داستان ترسناک روزگار سمی

داستان ترسناک روزگار سمی

داستان ترسناک روزگار سمی
date: 2019-09-02 18:51:17
  • view: 3019 today: 2
  • داستان ترسناک روزگار سمی
    داستان ترسناک روزگار سمی
    horror6:  یهو به سرم زد یه قصه طولانی از شروع ماجراهام بنویسم و ارسال کنم. به امید اینکه چند دیقه ایم شده حواسمون از جو حاکم تو کشور پرت شه و سرگرم بشیم. خوب یادمه وقتی پنج سالم بود مادرن اتاقم رو جدا کرد. خودشم سنی نداشت یه خانوم جوون بیست ساله پدرمم که از اول تردد به خارج از کشور داشت و زمانهای طولانی خونه نبود. شاید نترس بودنم به خاطر همون جداییه اتاق خوابم از سن کمه خونه ای که توش بودیم بافت قدیمی داشت دوتا اتاق که زیر هر دو اتاق هم زیر زمین بود. مامان تو اتاق خودش و من تو اتاق خودم میخوابیدیم. خوب یادمه نصف شبا یه اقایی میزد به شیشه و بیدارم میکرد.منم چقدر راحت میرفتم پنجره رو باز میکردم و عادی برخورد میکردم. یه بار بهش گفتم صدات مردونس چرا پس چادر سرت کردی. اخه شنل کلاه دار میپوشید همش. بهم گفت صورتم سوخته نباید هوا بخوره. یه شب برام کشمش اورد باهم خوردیم به خدا خیلی مهربون بود. من از جایی ترسم شروع شد که دیگه شبا منتظرش بودم. یادمه یه شب که از ساعت اومدنش گذشته بود و نیومده بود من تشنج کرده بودم. ببینید اگر میگم ساعت. منظورم اون تایمیه که به اومدنش عادت کرده بودم. اون شب وقتی به هوش اومدم که دیدم مادر بزرگم و خالم دارن پاهامو تو اب سرد ماساژ میدن و مامانم گریه میکرد اون مرد و دیگه هرگز ندیدم فقط یه بار که مشغول بازی بودم دیدم مامانم داره به ترکی به مرحوم پدرم میگه سعید نذار بره تو اتاقش اگه این دفعه ام بیاد میبرتش. اینا رو فقط یادمه ولی کوچیکتر از اونی بودم که بخوام پیگیر بشم. دیگه نذاشتن من جدا بخوابم و هرگز نمیذاشتن جایی تنها باشم. مادرم تبریزیه و جایی که میخواستن من نفهمم ترکی حرف میزدن... خخخ ولی من میفهمیدم و به رو نمیاوردم.. یه روز مادرم میخواست بره جایی،منو برد گذاشت خونه مادر بزرگم کلیم سفارش کرد که مامان اصلا چشم از روش برندار یه ساعته برمیگردم... خونه مادر بزرگمم که نگم براتون اصله کلبه وحشت بود. مادر بزرگم خدا بیامرز جونش بود و من. خیلی دوسم داشت. اون روز من خیلی بازی کردم و خسته شدم من و انداخت رو پاش و تکون تکون تا خوابم برد. ظاهرا منو میذاره همون جا تو حیاط و میره تو کوچه کنار درو همسایه نشستن من نمیدونم درست چند دیقه گذشته بود یهو از خواب بیدار شدم. طاق باز خوابیده بودم چشمامو که باز کردم خدارو شاهد میگیرم دیدم از روی پشت بوم یه حیوونی بهم زل زده نمیفهمیدم گربه بود یا سگ ولی پوزه داشت. من اولش نخواستم بدوئم چون اصلا از گربه اینا ترس نداشتم ولی اون واقعا ترسناک بود. من تمام انرژیمو جمع کردم و یهو پاشدم از ته حیاط به سمت در کوچه دویدن و مامان جونمو صدا کردن. تو مسیر یهو بولیزم به یه جا گیر کرد. به روح بابام قسم برگشتم دیدم یه گوسفند با دندوناش بولیزمو گرفته من سریع رومو برگردوندم و جیغ و داد با تمام قوا... همون موقع مادر بزرگم با داد و فریاد درو وا کرد و پرید تو حیاط. دقیقا همون موقع منم پرت شدم رو زمین برگشتم دیدم هیچی نیست. به خدا راس میگم. ولی هیچ کس هرگز باور نکرد. خلاصه این داستانا کاملا تموم شد.تا اینکه من رسیدم کلاس پنجم دبستان. از اون خونه رفته بودیم.. حتی از اون شهر. من پنجم بودم خواهرم اول. پدرم یه ورشکستگیه وحشتناک مالی تجربه میکرد اون دوران.. یادمه اون روزا خیلی سختی کشیدیم. از اینجاشو از زبون مامانم میگم تا دوباره خودم بشم مامانم: شب شده بود. سعید نبود تو خونه یه ریال پول نبود بتونم حتی نون بخرم. کنار دستم رها و لیلا خواب بودن. نگاشون کردم و گفتم خدا داخل همه ظرفارم گشتم یه پولی پیدا کنم نون بخرم.این طفل معصوما چی باید ببرن مدرسه. تو همین حس و حال بودم که خوابم برد. چشمام سنگین شده بود که دیدم یهو یکی از پشت بغلم کرد. اونقدر محکم بغلم کرد که فکر کردم سعیده. گفتم کی رسیدی؟؟؟ جواب نداد. گفتم سعید ولم کن اصلا حوصله ندارم بچه ها شامم نخوردن چیکار باید بکنیم. برگشتم که باهاش حرف بزنم دیدم هیچ کس نیست. سریع تو جام نشستم و زل زدم تو تاریکی به رو به روم. دوباره نشسته داشت خوابم میبرد که به محض بستن چشمام دیدم یه مرد کریه چهره روبه روم ایستاده ولی هی میپره بالا پایین. یکم ترسیدم ولی کلا نترس بودم. از قدیمام شنیده بودم که جنا گنج دارن و طلا دارن و اینا پیش خودم گفتم به خاطر بچه هام ازش چیزی بخوام. من داشتم با خودم به این چیزا فک میکردم که یهو صدای اون پیچید تو سرم و گفت چی میخوای طلا؟؟؟ گفتم اره بچه هام از صبح چیزی نخوردن شوهرم ورشکست شده کمکم میکنی؟؟؟ اون صدا پیچید تو سرم. دهنش تکون نمیخورد انگار تو فکرامون باهم حرف میزدیم بهم گفت اره کمکت میکنم. یهو جلوی چشمم سوخت و دود شد. انگار که هیچی نبوده. صبح بیدار شدم دخترارو راهیه مدرسه کنم که دیدم رو میز اشپزخونه یه پنجاه تومنی هست. خیلی گشته بودم ولی اصلا پول نبود. پنجاه تا تک تومنی سال هفتاد و هشت. بقیه شو خودم تعریف میکنم دوباره. خلاصه مامانم با اون پول نون خرید باورتون نمیشه پدرم کم کم وضع زندگی رو درست کرد و رفته رفته همه چیز درست شد. ما سه سال تو اون خونه زندگی کردیم و واقعا سختیایی که نمیخوام تعریفش کنم کشیدیم زایمان سوم مادرم دوقلو بودن و ... و مادرم حین بارداری یرقان گرفت و تا دم مرگ رفت و خیلی چیزای دیگه.. از اون خونه رفتیم و تازه اصل ماجرا برای من از اینجا شروع شد. سوم راهنمایی بودم. این چیزا کاملا فراموشم شده بود و یه رفیق جینگ به اسم شیرین داشتم و کلم داغه شیطنتای اون سن. من همیشه عادت دارم نصف شبا بیدار شم و اب بخورم. وضع زندگیمون توپ شده بود و دوقلوها داشتن کم کم بزرگ میشدن اتاق منو لیلا مشترک بود. یه شب از خواب بیدار شدم رو تختم نشستم کاملا منگ بودم میخواستم برم تو اشپزخونه اب بخورم که تو همون حالت نشسته چشمم خورد تو هال کنار میز عسلی دیدم یکی داره تند تند تخمه های داخل ظرف رو با پوست میخوره چشمام کامل باز نشده بود فک کردم مامانمه ولی یک آن سرشو اورد بالا و با من چشم تو چشم شد و جلوی چشام غیب شد. خیلی شبیه خودم بود حتی مدل موهاش منم که سرتق دوییدم تو هال دنبالش ولی امن و امان بود و چیزی ندیدم... ساعت حدودای یک شب بود. اب خوردم برگشتم تو جام. هفت صبح که بیدار شدم برم مدرسه مامانم گفت از کی تا حالا روزه میگیری. با تعجب نگاش کردم گفتم نه روزه نیستم گفت پس چرا سحری خوردی... گفتم کی ؟؟؟؟ من؟؟؟؟ من کی سحری خوردم. مامانم خیلی عادی بود و واقعا جدی میگفت. فک میکرد دارم اذیتش میکنم. با اصرار و قسم و ایه گفتم من سحری نخوردم بگو ببینم جریان چیه. گفت پاشدم غذا داغ کردم که سحریمو بخورم تو بدون کلمه ای حرف اومدی از یخچال تخم مرغ گذاشتی کنار گاز و نشستی کف اشپزخونه. گفتم چیه نیمرو میخوای ولی جواب ندادی. من برات نیمرو زدم گذاشتم جلوت فکر کردم خوابالویی هیچی نمیگی خوردی و رفتی. بدون کلمه ای حرف. هرچی قسم خوردم من نبودم گفت شاید یادت نمیاد. خلاصه این موضوع رفت تو مخم. چند روز گذشت من خیلی اتفاقی مدل موهامو عوض کردم جلوی اینه وایساده بودم موهامو نگاه میکردم و هی دست تو موهام میکشیدم که یهو یه چیزی با سرعت زیاد از پشت رد شد. من تو اینه دیدمش. برگشتم پشتمو نگاه کردم یکم تو اون حالت ایستادم اما نه. خبری نشد. وقتی برگشتم دوباره سمت اینه اون موجود دوباره از مسیری که رفته بود برگشت و جالبه با مدل موی جدید من بود کپه خودم. مامانم ظاهرا یه بار دیگه منو دیده بود که زنگ زده بوده مدرسه مدیرمون گفته بود سر کلاسه اونجا بود که مامانم باور کرد و افتاد دنبال داستان. بهش گفته بودن همزادشه و اصلا خوب نیست کسی همزاد خودشو ببینه. بازم با گذر زمان داستان فراموش شد. رفتم اول دبیرستان دیگه خیلی شر شده بودم. خیلیم درس میخوندم. حالمم عالی بود. یکی عاشقم بود و من تو عالم بچگی خیلی کیف میکردمطرف یه تلفن قاچاقی برام خریده بود من شبا میزدم کنار تختم تو پریز و باهاش حرف میزدم. از اینجا به بعد واقعا چیزای سختی و تحمل کردم. واقعا سخت. یک ساعتی هست دارم تایپ میکنم و تو این یه ساعت سه تا قرص میگرن خوردم. با هر تعریفم سردردم شدیدتر میشه. میدونم بعد از پست شدن این داستان دوباره خیلی قضاوت میشم ولی از همون سالها خیلی دلم میخواست اینارو از تو دلم بریزم بیرون دور نشم از قصه. یه شب که تلفن و زدم تو پریز و شروع کردم با دوستم به حرف زدن نمیدونم اصلا چیشد طرف خودش حرف و کشید سمت این چیزا. که اره جدیدا تو خونه صدا میشنوم و این اتفاق و اون اتفاق ..... حین گفتن اون من تنم گر گرفته بود و حس بدی داشتم. تو اوج صحبتاش بود که یهو برقا قطع شد. بهش گفتم خیلی میترسم برقا رفته ولی وقتی بهم میگفت نترس من صدای یکی دیگرم تو تلفن میشنیدم نه صدای واضح حرف زدن ولی مثل خس خس نفس کشیدن بود ترسای من شروع شد. تو خونه از سایه خودمم میترسیدم. خیلی جالب بود. توجه میکردم به تغییرات محیط و خودمو خیلی حواسم جمع شده بود. مثلا وقتی یه جا حس بدی پید میکردم لامپ اونجا میسوخت. به خاک بابام گندش نمیکنم دروغ نمیگم لزومی نمیبینم دروغ بگم خودم خوب میدونم چطوری به نظر میاد ولی واقعیت زندگیه من بود. تا یکم هیجان و تغییر احساس میومد سراغم یا برق میرفت یا لامپ میسوخت. من با اون همه شیطنت و جنب و جوش کم کم افسرده شده بودم. نمیشه گفت غمگین ولی خب خیلی کم حرف و اروم بودم.. یه شب که بابامم خونه بود از در دسشویی اومدم بیرون خیلی گذری چشمم خورد به اتاقم دیدم داداش کوچیکم یکی از اون دوقلوها.. یه پسرن یه دختر. دیدم امیر کنار تختم ایستاده با پاش داره یه چیزی و از زیر تختم میکشه بیرون. امیر و صحرا مهد کودکی بودن تا دیدم تو اتاقه به بابام گفتم با امیر بگو بیاد بیرون میخوام برم بخوابم. بابام بدون اینکه نگام کنه حین تماشای تی وی گفت امیر بالا خوابه منم چون دقت نکرده بودم یلی عادی گفتم نه بابا اوناهاش تو اتاقمه وقتی برگشتم اتاقمو نگاه کردم بیهوش شدم. ولی یادمه چی دیدم. یه پسر بود کاملا واضح دیدمش کچل سفید تیشرت توسی شلوار مشکی بهم نگاه کرد و یهو غیب شد من وقتی بهوش اومدم گریه پدرمو بالاسرم دیدم من برای مامانم گفتم چی دیدم اونم باور کرد.. بعد از اون جریان هم مامان هم بابا هم عموم و دوستم نیلوفر اون پسر و تو اتاق من دیدن... دوتا شو براتون میگم. عمه و عموم اومده بودن خونه ما. عمم یه پسر سه ساله داشت . یه شب که هممون باهم خوابیده بودیم نصف شب دیدم علیرضا کنار عمم ..علیرضا کنار عمم نشسته به روبه روش زل زده و دست و پا شکسته و با زبون بچگیش هی میگه برو عقب دست نزن به مامانم. مامانه خودمه. بهش گفتم علیرضا چرا بیدارشدی چیشده.خیلی خوش زبون و شبرین گفت دختردایی نی نی میخواد مامانمو ببره. گفتم نی نی کجاس گفت اینهاش و رو به روشو نشون داد یهو دادزد برو برو ولی بچه اصلا نمیترسید انگار کاملا عادی یه بچه میدید. یه بارم عموم بیرون بود وقتی اومد خونه مستقیم رفت تو اتاق من لباساشو عوض کنه. اومد خیلی عادی گفت پسره بچه ی کیه گفتم کدوم پسره گفت رو تختت خوابه پسر بچه هه. من بدو بدو پله هارو رفتم بالا دیدم پتوی تختمم سر جاش نیست . عموم شوکه شد گفت اااا همین الان اینجا خواب بود خودم دیدمش. بیچاره کوله بارشو جمع کرد رفت. راستی اون پتو هرگز پیدا نشد. شبا تو کمد دیواریه اتاقم سر و صدا میشنیدم... تق.توق. واقعا دوران بدی بود. قضیه این بچه واقعا مثل معما بود. سوالمم این بود که چرا جز من همه میتونن ببیننش . چرا اینقدر واضحه. چرا کچله. چرا فقط نگاهم میکنه. من یه شب یه خواب لعنتی دیدم از اون به بعد همه چیز بدتر شد خواب دیدم بچه هه اومده تو اتاقم بهش گفتم چی از جونم میخوای. چرا ولم نمیکنی چرا حرف نمیزنی. یهو بهم گفت منو دوس داشته باش گفتم اخه تو کی هستی. گفت من از اون دوتا بدم میاد. گفتم کدوم دوتا. گفت دوقلوها پرسیدم چرا بدت میاد. گفت اگه ببینم بهشون توجه میکنی اذیتشون میکنم من از خوابم فقط برای مامانم گفتم گفت خواب بوده چیزی نیست از این ماجرا دوماهی گذشت داداشم کلاس فوتبال میرفت و خواهرم ژیمناستیک یه روز ظهر هر دوی بچه ها از کلاسشون تقدیر نامه گرفته بودن خیلی خوشحال بودیم چون خیلی کوچیک بودن. من هردوشونو بغل کردم کلی قربون صدقه و این حرفا. بعد از ظهر اون روز بچه ها رفتن تو کوچه با دوستاشون بازی کنن بابام تازه براشون دوچرخه خریده بود. یه ساعتی میشد بازی میکردن که یهو صدای خواهرمو که بلند داد میزد مامان امیر،مامان امیر مرد شنیدم همه باهم دوییدیم تو کوچه. امیر با پای خودش داشت میومد ولی الهی بمیرم که چه صحنه ای بود دستش از ارنج شکسته بود و بد فرم اویزون بود. از ابروش خون میچکید و نصف پوست پیشونیش اویزون بود جمجمشو میدیدم مامانم غش کرد به ولله قسم سر سوزن بزرگنمایی نمیکنم. به جون خودش قسم که یه دونه برادرمه الان که الانه و بیست سالشه میگه اون اتفاق وهرگز فراموش نمیکنم. میگفت خیلی عادی داشتم با دوچرخم میومدم که یه نیرویی بلندم کرد کوبید رو زمین و سرازیریم بود با دوچرخه با سرعت زیادی پرت شده بود سمت یه درخت. فردای همون روزم جلوی ..فردای همون روزم جلوی چشمام یه موتوری خواهرمو له کرد رو زمین اونم دقیقا سرش شکست و دستش مامانم خیلی از دستم عصبانی بود حرفش کاملا یادمه که گفت سمت بچه ها بری دستاتو قلم میکنم... من دیگه اون بچرو ندیدم ما تو یه سال ۳تا خونه عوض کردیم اخر سر یه دعا نویس پاکستانی به بابام گفت مشکل خونه نیست مشکل دخترته. یکی براش دعای سنگینی گرفته دعای قبرستونی و کنار قبر یه بچه خاکه اون دعا. و دعاش نگهبان جن داره خلاصه که من هر روز یکم بیشتر منزوی میشدم و عجیب غریب. اتفاقات و قبل وقوع میدیدم تو بیداریه محض. ببینید دوستان شاید باور نکنید حقم دارید تفاوت داستان من با اکثریت اینه که. همه شروع جملشون اینه. (اینو از زبون فلانی میگم یا اینکه این قصه ماله فلان دهاته فلان روستاس ماله چند ده ساله جسارت نباشه قصدم توهین نیست ولی اینارو به عینه من خودم تجربه کردم. نه تو روستا نه تو دهات نه چهل سال پنجاه سال پیش نه از زبون کسی. کاملا تو شهر و زندگیه مدرن و تجربه خودم.باور کردن یا نکردنش به خودتون مربوطه ولی قسم میخورم عین واقعیته خلاصه: ما دوباره تو خونه جدید بودیم. یه شب با دوستم نیلوفر تو اتاق درس میخوندیم.فصل امتحانا بود .امتحان امادگی دفاعی داشتیم سال اخر بودم. ما کم کم اماده شدیم بخوابیم. نیلوفر خیلی زود خوابش برد من رو تختم داشتم همچنان درس میخوندم که منم خوابم برد یهو نیلوفر بلند داد زد اه خفه شو دیگه. از خواب پریدم گفتم چته چیشده. گفت چرا اینقدر حرف میزنی درس میخونی اروم بخون صدات نمیذاره بخوابم. گفتم چی میگی بابا منم خواب بودم دوباره نیلوفر خوابید ولی راس میکفت صدای پچ پچ دونفر میومد هرکار میکردم نمیتونستم بفهمم اما صداشون میومد. کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. ساعت ۶صبح که حالت گرگ و میشم داشت بابام بیدارم کرد. تا چشمامو وا کردم دستش و به حالت سیس گذاشت رو بینیش و بهم گفت اروم بیا دنبالم پاشدم عین منگا راه افتادم دنبالش از پشت رکابیشو گرفته بودم و داشت میرفت سمت انباری یهو من کشیدمش اونم ایستاد برگشت گفت نترس بیا. رفتم نزدیک انباری بابامم ایستاد چسبید در گوشم گفت اروم گوش کن. خوب که گوش دادم دیدم صدای یه زن و یه بچه میاد که دارن باهم حرف میزنن. من تعادلمو از دست دادم از ترس. اومدم دستمو بگیرم به دیوار که نخورم زمین دستم خورد چراغ انباری روشن شد و یهو صدای جیغ دوتا گربه اومد و صدا صحبت کردن قطع شد. بابام بهم زل زد گفت رها به مامانت چیزی نگو دوباره میخواد اساس کشی کنه گناه داره. من خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفتمن خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفت دو رگه میشد میگفتن حساسیته هی دارو هی دکتر ولی فایده نداشت البته هنوزم گاها یهو صدام کامل میره بی هیچ دلیلی. خلاصه که خودمو عامل بدبختی و خانه به دوشیه خانواده میدیدم و خیلی خودمو سرزنش میکردم.. یه روز نمیدونم مامانم چی دیده بود که خودش دوباره به بابام گفت من اینجا نمیمونم. که ای کاش میموندیم Raha??: من درسم تموم شده بود و تابستون بود. خونه جدید دو طبقه کاملا مجزا بود پدرم خونه رو رهن کامل کرد پایین دو تا اتاق کنار هم داشت و حموم کنار اتاقا بود. منتها حمام طبقه پایین توش لباسشویی گداشتیم فقط برای لباس شستن استفاده کنیم یکی از اتاقا رو من برداشتم یکی لیلا تو هاله پایین راحتی و تی وی گذاشتیم بالا هم عین پایین بود یه اتاق شد برای مامان اینا یه اتاق دوقلوها حمامم برای استفاده میرفتیم بالا. اوایل تابستون بود برای پدرم از بندر عباس مهمون اومد. و درخواست کردن که همگی بریم تبریز پیش فامیلای مامانم. منم که شدیدا از تو فامیل بودن و این چیزا بدم میومد سریع رفتم یه کلاس ارایشگری ثبت نام کردم به بابام گفتم من نمیام. واقعا الان که به اون روزا فکر میکنم از ترس سرم گیج میره و از خودم میپرسم چطوری تونستم تنها بمونم. پدرم راضی نمیشد ولی مامانم گفت به شرطی که شبا بری پیش شیرین روزا هم که کلاسی.منم که به خاطر برادر شیرین از خدا خواسته اوکی و دادم و قرار شد اوناهم زود برگردن.خخخ بچه بودیم خب. هه. زهی خیال باطل. از فردای رفتنشون شروع شد. من مونده بودم و دو طبقه خونه و یه زیر زمین خفن تو حیاط. صبح زود که مامان اینا رفتن مامان برام برنج پخته بود گفت داشتی برمیگشتی تن ماهی بخر با برنج بخور.من ظهر که داشتم از کلاس برمیگشتم یه تن ماهی خریدم و یه شیشه شکلات صبحانه. رسیدم خونه کولر و زدم نشستم رو مبل. از گرما هیچ میلی به غذا نداشتم گذاشتم تو یخچال همه چیز و اومدم رو مبل پای تی وی که خوابم برد. ساعت ۸شب از خواب پریدم دیدم همه جا تاریکه. یادم اومد قبل خواب هم کولر روشن بود هم تی وی. چک کردم دیدم برقا نرفته. با دست خاموش شده. من واقعا الان تعجب میکنم از نترسیه اون روزام. بی خیال شدم چراغارو روشن کردم و رفتم تو اشپزخونه. خیلی گرسنم بود. زیر برنج و روشن کردم غذا داغ شه در یخچال و وا کردم تن ماهی و برداشتم اومدم کنار ظرفشویی که بازش کنم چشمم خورد به شیشه خالیه شکلات یادم افتاد که نخورده بودمش راستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم ..راستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم رو شونه هام بود فقط سعی کردم از خونه بیام بیرون از خونه زدم بیرون و تا خونه دوستم میدوییدم. رسیدم خونشون اما نمیدونم چرا هرکار کردم نتونستم بگم خونه تنهام چند ساعتی نشستم و بعد ساعت دوازده یک بود برگشتم خونه تمام چراغارو روشن کردم و تا صبح بیدار بودم تی وی میدیدم. خدا میدونه از اول شروع نوشتن این داستان چقدر حالم بد شده. قفسه سینم داره میترکه. خلاصه که من بیست و سه روز تو خونه تنها بودم. اتفاق خیلی خاصی جز خاموش روشن کردن چراغاو گم شدنه یه سری وسایلم نیفتاد تا روز اخر. روز اخر که صبحش بابام گفت دارن برمیگردن من رفتم بیرون عصر بود اومدم خونه دیدم صدای اب میاد از طبقه بالا. گفتم شاید صبح رفتم حموم شیر و محکم نبستم اروم اروم از پله ها رفتم بالا درو وا کردم رفتم تو جو اونجا واقعا سنگین بود. هیچی نبود ولی حس میکردم از زیر مبلا نگام میکنن. شایدم توهم بود از ترس زیاد. دیدم شبشه حموم کاملا بخار گرفته. درو که وا کردم دیدم قشنگ تازه کسی حمام بوده کف داشت رو زمین حمام و بخار همه جاروگرفته بود.گرمه گرم. از وحشت زیاد اومدم بدوئم اما یاد گرفته بودم موقع ترس فرار نکنم اروم در حموم و بستم ولی قلبم تو دهنم بود. کنار حموم اتاق بچه ها بود. در اتاق و باز کردم از سمت راستم سرمو چرخوندم اتاق و چک کنم دیدم هیچی نیست. به سمت چپ اتاق که رسیدم یه اینه رو میز بود که تخت بچه ها توش معلوم بود ولی چیزی ندیدم تا اومدم درو ببندم حس کردم یه چیزی تو اینه تکون خورد نگاش کردم دیدم یه نفر با قد خیلی بلند رو تخت نشسته برگشتم سمت تخت هیچی نبود ولی تو اینه که دوباره نگاه کردم دیدم بدون حرکت رو تخت نشسته. دیگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم تو کوچه. مستقیم رفتم خونه دوستم و بابام اینا که نزدیک بودن برگشتم. چقدرم تودار بودم که هیچی برای کسی تعریف نمیکردم. خلاصه چندین ماه گذشت و من رفتم سر کار. مسدر پیچ و فکر کنم بشناسید فروشگاه رنجیره ایه لباس بود شعبه اصفهان صندوق دار شدم. شب عید شده بود اونقدر سرمون شلوغ بود دوازده یک شب با سرویس برمیگشتم خونه. روزها بود خانوادمو ندیده بودم. صبح که میرفتم خواب بودن شبم که برمیگشتم خواب بودن چهارشنبه سوری ما ساعت نه شب تعطیل شدیم. من بعد از روزها با خانوادم بودم. از سر شب میخواستم برم حموم ولی هی حرف میزدیم نمیشد برم. شب ساعت دو بود که پاشدم برم حموم بابام گفت دیره نرو ولی من رفتم. رفتم بالا تو حموم. موهام خیلی بلند بود جمع کردم پشت سرم که به صورتم ماسک بزنم بعد موهامو بشورم.منتظر بودم ماسکم خشک بشه دوش بگیرم همینجوری که نشسته بودم رو سکوی کناردر. یهو یکی در زد. اولش فک کردم بابامه. از این شوخیا میکرد گاها. بدون اینکه درو وا کنم گفتم بابا نکن لطفا میترسم. اینو که گفتم دوباره با سه ضربه در زد منم داد زدم گفتم بابا نکن لطفا. کاملا سکوت بود. رفتم پشت در خم شدم که از نصفه ی شیشه ایه در نبینه پشت درم منتطر بودم تا در زد درو وا کنم بترسونمش مطمئن بودم بابامه. یکم وایسادم به محض اینکه در زد درو وا کردم ولی چنان جا خوردم که درو بلافاصله بستم هیچ کس پشت در نبود تغریبا داشتم سکته میکردم. شیر اب و وا کردم تند تند با چشم باز صورتمو شستم واقعا میترسیدم چشمامو ببندم. با چشم باز موهامو شامپو کردم همشم با مشت رو اینه اب میریختم که خودمو ببینم ترسم کمتر شه. واقعا فضا سنگین شده بود. تو همون حین که داشتم سریع موهامو میشستم حس کردم از سمت نورگیر حمام یه چیزی تکون خورد اول نگاش نکردم اما سنگینه یه نگاهی رومن بود. واقعا غیر ارادی کاملا سست شدم و سرمو اروم چرخوندم سمت نورگیر. خدای من. خواب باشه. زانوهام میخواست بشکنه. چند ثانیه کاملا چشم تو چشم بودیم. یه موجود خیلی خیلی خیلی ترسناک موهای وز و چشمای مثل اتیش قرمز و بسیار بزرگ جثه دستشو گذاشته بود زیر چونش منو تماشا میکرد خدای من یاد اوریشم ترسناکه. (الان ۵ساعته دارم تایپ میکنمو پنج صبح شده) نمیدونم چقدر طول کشید شاید پنج ثانیه قفل شده بودمو بهش نگاه میکردم. ولی یهو چنان جیغ وحشتناکی زدم و بابا بابا صدا کردم که هنوز صدام تو گوشم میپیچه. صورتمم برگردونده بودم که نبینمش. یه لحظه فقط تکون خوردم و به زور حولمو تنم کردم. ولی نه صدای جیغم قطع میشه نه اشکم بند میاد. در هالم بسته بود و مامان و بابام داد میزدن میکوبیدن به در صدام میکردن. دیگه نفهمیدم چجوری اومدن تو و من کی بیهوش شدم کی لباس تنم کردن. وقتی بیدار شدم خونه یه دعانویس بودم. اون روز دعا نویسه اومد خونمون طبقه بالا یه دوری زد و گفت اینجا زندگی میکنن ولی بی ازارن به من دعا داد اما من اعتقاد نداشتمو ازش استفاده نکردم. پیش میومد یهو نصف شب لامپ خاموش تو اتاقم میترکید بابام بیچاره شبا پیشم میخوابید تند تند مریض میشدم. روابطم خراب میشد. اون موقع ها بود که یه درویشی بهم گفت اسمتو عوض کن. سنگینی رو اسم ساراست. بگو خانواده و دوستات با اسم جدید صدات کنن. بعد از داستان اسم. قضایا واقعا تموم شد. تا سال هشتاد و نه که اومدیم تهران. همه چیز عادی بود. سال نود و یک بود. یه شب از سر کار اومدم تو فروردین ماهم بود. داشتم میرفتم بخوابم.رفتم تو دسشویی جلوی اینه. من عادت دارم گاها تو اینه زل میزنم به خودم. مثل همیشه تو اینه زل زدم به خودم. به خدا الان که دارم میگم موهای سرم داره از ترس سیخ میشه. همینجوری که داشتم به خودم نگاه میکردم یهو رفتم جلوتر. خودمو میدیدم اما انگار از تو چشمام یکی دیگه بهم تو اینه زل زده بود. نمیدونم چجوری توضیحش بدم. چیزی نمیدیدم فقط یه حس عجیب بود که انگار از درونم یکی دیگه داره نگاهم میکنه. بی خیال شدم و رفتم خوابیدم. اما..... صبحش دیگه نتونستم از جام پاشم. صبح که بیدار شدم بدنم حرکت نمیکرد. اولش فک کردم خواب میبینم اما سرم تکون میخورد.به خدا التماس میکردم که خواب باشه ولی وقتی با گریه مامانمو صدا کردم و اومد تو اتاق فهمیدم که بیدارم. از گردن به پایین حرکت نمیکرد. چه روزای تلخی. خیلی خلاصه میگم که هشت ماه منو میذاشتن لای پتو و دکترای مختلف میچرخوندن. تو هشت ماه نزدیک هفده میلیون هزینه کردیم ولی خوب نمیشدم. اواسط ابان بود من کم کم شروع کرده بودم به نشستن و اروم اروم راه رفتن. اینم گذشت و اتفاق خاصی تجربه نکردم دیگه. تنها چیزایی که برام پیش میاد هنوز که هنوزه وجود کسیو گاها کنارم حس میکنم. بی دلیل حالم یهو خیلی بد میشه بدنم یخ میکنه و چند دیقه بعد نرمال میشم. تو عصبانیتام به مرزجنون میرسم و به طرز وحشتناکی به خودم صدمه میزنم و اصلا نه درد حس میکنم نه میفهمم چیکار میکنم. نتورک حالمو خیلی بهتر کرده رو خودم کنترل دارم البته بازم پیش میاد اما به ندرت. گاها که دارم با دوستام ویس بازی میکنم تو ویسای خودم صداهای عحیبی ضبط میشه که اصلا نمیفهمم منبعش چیه. گاها روزها تو خونمون بوی تعفن میاد بدون اینکه منشا بو رو پیدا کنیم. وسایلمو گم میکنم به خدا باهام شوخی میکنن قشنگ. مثلا دارم ارایش میکنم رژم دستمه میذارمش کنار پام بعد که لازمش دارم یه رب میگردم تا پیداش کنم اخر سر میبینم همونجا بوده. بی دلیل صدام عوض میشه. خیلی خیلی خیلی بی دلیل همه تو خونه باهام بد میشن. واقعا انگار به چشمشون یکی دیگم. واقعا جبهه میگیرن و دعواهای خیلی خیلی الکی پیش میاد. خیلی خیلی طولانی شد از سر شب دارم تایپ میکنم و اصلا چک نکردم غلط املایی اگر داشت شرمنده چون موقع تعریف کردن واقعا اینجا نبودم انگار تو اون لحظه ها بودم. از همون بار اول و اخری که به وضوح داخل حمام دیدمش میگرنی شدم و هرگز درمان نشد. و روزی نیست که من قرص میگرنمو نخورم خدا شاهده حتی یک روز. میگرنم هر روزه. سه بارم از مریضیه کاملا سخت یعنی از مرگ حتمی برگشتم. جدیدا یه تواناییه جدید کشف کردم... به خدا واسه خودمم عجیبه همیشه نیست ولی گاهی پیش میاد. چند روز پیش پای تی وی بودم داشت برنامه اشپزی نشون میداد منم مشغول کناب خوندن بودم داشت شیرینی درست میکرد من یهو بوی کیک و شنیدم. به خدا قسم خالی نمیبندم یا مثلا تو اینستا میچرخیدم یه کلیپ پلی کردم اون مسابقه هست که جونورای وحشتناک میریزن رو سرت تو باید اواز بخونی به ولله قسم یه هشت پا انداخت رو سره زنه من با اینکه خب اصلا تو فکر این چیزا نیستم و محو چیزیم که دارم نگاه میکنم بوی لجن و ماهی و بوی دریا رو شنیدم. یا مثله بعضی وقتا تا کسی میاد چیزی بهم بگه قبل اینکه اون بگه من دقیقا بهش میگم اینو میخوای بگی یعنی حتی شبیهشم نه ... عینا خود قضیه رو میگم. ولی بعضی وقتا. این داستان نه کپی از جاییه نه قدیمیه و اینکه خدا شاهده نه دروغه من به زندگی با این موضوع عادت کردم.. خیلیم کمرنگ شدن. ولی خب سال ها بود سوختن لامپ و دیگه تجربه نکرده بودم تا چند شب پیش که با ورودم به اتاقم کسی صدام زد و در لحظه لامپ سوخت. دوستان عزیزم این قصه ای که خوندید زندگیه من بود. الانم خودم میفهمم کاملا نرمال نیستم قبل دعوا حس میکنم قراره دعوا شه هرگز خواب نموندم کافیه ساعتی که میخوام بیدار شم و بیارم تو ذهنم بدون دقیقه ای جابه جایی همون ساعت بیدار میشم. حسم خیلی جاها راهنماییم میکنه. ولی خب بدیاش بیشتره من گفتم نتورکرم تیم نسبتا بزرگی دارم ولی شدیدا احساس تنهایی میکنم.روابطم عالی شروع میشه افتضاح تموم. تو یه جمع خیلی شاد برم اگر من پکر باشم در عرض چند دیقه جمع واقعا میپاچه. ولی برعکسشم هست اگه شاد باشم میتونم لشگر افسرده ای رو شاد کنم به شدت فراموش کار شدم. بداخلاق شدم و از همه بدتر همون احساس تنهاییه.

    ایجاد مقاله

    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    رضا


    من دو بار دیدم اتفاقی تو جاده و ... یکیش سایه سیاه بود یکیش ی جونور شبیه ادم ولی لاغر مث چوب خشک و پوستش کرم رنگ بود سرش کچل بود مو مداشت لاغر خشک چشاش برقرمیزد از تو جاده چهاردست ث پا مث پلنگ رد شد ی لحظه دیدمش من مطالعه زیاد داشتم اگر کسی دعای سنگیم بکنه باید طلسمشو بشکنی ادمای معدودی هستندکه میتونن ولی من بنظرم مال تو ارواح خبیثه و بس انشاللع مه خوب بشی


    شما عضو وبگاه نیستید!

    مرجان


    همون اول که شروع کردین فهمیدم در ا یا سحر شدی شایدم از زندگی قبلت ( تناسخ ) مشکلی باهاشون داشتی که ردتو تو این زندگی گرفتن و دارن تلافی میکنن. البته میدونم اکثرا قبول ندارین تناسخ و زندگیهای مکرر رو ولی من قطعا قبول و اعتقاد دارم که ما چندین بار در این دنیا زندگی کردیم،حتی در کرات دیگه و در جهان‌های موازی دیگه . اگه خوابهای زمان بچیگتو یادت بیاد ممکنه سرنخهایی از زندگی قبلت توشون پیدا کنی. این حرفت هم عجیب بود که گفتی اعتقادی به دعای دعانویسان نداری با اینکه خودت با تمام وجود و کل زندگیت با این موجودات درگیر بودی و به عینه دیدیشون.شما احتمال زیاد ازدواج هم نخواهی کرد هرگز اگرم بکنی قطعا خیلی زود جدا میشی.


    شما عضو وبگاه نیستید!

    کرو


    رسیدم به دعا نویس دیگه نخوندم ادامه داستانت رو چیزهای تو زندگیتون بوده ولی خیلی بزرگش کردی


    شما عضو وبگاه نیستید!

    رضا


    توجه کن ابجی میگی سه بار زد به در حموم این تو کتب علوم خفیه چه اسلام و چه مسیحی دهن کجی به خدا محسوب میشه ارواح خبیثه و اجنه با این کار بخدا توهین میکنن بوی تعفن مربوط به ارواح خبیثه و شروره وقتی بوس تعفن میاد صد در صد روح خبیث و شروره نه جن توجه داشته باش دور کردن اجنه زیاد سخت نیست و اصلا بوی تعفن نمیدن ولی ارواح شرور و خبیثن که بوی تعفن میدن و قصد وهدفشون اذیت کردنه اجنه بیشتر مواقع هدفشون سرگرمیه بنظرم ی نیروی شیطانی و خبیث خیلی بزرگ تو زندگیته که این همه سال ول کنت نیست متاسفانه میگیم دعا نویس مردم فک میکنن که طرف قران مینویسه تو دعانویسای حرفه ای که واردن معمولا از زبلن های سومری قدیم یا عبری استفادعهمیکنن اونا ورده نه قران روح خبیثه که وسایل جابه جا میکنه سایش سیاهه نه سفید و.. اینکه پسر بچه و ادم میدیدی من میگم ارواح خبیثه شما فیلم احضار ۱ نگاه کن دقیقا تو فیلم به بوی تعفن اشاره میکنن که تو خونه خانواده پرون که بر اساس واقعیت فیلم ساختن میومد فیلمو ببین و با زندگیت مقایسه کن بنظرم تنها زیاد نباش برو پیش ی دعا نویس قهار و حرفه ای ضمنا اینم بگم مسیحیا تو دور کردن ارواح و اجنه خیلی جلوتر از مسلمونا هستن اگر بتونی با کلیسا مسیحی تو تهران ارتباط برقرار کنی خوبی جن گیری انگلی یا کاتولیک خیلی جواب میده اینم بگم اینجا بحث ترس از عیسی مسیح یا بسم االله نیستا اینا همش حرفه از هیچی نمیترسن مگر اینکه طرف ادم پر دلی باشه اونا ی وردایی دارن که هیچ ربطی به مذهب نداره


    شما عضو وبگاه نیستید!

    علی ص


    بسیار بسیار داستان یا واقعیت زیبا که از همون دوران کودکیت توصیف کردی منو تو همون حس و حال برد امیدوارم شری برات بوجود بیاد که خیریت دین ودنیات دران باشه. وفراموش نکن انسان ها در دنیایی زندگی میکنند که مهد آزمایش هست .


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ناشناس


    احسنت به همه دوستان عزیز


    شما عضو وبگاه نیستید!

    خیطاش.ایطاش جنی طاش


    خانم horror6. میخای قصه بنویسی بنویس ولی دروغ بستن به خدا واهل بیت گناه کبیره هست که همش قصم میخوری واقعییته....موکل های من به من گفتن تمام داستانت دروغ وهیچ وپوچ هست مواظب موکلین ازجنس اجنه باش وگرنه کاری میکنم گوشیت تبدیل به یه تیکه گوشت فاسد بشه...


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد


    Confirmed By admin jaber

    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    11

    Room 6

    ناشناس

    IP: 85204

    😑

    ناشناس

    IP: 5123

    شلام دادش

    ناشناس

    IP: 5123

    سلام به به

    EscapeRooom

    EscapeRooom

    خدایی بیخیال عجب سایت باحالیه :)

    ScaryLand

    !

    Soorousha

    Halo فارسیه دیگه یعنی هالو 😁

    ناشناس

    IP: 85204

    slm

    Demon

    متوجه نشدم halo به چه زبونیه؟

    ناشناس

    IP: 2179

    we are ?

    ناشناس

    IP: 2179

    سلام به همه دوستان

    ناشناس

    IP: 2179

    سلام .

    ناشناس

    IP: 5117

    where is hery?

    ناشناس

    IP: 5117

    halo

    ناشناس

    IP: 217138

    سلام

    ناشناس

    IP: 93117

    مرگ بر کرونااینا

    ناشناس

    IP: 93117

    سلام به همهخوبان

    ناشناس

    IP: 562

    خوبین

    ناشناس

    IP: 562

    سلام

    666MAX999

    مرگ بر کرونا

    ناشناس

    IP: 8943

    ناشناس

    IP: 193108

    😐

    ناشناس

    IP: 85185

    شغال که بی ناموس تره

    ناشناس

    IP: 85185

    سلام

    ناشناس

    IP: 85185

    ناموسا ناموس کفتار این همه معما داره

    Soorousha

    وقتی میخوان کفتار رو شکار کنن، وقتی تیر میخوره و مطمئن میشه ک میمیره اولین کاری که میکنه اینه که الت تناسلی شو با دهن خودش میکنه و میخوره تا به دست کسی نیوفته

    Soorousha

    ولي اگه دعا روش خونده بشه و با مهره مار جفت بشه که چه بهتر

    Soorousha

    ناموس کفتار به خودیه خود کارایی داره چون ذات و طبیعتش اینه

    evil

    یا ابولفضل

    ناشناس

    IP: 217138

    سلام،شبتون بخیر،من ناموس کفتار گرفتم ولی دعا نخوندن روش یا به عقدم در نیومد،آیا کارایی داره؟

    ناشناس

    IP: 8655

    سلام

    ناشناس

    IP: 46165

    bap bap

    Amirhossein

    اینجا با توهین به افراد کسی ناراحت نمیشه و تحت تاثیر حماقت شما قرار نمیگیره چون شخصیتش بالاتر از جواب دادن به شماست اما نمیزاریم کلمات نا محترم در یک چت روم که عموم میبینند زده بشه قصد توهین دارید از قسمت ارتباط با ما بنویسید عقدتون رو خالی کنید بزارید بقیه از منابع به خوبی و با ارامش استفاده کنند

    Amirhossein

    افرادی که لیاقت چت و استفاده از منابع سایت رو ندارند ای پی شون بلاک میشه که حتی نتونند وارد سایت بشن چه برسه ب چت ظرفیتتون رو بالا ببرید نزارید ازتون به عنوان یک عقب مونده نام ببرند

    ناشناس

    IP: 5125

    جق کجاش بی ادبیه ،جابر جقی معروفه تو محله

    ناشناس

    IP: 5235

    چه بی ادبی تو

    ناشناس

    IP: 5126

    جابر جقی کجاس

    ناشناس

    IP: 46245

    سلام

    ناشناس

    IP: 5125

    حاج مهدی اسکوبار اومده تخخ

    ناشناس

    IP: 5114

    اره

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom

    Best Views

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    فیلمی از عروسک لولیتا

    فیلمی از عروسک لولیتا o6: سلام حتما درباره عروسک های لولیتا چیز های زیادی شنیدید لولیتا به دخترانی میگویند که دست و پای آنها بریده می شه و دندانشان را می کشند و از آنها به عنوان ب?

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا

    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک)

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک) موزه ماورا الطبیعه اد و لورن وارن (occult museum) ،قدیمی ترین و تنها موزه از نوع خود است این موزه معروف، صدها هزار بازدید کننده از سراسر جهان را

    عروسک جنسی لولیتا

    عروسک جنسی لولیتا داستان عروسک لولیتا به سال ۱۹۹۵ و زمانی که ولادیمیر نوباکوف داستانی تحت عنوان لولیتا را منتشر کرد باز می گردد. داستان این رمان در مورد یک استاد دانشگاه است که

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند)

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند) در سال 1983، یک گروه از دانشمندان در جستجوی ارتباط با خداوند بودند. برای این کار آنها یک آزمایش به نام دروازه ذهن را آغاز کردند. آنها پیشبینی ک?

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)   ژانر : ترسناک زمان : 58 دقیقه زبان : انگلیسی / اسپانیایی / ایتالیایی محصول : ایتالیا کارگردان : Ruggero Deodato ستارگ


    Today Show#

    #داستان ترسناک یک حمام معمولی
    #لیست فیلم های ممنوعه جهان
    #فیلمی از عروسک لولیتا
    #شعر نفرین شده جهنم تومینو
    #داستان ترسناک خانه وحشت

    Related Posts

    داستان ترسناک میراث پدری

    داستان ترسناک میراث پدری horror6: سلام بچه ها من بچه تهرانم شهر ری چهار سال پیش وقتی رفته بودم تبریز گردش دختریو دیدم که عاشقش شدم سه سال با هم دو ست شدیم. وسال چهارم گرفتمش . ش?...

    داستان ترسناک عروس تنها

    داستان ترسناک عروس تنها به نام خداوند جان آفرین با عرض سلام و خسته نباشید خاطره ای که برای من اتفاق افتاده بود، داستان برمیگرده به هجده سال پیش وقتی که من اولین فرزندم به دنیا ا...

    داستان ترسناک رستاخیز

    داستان ترسناک رستاخیز داستانی ک براتون تعریف میکنم مربوط میشه به کتاب رستاخیزمردگان یا دیوانه کننده القابی ، یک هفته ای میشد کتاب رستاخیزمردگان رو خوندم و به شخصه از نظر ترس ...

    داستان ترسناک مدرسه شبانه

    داستان ترسناک مدرسه شبانه horror6: با اجازه قبل از شروع داستان این رو بگم که من و خانوادم داخل مدرسه زندگی میکنیم و پدرم سرایدار مدرسه هست این مدرسه یه جورایی نفرین شده هست چون اتف...

    داستان ترسناک شمال

    داستان ترسناک شمال horror6: داستاني كه ميخوام تعريف كنم برميگرده به تابستون پارسال كه اتفاقا رفيقام قرار گذاشتن كه بريم ويلاي شمال يكي از بچه ها با كلي پيچوندن و دروغ و استرس مامان...

    داستان ترسناک کلبه شوم

    داستان ترسناک کلبه شوم   دربيرون شهردرون كلبه اي چند جوان مشغول احضار جن بودند كه ناگهان صداي سم اسبي ميشنوند وقتي بيرون ميروند تا ببيند صدا از چيست كه با يك جن مواجه مي...

    داستان ترسناک شب شوم

    داستان ترسناک شب شوم سلام این داستان مال پدربزرگم از طرف مادریه.تو اون داستان مادربزرگم گفتم که پدربزرگم ارتشیه و با اسب میرفته و از جنگل و نیزار رد میشده.میگه یک روز داشتم میرف...

    داستان ترسناک چاه شیطان

    داستان ترسناک چاه شیطان horror6: سال‌هاست که ساکنین «ماناستاش ریج» از زمینی سخن می‌گویند که چاهی درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد. چاهی مرموز که هاله‌ای از احساس خطر و راز در ...

    Tags

    #foodforfox
    #غذا برای روباه
    #خوراکی برای روباه
    #فود فور فاکس
    #اسرار ترسناک
    #بررسی اتفاقات عجیب و ترسناک
    #داستان ترسناک روزگار سمی

    Categories

    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    جنایت کاران (جنایت های جهان)
    اعدام ها (بدترین شکنجه ها)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    هیتلر و نازی ها (جنایات فاشیست ها)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    پرونده های ترسناک (پرونده هایی مرتبط با رخداد های ترسناک)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    مقتولان (اجساد)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (مطالبی که حاوی ویدئویی برای پخش باشد)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    دیپ وب (شبکه مخفی اینترنت)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)

    Magic

    11 نیاز به رتبه

    font Lora_on

    13 نیاز به رتبه

    font Anton_on

    نیاز به رتبه 16

    font Mukta_on

    نیاز به رتبه 20

    font Cairo_on

    نیاز به رتبه 24

    font Almarai_on

    نیاز به رتبه 32

    font Stylish_on

    نیاز به رتبه 40

    font Nosifer_on
    راهنما: این بخش سیستم ویجت های سایت را در بر میگیرد که به کمک آن می توانید تنظیمات موقتی خود را بر روی بخش های مختلف قالب اعمال نمایید
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو