده بود از سربالایی در خانه من را دیده بود که بروی زمین افتادم و سگها بالای سرم ایستاده اند و زوزه میکشند.

    با لیلا به داخل اتاق رفتیم سرم و کتفم خیلی درد میکرد برایم آب قند آورد و ماجرا رو برایش تعریف کردم لیلا گفت خیلی شانس آوردی احتمالاً آل بوده ولی اینکه چرا بعد از بیهوش شدنت سراغ تو نیامده شاید از ترس سگها بوده خلاصه فردا صبح که شعبانعلی به خانه آمد و مرا در بستر بیماری دید ماجرای عجیبی برایم تعریف کرد:

    گویا دیشب که شعبانعلی به باغ رفته بوده در هنگام صرف شام صدای جیک جیک جوجه هایی رو میشنود ناگهان به سرش میزند که این وقت شب در این بیابان مرغ و جوجه چکار میکند بهتره برم بگیرمشان و به خانه ببرم مقداری نان بر میدارد و به طرف صدا میرود میبیند یک مرغ سیاه و چند جوجه در حال نوک زدن به زمین هستن برایشان مقداری نان میریزد ولی آنها نمیخورند.

    و پا به فرار میگذارند شعبانعلی هم به دنبال آنها میدود به قصد گرفتنشان میگفت: وقتی به خودم آمدم، دیدم چند صد متر از اتاقک داخل باغ دور شده ام ولی هنوز نتونستم جوجه هارو بگیرم جالبش این بود که به محض اینکه من خسته میشدم و توقف میکردم جوجه ها هم صبر میکردند تا من نفسی چاق کنم و سپس به دنبالشان بروم نمیدانم چرا حرص و طمع جلوی چشمانم رو گرفته بود(با اینکه پدر بزرگم آدم نداری نبود و خیلی اهل نماز و روزه و حلال و حروم بود)وقتی به خودم آمدم فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست و این جوجه و مرغهای واقعی نیستن.

    وگرنه نمیتونستند از دست من در بروند اصلاً چرا میخوان منو از باغ دور کنن و هرجا که وایمیستم اوناهم منتظر من میمونن به محض اینکه فهمیدم پا به فرار گذاشتم و به خانه باغ برگشتم ولی تا خود صبح صدای جیک جیک جوجه ها از بیرون اتاق میومد انگار داشتن صدام میکردن بعد از این ماجرا من به سختی مریض شدم علی مجبور شد به دنبال مادر در روستای مجاور برود تا شبها تنها نباشم ولی حملات شدید عصبی بهم دست میداد دو هفته بعد نوزادم رو از دست دادم و سقط جنین کردم و علی مرا به شهر برای دوا و درمان برد تا کمی حالم بهتر شد.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫419 s