داستان ترسناک دیدن جن در خواب

داستان ترسناک دیدن جن در خواب

داستان ترسناک دیدن جن در خواب

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:491

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-29
  • 305 بازدید
  • داستان ترسناک دیدن جن در خواب

    horror6: این داستانو که میخام براتون بگم اتفاقیه که برای دخترم افتاده شاید به اندازه ی بقیه داستان ها ترسناک نباشه ولی منم تصمیم گرفتم داستانو بگم از زبون دخترم میگم : اولین باری که وارد خونه ی جدیدمون شدیم ازش خوشم نمیومد ولی وقتی اسباب کشی کردیم بعد یه هفته عاشقش شدم خونه ما آپارتمانیه و تازه ساختش تموم شد که ما واردش شدیم سه ماه اول عالیییی بود ولی فقط سه ماه اول خوب بود و همه چی از یه خواب شروع شد یه شب خواب بودم یهو خواب دیدم.

    یه دختر بچه ی خیلی ناز که صورت گرد و تو پُر و خیلی جذاب و خوش رو با موهای خیلی خیلی بلند و اندامی لاغر با یه لباس بلند زیبا به رنگ آبی آسمانی حدودا 8سالش بود توی اتاقی که کنار اتاق منه جلوی میز آرایشی روی صندلی تاب میخورد من داشتم زهر ترک میشدم و با گریه به مامان و بابام میگفتم اون دختره کیه و تو اتاق چیکار میکنه رفتم چراغ اتاق و روشن کردم و نگاش کردم یهو نگام کرد بعد امد کنارم نشست یهو کلی اسباب بازی ظاهر شد و به من گفت با من بازی کن گفتم اگه بازی نکنم گفت باید بازی کنی قبول کردم بعداز چند دقیقه از اتاق رفت بیرون.

    منم همراهش امدم بیرون رفت سمت آشپز خونه گفتم تو کی هسی گفت من جنم گفتم از اون خطرناک هاش در همون حین دستش رو داشت روی اپن آشپز خونه میکشید و به سمتی که پشت ستونه میرفت که گفت اره و پشت ستون غیب شد و من از خواب پریدم از اون روز بود که شروع شد یه بار تو اتاقم داشتم برا امتحان عربی میخوندم که یه جریان خنده دار یادم افتاد آروم زدم زیر خنده یهو یه صدایی از کمد دیواری اتاقم امد که شبیه صدای یه دختر بچه بود و اسمم رو خیلی با حالت کش داررررر و آروم صدا زد نزدیک بود سکته کنم مامانم رو صدا کردم امد.

    کتابم و تمام وسایلم رو جمع کردم و از اتاق امدم بیرون چند روز گذشت نشسته بودم توی اتاقم ومیزتحریر کوچیکم که مدلش جوریه که باید روی زمین بشینم جلوم بود داشتم انشا مینوشتم یهو به طرز عجیبی حس کردم غلط گیرم همینطور که روی زمینه سرو پا وایساده تا نگاش کردم افتاد رو پام از تعجب داشتم شاخ در میاوردم بیخیال شدم و یه بسم الله گفتم و ادامه دادم موهای من خیلی بلند بود اون موقع ها موهامو یه طرفم ریخته بودم که یهو حس کردم از اون طرف اتاق روی صندلی اتاقم یه چیز مربع شکل و سیاه افتاد رو زمین ولی خیلی آروم…و بی صدا نگاه کردم دیدم کیفم بوده یه نگاه به اتاق انداختم.

    دوتا پا داشتم6تا دیگه قرض کردم و دوییدم تو سالن مامانم برام چهار قُل نوشت و چسبوند به دیوار اتاقم بعد چند روز گذشت شب بود میخاستم بخوابم من هیچ وقت توی اتاقم نمیخابم چون واقعا خیلی از این اتفاقات میترسم اون شب تصمیم گرفتم کنار مبل تک نفره تو سالن که رو به روی میز غذاخوریمونه بخوابم البته بیشتر بخاطر پیریز برق که بهم نزدیک تربوداونجا خوابیدم خب چند دقیقه گذشت که خوابم برد بعد نمیدونم چقدر گذشته بود که بیدار شدم گوشیمو چک کردم ساعت 3بود

    گوشیمو بستم و گذاشتم کنارم چشمم خورد به رو به روم یه ادم که تقریبا یه متر و نیم بود رو به روم دیدم که سر تا پا سیاه بود موهای فر و پُر سیاهی داشت چشماش سفید بود و لبش قرمز قرمز بود داشت بهم لبخند خیلی ترسناک و شیطانی میزد این حالت 6ثانیه بیشتر طول نکشید و به محضی که چشمامو باز و بسته کردم دیگه هیچی نبود مامانمو بیدار کردم و رفتم کنارش خوابیدم این جریانم گذشت این دفعه ظهر بود میخاستم یکم استراحت کنم که همین که سرم رو گذاشتم روی بالشت چشمام بسته شد.

    ولی همه جا رو میدیدم مامان و بابامو میدیم کامل بابام روی مبل نشسته بود مامانم هم داشت میز رو جمع میکرد حتی میشنیدم چی میگن که یهو یه چیز نامرعی با سرعت از اتاقم به سمت من امد و منو گرفت و برد بالا توی سقف و سرو پا نگهم داشت جسم خودم رو میدیم که روز زمین خوابیده ولی خیلی عجیب اون بالا بودم یکم گذشت و آروم آروم پایین امدم و بین زمین و هوا موندم که دو تا دختر بچه ی خیلی زشت و ترسناک رو زیر سرم دیدم داشتن بهم میخندیدن که دندونای پوسیده و سیاه و زرد و ترسناکشون پیدا میومد بهم میگفتن چطوری خوبی و هی میخندیدن من از ترس داشتم میمردم گفتم.

    توروخدا ولم کنین ولی انگار ن انگار نه میتونستم تکون بخورم نه حرف بزنم فقط و فقط تنها راهم برای بیدار شدن تند تند و بلند بلند نفس کشیدن بود که اینکارو کردم و مامانم بیدارم کرد اینم گذشت تا یه روز شب چهارشنبه سوری بود رفتیم بیرون بعد که برگشتیم دیدم رو آینه ام جای یه دست با انگشت های خیلی دراز و ناخن گرگی بود خیلی هنگ بودم اخه این جای دست قبلش نبود و کل خانواده اون موقع بیرون بودیم و تازه امده بودیم خونه یه بارم داشتم کتاب قرآنم رو واسه امتحان فردام میخوندم که دوتا از برگه هاش به طرز عجیبی…امد بالا بعد دو ثانیه خودش افتاد پایین .

    اینم گذشت یه بار خیلی حالت خفگی داشتم و تشنه ام بود دیدم مامانم داشت آب مخورد تو دلم گفتم وایسا ب مامانم بگم برام آب بیاره تا خواستم بگم بهش لیوان آب رو گرفت جلوم گفتم واییییی مرسی مامانی دل به دل راه داره بد جور تشنم بود با تعجب نگام کرد و گفت چی تو همین الان گفتی آب بده و خودتو یه یه لبخند باحال لوس کردی هنگ بودم اخه من اون حالتی که مامانم گفت هیچ وقت لبخند نمیزدم و به زور به مامانم فهموندم که من نگفتم دقیقا همین حالت سه هفته بعدش خونه مامان بزرگم بودم.

    اتفاق افتاد و بازم مامانم برام آب اورد و همون حالت قبلی رو داشتم حتی صدامو مامان بزرگمم نشنیده بود فقط مامامم بازم به زور باور کرد بعد یه بار گفتم به مامانم بگم کتابمو برام بیاره بشینم بخونم که خودش رفت تو اتاق و گفت ببین من نمیتونم کتاب تورو پیدا کنم خودت بیا بردار گفتم چییییییی مگه من گفتم کتاب بیار گفت اره و بازم همون حالت لبخندو بعد از اینکه گفتم کتاب بیاره داشتم مدتی هم بود که من خوابایی میدیدم که مامانم دوتاس یعنی یکی که کاملا شبیه خودشه هم بود و اون یکی جن بود نه مامانم.

     

    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک دیدن جن در خواب

    1. نیکی گفت:

      وای اتفاقا ترسناک بود

      شاید وقتی که میشنوی ترسناک نباشه ولی اگر واقعا اتفاق بیفته ترسناکه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫270 s