داستان ترسناک خلسه

داستان ترسناک خلسه

داستان ترسناک خلسه

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-08-16
  • 55 بازدید
  • داستان ترسناک خلسه

    horror6: خواستم یه سری اتفاقات دیگه رو بذارم که پست کنید شایدجالب باشه،مدتی هست که هرچه سعی کردم با تمام اتفاقات خودم وبه بی خیالی بزنم نشد،هرکاری تونستم کردم ازخیلی ها در این زمینه کمک گرفتم باز نششد،انگارچیزی درونم بود که میگفت باید کوتاه بیای سکوت کنی وادامه بدی،یه شب که خیلی حال بدی داشتم موقع خواب به حالت خلصه رفتم،قبل خواب یک دل سیر واسه این سرنوشت خودم گریه کردم،همش میگفتم چرا من،اینقدر حالم بد بود که به خودکشی فکرمیکردم، چون خیلی ها حرفم باور نمیکردن،خیلی ها مسخرم میکردن.

    وخیلی ها به من که جز سیگار تا امروز چیزی استفاده نکردام تهمت اعتیاد وتوهم میزدن،من که همیشه فعال بودم از ورزش،موسیقی،شعرنوشتن وداشتن چند کتاب،وانجام کارهای خیر الان تبدیل شدم به آدمی که از نور میترسه واز دوستاش وخانواده وجامعه فاصله گرفته،انگار سالهاست بااین دنیا غریبه است، در عالم خواب وبیداری روحم از جسمم جدا شد واین اتفاق معمولی ترین اتفاق موقع خوابم بود در همون عالم خدارو التماس میکردم دیگه برنگردم وبمیرم که دیدم یه زن بایه بچه پسر کوچولو کنارتختم نشسته صورت بچه میدیدم مثل عکس بچگی ها خودم بود اما صورت زن رو نه به اسم عجیب که بعد فهمیدم اسمی از اجنه مرده من وصدا کرد وبا گریه بهم گفت چرا تلاش میکنی بری من بخاطرتو رانده شدم وتنهای تنهام،چندساله کاری کردم که جز مادرت همه ازتودور بشن.

    به زندگیت برکت دادم،مواظبت بودم،که فقط با من باشی،اگر بدنت کبود میشه من کتکت نمیزنم این نوازش منه که قدرت ما نسبت به جسم شما بیشتره وکبود میشه وفکر میکنید بهتون آزار میرسونیم،اما دیگه تکرارنمیشه،فقط تورو به خدا سوگند نکن ودیگه پیش هیچ دعا گیر وجن گیرنرو، الان بعد پنج سال از اولین بار که تو آون
    درختها دیدمت میگذره، همه کاری کردم تا بدست اوردمت، الان که ترست گرفتم دیگه سکوت کن وپیش هیچ کس نرو،یکمرتبه بیدار شدم،حال عجیبی داشتم.

    از همه دوستام بدم می اومد، تو اتاقم بو گل می اومد،دلم به حال جفتمون میسوخت،خیلی زجر کشیده بودم اما همش تودلم تبدیل به ترحم شد،الان یک هفته میگذره که بعد از چندساله شبا راحت میخوابم،از کابوس وکبودی وترس خبری نیست، احساس میکنم آون رفت،الان جوری شده که شبا قبل خواب من صداش میکن،آون بچه یک باردیدمش یه حسی درونم عاشق آون بچه شد هردوتاشون ومیخوام حتی درخواب،..اما یک هفته است شبا بی اراده یک ساعت گریه میکنم، از ادمای دورو برم بدم میاد از اونایی که دعا دادن، جن گیری کردن.

    هرچند خودم خواستم ورفتم،بهش عادت کرده بودم،شبا منتظر بودم،گفت من میرم اما تو دیگه نمیتونی مثا قبل زندگی عادی داشته باشی چون مارو دیدی وبرخورد داشتی،اوون لحظه نمیدونستم چه کار کنم،حالا هم نمیدونم چیکار کنم،فراموش کنم یا پیگیری،بیشتر از اون زن آون بچه که کنار تختم بازی میکرد ومیخوام انگار از جوهره وجودم بود،اما یک هفته است که شبا بوی عطرو میشنوم،صدای پا رو میشنوم،نگاهش رو حس میکنم،اما نه بیدداری نه خلسه هیچ نمیبینم،اصن حال عجیبی دارم، بغضی دایماً گلوم گرفته،فقد دعا میکنم،از این وضعیت نجات پیدا کنم.

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫330 s