داستان ترسناک روح سرگردان

داستان ترسناک روح سرگردان

داستان ترسناک روح سرگردان

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:498

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-12-15
  • 82 بازدید
  • داستان ترسناک روح سرگردان

    چهل روز پیش خواهرم به رحمت خدا رفت ،خواهرم سرطان داشت بعد ۳ سال دوا و درمان دیگه طاقت نیاورد و فوت کرد،فشار عصبی زیادی روی هممون بود،ما ۶ تا خواهر و برادر بودیم ۳ تا دخواهر ۳ تا برادر خواهرم فرزند بزرگ بود و من فرزند کوچیک خانواده،وابستگیمون به هم خیلی بود ۶ تا خواهر برادر،فردای فوت خواهرم رفتیم سرخونه بیمارستان همدان که جنازه رو تحویل بگیریم و ببریم باغ بهشت همدان،جلو در سرد خونه کلی اشک ریختم از اینکه لحظه آخر ندیدمش چون اون همدان بود و من تهران،تا آمبولانس اومد داداش بزرگم امیر به همراه برادر وسطیم علیرضا رفتن داخل که خواهرمو سوار کنن ،امیر منو صدا کرد

    که آرش بیا تو منم رفتم،اینم بگم که توی این ۳۰ سالی که از خدا عمر گرفتم نه تا حالا جنازه دیده بودم نه سردخونه رفته بودم نه قبر و داخل قبرو دیده بودم بخاطر ترس،خلاصه رفتم تو،در محفظه ای که خواهرم توش بودو برادرم امیر باز کرد خواهرمو درآورد روی صورتشو باز کرد.خواهرمو دیدم که پنبه یا چیزی شبیه اون گذاشته بودن روی چشماش و توی دهنشم پنبه بود،کلی خودمونو ما سه تا برادر زدیم و اشک ریختیم،داغ خواهر خیلی سخته خدا هیچکسو دچار داغ خواهر نکنه.

    خلاصه رفتیم خواهرمو به خاک سپردیم و مراسم تموم شد و برگشتیم منو همسرم تهران،شب خوابیده بودیم،البته اینم بگم همسرم میگفت شبی که خواهرت فوت کرده بود من همش لای چهارچوب در میدیدمش ولی لز ترس جرات نگاه کردن دوباره بهش نداشتم چون طبقه پایین تنها با بچه خواب بود،میگفت حتی از زور ترس دخترمون شیر میخواست بلند نشدم .

    یا خواهر وسطیم میگفت تا صبح ینفر هی از روم رد میشد بلند میشدم میدیم کسی نیست،خلاصه اومدیم تهران،من و همسر..و دخترم خواب بودیم،من جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و با فاصله ۱ متری همسر و دخترم خواب بودن،من خوابم خیلی سنگینه،واقعه توپ بقلم در کنن بیدار نمیشم،اونشب احساس کردم ینفر داره نگاهم میکنه،از خواب بلند شدم چشمو باز کردم دیدم همسرم و دخترم خوابن،چشمامو بستم که بخوابم دیدم خونه خیلی سنگینه انگار واقعا ینفر پایین پامه،چشمو باز کردم به ارواح خاک خواهرم یه زن با چادر زمینه ی مشکی بور یا طوسی پر رنگ بود با گل های سفید پایین پام بود گوشه چادرشو گرفته بود و به سمت من بود صورتش،فقط نمیدونم چرا چشم نداشت

    بجای چشماش سیاهی بود،اومدم تکون بخورم دیدم بدنم فلجه اصلا نمیتونستم نکون بخورم هرچی زور زدم نمیشد ترسیده بودم فقط یه آن یاد ماجراهای که توی پیج شما خونده بودم افتادم و گفتم بسم الله که بدنم سریع ول کرد و اون زنم رفت،پیش خودم گفتم اگر خواهرم بود چرا چشم نداشت.

    چرا بسم الله گفتم رفت مگه فقط جن اینجوری نیست که بسم الله بگی غیب میشه،تا اینکه یاد سرخونه افتادم که چشمای خواهرمو بسته بودن.دیروز چهلم خواهرم بود خدا رفتگان همرو بیامرزه،هر اسمی صلاح میدونید روی داستانم بزارید البته اگر دوست داشتید بزارید.

     

    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک روح سرگردان

    1. مرجان گفت:

      مطمعن باش اون جن بوده نه روح
      انسان از حضور روح بدنش قفل نمیشه .

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫394 s