داستان ترسناک سایه زنی مردار

داستان ترسناک سایه زنی مردار

داستان ترسناک سایه زنی مردار

نویسنده: hadi67

دنبال کردن:

تعداد مقاله:16

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-06-15
  • 142 بازدید
  • داستان ترسناک سایه زنی مردار

    food: سلام 29سالمه و ازدواج کردم و این داستان واقعی برای خودم و همسرم طی دوسال گذشته اتفاق افتاده هفت سال هست ک ازدواج کردم و چند سال پیش خیلی به اختلاف برمیخوردیم همسرم با پیشنهاد یکی از دوستان یه سرکتاب باز کرد و توی سر کتاب چیز عجیبی بود ک کسی مارو طلسم کرده و دعای جدایی برای ما درست کرده و همه چیز توی زندگی ما قفل شده بود در جا میزدیم خلاصه پارسال به همراه خانواده شوهرم به مشهد سفر کردیم و توی هتل خواب بودیم ک شنیدم همسرم نفس زنان از خواب بیدار شد وبا ترس میگفت کجا رفت و اینک روی صورتتش سمت چپ جای چنگ بود.

    سه تا خط موازی ک کمی خون اومد همسرم میگفت خواب بودم یهو یه بوی بدی مث بوی تعفن مردار حس کردم و داشتم خفه میشدم پشت سرم و نگاه کردم ک یه سایه زنی، قدبلند ومو بلند بودش داشت بهم نزدیک میشد ک یهو پریدم از خواب فقط دستش خورد به صورتم ک این رد چنگ افتاد به صورتم منم گفتم بختک بوده حتما اونم جای ناخن خودته ولی واقعا ترسیده بودم به روی خودم نیوردم گذشت و ما برگشتیم خونه از سفر یه شب توی خواب و بیداری بودم ک حس کردم یه گربه ای روی کتفم ایستاد ذکرو صلوات فرستادم تا تونستم یه تکونی بدم خودمو تا تکون دادم حس کردم گربه ای از روی تنم دویدو رفت قدمهاشو رو تنم حس کردم تا صب چراغ و روشن گذاشتم و خلاصه گذشت چند روزی و من توی اتاق دخترم بودم اتاق دخترم جایی هستش ک تخت خواب ما دید داره به تخت دخترم وبلعکس همسرم خواب بود و من کنار دخترم بودم یه نگاهی توی اتاقمون انداختم سایه زنی مو بلند رو دیدم ک روی پاتختی کنار سر همسرم نشسته.

    دستش روی تاج تخت و گردنش و کج کرده بود و به همسرم زل زده بود سریع با موبایلم نور گرفتم و سایه محو شد صب به همسرم جریان و گفتم گفت ک من دیشب خیلی حال بدی داشتم توی خواب خفه میشدم و انگار کسی صدامو نمیشنوه خلاصه با توجه به این اتفاقات همسرم رفت پیش یه شیخی ک موکل داره ایشون گفتن ک تابعه داره همسرم و از مشهد همراهتون اومده و خیلی سخت ول میکنه معمولا به مقصودش باید برسه و اینک دعا داد و یه اب زعفران داد ک بخوره همسرم یکم بهتر شد ولی ماجرا تموم نشد تا اینک با دعا نویسی اشنا شدیم ک از یک صبی کار یاد گرفته بود و یه دعایی نوشت والان همراه ما هست و خداروشکر خیلی بهتر شد وضعیتمون،

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫279 s