47 total views, 1 views today

داستان ترسناک خانه سنگین

horror6: سلام ، میخوام دوتا از اتفاقای عجیبی که برام افتاده براتون تعریف کنم ، حدود شیش هفت سال پیش که دبیرستانی بودم ، یه روز پشت میزم نشسته بودم داشتم تکالیفمو انجام میدادم ، کولرم روشن بود ، بابام و برادرمم توی پذیرایی نشسته بودم و صحبت میکردن ، صداشونو می شنیدم ، همینطور که داشتم مینوشتم یهو کولرم یه صدای عجیب غریبی داد ، اول فکر کردم خراب شده ولی بعد یدفه صداش قطع شد .

صدای بابام و برادرمم دیگه نیومد ، کلا سکوت مطلق شد. تا میخواستم بلند بشم ببینم چی شده یهو یه نفر از پشت دست کشید روی سرم ، من خشکم زد همونجا پشت میزم نشستم ، چند بار همین حرکتو تکرار کرد دست میکشید روی سرم ، منم از ترس خشکم زده بود نمیتونستم برگردم ببینم کیه. تا اینکه بلاخره تموم شد و همه چی به حالت اول برگشت ، کولر اتاقم روشن بود و صدای بابام و برادرمم دوباره میومد. دومیش اینکه بازم داشتم تکالیف مدرسه رو مینوشتم ، ولی اینبار رو تختم نشسته بودم ، تختم سمت چپ اتاقم بود، و میزمم سمت راست، در حال نوشتن بودم که احساس کردم حالم داره بد میشه. در عرض یه ثانیه دیدم وسط اتاقم شناورم ، فقط یکم با کف زمین فاصله داشت بدنم .

میزم رو به روی صورتم بود ، پشت سرم تختم که یه نیرویی از طرف تختم منو به سمت خودش میکشید. یعنی نمیذاشت خوب حرکت کنم و بدنمو تکون بدم ، تو همون حالت صداهای جیغ و داد وحشتناکی میومد که تا حالا تو عمرم نشنیده بودم  و بعد احساس کردم یه نفر پیش در اتاقم ایستاده ، به زور با گوشه چشم نگاش کردم دیدم کلا لباس سفید پوشیده و صورتشم معلوم نیست ، تا دیدمش فقط گفتم یا خدا ، و بعد یهو دیدم رو تختم نشستم کتاب دفترامم جلومن ، برا چند ثانیه هم سرگیجه داشتم و بعد حالم خوب شد .اینم بگم که خونه ایی که قبلا ساکنش بودیم خیلی قدیمی بود ، خیلی اتفاقات برام میوفتاد و خیلی اذییت میشدم ، بیشتر شبا نمیتونستم تو اتاقم بخوابم ، کلا حس میکردم تو این خونه یه نیروهایی هست.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.